<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	>
<channel>
	<title>Comments on: </title>
	<atom:link href="http://maryamin.com/fa/archives/2008/04/673/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://maryamin.com/fa/archives/2008/04/673/</link>
	<description>دفترچه شخصی مریم نبوی نژاد</description>
	<pubDate>Mon, 08 Sep 2008 07:37:08 +0000</pubDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.5.1</generator>
		<item>
		<title>By: نازخاتون</title>
		<link>http://maryamin.com/fa/archives/2008/04/673/#comment-71031</link>
		<dc:creator>نازخاتون</dc:creator>
		<pubDate>Wed, 23 Apr 2008 18:34:59 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://maryamin.com/fa/archives/2008/04/673/#comment-71031</guid>
		<description>مريم جان سلام.  دير رسيدم به اين بحث هايی که شخصا مفيدشان می دانم برای جامعه ی وبلاگ نويسان و جامعه ی ايران. از نازلی به اينجا رسيدم و به طرز شديدی نامه​ی سرگشاده ات به زهرا به دلم نشست. احساس می​کنم سال​هاست می شناسمت.  شاید از ان جهت که تجربياتم  از  ترس و وحشت در قبال دنیای بعد از باکرگی، احساسم در اين مورد، شباهت زيادی به آنچه که نوشتی داشت. ديشب پست زهرا را خواندم و دلم می خواست برايش بنويسم چيزی شبيه آنچه که نوشته ای اما نه به اين استادی. گفتم دير است. دير رسيدم و کامنتم در لابلای سيل کامنت ها گم خواهد شد. دلم از هرزگی نوشتار بعضی ها سوخت که در اين ميانه​ی بحث، جز هرزگی و ارضای بيماری جنسی خود به فکر ديگری نيستند... شاد باشی نازنين...</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>مريم جان سلام.  دير رسيدم به اين بحث هايی که شخصا مفيدشان می دانم برای جامعه ی وبلاگ نويسان و جامعه ی ايران. از نازلی به اينجا رسيدم و به طرز شديدی نامه​ی سرگشاده ات به زهرا به دلم نشست. احساس می​کنم سال​هاست می شناسمت.  شاید از ان جهت که تجربياتم  از  ترس و وحشت در قبال دنیای بعد از باکرگی، احساسم در اين مورد، شباهت زيادی به آنچه که نوشتی داشت. ديشب پست زهرا را خواندم و دلم می خواست برايش بنويسم چيزی شبيه آنچه که نوشته ای اما نه به اين استادی. گفتم دير است. دير رسيدم و کامنتم در لابلای سيل کامنت ها گم خواهد شد. دلم از هرزگی نوشتار بعضی ها سوخت که در اين ميانه​ی بحث، جز هرزگی و ارضای بيماری جنسی خود به فکر ديگری نيستند&#8230; شاد باشی نازنين&#8230;</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>By: پيمان</title>
		<link>http://maryamin.com/fa/archives/2008/04/673/#comment-71023</link>
		<dc:creator>پيمان</dc:creator>
		<pubDate>Wed, 23 Apr 2008 06:25:27 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://maryamin.com/fa/archives/2008/04/673/#comment-71023</guid>
		<description>بالاخره در بيرون هم كه نشود به بادش داد، در خانه مي شود روي شانه هايش ريخت تا عطرافشاني كند و يك نفر هم تماشايش كند و گاه گاهي سرش را در زيرشان پنهان كند... نه؟</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>بالاخره در بيرون هم كه نشود به بادش داد، در خانه مي شود روي شانه هايش ريخت تا عطرافشاني كند و يك نفر هم تماشايش كند و گاه گاهي سرش را در زيرشان پنهان كند&#8230; نه؟</p>
]]></content:encoded>
	</item>
</channel>
</rss>
