عرق فروشی این محله را بیخ گوش مسجدش زده اند یا شاید هم مسجدش را ور دل عرق فروشی اش برپا کرده اند. نمی دانم کدام یک را زودتر. روبنده پوش پاشنه بلندش مثل سنجاقکی از کرایسلر عظیم جثه می پرد روی پیاده رو تا از دواخانه بیست و چهارساعته کیسه های پرو پیمان اسباب بزک و دوزک بخرد و کیسه های بزرگ خریدش را با ظرافت از کنار زوجی که عین دو تا چنار دراز درست وسط پیاده رو به بوس و کنار مشغولند عبور دهد .
این محله خانه های قدیمی نمناک موش دار دارد. و کافه هایی که هنوز به سنت سیسیلی مردانه و علاف اند. کتابفروشی که در آن پوسترهای همفری بوگارت وآدری هپبورن پرفروش تر از جانی دپ است و هیپی های زواردر رفته دیروز با حجب و حیا خود را از سر راه مامان های کالسکه ران و خانم کارمند های خوش لباس شتابان کنار می کشند.
همسایه دیوار به دیوار چهل سال پیش سیسیل را به مقصد کانادا ترک کرده است. از ایتالیایی بودن خوش لباسی و سروضع مرتب را دارد حتی وقتی می خواهد آشغال سر کوچه بگذارد. دوسال است که از آموزش و پرورش بازنشسته شده است. مدیر مدرسه بوده است. سی سال است در این محله زندگی می کند . بی ام و استیشن نازنینش را که گویا طاقت زمستان های تورنتو را ندارد در پارکنیگ خانه پدرش پارک می کند و برای سه ماه زمستان به مکزیک و نزد پدر پیرش می رود.
عیالش پتی هم معلم بازنشسته است . موهای بلند هرگز رنگ نکرده دارد و شش ماه سال در ویلای ییلاقی اشان جایی آن بالاها روزگار می گذراند. پدربزرگش پس از جنگ جهانی اول به کانادا آمده است و در این محله یک مسجد ببخشید کلیسا ساخته است. می توان حدس زد که احتمالا از پسرعموهای خانم مارپل بوده است. پتی به مناسبت هالویین برای یک دوجین بچه ساکن در سراسر کوچه کلاه های بافتنی عینهو کدو تنبل نارنجی (پامپکین) بافته است . یسنا را هم بی نصیب نگذاشته است . مال یسنا را روی ایوان جلوی خانه و روی صندلی کوچک مخصوصش پیدا کردیم.
دختر و پسر این خانم و آقاهر دو درسشان را خوانده اند و فارغ التحصیل اند و همچنان در خانه پدر و مادر ماندگار. گویا مد جدید است که دیگر کسی سر هژده سالگی خانه بابا را ترک نمی کند. زندگی خرج دارد. مامان و بابا های این روزها هم که کولند و مشکلی نیست.
همسایه این طرفی خانم دکتر جوانی است هندی تبار. اهل مونترال که ساعت شش صبح روی ترید میل می رود و من این را از صدای دگمه های تنظیم دستگاهش که از راهروی باریک میان خانه هایمان و از پنجره های رودررویمان می گذرد می فهمم. خانم دکتر دست بالا سی سال دارد و خال هندویی دارد که گوشه چپ چانه اش نشسته و آدم را یاد فیلم های هندی می اندازد.
همسایه روبرو خانم نود ساله ای است که تا وقتی هوا خوب بود تمام روز در ایوان می نشست و کوچه را می پایید. او قدیمی ترین ساکن این محله است.
طبق اطلاعات واثقه از خانم آرایشگری که درست نبش کوچه آرایشگاه جمع و جوری دارد گویا همه اهالی محل دقیقا از چند و چون خانه ما خبر دارند. رقم دقیق کلیه معاملات انجام شده را می دانند و درون خانه را بعد و قبل و در خلال بازسازی مورد تفحص و تجسس قرار داده اند و گویا به این اتفاق نظر هم رسیده اند که رختشورخانه در جای درستی تعبیه شده است.
باز هم بگویم ؟ ما سر کوچه یک سفره خانه حبشی هم داریم و برای اینکه خیلی غریب نیفتاده باشیم پیتزا فروش سرکوچه امان هم ایرانی است.

حاشیه بزنید