تولید انبوه خوشبختی

این فرهنگ بلد است چطور دخل دلبستگی ها را بیاورد. همه چیز ارزان است. حتی عمر تو . همه چیز را می توان با دیگران شریک شد . آمد و برپیشانی آسمان نوشت و از زیر بار اندوهش شانه خالی کرد و حتی از آن پول درآورد. چه نیکو!
من درد دارم و این مشکل هیچ کس نیست. حتی مشکل خودم هم نیست. به رنگ طبیعت شو. تاریک شو. همرنگ شو. اینجا اینطور می گویند. در کوچه هایشان حتی تیر چراغ برق ندارند مبادا کسی یاد آور شود که تو وجود داری. نه . نداری. آمده ای که مهمان بیابان شوی. اسب آهنی ات را هر روز صبح از قوطی اش می کشی بیرون و راه می افتی می روی توی این قوطی های بزرگ تر و کار می کنی و شب می آیی جلوی این جعبه جادویی عظیم ، خیلی عظیم ، اینجا همه چیز عظیم است.، می نشینی تا فراموش کنی که دوری. از همه کس دوری. از همه چیز دوری. فراموش کن. ببین این بیابان چطور تو را در خود فرو می خورد و فراموش می کند. فراموش می شوی. تو آمده ای که فراموش شوی.
و اینجا اسباب آن فراهم است. اول پاهایت را قطع می کنند. تو پا نداری که تا شهر آدم ها بروی. شهر کجا بود؟ اینجا همه اش سنگ و خاک و خاشاک و بوته خار است. شهر می خواهی چکار؟ به سکوت بیابان گوش کن. یاد بگیر. می تواند تو را نادیده بگیرد. تو هم یاد بگیر که خودت را نبینی. رسم اینجا اینطور است. همین جوری دخل همه درد هایت را می آورند. درمان می شوی. خوب می شوی. در این تولید انبوه خوشبختی یک تکه ای هم لابد سهم تو می شود. سهمت را بگیر و سق بزن و ساکت شو. منیرو را ببین ! مه جمال دریایی اش را بی خیال شده است و این روزها بر بیابان، محو جمال تولید انبوه خوش بختی است. یاد بگیر!
اینجا حتی باد هم نمی آید که دلتنگی هایت را ترانه ای بخواند. تا دوست داری داد بزن. کسی صدای تو را نخواهد شنید.

7 حاشیه to “تولید انبوه خوشبختی”

  1. سارا ن:

    مریم مگر آدم چند سال زنده است که حتی بگذارد یک روزش در این دلتنگی ها بگذرد؟

  2. shirin:

    harf dele mara mizani ,vali vaghti man migam behem yeh negah aghel andar safih mikonan,to chi kesi mifahmeh chi migi,

  3. shirin:

    gahi migam khosh beh hale monirouha che rahat daryashoon biaboon misheh
    —————-
    شیرین جان
    راحت و سختش را اجازه بده که قضاوت نکنیم.

  4. naarenj8:

    مرسی!

  5. elahe:

    دو دقیقه می خواستم راجب مادام بواری سرچ کنم
    به تور وبلاگ شما افتادم
    یه ساعته توش دست و پامی زنم و الحق لذت بردم
    خوشم اومد
    بازم میام
    ممنون که می نویسید

  6. قاصدک*:

    همان که نارنج بانو گفت.

  7. مهدی:

    خوب راهی هم داره؟ بیفتی تو خطش بازم میافتی تو خطش. خطش هم راست نیست گرده سر وتهش هم به هم نمیرسه همینجور حلزونی دور خودت میچرخی. زندگیت میشه یه بسته کابل برق که اگه اگه اگه یکی بازش کنه بندازدش تو مدار بدبختیای این زمان رو میرسونه به یه زمان دیگه . به هر حال اگه راهی پیدا کردی خبرم کن خوشحال میشیم جمیعا و رحمت ا…

حاشیه بزنید