اگر فکرکرده ای که معاشرت حقیقی مامان و بابایم را می گذارم و می آیم در این خانه مجازی چیز بنویسم کور خوانده ای!
بعد از دو سال و نیم سفرکردگی . مهاجرت کردگی. رفتگی . جاخوش کردگی کسانی آمده اند و من از چشم آنها خانه ام و زندگی ام را می بینیم. با آنها دوره می کنم.
در ضمن اگر دفعه دیگرکه از این ورها می آیند یک بچه برای سرگرمی اشان جور نکنم احتمالا یا نخواهند آمد یا سر هفته سرمرکب را کج می کنند و می روند. هر بچه ای در خیابان می بینند سلام علیک می کنند و با یکتا نوه خودشان مقایسه می کنند. به نظرشان بچه چینی ها از همه بامزه ترند. بورو بلوند ها لوس بیمزه اند و سیاه پوست ها مثل عروسکند و صد البته هنوز یکی به خوشگلی نوه جان خودشان ندیده اند.

2 حاشیه to “”

  1. Anonymous:

    من شاهدم كه تو چقدر محو جمال خانواده ات هستي. پشت چراغ قرمز ايستاده بودم و توو مادرت از جلوي من مي گذشتين.احساس كردم چشمت هم به من افتاد ولي اصلن متوجه نشدي. براتون دست تكون دادم و بالا و پايين پريدم ولي خير! هيچ! حتا لب خوني كردم … به مامانت گفتي: مامان بياين.. سبز شد!
    قبل تر ها هم برات تلفن زدم و خوشامد گفتم… بعدش برات آفلاين گذاشتم… ولي معلومه اينقدر سرت شلوغه كه ديگه به ما نميرسي والبته حق هم داري
    انشالله از لحظه لحظه با هم بودن استفاده كنين و لذت ببرين . سلام ما را خدمتشون برسون

    مامان نيلو

  2. Anonymous:

    خوشا به حالت مریم جان . می فهمم چقدر این لحظه ها غنیمت هستن . من فقط دو ماهه از ایران و پدر و مادرم دورم ولی دارم هر ثانیه رو میشمرم تا لحظه ی دیدارشون .

حاشیه بزنید