خانه خنک است. صدای مامان فخری روی بلند گوی تلفن می پیچد:” هفتاد و دو تا مار گرفته اند. بسکی هواگرمس. آن طرف های خیابون طالقانی و چهارباغ پاین که هنوز خونه قدیمی هس. از پشت دیوار خرابه ها میان بیرون.” سر ظهر تابستان نه چندان گرم تورنتو صدایی از دورها یادت می اندازد حرمت هرم گرمای کویر.دلت تنگ میشود بد جور. برای گرمای استخوان نرم کن.