زنی تحت تاثیر
این چند خط را به پیشنهاد حسن محمودی می نویسم. احتمالا او جزو آخرین کسانی است که این صفحه را هنوز هم می خواند.از من خواسته بنویسم چه کسانی و چه چیزهایی بیشترین تاثیر را بر من گذاشته اند.
فکر کنم اول از همه مادر و پدرم بی آنکه بخواهند و حتی بدانند بیشترین تاثیر را داشته اند. چطور؟ مامان با حرف زدنش. چند سال پیش وقتی مچ خودم را گرفتم که چقدر شبیه او حرف می زنم اول عصبانی شدم بعد سعی کردم بفهمم چرا و بعد متوجه شدم که واژگانم چقدر از ضرب المثل ها و عباراتی که او به کار می برد سرشار است.
و بابا با کتابخانه و دوستانش. بابا هرگز آدمی نبود و نبوده که بچه هایش را مستقیم نصیحت کند یا به سوی چیزی تشویق کند. تاثیرش وقتی برایم روشن شدم که فهمیدم همسن و سالانم برای به دست آوردن اولین چاپ صد سال تنهایی یا مجموعه کتاب هفته و کتاب آرش چه له لهی می زنند و من اصلا روحم هم خبردار نبوده است که شبها بیخ گوش چه گنج باارزشی می خوابم. وقتی که یادم می افتد که بهترین و ناگفته ترین قصه های عالم را از زبان سخنورترین فارسی زبانان دنیا شنیده ام بی زحمت. همانجا سر میز گرد اتاق نشیمن خانه امان.
بعد از آن می رسیم به حضرت آندره مالرو و ضد خاطرات. می خواهید باور کنید یا نه . مالرو کشف و عشق شانزده سالگی من است و تقریبا تنها مکاشفه ای است که لذتش در گذر زمان تاب آورده و هنوز گس و خوشمزه است. جایی همان اول های کتاب مالرو از هلوی های مشرق زمین حرف می زند. می گویند یک سالی را در اصفهان هم بوده و اگر اشتباه نکنم منظورش هلوهای فلعه شاه است. از فکر اینکه او باغ های هزارجریب اصفهان را دیده و من ندیدم یک جوری می شوم. وقتی بیست سالم بود چندی از اینکه او با جوانان پیوندی نداشت و در می 68 کنار دوگل ایستاد رنجیدم. از اینکه تریاک می کشیده خوشم نمی آمد. امروز دیگر آن جور فکر نمی کنم.
بعد می رسیم به آقای میرعلایی. احمد میرعلایی. قصه ای مفصل است. فقط یک جمله. مرگ او برای خیلی ها ویرانی بزرگی بود. از جمله من.
و بعد دوراس است و بیست و چهار سالگی و داستانی های پاریسی قاسم روبین. کسی اگر توانست لطفا به اقای روبین بگوید که بیش از آنچه فکر کند به او مدیونم.
اینکه چرا این آدمها روی من تاثیر گذاشتند فکر می کنم واضح است. همه اش به کلمه باز می گردد. اول و آخر کلمه.
این هم بهر خاطر حسن محمودی .
May 30th, 2007 at 3:17 am
من هم بلاگ شما را می خوانم
اگر به لیست تاٍثیر گذار های من هم توی سایتم نگاه کنی می بینی که مالرو جزو مهم ترین های فهرست من هم هست. شاید برای همین همیشه حس می کردم نسبتا خوب درکتان می کنم. درک مالرو از زندگی را بسیار با خودم همنوا می بینم :”گیریم در آتش سوزی سوختیم” خاطرت هست؟
ارادتمند
February 7th, 2008 at 2:12 pm
سلام.راستش من شما رانمی شناسم و بعید نیست همین فردا کسی بگوید شما کیستید و من بگویم: واقعا؟ اما همین امروز با آقای روبین وعده ی ملاقات داشتم. داستانی از داستانهای ام را برای اش خواندم و دو ساعتی را با هم در گذر فرهنگ و هنر پارک لاله بودیم. اغلب می رویم آنجا. به او می گویم که شما خود را مدیون اش می دانید. شاید تا به حال این سعادت نسیبتان نشده. شاید او به من بگوید که مریم نبوی نژاد کیست. حسن محمودی کیست. بی شک نشناختن زنی تحت تأثیر از نشناختن جان کاسوتیس آب می خورد. ارادت مند.مجید پروانه پور