دیدن یک فسقل بادام خندان بی دندان در بغل رودابه ای که شش سال پیش آخرین بار در فرودگاه مهرآباد دیده بودی اش همانقدر عجیب است که دیدن یک موبلوطی حیران قلنبه در بغل خواهری که برای استقبالت آمده است فرودگاه مهرآباد.
این فرودگاه مهرآباد هی میان این فصل ها ی زندگی ها می آید و می رود .
و این فسقل بادام ها و قنبلزون ها و ملوسک های خاله و دلبر طلاها هی دارند می آیند و ما پیر می شویم و هی هنوز از خودمان می پرسیم همه اینها کی اتفاق افتاد؟

آنها که می گویند لاس وگاس خیلی شهر جوادی است نمی دانم چرا این حرف را می زنند؟
فلسفه وجودی این شهر درست مثل مشهد است. نه گمانم بشودمشهد را شهر جوادی دانست.
لاس وگاس جایی است که آدم یاد می گیرد از قوه خیال خودش بترسد!
و دریابد که هنوز تا جایی در اعماق وجودش به چیزی اعتقاد دارد! مهم نیست چه چیزی! هر چیزی . مثلا عقوبت!

حاشیه بزنید