وقت تنگ است . باید رفت و آدمها را دید.همین هفته پیش بود که بابا گفت سرراهت برو آقای مسکوب را ببین. مریض احوال است. شاهرخ مسکوب امروز صبح زود رفت.پیش از آنکه مجال شود بار دیگر در آن اتاق کوچک و پاکیزه پشت مغازه عکاسی در کوچه واوان دیدارش کرد.
این کوچه واوان هم برای خودش داستانی است. بعضی از بزرگترین نامهای فرهنگ و اندیشه معاصر ایران سالهای دانشجوییشان در پاریس را در این کوچه گذرانده اند. کوچه ای که یک سرش به بلوار مونپارناس و سر دیگرش به پشت پارک لوکزامبورگ می خورد که به بلوار سن میشل سرباز کند.
آهای پاریس نشین ها! از آن کوچه اگرگذرکردید ازشمع سوخته یاد آرید.
April 13th, 2005 at 3:32 am
به همين سادگي، به چشم روي هم گذاشتني يك نسل دارد خاموش ميشود و من نگران نسلي هستم كه معناي اين خاموشي را نميفهمد.
April 14th, 2005 at 2:47 am
رفيق جان ديگر که ميتواند از وون و آن کوچه بگذرد ….
April 18th, 2005 at 1:04 am
dardnaktar az hameh inke beneshiny va shahed az beinraftane yek nasl va yek farhang dar moghabele khod bashy va zayesh nasly digar ra dar moghabele khod bebini va kary az dastst barnayayad.
April 19th, 2005 at 1:33 am
لطفا این ستون کلمات را تندتر آپدیت کن. می تواند خیلی جذاب باشد. در ضمن on the cut را دیده ای؟ مگ رایان هم دغدغه های کلمه دارد.خیلی درخشان نیست البته.
April 19th, 2005 at 2:08 am
وقت تنگ است. باید وبلاگ نوشت و آدم ها را از حال خود باخبر کرد.
April 20th, 2005 at 3:12 pm
سلام.
من هم به جرگه ي وبلاك نويسان پيوستم . البته خيلي تازه كارم و البته تنبل. اصلا نمي دانم اين كاره هستم يانه .در هر حال اگر وقتي برايت ماند سري هم به ما بزن. راستي حالتان چطور است در آن ديار؟
July 18th, 2005 at 2:37 am
منم از شما