همه ما آنقدر خوش بخت نیستیم که مانند مایوکوفسکی فصل اول سفرنامه امان به ایالات متحده آمریکا را با وصف نیویورک و علی الخصوص هارلم آغاز کنیم.
بعضی وقتها سفر آدم از آریزونا آغاز می شود . از غرب وحشی. که گویا هنوز هم وحشی است و در میان خیابان های صاف و صوف و اتوبان های عریض و طویل می شود به چهار خوک برخورد که خر خر کنان راه خود رو را می بندند و همین جوری برای خودشان قدم می زنند.
اولین چیز که به ذهن آدم می رسد این است که من این آب و هوا را می شناسم. بیراه هم نیست. گرم است و نیمه شرجی. برهوت بیابان است با درختهای نازک برگ و بی سایه اما پهن شده روی زمین درست مثل کیش تا آقتاب را تاب بیارد. جابه جا ستون های کاکتوس. و باقی زمین خشک . خشک. خشک. افق باز .باز .باز. هیچ ساختمان بلندی در افق نیست.سر به فلک کشیده ها فقط کاکتوس های صد ساله اند که نگاه چپشان نمی توان کرد. تحت حمایت شدید قانون اند. همه چیز روی زمین خزیده است. درست مثل مارمولک های عظیم جثه ای که روی دیواره های بتونی بزرگراه حک شده اند.
مارمولک و بیابان. این یکی را من خوب می شناسم. برای منی که از کوه و جنگل بیزارم و بیابان و افق باز حالم راخوب می کند در نگاه اول به آن آزاردهندگی که هشدارش را داده بودند نیست. خصوصا که این همه بتون ریزی و آسفالت کشی اصلا رنگ بتون و آسفالت نیست. همه چیز را به رنگ خاک درآورده اند. ساختمان ها . دیوارهای بزرگراه . همه یک جور رنگ صورتی چرک مرد آجر پخته دارند. حتی تابلوهای راهنمایی به رنگ خاکند تا مبادا آرامش بیابان را بیازارند. و آرامش چیزی است که این بیابان پر از ماشین بی آدم دارد. عجیب است که از این خاک پیغمبری بیرون نیامده است. اینجور بیابان ها معمولا عابد پرورند.
آزاردهنده جایی آغاز می شود که سرو کله کریه ترین مخلوق معماری آمریکایی پیدا می شود. پلازاهای به مفهوم واقعی کلمه درندشت. نه مثل مال تورنتو زشت و کثیف و بخیل. که مدل غرب آمریکا. وسیع و تمیز و برق انداخته و دقیقا درندشت . همه چیز و همه جا بی اندازه بزرگ و ولنگ و واز است. آها . کلمه اش همین است. ولنگ و واز. و باقی را که دیگر خودت می دانی. جمعیتی دو برابر استان انتاریوکه تقریبا 99 % آن نه زاده آریزوناست و نه بزرگ شده آن. اینجا دیگر واقعا نمی دانم سراغ تاریخ را که و کجا باید گرفت. کسی را با آن کاری نیست.
شام را با آقای رییس و دیگران در سفره خانه ای می خوریم که بشقاب سالادش با دست و دلبازی پرشده است از سبزی و پنیر- پنیر در دیار تورنتو متاع گران بهایی است- و میزی که بر سرش نشسته ایم در اصل در دو لنگه عظیم جثه ای است که معلوم نیست از کدام عمارتی در مکزیک کنده اند و آورده اند و اینجا در قاب شیشه ای خوش ساختی نشانده اند و ما همچنان که بستنی تناول می کنیم به گل میخ ها زل زده ایم و ترک های عمیق روی دررا می پاییم. من سعی می کنم نگاهم به شمعدان شش شاخه بدترکیب و بد قواره ای که تصویر یک دست لنگه در را خدشه دار کرده است نیندازم. همان سلیقه ای که کم خرج نکرده تا لنگه در را به اینجا رسانده از شمعدان عظیم الجثه بی نوا حسابی کم گذاشته است.
مردها همه شلوار جین و پیراهن های سیاه پوشیده اند. یقه ها باز است و علاقه به برق و بورق آشکار. ماشین هایشان رنگ های عجیبی دارند. نارنجی طلایی . سرخ برق آلود. کارمند ها ماشین های سفید دارند.
سر شام معلوم می شود مشتری این همه برنامه تلویزیونی درباره شهرگان هالیوود کیست. ماز جبرانی هم گویا اخیرا در این حلقه است. هرچه باشد کارمند های آمریکایی سر میز با گروهی از رییس و روسای ایرانی طرفند. ماز جبرانی و رییس جمهور احمدی نژاد را همانقدر می شناسند که بریتنی اسپیرز و یک هنرپیشه جوان گویا خیلی سکسی و رو به شهرت هالیوود که تازگی همگی اشان در همین حوالی خانه خریده اند. بریتنی اسپیرز و آن جوان هالیوودی را می گویم نه آقای رییس جمهور. با همان حرارتی که چند دقیقه قبل از اسپیرز حرف می زنند به تحلیل حرفهای رییس جمهور در دانشگاه کلمبیا می پردازند. رفتارهای او برایشان قابل هضم نیست و آشکارا کلافه اشان کرده است ضمن اینکه پیداست همین موضوع به اندازه همه وقایع هالیوود برایشان جذاب است.
من فقط گوش می کنم.چهار پنج ساعت بیشتر نیست که پس از یک پرواز طولانی خسته کننده پایم به این سرزمین رسیده است و حوصله آزردن میزبانان آمریکایی را ندارم. هنوز برای قضاوت زود است. اولین بار است که آمریکا یی های کاملا محصول شبکه های تلویزیونی را می بینم.
دختر جوان ایرانی آمریکایی آن سوی میز که فارسی را به لهجه نسل دومی ها حرف می زند معتقد است که رییس دانشگاه کلمبیا حسابی جلوی احمدی نژاد کم آورد. دختر زیباست و دست به ترکیب ابروهای پرپشت بور و بلوندش نزده است.
شام که تمام می شود آقای رییس که همه را مهمان کرده است تذکر مختصری می دهد که در همین دو سه ساعتی که به صرف شام ما گذشت صد میلیون دلار در عراق به مصرف جنگ رسید.
ساعت ده و نیم و یازده شب و در راه بازگشت به خانه ، کوچه را پیشترک تاریکی محض پرکرده است. هیچ پنجره ای روشن نیست. خیلی وقت است که شهر خوابیده است.
حاشیه: باید سوار هواپیمایی در خطوط داخلی آمریکایی شد تا ورشکستگی صنایع هوایی را به چشم دید. بهایی گزاف برای هواپیمایی شبیه اتوبوس شمس العماره با صندلی های مندرس و کهنه و پذیرایی صفر حتی دریغ از قرص مسکن . از همه چیز زده اند تا فقط بتوانند در حد حفظ استاندارد های امنیت پرواز بقا پیدا کنند. باقی قضایا فسانه است.
حاشیه دوم: دارم شبکه اینترنت را در هوا رد می گیرم . کسی در همسایگی اسم دسترسی خودش را گذاشته است ” یانکی ها ” . طفلی گمانم بچه نیویورک است و دلتنگ تیم محبوب .
اوه . راستی . اینجا تا دلت بخواهد دیوار کاهگلی هست . درست مثل کوچه باغ های نجف آباد .
October 3rd, 2007 at 2:19 am
دريغ از يك عكس. بيابان ها را مي گويم