پس از ده سال دوباره با خواهرم بهرنگ همخانه شده ام. ( بله خواهر من اسمش بهرنگ است.)
آخرین دورانی که ما دو تا خواهری همخانه بودیم خیابان میرعماد تهران بود. هر دو درس می خواندیم و کار می کردیم و شیطنت و کشف جهان.روزهای فیلمخانه و تئاتر شهر و گالری بازی. روزهای وجب کردن شهر کودکی های مامان و سر زدن به پاتوق های جوانی مامان و بابا . روزگار پناه دادن به عشاق جوان در کاشانه ای که سرتا پایش دعوت به دیوانگی بود. سالهای هنوز رویا های دور دور دور دیدن. او راهی هند بود و من مثلا در سودای اقامت پاریس. آخرین روزهایی که با هم زندگی می کردیم در آپارتمانی در محله کوک تاون بنگلور بود. جایی که او روزها درس می خواند برای امتحان ورودی کالج هنر بنگلور و من روی ایوان پر از درخت و سایه و رطوبت آن خانه میمون های کنجکاو و بند رخت رنگارنگ خانه همسایه را می پاییدم. او در بنگلور ماند. من به پاریس نرفتم و برای چهار سال بعد هر دو تنها زندگی کردیم. یکی در تب و تاب مطبوعات پس از دوم خرداد تهران و دیگری درسایه وهم سبز و بودای بنگالی. خواهری ها هر کدام سر خویش گرفتند.
حالا و پس ده سال دوباره با هم هستیم. اینجا . این کله دنیا. به اضافه دو نفر و نصفی آدم دیگر. او هنوز هم بهتر از من آشپزی می کند. یعنی طبیعی تر از من. بی زحمت. بدون نیاز به تمرکز. حتی بدون نیاز به عشقی که من باید خرج آشپزی کنم تا بلکه چیز قابل خوردنی پدید بیاورم.
موجود کوچکی که میان دست و پای ما می دود و وول می خورد و ابراز وجود می کند بیشتر وقتمان را می گیرد. تقریبا بیشتر گفتگوهایمان درباره یسنا ست. جوانترین عضو قبیله که دو سال و نیم است به دنیا آمده است. این وسط ها گاه نفس می گیریم که خاطره های کودکی را دوره کنیم و آدمهایی را که آمده اند ورفته اند. باغ خاقانی. خانه بیشه حبیب. عمه ها و عموهای رج و قطار مامان فخری. آخرینشان همین یک ماه پیش رفت. دردسر عیدی گرفتن از آقای عراقچی و بنجل پارتی گرفتن در باغ سده . کاسب های سر پلشیری و سرنوشت هر کدام بعد صاف شدن کوچه علی آباد. گاه همانطور که هر کدام چشم به صفحه لب تاپ داریم یکی امان سر بلند می کند و می گوید:” فلانی را یادت می آید؟” . جملات بعدی داستان کوتاهی است درباره جایی یا کسی یا وقتی یا چیزی. میز تحریر دوقلویی که بابا و آقا مصطفی برایمان ساخته بودند و تا همین اواخر هم دوام آورد. عروسک هایی که گویا هنوز هم هستند و کتابهای کانون پرورش فکری که هر بار یادشان می افتم که معلوم نشد چه شدند داغ دلم تازه می شود. ( کتابهایی که حالا هرکدام برای خودشان تاریخ اند. کلاژهای فرشید مثقالی و نقاشی های فرح دیبا و آلن بایاش و پرویز کلانتری).
این میان چیزهایی هم هستند که در یک توافق اعلام نشده حرفی ازشان نمی زنیم. مثل دبیرستان محبوبه دانش و همه روزهای گه بار آن مدرسه و حواشی اش. بعضی آدم های آن سالها که آدم را یاد کلمه ساده لوحی می اندازند و…
تغییر کرده ایم. هر دو ما. ولی هنوز هم همدیگر را می شناسیم.

3 حاشیه to “”

  1. Pooneh:

    Salaam, xeyli az xandan in “post” lezzat bordam. moddat-ha bood ke in goneh matni be farsi naxoondeh boodam. xeyli ehsas dar neveshtanetun hast. piruz baashid.

  2. Roudi:

    I just remembered the day that I needed your empty apartment to have a private date with Hooman, the boy I thought was a boyfriend, but was less than a friend! What Behrang thought was that I needed some quality time with him, but I did the best possible thing in my relationship history. I needed a quiet and private place to speak up and tell him what a jerk he was. I broke up with him on that day, and it felt way better than any quality time ever! Now looking back at my twenty something days, I see how naive and shy I was, even in my boldest moves! And it feels so damn good, to find out that deep inside I have become a woman who does not need help to speak up. Thanks for brining back a piece of memory that was forgotten, but pleasant to remember. Say hi to Behi.

  3. شیوا:

    خیلی زیبا بود خیلی قشنگ بود.دلم میخواد بدونم این کسی که این مطالب و نوشته چند سالشه؟من خیلی اتفاقی وبلاگتونو پیدا کردم و خوندمش.خودمم یاد خاطراتم افتادم.اگه دوست داشتین بهم ایمیل بزنید.ممنون.

حاشیه بزنید