نوع کاری که این روزها می کنم آن روی سکه این سرزمین را نشانم می دهد. فقر و زمین خوردگی در کشوری که هنوز هم طبق استانداردهای بین المللی مردمانش در بالاترین رده های رفاه اجتماعی زندگی می کنند. فعلا نمی توانم درباره اش چیز زیادی بگویم . جالب است که هر وقت خواسته ام از مقوله های اجتماعی فاصله بگیرم حسب تصادف باز جایی به آن برخورد کرده ام.
درست ۱۲ سال پیش شش ماه تمام در روزنامه اخبار و در سرویس اجتماعی کار کردم. در آن زمان من تنها خبرنگار دایم سرویس اجتماعی آن روزنامه کوچک بودم و حجم کار مرا تا کجاهای تهران بزرگ و چه سوراخ سنبه هایی که نبرد.
امروز در وضعیتی شبیه به آن زمان هستم و از این تجربه دیرهنگام مشابه ولو در سرزمینی دیگر راضی ام. فقر و ناتوانی و آینده . دغدغه های ابدی. این وسط کش کش میان دو سویه شخصیت خودت. گاهی وقتها فکر می کنم اگر فقط پنج سال زودتر به کانادا آمده بودم می رفتم سراغ حرفه خانوادگی که در ایران هرگز به آن تشویق هم نشدم . اینجا که هستم گاه به روشنی می بینم که تجلی بسیاری از خیالهای فعالان اجتماعی در ظهور آدم هایی است که سفت و سخت پای قانون های درست و حسابی می ایستند . و وقتی می گویم می ایستند یعنی اینکه می ایستند . سالهای سال . بی وقفه . بی مدارا. بی غش.
من می توانستم قاضی خوبی بشوم. مامان می توانست حالا جایی در دیوان عالی باشد. بهای تغییر می توانست لزوما این قدر گران نباشد.
و ادبیات ؟ هی. پدر سوخته مثل گوشواره های بلند خانم قاضی می ماند. همیشه آویخته در دو سو. تاب خوران. اسباب تراز و خود در حسرت ابدی تراز.