یسنا پایان های غم انگیز افسانه های ایرانی را دوست ندارد. دوست ندارد که آقا موشه عاشق شود. دوست ندارد آقا موشه در راه عشق در دیگ آش بیفتد. دوست ندارد خاله سوسکه تن به تنور دهد و برای همیشه سیاه پوش شود. همه این قصه ها را عوض می کند. در قصه های او آقا موشه عاشق نمی شود. خاله سوسکه سرما نمی خورد و بنابراین آقا موشه برای زن مریضش آش نمی پزد.
یسنا دوست ندارد که خاله پیرزن هر سال چشم به راه عمو نوروز شود و دست آخر هم خواب بماند و او را نبیند. او گریه می کند و مدام می پرسد چرا عمو نوروز رفت و خاله پیرزن او را ندید.قرار است بار دیگر که عمو نوروز آمد حتما خاله پیرزن را بیدار کند و بگذارد که خاله پیرزن او را راست راستی ببیند.
یسنا قصه خاله پیرزنی را که در یک شب بارانی به همه حیوانات در خانه قد قربیلش پناه داد و ازآن به بعد همه با هم به خوبی و خوشی زندگی کردند را از همه بیشتر دوست دارد. .

یک حاشیه to “”

  1. ابوذر آذران:

    با سلام من شما رو لينك كردم
    موفق باشيد

حاشیه بزنید