لیلای لیلی این روزها آبستن است. وبلاگش دوباره جان گرفته و از روزمرگی درآمده است.
بلوطک هم از پاییز بار گرفته و چیزی در درونش گویا وول می خورد.
با زن آبستنی ( ببخشید که من تا به حال مرد آبستن ندیده ام!) که با آبستنی اش حال می کند حال می کنم. دوست دارم تماشایشان کنم. هرچند که زیاد دور و برم ندیده ام اما از تماشای همان معدودی که دیده ام خوشم می آید.
آهای لیلای لیلی یک روزی این ورها آفتابی شو قدری تماشایت کنیم!
September 10th, 2008 at 10:24 pm
والا مریم جان. ان روز که آن دو خط را نوشتم وول میخورد. دیگر نمیخورد. یعنی آبستنی همان چند ساعت حس من بود.
این بحث را بگذار به حساب اینکه من تا به حال چند ایمیل گرفتهام که حاملگیام را به من تبریک گفتهاند! من چند لحظه حس خوبی داشتم. روش بیانم این بود. الان ترسم از این شده که با این نوشته شده قضیه حاملگی بنده جدی جدی، جدی گرفته شود بی توجه به تصمیم بنده برای اینکه هرگز در زندگی مادر نشوم، این یک مقدار دلجسب نیست. البته نه پست شما ولی خودم هم نمیدانم جواب این ایمیلها را چطور باید داد که به ولله من حامله نیستم!
زن آبستن – به معنای معمول کلمه که قرار است به زایش انسانی دیگر ختم شود- من نیستم و نخواهم بود. این را خواستم روشن کنم. قربانت.
——————–
اوخ! مثل اینکه گند زدم لوا خانم! منظور من این نبود. یعنی منظور شما را فهمیدم. فکر کنم اصلا با هم آوردن این دوتا اشتباه بود. سو تفاهم ایجاد میکند.