باقی راه

به هر آمریکایی که گفتم از مسیر راه در تگزاس بیشتر از همه خوشم آمد رو ترش کرد. با تعجب پرسیدند: آن بیابان یکنواخت بی آب و علف چه جذابیتی دارد؟ نمی دانم .برایم من داشت. سی صد مایل از مسیر مادام که از شمال ایالت تگزاس می گذریم از میان دشت خشک وبی آب و علف می گذرد. با این حال به نظر هم نمی آید که این محدوده چندان بی حاصل و بی آب و علف باشد. چرا که در عین حال این بخش از مسیر جابه جا پر از سیلو است و مزارعی که گرچه در این فصل سال چیزی در آنها کشت نشده است اما تنوع و فراوانی ماشین آلات کشاورزی که هر گوشه به چشم می خورند خبر می دهد که تابستان ها اینجا کشاورانی سختکوش گرم کارند. چترهای آب پاشی سیار که روی پایه های بلند چرخ دار سوار شده اند کیلومترها در کیلومتر دیده می شوند و پیداست که مساحت وسیعی را در تابستان آبرسانی می کنند. نماد قدیمی تگزاس ،آن بادنمای پره دار چوبی و قدیمی هم همه جا هست. “ایالت ستاره تنها” آنچنان که برپلاک اتومبیل ها ثبت است در این مسیر پسندیدنی بود.
با گذشتن از شهر آماریو از تگزاس بیرون می شویم .از اینجا به بعد دیگر نام مکان ها اسپانیایی می شود. با ورود به نیومکزیکو دیگر شب شده است و آسمان پرستاره ترین شبی را که در ینگه دنیا دیده ام رو می کند. ماییم و جاده و ستاره ها و هیچ کس. دیر وقت و درست پیش از ورود به شهر آلبکرکی برای اولین بار جاده یکی دو بار پیش و خم می گیرد . کمرکش کوهپایه را رد می کند. پشت تپه ها آلبکرکی در خواب است. شب را در هتلی می خوابیم که در منطقه قدیمی شهر بنا شده است.اطرافمان همه ساختمان ها گچ و دوغاب سفید خورده اند. سرسرای هتل به سبک معماری دوران استعمار اسپانیاست و آدم را یاد جوانی های کلینت اییست وود می اندازد وقتی “برای یک مشت دلار” را بازی می کرد. کاملا مشهود است که وارد اقلیم دیگری شده ایم. در و دیوار هتل با صنایع دستی سرخپوستان تزیین شده است.
در اتاق هتل کتابچه های مفصل و کت و کلفتی پیدا می کنم با چاپ نفیس و عکس های دلربا از مناطق دیدنی نیومکزیکو. جایی در سانتافه نقاشی های سرخپوستان قرن هژدهم از مواجه اشان با اسپانیایی ها بر دیوارهای سنگی حک است . دولت نیومکزیکو حسابی برای خودش به عنوان پاسدار فرهنگ سرخپوستی -مکزیکی تبلیغ کرده است . دفترچه مفصلی پیدا میکنم شامل فهرست کامل گالری های منطقه که در کار خرید و فروش انواع آثار هنری مدرن و قدیمی اند. گویا بازار هنر در این گوشه داغ است.
فردا صبح به محدوده قدیمی شهر سری می زنیم. میدانگاهی قدیمی که دورتا دورش فروشندگان زینت آلات و صنایع دستی سرخپوستان را عرضه می کنند. از شهر بیرون می زنیم. از اینجا به بعد جاده از میان اراضی محفوظ سرخپوستان چروکی می گذرد. خدمه پمپ بنزین های بین راه همه سرخپوستند. جا به جا کازینویی گوشه جاده سبز شده است. کازینوها محل درآمد سرخپوستان منطقه اند. با این حال فقر و فلاکت از سر و روی خانه های در طول جاده می بارد. تابلوهای تبلیغاتی این منطقه همه می خواهند به شما صنایع دستی سرخپوستان را بفروشند. در یکی از فرعی ها وارد یکی از این فروشگاه ها می شویم. زینت آلات فیروزه کوب. پتوها و گلیم هایی با نقش پرنده ، کلاه های کابویی چرم دست ساز. نی لبک های چوبی. مجسمه های چوبی از پرندگان و حیوانات . کمربند های چرمی. لباس های پشمی با نقوش بومی. همه با کیفیت نازل برای مشتری بی حوصله سر راهی . بعدا می شنویم که کارهای با کیفیت را باید در مرکز های شهرهای بزرگ پیدا کرد. فعلا اینجا در کنار جاده و زیر این آفتاب بی رمق آخر زمستان و دراین بیابان ساکت همه چیز شکل خمیازه کشدار زن سرخپوست وسط مغازه است که با بی حوصلگی اجناس پشت ویترین را به مسافران نشان می دهد.
از دور سواد تک کوه برفپوشی پیداست. دویست مایل بعد در فلگ استد هستیم . در شمال آریزونا. اگر به چشم خودم نمی دیدم باور نمی کردم که بشود در آریزونا برف پیدا کرد آن هم این همه. یک لحظه دلم برای تورنتو تنگ می شود و این که حتما در این لحظه برفپوش است. ناهار را در فلگ استد می خوریم. از اینجا به بعد دیگر از جاده فدرال چهل خارج می شویم . حرکت به سمت غرب تمام شده است. باید به جنوب برویم. تصمیم می گیریم به جای بزرگراه از یک مسیر فرعی برویم تا سر راه نیم نگاهی به سدونا بیاندازیم . وصفش را بسیار شنیده ایم.
سدونا ، برای اهالی فونیکس حکم اوشان و فشم را دارد برای تهرانی ها. تابستان ها که گرما جان به لبشان می کند به سدونا پناه می آورند . اینجا قسمتی از زمین شکاف عمیق و باریکی برداشته و درون این شکاف با پوشش گیاهی خاص مناطق سردسیر به شدت از دشتی که فونیکس در آن قرار گرفته متفاوت است. جاده منتهی به سدونا از سمت شمال ناگهان شبیه جاده چالوس در خطرناک ترین پیچ هایش می شود. همه اینها ظرف کمتر از ده دقیقه اتفاق می افتد و ما ناگهان کف دره ای هستیم که هوای بسیار سرد و دیوارهای پوشیده از برف دارد.به تدریج که از کف دره بالا می آییم شکاف بازتر می شود و صخره های سرخ نمایان می شوند. سدونا سرخ است. درختچه های سینه کوه از خانواده درختان سروند و سبزی اشان در سینه سرخ کوه زیباست.به تدریج که زمین بازتر می شود سرو کله ویلاهای اعیانی و استراحتگاه های مجلل هم پیدا می شود. ظاهرا شهرتش آنقدر هست که هتل های زنجیره ای بزرگ همه در این نیم وجب جا شعبه زده اند.پیاده روها و ایوان های سفره خانه ها و بارها خبر می دهند که آخر هفته ها مکان ، مکان تبرج است.اگر این همه بولدوزر و ماشین آلات راه سازی بگذارند می شود فهمید در گذشته ای نه چندان دور گنج پنهان بومی هایی بوده است که در سکوت با این کوهستان زیبا حال و هوایی داشته اند.
به چشم برهم زدنی به جاده اصلی برگشته ایم و درست چهل و پنج دقیقه بعد اولین کاکتی ستونی را ایستاده بر سر تپه ای رویت می کنیم.این کاکتوس ها و کانیون بزرگ نماد این ایالت اند. هر دو روی پلاک ماشین ها ثیت اند. جاده به بزرگراه عریض شهری می پیوندد.یک ربع بعد به پایان چهارهزارو سی صد کیلومتر راه رسیده ایم
سفر تمام شده است.

3 حاشیه to “باقی راه”

  1. پروانه هیچستان:

    فکر کنم من جزو معدود کسانی باشم که کاملا درک کردم … من دقیقا همین مسیر را با ماشین رفته ام ..ولی من از شرق به غرب .. از ویرجینیا به فینیکس .. جاده 40 رو شروع کردیم تا بالای فلگ ستف … به نظرم باید کویر رو همین شکلی طی کرد تا زیبایی فلگ استف و سدونا و فینیکس دلچسب تر بشه … آن دایناسورهای کنار جاده با آن رنگهای درخشان رو دیدید ؟؟ البرکرکی منو یاد تهران می انداخت و اون اسمان بی نظیر … چقدر دلم می خواست باز هم فرصتی می شد این مسیر رو لذتی این چنینی برد … خیلی از نوشته تون لذت بردم . ممنون

  2. Anonymous:

    chand rooz safaretan tool keshid?
    ——————-
    چهار شب و پنج روز. کمتر از این می روند معمولا. ما خوش خوشان رفتیم.

  3. شایان:

    البته خوش خوشان از نظر نقشه خوان! راننده که تمام مدت با حداکثر سرعت می‌راند و آخرهای هر روز کم کم سر هر پیچ یکی دو چرت میزد!

حاشیه بزنید