<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	>
<channel>
	<title>Comments on: </title>
	<atom:link href="http://maryamin.com/fa/archives/2005/08/509/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://maryamin.com/fa/archives/2005/08/509/</link>
	<description>دفترچه شخصی مریم نبوی نژاد</description>
	<pubDate>Mon, 01 Dec 2008 23:59:22 +0000</pubDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.5.1</generator>
		<item>
		<title>By: Anonymous</title>
		<link>http://maryamin.com/fa/archives/2005/08/509/#comment-1531</link>
		<dc:creator>Anonymous</dc:creator>
		<pubDate>Fri, 02 Sep 2005 01:00:20 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://maryamin.com/fa/archives/2005/08/509/#comment-1531</guid>
		<description>خوشا به حالت مریم جان . می فهمم چقدر این لحظه ها غنیمت هستن . من فقط دو ماهه از ایران و پدر و مادرم دورم ولی دارم هر ثانیه رو میشمرم تا لحظه ی دیدارشون .</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>خوشا به حالت مریم جان . می فهمم چقدر این لحظه ها غنیمت هستن . من فقط دو ماهه از ایران و پدر و مادرم دورم ولی دارم هر ثانیه رو میشمرم تا لحظه ی دیدارشون .</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>By: Anonymous</title>
		<link>http://maryamin.com/fa/archives/2005/08/509/#comment-1530</link>
		<dc:creator>Anonymous</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Sep 2005 14:51:41 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://maryamin.com/fa/archives/2005/08/509/#comment-1530</guid>
		<description>من شاهدم كه تو چقدر محو جمال خانواده ات هستي. پشت چراغ قرمز ايستاده بودم و توو  مادرت از جلوي من مي گذشتين.احساس كردم چشمت هم به من افتاد ولي اصلن متوجه نشدي. براتون دست تكون دادم و بالا و پايين پريدم ولي خير! هيچ! حتا لب خوني كردم ... به مامانت گفتي: مامان بياين.. سبز شد!
قبل تر ها هم برات تلفن زدم و خوشامد گفتم... بعدش برات آفلاين گذاشتم... ولي معلومه اينقدر سرت شلوغه كه ديگه به ما نميرسي والبته حق هم داري
انشالله از لحظه لحظه با هم بودن استفاده كنين و لذت ببرين . سلام ما را خدمتشون برسون

مامان نيلو</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>من شاهدم كه تو چقدر محو جمال خانواده ات هستي. پشت چراغ قرمز ايستاده بودم و توو  مادرت از جلوي من مي گذشتين.احساس كردم چشمت هم به من افتاد ولي اصلن متوجه نشدي. براتون دست تكون دادم و بالا و پايين پريدم ولي خير! هيچ! حتا لب خوني كردم &#8230; به مامانت گفتي: مامان بياين.. سبز شد!<br />
قبل تر ها هم برات تلفن زدم و خوشامد گفتم&#8230; بعدش برات آفلاين گذاشتم&#8230; ولي معلومه اينقدر سرت شلوغه كه ديگه به ما نميرسي والبته حق هم داري<br />
انشالله از لحظه لحظه با هم بودن استفاده كنين و لذت ببرين . سلام ما را خدمتشون برسون</p>
<p>مامان نيلو</p>
]]></content:encoded>
	</item>
</channel>
</rss>
