معذرت خواهی دولت کانادا و مدرسه رودابه اصفهان
آنها که تلویزیون ایران را در اواخر دهه هفتاد تماشا می کرده اند حتما سریال شمال شصت درجه را به یاد دارند. زن سرخپوست پلیس این فیلم و برادرش هر دو در مدرسه های تادیبی کودکان سرخپوست بزرگ شده بودند و زن هر از گاهی تلخی های به جا مانده از سالهای آن مدرسه را در جای جای سریال بروز می داد.
هفته پیش که نخست وزیر کانادا از سرخپوستان این کشور بابت قضیه مدرسه های جداسازی کودکان سرخپوست از خانواده هایشان معذرت خواهی کرد بی اختیار خاطره تلخی برایم زنده شد.
خاطره مدرسه رودابه اصفهان.
وقتی یکی از دوستان انجمن بچه های مدرسه رودابه را روی اورکات راه انداخت در آن عضو شدم تا روزی از همه آنها بپرسم آیا خاطرات شما از آن مدرسه به اندازه خاطرات من تلخ و کسالت آور است یا نه.
مدرسه رودابه اصفهان را مسیونرهای مذهبی فرانسوی راه اندازی کرده بودند. مدرسه ساختمان بزرگی داشت . یک حیاط مرکزی بسیار بزرگ داشت و کلیسایی که حیاط را به قسمت های مختلف تقسیم کرده بود. زمین بازی. حیاط کودکستان. و حیاط قسمت راهنمایی و دبیرستان همگی در اطراف کلیسا شکل گرفته بودند . ساختمان بخش غربی اقامتگاه خواهران روحانی و نیز بخش پانسیون مدرسه بود که دخترانی که به هردلیل از خانواده جدا زندگی می کردند در آنجا اقامت داشتند. ضلع شمالی کودکستان و دبستان بود و طرف غرب ساختمان سه طبقه کلاس های راهنمایی و دبیرستان . این مدرسه ای بود که تا پیش تاسیس مدرسه دانشگاه اصفهان فرزندان دختر بسیاری از خانواده های متوسط و سطح بالای اصفهان در قبل از انقلاب در آنجا تحصیل می کردند. درسها نصف روز به زبان فارسی و نصف دیگر روز به فرانسوی بود. معلمان فرانسوی از خود راضی و از دماغ فیل افتاده در مدرسه کم نبودند. و من شش ساله بودم که در کودکستان این مدرسه هدف خشم و عصبانیت یکی از این معلمان فرانسوی قرار گرفته بودم. او هرگز از من راضی نبود. من قبل از کودکستان می توانستم بعضی کلمات ساده فارسی را بخوانم و بنویسم و از ورقه های پلی کپی که واژه های ناآشنای فرانسوی با خط سرهم روی آنها ردیف شده بود خوشم نمی آمد. این خانم خشمگین فرانسوی ما را وا می داشت تا حروف الفبای زبان فرانسه را از از میان کلمات نوشته شده روی این برگه ها تشخیص دهیم و دور آنها خط بکشیم. من از حرف زدن به زبانی که بلد نبودم می ترسیدم. نمی توانستم به فرانسوی برای بیرون رفتن از کلاس اجازه بگیرم و یک بار آنچنان وحشتزده بودم که همانجا سر کلاس خودم را خیس کردم. مادام خواهر روحانی را صدا کرد. او مرا به دفتر برد و کمکم کرد تا جوراب شلواری سفید را که کاملا خیس شده بود از پا درآورم. جوراب شلواری را در کیسه پلاستیک گذاشت و ظهر که پدرم دنبالم آمد به دست او داد و چیزی به او گفت. این تنها باری بود که خواهر روحانی مهربان و خوش اخلاق بود.
همه چیز آن مدرسه نفرت انگیز بود. خوش بختانه سال بعد انقلاب شد و کنترل مدرسه از دست خواهران روحانی که سالها بعد همه از آنها با لفط “عقده ای ” یاد می کردند خارج شد. با این حال فضای سنگین آن مدرسه سر جایش بود. پنج سال بعد وقتی برای دوره راهنمایی وارد آن مدرسه شدم هیبت ساختمان مخوف آن بر جای خودش باقی بود. ساختمانی که از سر تا پای معماری اش تفکر تادیب یک مشت بچه ایرانی خنگ نق نقو توسط دختران خدا می بارید.
هنوز جنگ تمام نشده بود که ساختمان را از مدرسه راهنمایی دخترانه هشتم شهریور گرفتند و به آموزشگاه شبانه روزی برادران جبهه و جنگ اختصاص دادند. کیف می کردم که خواهران روحانی که حال فقط ساختمان کلیسا و اقامتگاه شخصی خودشان را در اختیار داشتند با بسیجی ها دیوار به دیوار شده بودند و باید روز و شبشان را با صدای دعای ندبه و کمیل و فریادهای الله اکبر برادران حزب الله سر می کردند.
زمستان گذشته که در آریزونا به دیدن موزه سرخپوستان رفتم خاطره مدرسه رودابه زنده شد. چه بخش بزرگی از موزه مربوط به اسناد و ادوات مربوط به دوران مدرسه های تعلیم و تادیب کودکان سرخپوست بود. همه چیزش فاجعه بود. درست مثل فاجعه مدرسه رودابه اصفهان.
June 19th, 2008 at 10:33 pm
اما فرق بزرگش در اجبار اون کودکان به جدایی از خانواده هاشون بوده و اجازه نداشتنشون به تکلم به زبان بومی یا اجرای آداب خودشون.
اما کلا انگار مدارس مذهبی همیشه فاجعه بودند و هستند. می دونین. بدترین چیز اینه که آدم از همون کودکی شروع کنه به تجربه های تلخ.
June 19th, 2008 at 10:48 pm
سلام همشهری و هممدرسهای جان
والله عرض شود بنده علیرغم این که خودم موجود زهرماری هستم اما از رودابه چنین خاطرات سرد و سیاهی ندارم. یک فقره خواهر و مقادیری دخترعمه و یک لشگر دوست اصفهانی دارم که آنها هم همه رودابهای بودهاند و هیچ کدام، دستکم تا حالا، نگفتهاند که از عمق فاجعه آمدهاند.
حالا البت شاید من و اینها که گفتم همه پیر شده باشیم و بالطبع دلرحم و دچار فراقزدهگی…حکایت جوانترها قطعآ حکایت دیگریست.
حالا هم مریم جان قربان دست و پنجولات گزک خوبی دست مردم دادی ها. تا حالا به جرم اصفهانیبودنمان هی چپ و راست مورد اتهام و مورد محاکمه و محکوم و حبس ابدی و اینها میشدیم و هی باید کتبی و شفاهی از خودمان و کس و کار و فک و فامیلمان اعادهی حیثیت میکردیم، حالا رودابهای بودنمان هم شد قوز بالای قوز. خدا آخر و عاقبتمان را بهخیر کند.
دستکم مال من یکی را که دلش از دست وبلاگستان فارسی خون است.
روز و روزگار خوش
June 19th, 2008 at 11:13 pm
تصدقت قاصدک جان.
از خیلی ها شنیده ام که خاطره خوش داشته اند از رودابه. این فقط خاطره من است. چه کنم عزیز؟ خاطره من فراتر از تلخ بود. این البته منکر این نیست که حتما کسانی بوده اند که تجربه اشان با مال من به کلی متفاوت بوده است. شاهدش خود شما.
June 20th, 2008 at 2:52 am
آره مریم خانوم. خیلی ها مثل شما گفتند “خوش بختانه سال بعد انقلاب شد” و “کیف” کردند که “خواهران روحانی [...] با بسیجی ها دیوار به دیوار شده بودند و باید روز و شبشان را با صدای دعای ندبه و کمیل و فریادهای الله اکبر برادران حزب الله سر می کردند.”
June 20th, 2008 at 8:26 am
آرش جان
خشونت انتقام جویانه نهفته در این جملات دقیقا گویای میزان خشم و آزردگی من از نظام آموزشی آن مدرسه است . حس اولیه و مهار نشده نویسنده این جملات نسبت به ma soeur Mariame و سایر خواهران روحانی.من از نفرتم دفاع نمی کنم. آن را نشان می دهم.
در ضمن امروز که به عقب نگاه می کنم نه از اینکه انقلاب شد متاسفم و نه از اینکه مدرسه را گرفتند و به بسیجی ها دادند دلخورم. فکر می کنم هر دو آنها نتیجه منطقی وضعیت موجود بود. مگر خدا وکیلی آن پسربچه بسیجی که درست یا غلط به جبهه رفته بود و از درس و مشق جامانده بود چه کم داشت از بقیه که نباید در آن ساختمان بزرگ و ترو تمیز مسکن داده می شد که درسش را بخواند.
و اصولا چه اشکالی داشت که خواهران روحانی شکل دیگری از ستایش پروردگار و ندبه و زاری به درگاهش را هم مشاهده می کردند؟
June 20th, 2008 at 1:46 pm
فضاهای مختلف می توانند برای آدمهای مختلف خاطرات غیر یکسان خلق کنند. من تنفر مریم را درک می کنم. من کاملن فضای وحشت زده و نفرت انگیز “م” خردسال را که بی جوراب در دفتر ایستاده را حس می کنم. و قاصدک عزیز به نظر من این هیچ تناقضی با خاطرات خوش تو ندارد. قوز هم نمی اورد. بسوزذ این وبلاگستان فارسی که این همه دل سوزانده است. کار و زندگی من هم شده تیمار داری دلسوختگان وبلاگستان. حالا کی باشد خودم بسوزم
معذرت که در کار شما دخالت کردم . من نمی دانم چرا من وقتی می خواهم تو وبلاگ تو نظر بگذارم به زبان فاخر تکلم می کنم. جو زده می شوم . باید بیشتر نظر بگذارم یخم باز بشه
آیدا ترکه نسوز پیاده
June 21st, 2008 at 10:11 am
فرق این دو (مدرسه ای که توسط راهبه ها اداره می شود و تشکیلات بسیجی) در این است که آن اولی راه و رسمش ایدئولوژیک نبود و مقررات خشک دینی و تعلیماتی اش را (که البته من هم هیچ ارادتی به آن ندارم) در فضایی به کار می گرفت که آدم هایش به انتخاب و اختیار خود (یا انتخاب والدینشان) به آن جا آمده بودند اما آن دومی دعای کمیل و کیش ایدئولوژیکش را در هر فضای عمومی و خصوصی این مملکت در بوق و کرنا می زد و می زند. اما گذشته از این ها، همجواری این دو هم از آن طنزهای تلخ روزگار است ها.
June 21st, 2008 at 3:57 pm
آرش جان خیلی هم مطمئن نیستم که انتخاب و اختیار والدین آنچنان نقشی داشته است که هجمه فرهنگی تفکر غالب آن زمان.پدر و مادر ها بچه هایشان را به آن مدرسه می فرستادند چون فرنگی ماب بزرگ شدن بچه ها مد روز ( یا ایدئولوِژی ) روز بود.
و بعد چرا طنز تلخ ؟ اصلا چرا طنز؟ دست کم اصفهان که به این همجواری ها عادت دیرینه دارد!
June 22nd, 2008 at 4:09 am
هر دو تاش یک گه هستند.
July 1st, 2008 at 2:08 am
سلام مریم بانو، در مسیر ترک برداشته جبر زمانه، همه چیز از یاد آدم می ره، الا یادش که همیشه یادشه، دوستی در پای نوشت شما، ه خطی از تجربه واقعیت ها در دوران کودکی گفت. بدرستی اشاره کرد که این ژن های بی تقدیر متاثر، نسل به نسل مادرها و پدرها و شاید متولیانی رو ارزونی جهان میکنند که کودکان از یاد نبرند.