دلم بیش از آن تنگ است که کتمانش کنم. دلم خیلی خیلی تنگ است. از این غروب های زود هنگام است؟ یا اینکه عین پریود سر وقت سر سال شده است که پدر و مادرم را ندیده ام.یا اینکه اصولا احوالات جهانی عین سوز سرمای اصفهان می ماند که از سمت فریدن می آید و برف و بارانش را نصیب دیگری می کند و سرمای خشک خنسش را نصیب ما؟
نمی دانم.
یک زمانی خیلی جوان بودم دندانپزشک گیر داده بود که دندان عقل نهفته را از عمق 12 میلی متری فک شانزده ساله من بکشد بیرون. اثر بی حسی که رفت احساس می کردم دو پنجه فولادی در کاسه چشم و پس گردن انداخته اند و می خواهند جمجمه را مثل سیب به دو نیمه کنند.
حالا همان حال را با این درد دارم. آن پنجه فولادی دست انداخته در جناق سینه می خواهد این قفس را بشکافد.عجیب است که چرا نمی میرم!

یک حاشیه to “”

  1. Anonymous:

    موضوع چیه؟ شاید مال غربت هم باشد. من گاهی احساس کلافگی میکنم از این غربت و بهای سنگینش. سر در نیاوردم که این روزها مشغول جه کاری هستی و کنجکاو بودم. خود من هم تو این سرزمین سرد دست به کارهایی زده ام که لزوما باب میلم نبوده است و خوب جه مشود کرد؟ در ضمن وقتی آدم تصمیمی را میگیرد بعد از اندک سرمایه گذاری زمانی دلش نمیآید که صحنه را ترک کند: مثل ایستادن تو صف اتوبوس میماند… بیشتر از این دلتنگی و کارت بگو. مشتاقم که بیشتر بدانم. من هم میگویم اگر زودتر این کار یا آن کار را کرده بودم وضع فرق میکرد. اما زمان را که نمیشود برگرداند و در ضمن شاید تصمیمی دیگر از من انسانی دیگر ساخته بود: نه لزوماانسانی بهتر… منتطر میشم…

حاشیه بزنید