“خاله من کوچکم؟”
یسنا می پرسد. احتمالا این اولین سوال مهم فلسفی زندگی اش است. خاله من کوچکم؟ برای اینکه دست به برق بزنی آره. پس چرا نباید توی پولزآپم جیش کنم؟ من که بزرگ نشده ام.” برای جیش نکردن توی شلوارت بزرگ شده ای. برای دست به برق زدن کوچکی. برای آب خوردن توی لیوان شیشه ای کوچکی. برای خودت غذا خوردن بزرگی. و الا آخر.
یک زمانی نوشی بود و جوجه هایش . با خودمان می گفتیم این همه داستان را از کجا می آورد . چند ماه با یک موجود تازه زبان بازکرده هم خانه شوید . شما هم به اندازه نوشی قصه برای گفتن دارید.
این مملکت را یک بار هم از دید آدم بچه دار کشف کنید. اصلا یک کانادای دیگر را کشف می کنید. یک جای کاملا متفاوت.
July 24th, 2007 at 3:18 am
بقدری روی اسم یسنا حساس هستم که ناخودآگاه فکر می کنم همه دارند از یسنای من حرف می زنند!
آخه این جیگر بابا تازه یکساله شده و افتاده به شیرین زبانی و حرکات محیرالعقول!
به هر تقدیر یسنا باعث شد من وبلاگ نویس بشم و حالا هم باعث شد وبلاگ شما را بخوانم…