<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	>
<channel>
	<title>Comments on: معذرت خواهی دولت کانادا و مدرسه رودابه اصفهان</title>
	<atom:link href="http://maryamin.com/fa/archives/2008/06/702/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://maryamin.com/fa/archives/2008/06/702/</link>
	<description>دفترچه شخصی مریم نبوی نژاد</description>
	<pubDate>Fri, 09 Jan 2009 21:36:15 +0000</pubDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.5.1</generator>
		<item>
		<title>By: کامران</title>
		<link>http://maryamin.com/fa/archives/2008/06/702/#comment-82997</link>
		<dc:creator>کامران</dc:creator>
		<pubDate>Tue, 01 Jul 2008 07:08:52 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://maryamin.com/fa/archives/2008/06/702/#comment-82997</guid>
		<description>سلام مریم بانو، در مسیر ترک برداشته جبر زمانه، همه چیز از یاد آدم می ره، الا یادش که همیشه یادشه، دوستی در پای نوشت شما، ه خطی از تجربه واقعیت ها در دوران کودکی گفت. بدرستی اشاره کرد که این ژن های بی تقدیر متاثر، نسل به نسل مادرها و پدرها و شاید متولیانی رو ارزونی جهان میکنند که کودکان از یاد نبرند.</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سلام مریم بانو، در مسیر ترک برداشته جبر زمانه، همه چیز از یاد آدم می ره، الا یادش که همیشه یادشه، دوستی در پای نوشت شما، ه خطی از تجربه واقعیت ها در دوران کودکی گفت. بدرستی اشاره کرد که این ژن های بی تقدیر متاثر، نسل به نسل مادرها و پدرها و شاید متولیانی رو ارزونی جهان میکنند که کودکان از یاد نبرند.</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>By: Anonymous</title>
		<link>http://maryamin.com/fa/archives/2008/06/702/#comment-81796</link>
		<dc:creator>Anonymous</dc:creator>
		<pubDate>Sun, 22 Jun 2008 09:09:27 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://maryamin.com/fa/archives/2008/06/702/#comment-81796</guid>
		<description>هر دو تاش یک گه هستند.</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>هر دو تاش یک گه هستند.</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>By: maryam</title>
		<link>http://maryamin.com/fa/archives/2008/06/702/#comment-81790</link>
		<dc:creator>maryam</dc:creator>
		<pubDate>Sat, 21 Jun 2008 20:57:07 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://maryamin.com/fa/archives/2008/06/702/#comment-81790</guid>
		<description>آرش جان خیلی هم مطمئن نیستم که انتخاب و اختیار والدین آنچنان نقشی داشته است که هجمه فرهنگی تفکر غالب آن زمان.پدر و مادر ها بچه هایشان را به آن مدرسه می فرستادند چون فرنگی ماب بزرگ شدن بچه ها مد روز ( یا ایدئولوِژی ) روز بود. 
و بعد چرا طنز تلخ ؟ اصلا چرا طنز؟ دست کم اصفهان که به این همجواری ها عادت دیرینه دارد!</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>آرش جان خیلی هم مطمئن نیستم که انتخاب و اختیار والدین آنچنان نقشی داشته است که هجمه فرهنگی تفکر غالب آن زمان.پدر و مادر ها بچه هایشان را به آن مدرسه می فرستادند چون فرنگی ماب بزرگ شدن بچه ها مد روز ( یا ایدئولوِژی ) روز بود.<br />
و بعد چرا طنز تلخ ؟ اصلا چرا طنز؟ دست کم اصفهان که به این همجواری ها عادت دیرینه دارد!</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>By: آرش</title>
		<link>http://maryamin.com/fa/archives/2008/06/702/#comment-81701</link>
		<dc:creator>آرش</dc:creator>
		<pubDate>Sat, 21 Jun 2008 15:11:21 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://maryamin.com/fa/archives/2008/06/702/#comment-81701</guid>
		<description>فرق این دو (مدرسه ای که توسط راهبه ها اداره می شود و تشکیلات بسیجی) در این است که آن اولی راه و رسمش ایدئولوژیک نبود و مقررات خشک دینی و تعلیماتی اش را (که البته من هم هیچ ارادتی به آن ندارم) در فضایی به کار می گرفت که آدم هایش به انتخاب و اختیار خود (یا انتخاب والدینشان) به آن جا آمده بودند اما آن دومی دعای کمیل و کیش ایدئولوژیکش را در هر فضای عمومی و خصوصی این مملکت در بوق و کرنا می زد و می زند. اما گذشته از این ها، همجواری این دو هم از آن طنزهای تلخ روزگار است ها.</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>فرق این دو (مدرسه ای که توسط راهبه ها اداره می شود و تشکیلات بسیجی) در این است که آن اولی راه و رسمش ایدئولوژیک نبود و مقررات خشک دینی و تعلیماتی اش را (که البته من هم هیچ ارادتی به آن ندارم) در فضایی به کار می گرفت که آدم هایش به انتخاب و اختیار خود (یا انتخاب والدینشان) به آن جا آمده بودند اما آن دومی دعای کمیل و کیش ایدئولوژیکش را در هر فضای عمومی و خصوصی این مملکت در بوق و کرنا می زد و می زند. اما گذشته از این ها، همجواری این دو هم از آن طنزهای تلخ روزگار است ها.</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>By: Aida</title>
		<link>http://maryamin.com/fa/archives/2008/06/702/#comment-81650</link>
		<dc:creator>Aida</dc:creator>
		<pubDate>Fri, 20 Jun 2008 18:46:25 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://maryamin.com/fa/archives/2008/06/702/#comment-81650</guid>
		<description>فضاهای مختلف می توانند برای آدمهای مختلف خاطرات غیر یکسان خلق کنند.  من تنفر مریم را درک می کنم. من کاملن فضای وحشت زده و نفرت انگیز "م" خردسال را که بی جوراب در دفتر ایستاده را حس می کنم. و قاصدک عزیز به نظر من این هیچ تناقضی با خاطرات خوش تو ندارد. قوز هم نمی اورد. بسوزذ این وبلاگستان فارسی که این همه دل سوزانده است. کار و زندگی من هم شده تیمار داری دلسوختگان وبلاگستان.  حالا کی باشد خودم بسوزم :)

 معذرت که در کار شما دخالت کردم .  من نمی دانم چرا من وقتی می خواهم  تو وبلاگ تو نظر بگذارم به زبان فاخر تکلم می کنم. جو زده می شوم . باید بیشتر نظر بگذارم یخم باز بشه 

آیدا ترکه نسوز پیاده</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>فضاهای مختلف می توانند برای آدمهای مختلف خاطرات غیر یکسان خلق کنند.  من تنفر مریم را درک می کنم. من کاملن فضای وحشت زده و نفرت انگیز &#8220;م&#8221; خردسال را که بی جوراب در دفتر ایستاده را حس می کنم. و قاصدک عزیز به نظر من این هیچ تناقضی با خاطرات خوش تو ندارد. قوز هم نمی اورد. بسوزذ این وبلاگستان فارسی که این همه دل سوزانده است. کار و زندگی من هم شده تیمار داری دلسوختگان وبلاگستان.  حالا کی باشد خودم بسوزم <img src='http://maryamin.com/fa/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> </p>
<p> معذرت که در کار شما دخالت کردم .  من نمی دانم چرا من وقتی می خواهم  تو وبلاگ تو نظر بگذارم به زبان فاخر تکلم می کنم. جو زده می شوم . باید بیشتر نظر بگذارم یخم باز بشه </p>
<p>آیدا ترکه نسوز پیاده</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>By: maryam</title>
		<link>http://maryamin.com/fa/archives/2008/06/702/#comment-81649</link>
		<dc:creator>maryam</dc:creator>
		<pubDate>Fri, 20 Jun 2008 13:26:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://maryamin.com/fa/archives/2008/06/702/#comment-81649</guid>
		<description>آرش جان
خشونت انتقام جویانه نهفته در این جملات دقیقا گویای میزان خشم و آزردگی من از نظام آموزشی آن مدرسه است . حس اولیه و مهار نشده نویسنده این جملات نسبت به ma soeur Mariame و سایر خواهران روحانی.من  از نفرتم دفاع نمی کنم. آن را نشان می دهم.
در ضمن امروز که به عقب نگاه می کنم نه از اینکه انقلاب شد متاسفم و نه از اینکه مدرسه را گرفتند و به بسیجی ها دادند دلخورم. فکر می کنم هر دو آنها نتیجه منطقی وضعیت موجود بود. مگر خدا وکیلی آن پسربچه بسیجی که درست یا غلط به جبهه رفته بود و از درس و مشق جامانده بود چه کم داشت از بقیه که نباید در آن ساختمان بزرگ و ترو تمیز مسکن داده می شد که درسش را بخواند. 
و اصولا چه اشکالی داشت که خواهران روحانی شکل دیگری از ستایش پروردگار و ندبه و زاری به درگاهش را هم مشاهده می کردند؟</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>آرش جان<br />
خشونت انتقام جویانه نهفته در این جملات دقیقا گویای میزان خشم و آزردگی من از نظام آموزشی آن مدرسه است . حس اولیه و مهار نشده نویسنده این جملات نسبت به ma soeur Mariame و سایر خواهران روحانی.من  از نفرتم دفاع نمی کنم. آن را نشان می دهم.<br />
در ضمن امروز که به عقب نگاه می کنم نه از اینکه انقلاب شد متاسفم و نه از اینکه مدرسه را گرفتند و به بسیجی ها دادند دلخورم. فکر می کنم هر دو آنها نتیجه منطقی وضعیت موجود بود. مگر خدا وکیلی آن پسربچه بسیجی که درست یا غلط به جبهه رفته بود و از درس و مشق جامانده بود چه کم داشت از بقیه که نباید در آن ساختمان بزرگ و ترو تمیز مسکن داده می شد که درسش را بخواند.<br />
و اصولا چه اشکالی داشت که خواهران روحانی شکل دیگری از ستایش پروردگار و ندبه و زاری به درگاهش را هم مشاهده می کردند؟</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>By: آرش</title>
		<link>http://maryamin.com/fa/archives/2008/06/702/#comment-81645</link>
		<dc:creator>آرش</dc:creator>
		<pubDate>Fri, 20 Jun 2008 07:52:13 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://maryamin.com/fa/archives/2008/06/702/#comment-81645</guid>
		<description>آره مریم خانوم. خیلی ها مثل شما گفتند "خوش بختانه سال بعد انقلاب شد" و "کیف" کردند که "خواهران روحانی [...] با بسیجی ها دیوار به دیوار شده بودند و باید روز و شبشان را با صدای دعای ندبه و کمیل و فریادهای الله اکبر برادران حزب الله سر می کردند."</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>آره مریم خانوم. خیلی ها مثل شما گفتند &#8220;خوش بختانه سال بعد انقلاب شد&#8221; و &#8220;کیف&#8221; کردند که &#8220;خواهران روحانی [...] با بسیجی ها دیوار به دیوار شده بودند و باید روز و شبشان را با صدای دعای ندبه و کمیل و فریادهای الله اکبر برادران حزب الله سر می کردند.&#8221;</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>By: maryam</title>
		<link>http://maryamin.com/fa/archives/2008/06/702/#comment-81595</link>
		<dc:creator>maryam</dc:creator>
		<pubDate>Fri, 20 Jun 2008 04:13:55 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://maryamin.com/fa/archives/2008/06/702/#comment-81595</guid>
		<description>تصدقت قاصدک جان. 
از خیلی ها شنیده ام که خاطره خوش داشته اند از رودابه. این فقط خاطره من است. چه کنم عزیز؟ خاطره من فراتر از تلخ بود. این البته منکر این نیست که حتما کسانی بوده اند که تجربه اشان با مال من به کلی متفاوت بوده است. شاهدش خود شما.</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>تصدقت قاصدک جان.<br />
از خیلی ها شنیده ام که خاطره خوش داشته اند از رودابه. این فقط خاطره من است. چه کنم عزیز؟ خاطره من فراتر از تلخ بود. این البته منکر این نیست که حتما کسانی بوده اند که تجربه اشان با مال من به کلی متفاوت بوده است. شاهدش خود شما.</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>By: قاصدک*</title>
		<link>http://maryamin.com/fa/archives/2008/06/702/#comment-81584</link>
		<dc:creator>قاصدک*</dc:creator>
		<pubDate>Fri, 20 Jun 2008 03:48:24 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://maryamin.com/fa/archives/2008/06/702/#comment-81584</guid>
		<description>سلام هم‌شهری و هم‌مدرسه‌ای جان
والله عرض شود بنده علیرغم این که خودم موجود زهرماری هستم اما از رودابه چنین خاطرات سرد و سیاهی ندارم. یک فقره خواهر و مقادیری دخترعمه و یک لشگر دوست اصفهانی دارم که آ‌ن‌ها هم  همه رودابه‌ای بوده‌اند و هیچ کدام، دست‌کم تا حالا، نگفته‌اند که از عمق فاجعه آمده‌اند.
حالا البت شاید من و این‌ها که گفتم همه پیر شده باشیم و بالطبع دل‌رحم و دچار فراق‌زده‌گی...حکایت جوان‌ترها قطعآ حکایت دیگری‌ست.
حالا هم مریم جان قربان دست و پنجول‌ات گزک خوبی دست مردم دادی ها. تا حالا به جرم اصفهانی‌بودن‌مان هی چپ و راست مورد اتهام و مورد محاکمه و محکوم و حبس ابدی و این‌ها میشدیم و هی باید کتبی و شفاهی از خودمان و کس و کار و فک و فامیل‌مان اعاده‌ی حیثیت می‌کردیم، حالا رودابه‌ای بودن‌مان هم شد قوز بالای قوز. خدا آخر و عاقبت‌مان را به‌خیر کند.
دست‌کم مال من یکی را که دلش از دست وب‌لاگ‌ستان فارسی خون است.
روز و روزگار خوش</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سلام هم‌شهری و هم‌مدرسه‌ای جان<br />
والله عرض شود بنده علیرغم این که خودم موجود زهرماری هستم اما از رودابه چنین خاطرات سرد و سیاهی ندارم. یک فقره خواهر و مقادیری دخترعمه و یک لشگر دوست اصفهانی دارم که آ‌ن‌ها هم  همه رودابه‌ای بوده‌اند و هیچ کدام، دست‌کم تا حالا، نگفته‌اند که از عمق فاجعه آمده‌اند.<br />
حالا البت شاید من و این‌ها که گفتم همه پیر شده باشیم و بالطبع دل‌رحم و دچار فراق‌زده‌گی&#8230;حکایت جوان‌ترها قطعآ حکایت دیگری‌ست.<br />
حالا هم مریم جان قربان دست و پنجول‌ات گزک خوبی دست مردم دادی ها. تا حالا به جرم اصفهانی‌بودن‌مان هی چپ و راست مورد اتهام و مورد محاکمه و محکوم و حبس ابدی و این‌ها میشدیم و هی باید کتبی و شفاهی از خودمان و کس و کار و فک و فامیل‌مان اعاده‌ی حیثیت می‌کردیم، حالا رودابه‌ای بودن‌مان هم شد قوز بالای قوز. خدا آخر و عاقبت‌مان را به‌خیر کند.<br />
دست‌کم مال من یکی را که دلش از دست وب‌لاگ‌ستان فارسی خون است.<br />
روز و روزگار خوش</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>By: لوبیا</title>
		<link>http://maryamin.com/fa/archives/2008/06/702/#comment-81583</link>
		<dc:creator>لوبیا</dc:creator>
		<pubDate>Fri, 20 Jun 2008 03:33:22 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://maryamin.com/fa/archives/2008/06/702/#comment-81583</guid>
		<description>اما فرق بزرگش در اجبار اون کودکان به جدایی از خانواده هاشون بوده و اجازه نداشتنشون به تکلم به زبان بومی یا اجرای آداب خودشون. 
اما کلا انگار مدارس مذهبی همیشه فاجعه بودند و هستند. می دونین. بدترین چیز اینه که آدم از همون کودکی شروع کنه به تجربه های تلخ.</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>اما فرق بزرگش در اجبار اون کودکان به جدایی از خانواده هاشون بوده و اجازه نداشتنشون به تکلم به زبان بومی یا اجرای آداب خودشون.<br />
اما کلا انگار مدارس مذهبی همیشه فاجعه بودند و هستند. می دونین. بدترین چیز اینه که آدم از همون کودکی شروع کنه به تجربه های تلخ.</p>
]]></content:encoded>
	</item>
</channel>
</rss>
