فکر می کنم که واضح و مبرهن است که وقتی خیالات شکمی برم می دارد معنا و مفهوم آن این است که حوصله ام سر رفته است و دلم برای یک چیزی تنگ است. کشتیم خودمان را از بس دلمان هی برای یک چیزی تنگ است.
مثلا الان دلم برای سوهان عسلی های بدری خانم تنگ است. بدری خانم همسر پسرعمه مادربزرگم است . ایشان و خاندانش از جمله ماهرترین سوهان عسلی سازان شهر اصفهانند.بدری خانم البته در یک فن شریف دیگر نیز یکتا و بی رقیبند و آن طبخ خورش ماست است.
حالا من دلم از آن سوهان عسلی ها می خواهد که بدری خانم برای عروسی و عید و مهمانی و جشن های فک و فامیل دور و نزدیک می پزد. سوهان های بدری خانم ترد و شکننده و نرم و نازکند. خشک و سفت و دندان آزار نیست. شفاف است و در هوای خشک اصفهان تا مدتها ماندگار می شود. تکه های بادام اسیر شده در ماده مذاب را می توان یک به یک دید از بس که سوهانش شفاف و صیقلی است. در دهان که می رود عطر خوش زعفران و عسل روی زبان می نشیند .شیرینی اش بعدتر می آید . قبل از آن ته مانده بوی عسل دودی شده است که در دماغ می پیچد. اما قبل از آنکه مذاقت را تلخ کند شیرینی عسل آمده و نشسته است ته حلق و گوشه های لپت بادام های زعفرانی دارند خیس می خورند.
کلک کار در زمان مناسبی است که مایع مذاب را از آتش می گیرند و گل سوهان را در سینی می اندازند. هنر بدری خانم در دانستن آن لحظه ناب از آتش گرفتن عسل مذاب است. وردستش باید بایستی و تا سرد نشده پسته ها را روی گل گله های سوهان بنشانی. این وسطها نفس عمیق بکش و بوی زعفران و عسل داغ را فرو بده.
مزه روزهای امن و امان خدا را می دهد.
April 1st, 2009 at 3:18 am
ترو خدا بسه بابا دلمون ضعف رفت توی این برهوت!
April 1st, 2009 at 4:01 am
تو چه خوب می دونی “کلمات” چه معنایی دارند و چه بجا جاشون رو توی جمله ها پیدا می کنی!
April 1st, 2009 at 5:10 am
هوآنگ هو عقیده دارد که سوهان عسلی ایده آل ، باید فقط یک لایه کنجد داشته باشد و کنجد روی کنجد نرود و سوچو می گوید که حتی کنجدهای یک لایه هم نباید به هم متصل شوند و لایه باید مشبک باشد.
April 1st, 2009 at 9:48 am
وای دلم خواست
April 1st, 2009 at 3:20 pm
مریم!
روزهای امن و امان خدا…
April 1st, 2009 at 3:41 pm
مزه روزهای امن و امان خدا را می دهد…
April 7th, 2009 at 3:39 am
روزهای امن
روزهای خدا
…
April 7th, 2009 at 3:10 pm
از طریق لینک وب یکی از دوستان خیلی اتفاقی با وبلاگتون آشنا شدم، خیلی نوستالژیک و صمیمی می نویسید . خوشحال می شوم به دست نوشته های من هم سر بزنید.
April 7th, 2009 at 3:11 pm
خیلی صمیمی و نوستالژیک می نویسی . خوشحال می شوم بهم سر بزنید.