ظهر گرم تابستان. زاویه تابش آفتاب عمود بر فرق سر. عرق. خیس. لزج. شوری پوست. چشمانی که در گرما سیاهی می روند و قطره عرقی که میان مژه ها گم می شود. از زیر درخت که رد می شوی نسیم خنکی پشت خیس و تی شرت چسبیده را بازی می دهد انگار یک آن کولر روشن کرده اند. از سایه که رد شدی باز شمشیر را فرود می آورد بر فرق سر. صدایی در برگهاست. برگهای تیره خاک گرفته سنگین و خسته وارفته منتظر پاییز که خلاصشان کند . برگها که کل می کشند دست باد را می فهمی که از زیر بغل ها و کنار پستان ها و گودی کمر هور می کشد و مخفیانه می گذرد. مور مورت می شود. دستها را به پهلو ها می چسبانی. کی بود دست کشید؟ نامرد! نوک موها توی گردن گیر کرده اند. خیس و چسبیده و تیغ تیغی. شلتاق می کنند حوالی گردن. نکن الان خوابم می گیرد می افتم ها. چشم ها نبسته خوابند از زورگرما و عرق.

دلم برای آن آفتاب هلا ک آور و آن عشق ورزی های بعد از ظهر تابستان با باد و برگها تنگ است. برای سکوت بعد ازظهر در خیابان های خواب شهرستان . چیزی در بعد ازظهر های خبابان عباس آباد تهران گم شده است. کاش پیدا می شد. دلم آب شد. کاش می فهمیدم چرا این همه خواب خیابان مهناز را می بینم در بعداز ظهر گنگ تابستان 1375. چرا بعد از ظهر های تابستان؟ چیزی آنجا گم شده است. من خواب خورشید آن سالها را می بینم که انگار رنگ دیگری بود. این آفتاب بی رنگ که پشت ساختمان ها از شرم آب می شود با من حرف نمی زند. یک آفتابی جایی هست که از پشت می زند توی سرت و آب تنت را می کشد بیرون و تنت را تسلیم می کند. چرا این همه به خوابم می آیی آفتاب. چرا آزارم می دهی. میان من و تو بیست و چهار ساعت و ده سال فاصله است. با این لباسهای نازک بندی بندی که دیگر آن جور نمی شود عشق بازی کرد با تو . با گرما. آن حال وقتی است که ردای بلند سیاه را روی شلوار جین پوشیده ای و خودت را در روسری سیاهی پیچانده ای. مال وقتی که مومنانه سه لایه روی هم می پوشیدی. و دست تو همه چیز را له می کرد.

بگذار شبی بی تو بخوابم آفتاب . یادم نینداز که زاویه تابش تو تکلیف همه چیز را روشن می کند. تنها بگذار دمی از سنگینی نبودن تو بیاسایم.

حاشیه: این پست را خیلی وقت پیش نوشتم. و تنهاامشب ترانه ای در وبلاگ نازلی دختر آیدین واداشتم که منتشرش کنم. این پست را به نازلی دختر آیدین . به دختر شیرازی تقدیم میکنم.

4 حاشیه to “”

  1. katbalou:

    خواب برای تو. کابوس برای من. یک تجربه. دو ادم.:)

  2. هادی نیلی:

    بعد از مدت‌ها، مریم نبوی‌نژاد رو لای این سطرها تونستم بخونم…

  3. پری:

    راستش آفتاب بدجوری حالمو به هم می زنه ولی این چند دقیقه ای که متنو می خوندم بد جوری عاشقش شدم.

  4. افشین:

    آوای دهل شنیدن از دور خوش است
    دیگر نه مهناز و نه عباس آیاد آن خیابانهای سابق نیستند و بوی عفونت از آنها بلند است

حاشیه بزنید