رونمایی کتاب مارینا نمت
دو روز پیش به جلسه رونمایی کتاب خانم مارینا نمت رفتم . چندش آورترین رونمایی کتابی بود که به عمرم رفتم. همین جا روشن کنم که ربطی به خانم نمت نداشت. چندش آور حضور بیشمار ماموران محافظتی و امنیتی بود که آن وسط ها قدم رو می رفتند و هیچ هم اصرار نداشتند که خودشان را پنهان کنند .آخرش هم نفهمیدیم که حضور آنها به خاطر گروه های بایکوت کننده کتابفروشی ایندیگو- به دلیل حمایت این کتابفروشی از ارتش اسراییل – بود یا به خاطر خود خانم نمت و اعتراضاتی که به ایشان شده یا به خاطر حضور ارشاد منجی و دختر جوانی که سعی کرد با او وارد بحث بشود و ارشاد منجی برآشفته در رفت. ما که نفهمیدیم.
اما همینقدر واضح و روشن بود که هر کس این امنیتی ها را آنجا خواسته بود کاملا قصد بهره برداری سیاسی داشت و بهره اش راهم برد. جلسه بدترین جلسه رونمایی کتاب بود که به عمرم دیده بودم.
خانم نمت برای بر انگیختن اشتهای خوانندگان کانادایی با جزییات کشدار و مفصل شکنجه هایی را که برش وارد شده بود شرح داد. واقعا نمی دانم چرا پورنوگرافی تا این حد برای بازاریابی کتاب مجاز است اما انواع دیگر پورنوگرافی را در این دیار لااقل در عرفشان بد می دانند؟ خانم نمت اصرار دارد که این تنها یک خاطره نویسی است اما کتاب همزمان به چندین زبان منتشر می شود و خانم نمت خود از همکاران نزدیک خانم مجاب است. کیست که در سیاسی بودن پروژه تحقیقاتی خانم مجاب بر روی زنان زندانی شک داشته باشد. خانم نمت می گوید پس از مرگ مادرش در سال 2000 تصمیم گرفته است بنویسد تا از رنج سکوت نجات پیدا کند. آیا اگر این خاطرات ده سال پیش منتشر شده بود باز هم پنگوئن کانادا ناشرش بود؟ آیا این راست است که در بخش های خبری شش صبح شبکه رادیویی سی بی سی و در روزهایی که ملوانان انگلیسی در ایران گروگان بودند با خانم نمت در این باره مصاحبه شده است؟ آیا هر خاطره نویسی دیگری به برنامه پر ببینده hour در تلویزیون ملی کانادا راه پیدا می کند آنقدر که با نویسنده اش در پربیننده ترین ساعت شب مصاحبه شود؟
من جزع و فزع دختر جوان دانشجویی را که با دیگران بحث می کرد تا به آنها ثابت کند که نوشتن این خاطرات به صرف اینکه نویسنده اش گفته من شکنجه گرانم را بخشیده ام نمی تواند غیر سیاسی باشد را می فهمیدم هرچند که از طرفی هم نمی توانستم به خاطره نویس حق ندهم که خاطراتش را بدون توجه به مصلحت زمان منتشرکرده است . دست آخر ادبیات که خاطره نویسی بخشی از آن است را کاری با مصلحت و سیاست اندیشی نیست آن طور که دختر جوان اصرار داشت بگوید.او دانشجوی علوم سیاسی بود و صد البته نگاه سیاسیون به ادبیات جور دیگری است آنها از تئوری به ادبیات می رسند و ادبیاتی ها راه برعکسش را می روند. اما شاید در این زمانه وقتی رگبار خاطره نویسی ها ناگهان به راه افتاده است و عمدتا زنان از آنچه برشان رفته می نویسند و برخی این میان دروغ و دلنگ ( مودبانه اش می شود خیال ) را هم چاشنی اش می کنند ( منظورم خانم نفیسی است نه خانم نمت . صحت اظهارات ایشان را تا اطلاع ثانوی زیر سوال نمی بریم ) آن وقت باید به این فکر بیفتیم که اصولا این سبک را دوباره تعریف کنیم. داستان گفتن در ظرف زمانه و یا فارغ ا ز زمانه. بالخره مرجان ساتراپی باید قصه اش را بگوید و از رویش هم فیلم بسازند یا اینکه ساتراپی و نمت و باقی خفه خون بگیرند که مبادا مورد سواستفاده سیاسی قرار بگیرند؟ اینها را واقعا دارم سوال می کنم. بالخره کدام یک ؟ من البته اهل ادبیاتم و البته ترجیحم این است که قصه ها به هر قیمتی گفته شوند هر چه زودتر. مسئله ادبیات جاودانگی است و ادبیات نمی تواند منتظر مصلحت بماند. ولی کسی به من بگوید آیا این چیزها که این روزها منتشر می شوند در این سوی دنیا و صاحبانشان قدر می بینند . یکی اعیان زاده می شود . دیگری داور جایزه معتبر می شود و … آیا اینها ادبیات است؟ ادبیاتی که بیشترک به مصلحت زمانه جایزه می گیرد؟ آیا ؟
ادبیاتی که خواننده اش را عمدتا پیرزن ها و پیرمردهای موطلایی به اضافه ارشاد منجی تشکیل می دهند. راستی گفتم که دست کم سه چهارم جمعیت حاضر پیرمردها و پیرزن های ترگل ورگلی بودند که پیدا بود این جور جلسا ت چاشنی چای عصرشان است ؟
اینها هیچ کدام در اختیار خانم نمت نیست و تقصیر او هم نیست. در این که او و امثال او باید قصه اشان را بگویند و شنیده بشوند هم شکی نیست. فقط یکی بگوید این شش تا محافظ بد ترکیب با آن کت و شلوارهای زار که بزرگترین هیجان شغلی اشان در این جلسه دو ساعته دوره کردن منجی و دختر جوان دانشجو وقت یک به دو بود آن وسط. وسط جلسه کتابخوانی و در حریم کتابفروشی چکار می کردند؟ چرا یک کتابفروشی حاضر می شود حرمت چنین فضایی را این چنین بشکند؟
July 7th, 2007 at 7:22 am
مریم جان، این پیغام را باید برایِ یادداشتِ قبلیات میگذاشتم. ممنون که به فکر هستی. بله، روزگار همچنان در حالِ چرخیدن است…
July 16th, 2007 at 4:40 am
فکر نکنم راجع به اين کتاب با حاشيه هايي مثل اتفاقات رونمايي در انگلستان يا حاشيه هاي بعد از انتشار بشه نقد کرد.
اين کتاب هم خواندني بود و طرز فکرها و جمله ها حتي اگر تصنعي باشه خيلي قابل استفاده بود. قرار نيست از گفته شدن يک واقعيت شما پي به حقيقت ببري .. يک آدم زرنگ از دروغ بعضي ها هم ميتونه پي به حقيقت ببره. پس من شديدا از انتشار هر متني که حاوي توهين و استهزا به مقدسات اکثريتي نباشه حمايت ميکنم… راجع به خاطرات مارينا هم بهتره بريد دقيق ماوقع رو بخونيد و بعدش اظهارنظر کنيد. راجع به تقديرهاي غيرواقعي هم بي شک حق با شماست. درکل نخبه شناسايي توسط هرسازماني داراي ايراد و اشکال عادلانه هست و اينجا منافع و سلايق و جهتگيريها حاکم اند نه حقيقت! نمونه اش جايزه صلح شيرين عبادي که هيچ تلاش فوق العاده اي براي هدفي نداشته که جايزه نوبلي در پي داشته باشد. البته اين هم نظر شخصي من هست و هيچ اصراري برايش ندارم … موفق باشيد .. يا حق