بایگانی ‘بته جقه’

روزنامه یک صفحه ای با موضوع مد

Saturday, January 17th, 2009

از من می پرسند : چرا درباره مد نمی نویسی؟ یکی دوبار از نشریه هایی در ایران هم تماس گرفتند که می خواستند درباره مد بنویسم و هر بار بهانه ای آورده ام و از انجامش سرباز زده ام.
نوشتن درباره مد حتی در غرب که مادر ژورنالیسم و مد ، هردو محسوب می شود کار نسبتا جدیدی است. .بسیاری از استادان ژورنالیسم اصلا نوشتن در این حوزه را جزو روزنامه نگاری نمی دانند و نویسندگان مد را از صنف خود نمی شناسند. . نویسندگان مد هم خود برچند دسته اند. گروهی آنها هستند که خبر داغ فصل را می دهند و تنهاگروه معدودی از نویسندگان مثل کتی هیورن از نیویورک تایمز و دیوید لنگستون در مطبوعات کانادایی و یکی دو نفر معدود در انگلستان هستند که سعی می کنند نگاه انتقادی و تاریخی به این مقوله را در کارشان مد نظر بگیرند. بیشتر اختلاف نظر درباره مد بر سر این است که بعضی آن را مصرف گرایی محض و به قول معروف بیزنس می دانند و بعضی به آن به عنوان یک کار هنری نگاه می کنند و مورخان لباس و مد هم هستند که رویکرد جامعه شناختی به آن دارند. حتی اینجا در غرب هم هنوز منتقد گردن کلفتی پیدا نشده است که جرات کند نقد جدی بر کارهای طراحان لباس بنویسد. مثلا کتی هیورن از نیویورک تایمز دو سه فصلی است که از ورود به بعضی تالارهای مد از جمله نمایش های آرمانی منع شده است چون در یکی از گزارش هایش کارهای طراح را تکراری و بیمایه خوانده بود. بقیه همچنان در مرحله ای هستند که فقط تحسین می کنند . اکثرا کسانی هم که این روزها در این حوزه می نویسند سواد لازم این کار را ندارند. از تاریخ لباس چیز زیادی نمی دانند و تا آنجایی که من تحقیق کردم اکثرا از روی تصادف نویسنده مد شده اند.
حالا این میان در نظر بگیرید که یک علاقه مند مد را مثل من که این مقوله را بیشتر از جنبه فرهنگ عمومی و هنری اش دوست دارد ودنبال می کند . اندکی دغدغه های زن ورانه و نگاه انتقادی هم به مد دارد. با ترویج مصرف گرایی به شدت مشکل اخلاقی دارد و مد را در شکل ناب و به عنوان یک امر هنری به اندازه سینما و نقاشی دوست دارد. این علاقه مند فرض می کند که بدن آدمی همچون بوم نقاشی است که فراتر از بوم با اثر هنری در هم می آمیزد و گاه شاهکار را به نمایش می گذارد.
از طرف دیگر این علاقه مند شاهد کلنجار ایرانی با مقوله مد غربی هم هست و دغدغه های اجتماعی ای که داشته او را وا می دارد که بخواهد چیزهایی اندکی را که دراین باره می داند با دیگران قسمت کند. برای چنین کسی درباره مد نوشتن آسان نیست . در حوزه مد مرز باریکی هست میان تبلیغ و تشویق به مصرف و ظاهر آرایی بدون پشتوانه و نوشتن درباره مد به عنوان یک امر هنری یا فرهنگ اجتماعی. هر وقت توانستم مرز میان این دو را رعایت کنم دراین باره خواهم نوشت.
به پیشنهاد همایون خیری ، تصمیم گرفتیم هر بار در حوزه های نیازموده یا کمتر آزموده بنویسیم و دست گرمی کنیم. نوشته های همایون خیری، فتانه کیان ارثی و رضا گنجی بی کم و کاست مهمان این وبلاگ شده اند.

لباسی برای تمام فصول
همايون خيری

آن اوايل فيلم “لورنس عربستان” يک جايی جناب لورنس با لباس فرم نظامی‌های انگليسی رفته بود توی بيابان‌های عربستان و نعش بيهوش شده‌اش را آورده‌ بودند کنار چادرهای يک قبيله‌ی باديه نشين. عمر شريف لباس‌های نظامی لورنس را درمی‌آورد و می‌اندازد توی آتش، فقط به اين دليل که لباس‌های او به درد زندگی بيابانی نمی‌خورد و همان لباس‌ها بوده که او را داشته به کشتن می‌داده. منبعد هم لورنس با لباس عربی زندگی می‌کند. گاهی که آدم از زاويه‌ی طبيعت به موضوع لباس نگاه می‌کند متوجه می‌شود که دستکاری کردن در مقتضيات پوشش بومی که در تطابق با اقليم هستند چه ضايعاتی که از خودشان باقی نمی‌گذارند. يعنی همه‌اش به اين نيست که بايد پوشاند، با چی بايد پوشاند هم هست. لابد مد را هم می‌شود از همين زاويه ديد که مثلأ همين منسوجات را می‌شود بنا به کاربردها يا الزامات محيطی‌شان در طراحی لباس به کار گرفت. يکی از اين اتفاقات در همين ايالت کوئينزلند در استراليا رخ داده. اگر بنا بود توی اين آب و هوای گرم اجبار به پوشيدن لباس‌های فرم در کوچه و خيابان وجود داشته باشد آنوقت فاتحه‌ی صنعت گردشگری هم خوانده می‌شد. در فصل‌های گرم سال سهم عمده‌ای از پول مردم صرف تفريحات ساحلی می‌شود. در واقع کمتر آدمی حاضر می‌شود ساحل و استخر رفتن را رها کند. همين تفريحات تابستانی يعنی گرم کردن بازار خوردنی‌ها، پوشيدنی‌ها و تفريحات تابستانی، و در نتيجه چرخاندن چرخ‌های صنعت گردشگری. فکرش را بکنيد همين يک قلم مد لباس‌های تابستانی و به نمايش درآوردن‌شان اگر نبود چقدر شغل از بين می‌رفت.

مٌد و ملیت
فتانه کیان ارثی

سه ماه است که مقیم سواحل خلیج فارس شده ام. باید بگویم بعد از بیست سال زندگی در اروپا پدیده ای شگفت آور را برای اولین بار در امارات متحده عربی تجربه کرده ام، چیزی که اسمش را گذاشته ام مد و ملیت. فراموش نشود که مشاهدات من فعلآ زنانه است. حکم هم نیست، تنها دریافتی شخصی ست که استثناها را در بر نمیگیرد.

این جا، حدس زدن ملیت زنان مهاجر کار چندان سختی نیست. زنان هندی و پاکستاني، چنان که معمول است، لباسهای ملی و محلی خود را به تن میکنند. زنان افغان، که شمار زیادی از آنان شیعه و هزاره هستند، ساده و بی پیرایه اند. حجابی سفت و سخت، مانتوهای بلند، گشاد و ساده به سیاق مانتوهای عربی. زنان عراقی را می شود از شلوارهای جین، تی شرتهای ساده و موهای دم اسبی شناخت. زنان شمال آفریقا با موهای فرفری بلند و دماغهای عقابی روسری را پشت سرشان گره میزنند، اگر کفتان به تن نکرده باشند، سر و ساده می گردند. زنان لبنانی خوش پوش ترند. آرایش غلیظ و پررنگشان توی چشم می زند اما کمند گیسوان دل انگیزست. اروپایی ها زاغ و بور، خارج از محیط کار، ساده پوشند. شلوار کتانی، پیراهن نخی و دمپایی لاانگشتی. زنان اماراتی حکایت خاص خودشان را دارند. سیاه می پوشند اما پر از منجوق و پولک و یراق و مخلفاتند. عبا، یا همان مانتوی بلند سیاهشان، اگر به نقش و نام طراح مزین نباشد، دستکم گل و بته ای دارد. دامنشان هم علیرغم پاشنه های بلند کفش ها حداقل ده، پانزده سانتی روی زمین می کشد. آرایش صورت از همان نوع لبنانی است به روایت خلیجي، یعنی همه چیز خیلی خیلی پررنگتر می شود.
می مانند زنان سرزمین گل و بلبل ما. اگر اصرار در تنگ و ترش پوشیدن را نادیده بگیریم، موهای کاهی رنگ، ابروهای خالکوبی شده و دماغهای عمل کرده کنار کیف های لویی ویتون و شلوارهای ورساچه نه چندان ” اوریجینال” غوغا میکند.

صحبت هاي بند تنباني آميز مم باقر
رضا گنجي

بععله عرض مي كردم… به نظر من، مشكل از همان جايي شروع شد كه اين ناصرالدين شاه خداذليل‌كرده رفت اروپا و هوس كرد زنان حرمسرا شليته تنبان بپوشند. گمانم از همان موقع ها بود كه اين مد‌هاي من‌در‌آوردي به جامعه ي نسوان و ايضاً ذكور رسوخ كرد و اين بلاي مد را به سر ما آوار كرد. اين تنبان ها هم هي كوتاه شدند و بلند شدند و آخرش هم معلوم نشد كدامش خوب است. يك روز شورتك و ميني‌ژوپ مي‌پوشند و يك روز هم پاچه هايشان تا زير پنجه هايشان كش مي‌آيد هي زمين مي‌خورند. يك روز استرچ و راسته مي‌پوشند و يك روز سند بادي و بگي! بلابه‌دور اگر آپاچي بپوشند كه ديگر از ترس بايد رفت پشت كمد مبادا يك تفنگ هم دستشان باشد! من اگر بودم هرچه مد بود را ممنوع مي كردم. خدا اين ناصرالدين شاه را نيامرزد… اصلاً حاج مصلحي جان اينجور تلفني نمي‌شود. برويم پارك سر خيابان يك كمي اختلاط كنيم و تكليف اين مد را هم روشن كنيم…

[نيم ساعت بعد]

… زن! …پس اون كلاه ماهوتي قهوه اي من كو؟ اينطور سرلخت كه نمي‌شه برم پيش حاج مصلحي!

آرزو

Sunday, January 11th, 2009

می دانید دلم چه می خواهد؟
یک فیلمی یا داستانی که در آن یک دو خانواده ایرانی دور هم سر میز نهار یا شام بنشینند و غذا بخورند و حرف بزنند و و بخندند. یک سکانس چهار دقیقه ای ، یک صحنه دو صفحه ای. فقط لطفا تمیز و پالوده و اصل جنس باشد. ادا نباشد. راست باشد.یکی از این ور میز ظرف سبزی خوردن را به دست آن دیگری در آن سوی میز برساند. مادربزرگی سر یک کفگیر پلوی اضافه با نوه چانه بزند. یک پدری سر شل و سفتی ماست غر خفیف بزند.یک بچه سختگیر درباره گوشت قورمه سبزی سوال های شطینت آمیز بپرسد. یک مامانی درباره تربچه های سبز خوردن داستان دور درازی بگوید که قهرمان اصلی اش سبزی فروش محله است.دیگری همان طور که نان را پاره می کند نشانی نانوایی اش را بپرسد. تکه ای به بغل دستی تعارف کند و توصیه کند که حتما این نان را قاتق خورشتت کن. نان خوبی است….
و ترجیع بند صدایی که هی میگوید:”بفرمایید . سرد میشه”

سراغ دارید؟ جایی دیده اید یا خوانده اید؟

بند رخت

Monday, July 9th, 2007

یک زمانی آن اوایل کوچ نوشتم که دیدن بند رخت در تورنتو چیز غریبی است. این روزها که سبزانه زندگی کردن و زمین را نجات دادن مد روز شده است ناگهان تورنتویی ها به زمین و زمان التماس می کنند که شما را به خدا رخت هایتان را روی بند خشک کنید و خشک کن هایتان را به کار نیندازید. آش آنقدر شور است درباره تک و توک خانه هایی که بند رخت هوا می کنند گزارش می نویسند در روزنامه و ستون نویس تورنتو استار که برای مشکلات مردم راه و چاره پیشنهاد می کند در پاسخ به خواننده ای که گفته است در محله متمولی زندگی می کند و در همسایگی اش مردمانی از قوم و فرهنگ دیگر هستند که با بند رختشان قیافه محله را خراب کرده اند جواب دندان شکنانه ای می دهد که شما اصلا بی جا کرده اید چنین اظهارات نژادپرستانه ای می کنید و به اقدام سبزانه آنها ایراد می گیرید و اگر خوش ندارید محله اتان را عوض کنید.معلوم نیست این خواننده گویا متمول که در نامه اش به خانه میلیون دلاری اش اشاره کرده اصلا چرا تورنتو استار می خواند. آخر استریو تایپش نیست. باید دید اگر این نامه رابه گلوب اند میل می نوشت چه جواب می گرفت.

Wednesday, April 25th, 2007

توی این عکس به قیچی کنار قلمدان دقت کنید. این یک نمونه نه چندان ظریف از هنر فولاد شبکه اصفهان است.
کیوان قدرخواه شعری دارد به نام فولا د شبکه.
نمی دانم آیا هنوز کسی به این هنر می پردازد یا نه. فقط تصورش را بکنید. انگار کسی با فولاد گلدوزی کند.

Wednesday, January 25th, 2006

داغ و تازه از پاریس . جان گالیانو مجموعه بهار 2006 خانه دیور را تقدیم می کند به : شیفتگان مارکی دوساد وگیوتین و خون و شکنجه و خشونت خیابانی.

لینک گمشده

Monday, January 2nd, 2006

کمک کنید. یک لینک را گم کرده ام. لینک را از توی کامنت های یکی از مطالب نیویورک تایمز پیدا کرده بودم. لینکی بود به قمستی از وبسایت زان پل گوتیه مدیست مشهور فرانسوی که روی دیگر این آدم را آشکار می کرد. اینکه عجب جانوری است در عرصه هنر محض آنجا که بیزنس نیست. لینکی بود به فیلمی از همراهی ژانگ
کارگردان معروف چینی با یک ویولون نوازچیره دست اوکراینی مقیم آلمان که این یکی در ویسبادن برای آن دیگری در پکن ویولون می نواخت و آن دیگری احساسش را از آن موسیقی روی کاغذ می نوشت و جلوی دوربین نشان می داد.
نشانی که داشتم دیگر جواز عبور نمی دهد. نمی توانم به کامنت نیویورک تایمز برگردم چون مطلب به آرشیو رفته است.می توانید کمک کنید دوباره پیداش کنم؟

Wednesday, December 28th, 2005

یک رپرتاژ خوب از کتی هورن درباره رابطه مدیست های امروزی با تکنولوژی های جدید رسانه ای در نیویورک تایمز

Thursday, December 1st, 2005

راسل اسمیت ستون نویس روزنامه گلوب اند میل امروز چیزکی نوشته است با عنوان: دختران نوجوان ، اشراف زادگان جدید . خلاصه این مطلب که اگر کسی همت کند و برای سایت زنان ایران ترجمه اش کند گمانم بد نباشد این است که اسمیت به پدیده ای که در یکی دو سال اخیر رسانه های آمریکایی را در برگرفته است اشاره کرده است. شبکه های تلویزیونی مد که به جای تمرکز بر روی رخت و لباس و بزک و دوزک دوربینشان را برزندگی و شخصیت مدلهای اکثرا نوجوان و مشهور و ثروتمند زوم کرده اند. گویی آنچه مطرح است مد نیست که مدلها هستند. اسمیت در این یادداشت گریزی هم می زند به فراوانی رئالیتی تی وی ها ( فارسی اش شایدبشود بازی واقعیت ) که روز به روز بر تعداد بازیگران نوجوان و داستانهای نوجوانانه آنها افزوده می شود. سریالهایی که در آنها معمولا دختر نوجوانی یا بسیار مورد توجه است یا مورد خشونت و قتل و تجاوز. به نظر او بیننده این برنامه ها بیش از آنکه مردان باشند – آنطور که در نظر اول اینجورتلقی می شود- بیشتر دختران نوجوان همسن و سال مدلها و هنرپیشه ها هستند که یا می خواهند مدل شوند و یا به دستمزدهای ملیون دلاری پاریس هیلتون و هیلاری دف و بریتنی اسپیرز دست یابند. دختران نوجوانی که بسیار پیشتر از آنکه به سن قانونی داشتن کارت اعتباری برسند، همیشه چند صدهزار دلار آماده خرج کردن در جیب دارند.اسمیت در این یادداشت کوتاه یکی از دلایل رو آوردن بیزنس تلویزیون را به این پدیده ، ترکیب همزمان دو دستمایه جذاب سکس و کودکی می داند .دختران نوجوان این هر دو را یکجا دارند و هرچند که نویسنده این یادداشت سعی میکند شعار فمینیستی ندهد ولی از لحن یادداشت بر می آید که این پدیده را خشونت نوع جدیدی بر ضد زنان می انگارد.
لازم نیست حتما راسل اسمیت باشید و در حوزه رسانه و لایف استایل (سیاق زندگی؟) صاحب سلیقه باشید و تازگی هم کتاب جذابی اندر چگونگی سرو ظاهر مردان نوشته باشید تا متوجه این خشونت آشکار رسانه های توده ای آمریکا بر ضد زنان بشوید. تلویزیون های معمولی که با کمترین هزینه در هر خانه ای قابل دریافتند – و نه شبکه های درست و حسابی که برای حق اشتراکشان باید دست کم ماهی 150 دلار پرداخت کنید – از این نمایش خشونت ها اشباعند. این جور سریال ها معمولا ارزان قیمت هم هستند و حتی فقیرترین شبکه های تلویزیونی بومی کانادایی هم می توانند آنها را خریداری کنند چه رسد به تلویزیون های پولدار عربی و ژاپنی و کره ای در آن سوی آبها. یکی اش مثلا رئالیتی شوی نکست آمریکن تاپ مدل که در طول یک فصل تلویزیونی دختران اکثرا زیر بیست سال برای کسب مقام سوپرمدل آمریکایی رقابت می کنند . تمام سریال سرشار است از اینکه آنهاچطور پشت سریکدیگر و رو به دوربین درباره رقبایشان بد گویی میکنند ، رجزخوانی می کنند، حسادت می ورزند، به یکدیگرتوهین میکنند و خود در برابر داوران مورد توهین و تحقیر قرار میگیرند. کار آنقدر بالا گرفته است که خودپسندی و کینه توزی مدلها در زبان مردمان دیگر و در برنامه های دیگر بدل به ضرب المثل شده است .
حال وقتی اینها را کنار گزارش خانم کار از سفرش به کابل می گذارم و وقتی به یاد می آوردم که همه آنچه از زن غربی به وفور و در اندازه های وسیع در دسترس زنان خاورمیانه قرار می گیرد تصویرغیرواقعی و پررنگ و لعاب او در رسانه های جمعی عامه پسند است به خودم حق می دهم که نگران شوم و حتی اندکی از ریشه های برداشت طالبانی ازفرهنگ زن غربی را دریابم. وقتی همیشه این تصویر بزک کرده خوش رنگ و لعاب خشونت دیده پیشتروتندتر و پررنگ ترو جلوتر تر و بزرگ تر از همه تصاویر دیگردر جهان منتشر می شود.

بوهو 2005

Tuesday, July 26th, 2005

از شش ماه پیش می خواستم چیزی درباره بازگشت بوهمی به جهان مد بنویسم. مطلب نیاز به سند و عکس و نقل قول داشت . می خواستم ببینم بقیه چه نوشته اند و برآیندی از آنها هم بگیرم. فرصت نشد. این زندگی دو سه پاره مهاجرتی هم که رمق برای باریک شدن در امور این چنینی نمی گذارد تا می آیی اندکی مداقه کنی حواست رفته پی انتخابات و گنجی و خواهرزاده برگ گل و سایر قضایا . بیخود نیست آدم حسابی ها یک جورهایی خودخواه و گوشه گیرند. غیر این باشد تقریبا نمی شود کار کرد.
به هرحال فصل باران بوهمی دارد می گذرد و عنقریب است که بساطش جمع شود. بوهو ها گویا امسال پاییز و زمستان زیاد در بازار طراحان دیده نشده اند.برعکس بهار و تابستانی که گذشت یکسره مسخر بوهمی ها بود: بوهوی 2005.
اما بوهوی 2005 با اسلاف سی چهل سال پیشش یک فرق اساسی داشت. بوهوی های اواخر دهه شصت و اوایل دهه هفتاد یک جورهایی عاصی بودند. انگشت نما بودند. از جنگ ویتنام خسته بودند . بهار پراگ را دیده بودند و دل شکسته بودند . دلزده از دیسیپلین سوربنی ژنرال دوگل پیر را نمی خواستند. وود استاکشان هم غلیظترو حال انگیزتر از همه لایو هشت های امروز بود. قصد تقدیس یا تحقیرشان را ندارم چون با عقایدشان کار ندارم. منظور ماحصل سبک زندگی اشان است که منجر به نوعی باری به هرجهت پوشی و از هر دری سخنی پسندی می شد که در آن زمان مقبول نبود چون تقریبا به نفع هیچ کارخانه پوشاکی نبود. فرنگ به شکوه بازسازی پس از جنگ و نفت ارزان دچار بود و این ژنده پوشها در این جشن همگانی جایی نداشتند. عاصی بودنشان یک مضمون ناب و دست اول بود. مصمونی که دست کم از سالهای دهه 1920 اروپا به این طرف هرگز تکرار نشده بود.
کاری نداریم که چرا و چطور از رونق افتادند. آنها رفتند و افسانه عصیانشان مدتی فراموش شد تا امروز که بار دیگرو پس از فراز و فرودهای بسیار عرصه مد فیل حضرات کارخانه های پوشاک یاد هندوستان آن روزگار کرده است. این بار چهره چریکی چه گوارا مد روز می شود. یکی را به خاطر شباهتش به زندان می اندازند باقی هم بی خیال آنکه افسانه شکسته این آدم چه باری برای نسل های قبل دارد تی شرت چه گوارا نشان به تن می کنند برای اینکه طرف خوش تیپ است. خوش تیپ بودن در زمانه ما خودش دلیل بسیار موجه ای برای برحق بودن یا مشروع بودن است. و البته بوهو بودن هم به شرط آنکه صنایع دست اندر کار سهمی از آن ببرند واجب است و مستحب . حالا دیگر تا دلت بخواهد دامن های چهل تکه و پولک دوزی های کج و کوله و گلدوزی های خردرچمن ظهور می کنند. گل سرسبد همه، دامن ده دوازده طبقه ژان پل گوتیه است که روی لنگ های دراز مدلهای روس تاب می خورد و بار دیگر به همه یاد آوری میکند که فرانسوی ها چه سلیقه پیش بینی ناپذیری در رنگ بندی دارند اما بهترین نمونه های کاربردی بوهمی گرایی را دانا کارن نیویورکی عرضه می کند که تقریبا برای هر سلیقه ای یک نسخه کامل پیچیده از فرق سرتا نوک پا دارد. این بار بوهوها گران قیمتند. ساتن و تافته می پوشند و حتی بهترین طراحان سنگ و جواهر برای تامین سلیقه آنها موقتا وقارشان را کنار می گذارند وسنگ های گرم را روی پایه های اجق وجق سوار می کنند. هر حرکت بوهوی 2005 از قبل پیش بینی شده است. نسخه پیچ های ماهری دارند که به چشم برهم زدنی از چهار گوشه مال های بزرگ آمریکایی سراپای مشتری را جوری به هیئت بوهو در می آورند انگاری جد و آباد طرف قرنهاست در کاروان زندگی می کنند. در این عرصه دیگر نیازی به مغازه های کوچک و خیاطان مستقل نیست. نام های بزرگ برای انکار اصولی که در دهه قبل رواج داده بودند با یکدیگر در رقابتند.زمانی بود که می گفتند اگر آدم خپلی را در متروی پاریس دیدی که وسط روز روشن تی شرت پولک دوزی پوشیده مطمئن باش که یک توریست آمریکایی دهاتی است که آمده یکی از رویاهایش را برآورده کند( گویا دیدار پاریس جزو فهرست بلند بالای «رویای آمریکایی» است(. خوب دیگر گویا خیلی هم از این خبرها نیست. بوهوها به شهر آمده اند وبسیاری از غیرمجازها دیگر مجاز است. بوهوها دیگر در اقلیت نیستند. از فرط عصیان و نداری نیست که ژنده می پوشند. آنها خود به شاهراه اصلی پیوسته اند. حرکتشان تدوین شده و نظم یافته است . از اقلیت به در آمده اند و همصدای جمع شده اند آنچنان که بازمانده بزرگانشان، جان لنون درسوپربال محض سرگرمی حضار محترم آواز می خواند که مبادا سینه ای عریان شود. بوهوی 2005 حتی قلوه کن های سرزانوی شلوارش هم دیگر کار خودش نیست. پول می دهد تا نوجوانی همسن و سال خودش در بنگلادش شلوارش را برایش قلوه کن کند. بوهوی 2005 وقت ندارد ته مانده های بقچه پارچه هایش را سرهم کند و دامن چهل تکه ای برای خودش بدوزد. او کارهای واجب تری دارد. ساری پوشی درهند یا کمونیست سابقی در چین دامنش را برایش می دوزد. بوهوی 2005 دیگر عاصی نیست. او بچه خوب سربه راهی است که آنجور که برایش مقدر کرده اند خودش را با شیطنت های کلیشه شده در فاصله میان دو مرکز خرید سرگرم می کند.

(ادامه دارد)
پی نوشت: ببخشید بیتل مربوطه که در سوپربال آواز خواند پل مک کارتنی بود .جان لنون که خیلی وقت است مرحوم است . ممنون که اشتباه لپی بنده را در تداخل نام ها تذکر دادید. به نظرم حقارت بار است که بازمانده بیتل ها درسوپربال آواز بخواند آن هم سالی پس از آنکه جانت جکسون در همان مکان سینه عریان کرد و چه جنجالی به پا شد.
دوم اینکه معنای لغوی بوهو در یک کلمه یعنی کولی وکلبی مسلک و کسی که باری به هر جهت روزگار می گذراند. در عالم لباس به سبک لباس پوشیدنی که شبیه کولی های اروپا باشد می گویند. شامل گردن بندهای چوبی و خرمهره های درشت . دامن های پرچین رنگ و وارنگ و پیراهن های گلدوزی شده و رخت نامرتب با رنگهای نامربوط و فارغ از هارمونی.سبکی که در اوایل دهه هفتاد بیشتر مخصوص عصیان زده های آن دوران بود.

فنچ ها و فرشته ها

Wednesday, July 6th, 2005

سایز 36 و 38 و 40 اروپایی را فراموش کنید. 6 و 8 و 10 آمریکای شمالی را هم. آنجور که مغازه داری بالای میدان هفت تیر به من گفت سایز ایرانی تنها دوتاست :« فنچ ها» و « فرشته ها» . فنچ ها باریک و ترکه اند و فرشته ها درشت و گوشتالو. مغازه داری که زمانی مشتری اش بودم جوری این سایز بندی جدید را با آب و تاب برایم توضیح داد انگاردارد درباره جداسازی انواع دام در دامپروری توضیح می دهد. توضیحش وقتی ضروری شد که ازش سراغ مانتوی کمی سایز بزرگتر گرفتم. فقط کمی بزرگتر مثلا سایز 42 . وقتی گفت چرا خانم سایز فرشته ها هم داریم و من از حرفهایش سردرنیاوردم مجبور شد با افتخار درباره سایزبندی لمپنی اش توضیح بدهد. او این توضیحات و عبارات را نثار سایر مشتریان زن هم می کرد و هیچ کس را ندیدم که صدایش دربیاورد و اعتراضی بکند. زنها اعتراضی که نداشتند هیچ گویا خوششان هم می آمد.
به نظرم آمد این واژه ها جایگزین عبارات دیگری شده اند که کاربردشان در زبان رسمی مسئله ساز است مثل : سکسی یا خوردنی یا از این قبیل که این جماعت این واژه ها را به وفور از ماهواره می شنود و با واژگان کنایه آمیز در زبان روزمره جایگزین می کند. چیز دیگری که نظرم را جلب کرد استفاده فراوان نسل جوان از اصطلاحات روزمره انگلیسی بود با لهجه آمریکایی .تجزیه و تحلیلش بماند برای اهل فنش . راستش برایم خوشایند نبود که 14 هزار کیلومتر بکوبم و بروم آن ور دنیا و همان واژه ها را در پاساژها و مغازه ها از جوانها بشنوم. رفته بودم کلمات تازه یاد بگیرم. جز لمپنیزم مقبولیت یافته در زبان چیزی نبود . از دوستان اهل کتابم سراغ یک نثر ترو تازه و تمیز گرفتم به چیز دندان گیر تازه ای حوالتم ندادند جز همان ها که هنوز هم از قدیم برایمان مانده است .

از حرف اصلی دور نشویم. مغازه دار مربوطه که زمانی بهترین اجناس ترک را در مغازه اش داشت کل بساطش را بدل به مانتوفروشی کرده بود. دل پری داشت که مردم دیگر لباس شب نمی خرند. حاضرند شصت هزارتومان مانتو شلوار بخرند ولی ده هزار تومان پول لباس شب ندهند.می گفت خانم ها ترجیح می دهند که لباس توی خیابانشان متنوع و جورواجور باشد به جای اینکه پول زیادی خرج لباس مهمانی کنند. می گفت دیگر مثل قدیم ها نیست که خانم ها واسه مهمانی خودشان را هلاک می کردند حالا دیگر هرهنری دارند می خواهند توی خیابان به نمایش بگذارند. آن وقت ها سالی یک بار فوقش دوبار مانتو می خریدند حالا برای هر فصل و هر مناسبتی اقلا دو دست مانتو می خرند. کارمند هم که باشند ترجیح میدهند پولشان را جمع کنند یک مانتو خوب بپوشند به جای اینکه یک چیز خیلی گران که سالی یک بار می پوشند بخرند. می گفت خانم دیدی چقدر بورس روسری باز شده ؟ می گفت همه همکارهایش مغازه هایشان را تبدیل کرده اند به مانتو و روسروی و کیف و کفش فروشی .هرچی که بشود توی خیابان پوشید. بقیه اش به درد نمی خورد. صرفه تویش نیست.

اما حیرت من از این بود که با این اوصافی که این کاسب کهنه کار می گفت چرا قشر وسیعی از مصرف کنند گان مانتو در این مد تابستانی نادیده گرفته شده بودند. مانتوی موجود در بازار را تقریبا جز دختران نوجوان و باریک اندام هیچ احد الناس دیگری نمی تواند بپوشد بسکه تنگ و باریک اند. اندک درشت اندام هایی که سعی می کردند هر جوری هست خودشان را در این مد نوظهور مانتوی پارچه کشی و کمردارو چاکناک! بگنجانند به سرو وضع مضحکی دچار می شوند که البته گویا از نظر خودشان اینجور نیست. فاجعه بار تر اینکه اکثر این مانتوها یا بهتر بگوییم تونیک ها دوخت ترکیه و چین هستند.تولیدی های ایرانی همچنان مانتوهای کارمندی می زنند و از رنگ و تنوع وارداتی جا می مانند آنهایی هم که می خواهند با این موج جدید همراه شوند شور را از مزه به در می کنند. سایزهای 40 به بالا به کلی نادیده گرفته می شوند انگار نه انگار که آنها هم وجود دارند و باید سهمی از این بازار رنگارنگ داشته باشند. اینجور است که می بینی دلشوره لاغری و ترکه شدن آنجا فراگیرتر از اینجاست. زنها بی سرو صدا مرزبندی فنچ ها و فرشته ها را می پذیرند. قانون نانوشته ای که میگوید هرکس فرشته است سزایش این است که از مد روز جا بماند.
می دانم که فمینیست های ایرانی آنقدر مسایل بزرگتر دارند که مسئله سایزلباس و واژگان لمپنی مشروعیت یافته درمیانش گم است. می دانم که اگر صدایشان هم در بیاید بلافاصله به امل بودن و قدرموقعیت را ندانستن و حزب الهی تغییر ظاهر داده و ….و هزار برچسب دیگر متهم می شوند. ولی بالخره که چی؟ مسئله لباس زن ایرانی همیشه از راه آزمون و خطا رفته است.ابتکار عمل در این حوزه همیشه در دست کسانی بوده است که فقط خواسته اند هرجورشده در یک رفتار واکنشی در جهت مخالف احکام حکومتی حرکت کنند.بکنند . دستشان درد نکند. امیدوارم بعد از این آقای احمدی نژاد زیاد توی ذوقشان نزد. کسی بود که می گفت اگر همین ها نبودند ماها باید تا به حال همه چادر سر می کردیم.بیراه هم نمی گوید. اما باز هم این سوال برایم می ماند وقتی همین حرکت سعی میکند گروه بزرگی ( به زبان خودشان فرشته ها ) را نادیده بگیرد چه کسی باید صدایش در بیاید؟ در این ولایت فرنگ با وجود همه موج های همه گیر مد روز و تبلیغ و ترویج ریخت و قواره ها خاص دیگران هم مجال انتخاب و تنوع دارند. مسئله این نیست که چرا همه مانتوها سایز کوچکند. مسئله این است که سایز بزرگ ها هم آدمند و باید مجال برخورداری از همان تنوع و رنگ و زیبایی متناسب با اندامی را که هرروز باهاش زندگی میکنند داشته باشند.

ماری آنتوانت به روایت جان گالیانو

Friday, February 25th, 2005

مي‌خواهم چيزي درباره دفيله مد سه چهار هفته پيش جان گاليانو براي ديور بنويسم و همين طور دفليه پرسرو صداي تازه‌نفسي به نام الکساندرمک‌کويين که صحنه دفيله را با الهام از هري‌پاتر بدل به صفحه شطرنج کرده‌بود. ولي راستش وقت ندارم. همين قدر بگويم که چهره‌هاي ماري آنتوانتي با پسزمينه اندي وارهول که گاليانو -اين ديوانه کبير!ـ براي نمايش لباس اوت کوتور (فارسي‌اش چي ميشه؟)بهار ۲۰۰۵ ديور انتخاب کرده بود يکي از بهترين کارهايش بود هرچند که هنوز به پاي ديوانه بازي ‌هاي اوايل دهه نودش نمي‌رسد. اين انگليسي مراکشي تبار پاريس نشين جنون و هنر را يکجا دارد.
وشيوه‌اي که مک کويين براي نمايش لباسهايش برگزيده بود هم بسيار بديع بود. بيشتر شبيه يک نمايشگاه کانسپچوال آرت (هنر مفهومي؟) بود. نکته مهمش اين بود که ميان کيفيت و بدعت طراحي تن‌پوش‌ها(نمي‌شود گفت لباس چون بسياري از اين طرحها واقعا قابل پوشيدن نيستند فقط نمايشي‌اند.)از طرفي و کيفيت نمايش از طرف ديگر توازن خوبي برقرار بود و هيچ کدام بر ديگري نمي‌چربيد يا سنگيني نمي‌کرد.
مي ‌دانم که در ايران شبکه اف‌ تي‌وي قابل دريافت است که به نظر من شبکه مزخرفي است .تمام احساسات فمينيستي آدم را با آن شعار ابلهانه اش که مي‌گويد جواهرالماس بهترين دوست زنان است تحريک مي‌کند ضمن اينکه هيچ اطلاعات کامل و جامعي درباره دفيله‌ها نمي‌دهد.درحاليکه در دنيا شبکه‌هاي ديگر مخصوص مد هستند که درباره تاريخ مد و تاثيرات و پيامد‌هاي اجتماعي‌اش هم حرف مي‌زنند. دفيله‌ها را نقد مي‌کنند و از منظر جامعه شناختي و هنري درست مثل يک نمايشگاه هنري به آن نگاه مي‌کنند. البته نه خيلي غليظ.با کاوش محدودي که کرده‌ام به نظرم رسيده‌که اصولا نقدنويسي براي مد مثل هر اثر هنري ديگر،هنوز جوان است و جاي کار دارد.‌منتقدهايي که در رسانه‌هاي پرتيراژ مي‌نويسند يا جلوي دوربين مي‌روند هنوز جرات ندارند واکنش انتقادي نشان بدهند و فقط تعريف و تمجيد مي‌کنند يا حد‌اکثر همان را که از دهن طراح قاپيده‌اند لفت و لعاب مي‌دهند. صد‌اهاي کاملا مخالف هم که اصلا شنيده نمي‌شود مثل صداي سبزهاي طرفدار محيط زيست که به بازگشت ظفرمندانه پوست و چرم به عرصه مد در يکي دوسال گذشته شديدا اعتراض دارند ولي اگرگوش‌هاي تيزي نداشته باشي صدايشان را نمي‌شنوي.
القصه جايي اگرتوانستيد ماري آنتوانت به روايت گاليانو ( که روي فرش نقش سنندج راه مي‌رود) يا مهر‌ه‌هاي شطرنچ مک کويين را ببينيد. نمايش ‌هاي قشنگي‌اند!
خير سرم کار دارم. چقدر روده‌درازي کردم.

مایه ها و سوغاتی ها

Saturday, February 19th, 2005

اگر دقت کرده باشيد به اين صفحه يک بخش «مايه‌‌ها» افزوده‌ام. پايين هر مطلبي هم آورده‌ام که در کدام مايه است. براي اينکه بعدها جستجوي مطالب براي خودم آسان شود.
يکي ديگر از کارهايي که مي‌خواهم بکنم اين است که بعد از اين مي‌خواهم هراز گاهي چيزهايي در مايه «سوغاتي» بنويسم. دروغ چرا؟ کدام ما هستيم که از فرداي برگشت از سفر به فکر سوغاتي‌هاي سفر بعدي نباشيم؟ فرنگي‌ها يک کلمه دقيق براي سوغاتي دارند. بهش مي‌گويند souvenir يعني که من ياد تو بودم. اين روزها ديگر مثل دهه‌هاي قبل سوغاتي بردن آسان نيست. يادم است که سال ۱۳۶۳ برابر با ۱۹۸۴ بود که عمويم ـ يادش به‌خيرـ براي من و خواهرم از پاريس يکي يک دست لباس مخمل کوبيده مدل چارلستون سوغات آورد. لباس روي باسن و نه روي کمر بسته مي‌شد و هنوز در ايران يک سالي مانده بود تا دامن‌هاي پليسه چارلستون و آستين ‌هاي سرخود سرو کله‌اش پيدا شود.
اما حالا ديگر به يمن فروشگاه‌هاي زنجيره‌اي و بازارهاي سرشار از جنس و نزديک بودن بزرگترين و ارزان ترين مرکز خريد دنيا به ايران يعني امارات عربي ديگر سوغاتي بردن کار آساني نيست. اينجوري آدم بايد بيشتر تخيلش را به کار بيندازد تا يک سوغاتي کاملا شخصي براي عزيزانش ببرد. دوست دارم گاهي اينجور فکرها را با خواننده‌هاي وبلاگم تقسيم کنم. پس اين يکيش:
يک خاله دارم که حال و هوايش گاه از دخترش که دوست صميمي من است دخترانه‌تر و رمانتيک‌تر است.اين خاله نشاني بهترين شکلات فروشي‌هاي تهران و مشخصات جديدترين و آخرين عطرهاي دنيا را هم خوب بلد است. حالا فکر کنيد که وقتي آلبوم تازه مايکل بوبله که بعضي‌ها ترانه‌هاي عاشقانه و سبک آوازش را با فرانک سيناترا مقايسه مي‌کنند، منتشر مي‌شود ياد چه کسي مي‌افتيد؟ مسلما همان خاله‌اي که عاشق عاشقانه‌ترين فيلم‌هاي دنياست و جدو آباد همه هنرپيشه‌هاي مرد خوشگل دنيارا مي‌‌شناسد.
«چيزها»ي ژرژ پرک را خوانده‌ايد؟ بازنويسي يا بازخواني‌اش براي من مي‌شود:«سوغاتي‌‌ها».

Monday, February 7th, 2005

این که می گویم حکم کلی نیست فقط حاصل یک مشاهده هر روزه در متروی تورنتو است: اکثریت مردان ایرانی را درتورنتو از دو چیز در ظاهرشان می توان شناخت: اول پس گردن که معمولا اصلاح نکرده و تیغ نزده است. دوم کفش های ظریف سبک ایتالیایی دوخت ایران که نسبت به میانگین کفش های بد قواره و بد دوختی که مردم در این دیار می پوشند یک سرو گردن بالاتر اند ولی یک جور ناامید کننده ای واکس نخورده و رها شده اند.