ای کاش می شد آدم پدر و مادر حی و حاضر و آماده اش را هر شب عین بالش بگذارد زیر سرش و بخوابد.
لامصب حالاهم که زیر سرش هستند باز هم صبح ها بیدار می شود که گیج و خواب آلوده هنوز چشم باز نکرده خبرنامه ها را خط بزند مبادا سرزمین گل و بلبل در طول شب گذشته دود شده باشد و رفته باشد هوا!

ای کاش می شد به قول شفیعی کدکنی آن را هم مثل یک جعبه بنفشه زد زیر بغل و با خود برد به هر کجا که رفت.

آگهی:
سمنو فرد اعلی رسید. اگر واقعا بخورش هستید زنگ بزنید.وگرنه که خودم بلدم تنهایی بخورمشان!

غذای روح هم رسیده است به وفور . با کتابخانه مرکزی نورت یورک حرف زده ام قرار است خواندم بسپارم به آنها که بقیه هم در دسترس داشته باشند.فعلا حق تقدم با خودم است. دارم می خوانم. آنها را که خوشم نیامد حرفی نمی زنم. آنها را هم که پسندیدم حرفشان را خواهم زد.

اینانا رو به مرگ است. همین روزها شاد روان خواهد شد. مریم هم فعلا توی رو دربایستی زندگی مانده است . جفتشان دیگر واقعا حوصله ام را سر برده اند. آن از آن اینانای گنگ خوابدیده . این هم ازاین مریم هاج. می ترسم آخرش هر دو رو دستم باد کنند ذلیل مرده ها!

راستش اینها همه بهانه است برای نگفتن اینکه دلم برای دو سه ساعتی نشستن با بعضی نفرات تنگ است. زمانه آنقدر لاکردار است که حتی نمی توانم اینجا بگویم کدام نفرات. و حتی نمیتوانم بگویم که چرا نمی توانم نام آن نفرات را بیاورم. آن نفرات شاید همین روزها نامه های تبریک سال نوی دوست قدیمی ای را دریافت کنند که زمانی هیچ کدامشان از زبان زهرآگینش درامان نبودند. همان که وقتی از راه می رسید می شنید که به هم می گویند باز این آمد . خدا به داد برسد! این دفعه دیگر می خواهد به کی گیر بدهد؟

حیف شد رفقا! من دیگر گاز نمی گیرم!

یک حاشیه to “”

  1. صدای..:

    سلام…گاهی هیچ اتفاقی نمی افتد….گاهی روزها می گذرد.بدون اینکه آب ازآب تکان بخورد.پرده ای کناربرود یعنی عکسی بشود توی یک قاب عکس آن هم کهنه بزند….ودراین..این درآرامش لعنتی.چیزی جزحس جانکاه پوچی برایمان نمی ماند.گاهی هم زندگی مثل همیشه است ..باراما ما هستیم که فرق می زنیم..فرق داریم نه از وسط سرمان…که دلمان یک چیزخاص می خواهد.یک هیجان خاص یا حتی نه..یک رویایی مرده ..اگردوست داشتید برای ماکارهایتان رابفرستد…اگردوست داشتید مارا لینک کنید..با امید روزهای بهتر در آینده….

حاشیه بزنید