بایگانی ‘حیات مجسم’

آرزو

Sunday, January 11th, 2009

می دانید دلم چه می خواهد؟
یک فیلمی یا داستانی که در آن یک دو خانواده ایرانی دور هم سر میز نهار یا شام بنشینند و غذا بخورند و حرف بزنند و و بخندند. یک سکانس چهار دقیقه ای ، یک صحنه دو صفحه ای. فقط لطفا تمیز و پالوده و اصل جنس باشد. ادا نباشد. راست باشد.یکی از این ور میز ظرف سبزی خوردن را به دست آن دیگری در آن سوی میز برساند. مادربزرگی سر یک کفگیر پلوی اضافه با نوه چانه بزند. یک پدری سر شل و سفتی ماست غر خفیف بزند.یک بچه سختگیر درباره گوشت قورمه سبزی سوال های شطینت آمیز بپرسد. یک مامانی درباره تربچه های سبز خوردن داستان دور درازی بگوید که قهرمان اصلی اش سبزی فروش محله است.دیگری همان طور که نان را پاره می کند نشانی نانوایی اش را بپرسد. تکه ای به بغل دستی تعارف کند و توصیه کند که حتما این نان را قاتق خورشتت کن. نان خوبی است….
و ترجیع بند صدایی که هی میگوید:”بفرمایید . سرد میشه”

سراغ دارید؟ جایی دیده اید یا خوانده اید؟

تنکه سوری

Saturday, November 8th, 2008

از مسافران سوریه حتما وصف بازار لباس زیر دمشق را شنیده اید و مردان فروشنده سمجی که لباس های زیر معروف به کاباره ای را به خانم های خریدار عرضه می کنند. گویا رفتن به تماشای این بازارجزو تفریحات گردشگران ایرانی هم هست. پستان بند های پردار و تنکه هایی با طعم توت فرنگی و شکلات.
زندگی رمزآمیز لباس زیر سوری کار مشترکی است از یک روزنامه نگار لبنانی و یک طراح عرب بریتانیایی.
این هم یک گزارش مرتب با آن در تایمز انگلیس. گزارشگر فرنگی نتوانسته حیرت و درماندگی اش را از فهم این موضوع پنهان کند.

من و بینی و چانه ام

Friday, November 7th, 2008

آیدای پیاده رو با دماغش آشتی کرد . من گاهی هنوز با چانه ام قهر می کنم!
دبیرستانی هستیم. من و “لام” و “نون” بی قراریم که از شر دماغ هایمان راحت شویم. من و لام عینکی هستیم و من فکر می کنم که سنگینی عینک دماغم را از ریخت انداخته است . لام کوهان کوچکی روی بینی دارد و نون بینی عقابی است. لام به فاصله یک هفته بعد از دیپلم شوهر می کند و هرگز بینی اش را عمل نمی کند نون یک سال بعد وقتی خیالش از بابت قبولی دانشگاه آسوده می شود زیر تیغ می رود. من اما تا آخرین سال دانشگاه صبر می کنم. مامان ایمان صادقانه دارد که من اگر بینی ام را عمل کنم ملکه زیبایی جهان خواهم شد. خودم هم یواشکی همین نظر را دارم ولی به رو نمی آورم. بیشتر از آن از چانه ام دلخورم که دراز و پیش آمده است .
دکتر عابدینی پور پیر است و زیر بار جراحی چانه نمی رود. بینی را جراحی می کنم و صبح روز دوم عید چیزی که از زیر گچ بیرون می آید چندان مقبول نیست. کسی به رویم نمی آورد. خودم هم سعی می کنم فراموشش کنم.
پنج ماه بعد ازجراحی یک روز بعد ازظهر درخانه هستم و مهمان دارم. به سراغ بوفه می روم که استکان و نعلبکی بردارم. شیشه بوفه از قاب جدا می شود و روی بینی تازه عمل کرده ام سقوط می کند. بینی ضرب سقوط را می گیرد آنچنان که وقتی شیشه روی پایم فرود می آید و خورد می شود آسیب چندانی وارد نمی کند. بینی اما به طرز آشکاری نشست می کند و به طرف پایین کشیده می شود.
دکتر عابدینی پیشنهاد جراحی دوباره می دهد. بی خیالش می شوم.
بعد از آن دیگر هرگز در هیچ عکسی نمی خندم. هرگز نیمرخم را به دوربین
نمی دهم. باقی وقتها دست بر چانه دارم تا پنهانش کنم.

چند سال بعد، مرد جوانی که دوستم دارد می گوید: “تقصیر دماغت بود. می توانستم زودتر از اینها جلو بیایم . دماغت عمل کرده بود .فکر کردم لابد از آن دخترقرتی ها هستی که نمی شود باهاشان چارکلام حرف حساب زد”.

من و بینی و چانه ام هنوز گاهی با هم دعوایمان می شود.ولی نه چندان زیاد! به تفاهم رسیده ایم.
به بیست و سه سالگی من راه دیگری برای باز یافتن اعتماد به نفس موجود نبود.

مدار

Saturday, October 18th, 2008

در مصاحبه آقای سلحشور یک کلمه نسبتا تازه دیدم :” غیرتمدار”.
و اصولا این مدار را این روزها زیاد می بینیم که با اسامی زیادی ترکیب می شود و گویا واژگان محبوب قشر خاصی را هم هست. شریعت مدار. غیرت مدار.
انسان مدار. ولایت مدار.
مدار. مدار. مدار.
یادت باشد . آدم باید همیشه در مدار چیز دیگری باشد. مواظب باش از مدار خارج نشوی !

Thursday, May 1st, 2008

من یک موفعی خوره قلم و دفتر های خوش و بر و رو بودم. نه آن خوشگل دخترانه ها ی گل منگولی و بهاری. از آن مدل های شیک تریپ نویسندگی! جلد چرمی . کاغذ زرد و….
مدتهاست که دیگر بی خیالش شده ام. می دانم که دیگر چیز با ارزشی در آنها نخواهم نوشت. پول هامو جمع می کنم یک خود نویس مشتی بخرم. ( مون بلان مال تازه به دوران رسیده هاست که خودنویس خوب را نمی شناسند!این را یک آدم این کاره به ام گفت) . تازه قضایای محیط زیست و امپریالیسم جهانی و اینها هم هست. شاید فقط یکی از آن دفترها را با یک خود نویس خوب به رسم یادگار دورانی که روی تن درخت ها می نوشتیم نگه دارم. آن هم فقط محض یادگاری! آدم کولی خروار خروار دفتر یادداشت می خواهد چکار؟

Wednesday, April 25th, 2007

توی این عکس به قیچی کنار قلمدان دقت کنید. این یک نمونه نه چندان ظریف از هنر فولاد شبکه اصفهان است.
کیوان قدرخواه شعری دارد به نام فولا د شبکه.
نمی دانم آیا هنوز کسی به این هنر می پردازد یا نه. فقط تصورش را بکنید. انگار کسی با فولاد گلدوزی کند.