آنقدر دور شده ایم که کلمات برایمان معناهای متفاوتی پیدا کرده اند. می گوید دور است . می گویم نه زیاد 15 دقیقه پیاده روی . می گوید نه پس دور است. می گوید نپخته است. می گویم نسبت به چی؟ می گوید تو چرا اینطوری شده ای؟ نپخته نپخته است دیگر. می گویم از دید ما. از دید کس دیگر ممکن است زیادی هم پخته باشد. می گوید خوب معلوم است ما. من که از دیگران حرف نمی زنم. یادم می افتد که او در جایی زندگی می کند که لزومی ندارد دم و دقیقه مولتی کالچرالیسم و احترام متقابل و اینجور محافظه کاری ها را دم به دم تمرین کنند. او در حلقه دوستان و پیرامونیانش مظهر سلیقه و توانمندی است. منم که دایم در کار ترجمه و تطبیق خودم و محیطی هستم که از زور محافظه کاری بوی گند حساسیت آور ماده ضد عفونی و ته مانده رطوبت می دهد.
آنقدر نزدیک شده ایم. با او بعضی چیزها را دیگر حتی به شوخی به زبان نمی آورم. هر چه باشد حالا دیگر هر دو ما راه را از نیمه رد کرده ایم…