عروسی دختر شاه پرو
می شود که گاهی وقتها کسی را بی آنکه هرگز در عمرت دیده باشی بسیار دوست بداری و عزیز بداری.
جناب امیر مهدی حقیقت برای من حکم آن عزیز هرگز ندیده و نشنیده را دارد. به صرف وبلاگ و ترجمه هایش از این که چنین آدمی هست و کار می کند و چنین دقیق و پاسدار است حظ می کنم . ترجمه هایش صفا دارند و صداقت و به جرات می توانم بگویم که در میان نسل ما که بیشترمان شتاب آلوده و شلخته ایم ، یکپا نوبری است برای خودش.
حال با این مقدمه ایشان مرا به بازی واگویی خوابها دعوت کرده است.
شاید عجیب به نظر برسد اما من تقریبا خواب نمی بینم. یعنی از آنجور خوابها که آدم از خودش بپرسد این چی بود من دیدم نمی بینم. معمولا خوابهایم بازتاب افکار روزی هستند که پشت سر گذاشته ام و شان نزولشان معمولا روشن و معلوم است. تنها خوابی که در تمام طول سالها تکرار شده است و همیشه می آید و می رود این است که خواب می بینم نامه داده اند که باید امتحانات دیپلم دبیرستان را دوباره از سر بگذرانی و من عزا گرفته ام که حتی یک عدد یا فرمول از جبر و مثلثات را به یاد نمی آورم و با خودم می گویم که دیدی آخرش گرفتار شدی؟ خیال کردی به همین راحتی بود که با دو تا تک ماده دیپلم بگیری و راهت را بگیری و بروی؟ و میان این فکر ها از خواب می پرم.
اما خوب به یاد دارم که تابستان سال 66 را که یکسره به مارکز خوانی اختصاص داده بودم یک روز بعد از ظهر خواب قشنگی دیدم که هنوز بعد این همه سال یادم است.
خواب دیدم به عروسی دختر شاه پرو دعوت شده ام. عروسی در باغی است که درختهای بسیار بلند و سایه گستر دارد مثل درخت گردو و میوه این درخت ها پرتقال است. فکر کنید درختی به عظمت گردو بار پرتقال دهد ! مراسم عقد کنان به این صورت است که استخر بزرگ و لجن گرفته ای در میان باغ است که بر سطح آن نیلوفرها می رقصند . مچ دست عروس و داماد را به یکدیگر می بندند و این دو باید از یک سر استخر در آب بجهند و تا سر دیگر استخر شنا کنند. آن سر استخر که رسیدند زن و شوهر اعلام می شوند. لجن و جلبک استخر به دست و پاشان می پیجد و این دو گرفتار در لباس های مزاحم عروسی تقلا می کنند که خود را به مقصود برسانند.
عقد کنان که تمام می شود میهمانان مشغول شادخواری می شوند. هوا گس و ملس است و همه در اطرافم اسپانیایی حرف می زنند و شنگولند. یادم است که بیدار شدم و دیدم خیس عرقم. بعد از ظهر تابستان بود آخر. تا مدتها دلم برای خوابم تنگ بود. سالها بعد که یک ماهی را در بنگلور در جنوب هند گذراندم یک روز بعد ازظهر روی ایوان خانه خواهرم نشسته بودم . سرم را بلند کردم. درخت بالای سرم و هوای اطراف دقیقا مانند همان بود که در خواب عروسی دختر شاه پرو دیده بودم.
کاش باز هم از این خوابها می دیدم. گمانم از محصولات مشنگی نوجوانی بود که دیگر تکرار نمی شود.
June 26th, 2008 at 12:36 am
che khab e khoooooobiii
June 26th, 2008 at 7:29 am
پست زیبا و دل چسبی بود در این بعداز ظهر تابستان
June 28th, 2008 at 1:27 am
مریم عزیز. ممنون از لطفی که همه جوره به من داشته اید و دارید. با آرزوی روزهایی خوش.