بایگانی ‘زندگی دوگانه اینانا’

زاده اضطراب جهان

Friday, July 18th, 2008

به جای متولد ماه مهر باید نامم را می گذاشتند زاده اضطراب جهان. مگر غیر از این هم می شود. از مادر جوانی که تازه کار دادیاری اش را در شهری جدید آغاز کرده است و افسر وظیفه ای که در غروب های دلتنگ پادگان نامه های عاشقانه می نویسد. هر دو غریب. هر دو دور.
چه فکر می کردند آن سرهای پرشور؟

رویاهایم را به بیداری می بینم. ساحل صخره ای و بلند است . باد می آید . شدید. اصلا موهای همیشه کوتاهم را برای همین روز بلند کرده ام
که باد دستمالی اشان کند. بر صخره ایستاده ام. دریا می رقصد. یک عمر راه آمده ام. ننه دریا آغوش باز می کند. من می پرم توی بغلش.

Tuesday, July 15th, 2008

برگی تازه از دفتر داستان خانواده خدر.
این خانواده عرب کانادایی سالهاست که خوراک رسانه های کانادایی هستند. داستانشان داستان زمانه ماست. پدر کانادا را ترک می کند تا در پاکستان به اسامه بن لادن بپیوندد. خانواده را هم همراه می برد. خودش کشته می شود. یک پسر جاسوس سیا می شود . دیگری از شانزده سالگی تا به حال به جرم کشتن سربازان آمریکایی در گوانتانامو به سر می برد. یکی دیگر اصلا ناپدید است و بعید نیست که کشته شده باشد. خواهر عصبانی سرسختانه در مقابل دوربین از بن لادن دفاع می کند و به آمریکا لعنت می فرستد. مادر حیران کوچکترین فرزند خانواده است که معلول شده است.
هفته گذشته اسناد منتشر شده از وزارت امورخارجه کانادا نشان داد که دولت کانادا از شکنجه شدن عمر خدر شانزده ساله در گوانتانامو خبر داشته است. امروز ویئوی بازجویی های او به این امید که افکار عمومی را تحریک کند و به دولت فشار بیاید برای اینکه او را به کانادا برگردانند منتشر شد.

نمی دانم آیا شما که در کانادا زندگی می کنید داستان این خانواده را دنبال می کنید یا نه. کاش روزی کسی پیدا شود و داستان آنها را بنویسد. خط به خط. نکته به نکته.

Saturday, July 12th, 2008

از همه کسانی که به آگهی پست قبلی پاسخ دادند سپاسگزارم. به زودی چند تایش را امتحان می کنم تا ببینم کدام راه به نتیجه می رسد. به آنهایی که خواسته بودند از نتیجه باخبر شوند هم خبر می دهم .
نکته جالبش این بود که متوجه شدم کم نیستند کسانی که مشکل شبیه به من دارند. و دست آخر هم اکثرا مجبورند دست به دامن دوست و آشنا بشوند.

یادش به خیر پارسی بوکز را ! طرحی بود که یک دهه زود به دنیا آمده بود.وگرنه امروز حتما نتیجه می داد.

یک کتابفروش خوش اخلاق مورد نیاز است

Wednesday, July 9th, 2008

ملت!
ما هرچی خصوصی و در گوشی از دوستان کمک طلبیدیم خبری نشد. اینجا عرض می کنیم.
به یک کتابفروش خوش اخلاق نیازمندیم که ماهی یک بار کتابهای داستان و رمان فارسی تازه منتشر شده و چیزهای دیگر را با پست هوایی برایمان بفرستد و حق الزحمه تا پست خانه رفتنش را هم بگذارد رویش و گاه گداری جواب تلفن آدم را هم بدهد که آدم خوشش باشد دارد از یک آدم واقعی دیگر کتاب می خرد.
این خانم یا آقای محترم می تواند مطمئن باشد که یک مشتری دائمی دارد منتها از راه دور. درضمن فکر نکند که ما این ور آبی ها پول پارو می کنیم و بخواهد سه لا پهنا حساب کند. خوش انصاف باشد. خیرش را ببیند!

دیگر همین.

بیشتر سایت های کتابفروشی را دیده ام. یا گران حساب می کنند یا به کانادا نمی فرستند یا اصلا جواب ای میل آدم را نمی دهند. کتابفروش شهرمان هم متاسفانه یک خورده یواش تشریف دارند. روش سنتی اش هنوز بهتر از روش های دیگراست
با این حال اگر توصیه ای دارید دریغ نکنید.

Stuff white people like

Tuesday, July 8th, 2008

چیزهایی که سفید پوستان می پسندند. وبلاگ طنزی است درباره فرهنگ و حالات سفید پوستان آمریکای شمالی و چیزهایی که معروف است این گروه می پسندند.نویسنده این وبلاگ یک کانادایی مقیم لس آنجلس است. در مصاحبه اش با برنامه کیو (Q) می گوید که بسیاری ، از اینکه فهمیدند نویسنده این وبلاگ خود یک سفید پوست است دلخور شده اند.

لینک از طریق برنامه کیو. پادکست مصاحبه به زودی روی وبسایت کیو در دسترس خواهد بود.

یک طراح تازه نفس

Tuesday, July 8th, 2008

با ” یاسی ” خانم، کاری از بهناز کنعانی ( کنانی ؟) آشنا شوید.

تازه فقط آن نیست . آتوسا و عسل و زینت و نازنین هم هستند. بهناز کنعانی ( کنانی ؟) از تازه ترین نام های طراحی کفش است که فعلا کارهایش فقط در لندن انگلیس در دسترس است.
و پیش بینی می شود که به زودی او را در صف اول طراحان خواهیم دید.
اکثر کفش هایی که برای فصل بعد طراحی کرده و بسیار هم آوانگارد هستند نام های زنانه ایرانی دارند.

درحاشیه:
با ” کفش” نامیدن این چیزهای پاشنه بلند عجیب و غیر واقعی و خیال انگیز و صد در صد هوسناک مشکل معنایی دارم.
این اسباب هرگز کار کفش را نمی کند و نه گمانم هیچ آدمیزادی هرگز آنها را برای مصونیت پا وقت راه رفتن پوشیده باشد بنابراین به هیچ روی کفش نیستند. مجسمه های متحرک اند. نمی دانم چه باید نامیدشان. فقط مطمئنم که کفش نیستند.

توضیح ضروری به گمانم برای بار چندم!

Sunday, July 6th, 2008

اگر ضروری می دانید که کامنتتان به دستم برسد حتما برایم ای میل کنید . سامانه کامنت این وبلاگ به خاطر باران اسپمی که دریافت می کنم بسیاری از کامنت ها را دریافت نمی کند.
کامنت های ضروری را حتما ای میل کنید تا این دم و دستگاه گند و گه را درستش کنم.

دوم : من کامنت هایم را سانسور نمی کنم مگر آن که در آن کلمات رکیک به کار رفته باشد یا بی ربط به موضوع باشد.

باغچه ها

Sunday, July 6th, 2008

تابستان که می شود چیزی زیر پوست این شهر می رود. مثلا جن. و این خانه ناگهان تغییر هویت می دهد. همسایه ها که تمام زمستان را مثل گنجشک در لانه هایشان چپیده بودند بیرون می آیند. قدم می زنند . بر ایوان می نشینند و به رهگذران سلام می دهند.
آنتونی که نبش کوچه بالایی می نشیند و باغچه اش رنگین کمانی از گل های سرخ و صورتی و زرد و نارنجی نسترن است کوچه را گز می کند. نزدیک هفتاد سال را باید داشته باشد. نقاش ساختمانی بوده است. در میان همسایه ها به خاطر عشقش به گل های سرخش مشهور است.
آنتونی بچه میلان ایتالیا است. اگر میان کوچه گیرت بکشد حتما داستانی دراز در وصف میلان سالهای جوانی اش برایت تعریف می کند. هنوز لهجه دارد و غلط های دستوری.
یکبار گفت که دیگر دوست ندارد به میلان سفر کند. گفت که خواهر و برادرهایش آنجا زندگی خودشان را دارند و از یک چیزهایی حرف می زنند که او سردر نمی آورد. گفت که نمی رود چون مزاحمشان می شود. گفت که چند روز اول که می ماند رعایتش را می کنند اما کم کم بروز می دهند که سراز کارش در نمی آورند .
این محله اولش محل اسکان سربازان از جنگ برگشته بوده است. بعد مهاجران ایتالیایی می آیند. تفاوت زیادی با محله سابقم در نورت یورک دارد. اسنوبیسم و خوش خیالی پس از جنگ و فرهنگ غالب انگلیسی مشخصه آن محله بود. می شد از باغچه های یک شکل و منظم. چمن های کاملا کوتاه و گلکاری هندسی و مرتب و منظمشان فهمید.
اما این محله سرشار از نوستالژی مدیترانه است. در هیچ کجای دیگر تورنتو این همه گل سرخ و رز و نسترن ندیده بودم و نیز یاس امین الدوله. درخت توت و هر گیاهی که پیداست با یاد و خاطره خاک و آفتاب جنوب اروپا از موطنش جدا شده و به باغچه های این خانه ها هجرت کرده است. اهالی این دور واطراف حتی در نیم وجب خاک جلوی خانه اشان حتما درخت گیلاس و آلبالو کاشته اند و کسی اگر جایی دارد تاک انگوری علم کرده است. باغچه هایشان درهم برهم و شلوغ است مثل دختر گیسو بلندی که صبح از خواب بیدار می شود و گیس بلند در هم گره خورده شانه نکرده اش را با بی خیالی عمدی بر شانه رها می کند و خرامان به برزن می آید تا دلبری کند.
باغچه های محله های انگلیسی ماب عمرا چنین جسارتی داشته باشند. آن باغچه ها حتی تک خال گل زرد علف را هم تاب نمی آورند. چمن اش به کوتاهی موی سرباز تازه به خدمت رفته است و هیهات از یاس یا تاکی که جرات کند و از دیوارش بالا بخزد.

صدای پای خسته آنتونی و دیدن قدم زدن های تنبلانه اش در کوچه غمگین ام می کند. بازنشته است . در کوچه قدم می زند و با حسرت به خانه هایی که یکی پس از دیگری سرو شکل نو می کنند تا به صاحبان جدید واگذار شوند چشم می دوزد. در هر فرصتی به یادم می آورد که صاحب پیشین این خانه دوست او بوده است و با درخت کاج جلوی خانه چنین می کرده است و چنان می کرده .
دیدن قدیمی های این محله مرا از آینده خودم می ترساند. در سکوت بر ایوان هایشان لمیده اند و باغچه هایشان چیز دیگری را فریاد می کند .

وقتی کوچ می کنی به اینجای کار فکر نکرده ای. از کوچ ابدی بدم می آید. دوست ندارم اینجا پیر شوم.

به سراغ زنان می روی؟

Monday, June 30th, 2008

به نظر شما “پیاز سبز” چطور پیازی است؟ آیا مترجم green onion را که همان پیازچه خودمان باشد اینطور ترجمه کرده است؟
آن وقت سوال بعدی این است که حالا که دیگر مترجم در وبلاگ خودش ترجمه اش را منتشر می کند و سانسور هم نمی شود آیا باز هم باید بگوید “سینه ها” یا “پستان ها” ؟

استفراغ را می زنند یا می کنند؟
باسن آیا کلمه مودبانه کون و کپل است ( به زبر کاف و پ )؟
و آیا در متنی که راوی با زنها ” می خوابد” متناسب است که همان مرد از باسن زن حرف بزند؟ به جای آنکه از کپلش بگوید؟

و آن وقت به نظر شما چرا یک مترجم باید تصمیم بگیرد پینت ویسکی را همان جور دست نزده بگذارد و به پیاله ویسکی یا لیوان ویسکی یا لیوان ویسکی خوری ترجمه اش نکند؟ آیا نمی داند پینت چیست ؟ یا می ترسد مبادا ترجمه کردن آن آداب عرق خوری را بر هم بریزد ؟

سوال اصلی این است. مترجمی که نام سبزی و تره بار خوراک روزمره اش را نمی داند و حتی در چاردیواری اختیاری وبلاگ خود از بردن نام اندام زنان ابا دارد وگویا با عرق خوری هم میانه ای ندارد ( این یکی البته اشکالی ندارد ولی دست کم می شود با دوستان عرق خور درباره آداب عق زدن و انواع و اقسام پیاله ها مشورت کرد) آیا اخلاقا - حالا اخلاقا هم نه بگو مرامی - صلاحیت آن را دارد که به سراغ “زنان ” برود؟

کمی دخترانه

Saturday, June 28th, 2008

کله صبح آسمان شیلنگ را گرفت روی سرمان و خشم صادر کرد. حالا یک هوایی شده که باعث می شود وقتی آدم به وبلاگ نازلی دختر آیدین سری می زندو قطار گوشواره هایش را که تازه از بازار رشت خریده می بیند یکهو احساساتی می شود و می آید اینجا می نویسد که چقدر هیجان زده شده است از اینکه یک همسلیقه پیدا کرده است.
اینجوری هاست که یک روز صبح که هوا رشتی شده یاد دخترانگی هایش می افتد و دلش برای گوشواره های نازلی دختر آیدین دختر شیرازی غش می رود این دختر اصفهانی بیابانی باران ندیده گوشواره باز.

عروسی دختر شاه پرو

Wednesday, June 25th, 2008

می شود که گاهی وقتها کسی را بی آنکه هرگز در عمرت دیده باشی بسیار دوست بداری و عزیز بداری.
جناب امیر مهدی حقیقت برای من حکم آن عزیز هرگز ندیده و نشنیده را دارد. به صرف وبلاگ و ترجمه هایش از این که چنین آدمی هست و کار می کند و چنین دقیق و پاسدار است حظ می کنم . ترجمه هایش صفا دارند و صداقت و به جرات می توانم بگویم که در میان نسل ما که بیشترمان شتاب آلوده و شلخته ایم ، یکپا نوبری است برای خودش.

حال با این مقدمه ایشان مرا به بازی واگویی خوابها دعوت کرده است.
شاید عجیب به نظر برسد اما من تقریبا خواب نمی بینم. یعنی از آنجور خوابها که آدم از خودش بپرسد این چی بود من دیدم نمی بینم. معمولا خوابهایم بازتاب افکار روزی هستند که پشت سر گذاشته ام و شان نزولشان معمولا روشن و معلوم است. تنها خوابی که در تمام طول سالها تکرار شده است و همیشه می آید و می رود این است که خواب می بینم نامه داده اند که باید امتحانات دیپلم دبیرستان را دوباره از سر بگذرانی و من عزا گرفته ام که حتی یک عدد یا فرمول از جبر و مثلثات را به یاد نمی آورم و با خودم می گویم که دیدی آخرش گرفتار شدی؟ خیال کردی به همین راحتی بود که با دو تا تک ماده دیپلم بگیری و راهت را بگیری و بروی؟ و میان این فکر ها از خواب می پرم.

اما خوب به یاد دارم که تابستان سال 66 را که یکسره به مارکز خوانی اختصاص داده بودم یک روز بعد از ظهر خواب قشنگی دیدم که هنوز بعد این همه سال یادم است.
خواب دیدم به عروسی دختر شاه پرو دعوت شده ام. عروسی در باغی است که درختهای بسیار بلند و سایه گستر دارد مثل درخت گردو و میوه این درخت ها پرتقال است. فکر کنید درختی به عظمت گردو بار پرتقال دهد ! مراسم عقد کنان به این صورت است که استخر بزرگ و لجن گرفته ای در میان باغ است که بر سطح آن نیلوفرها می رقصند . مچ دست عروس و داماد را به یکدیگر می بندند و این دو باید از یک سر استخر در آب بجهند و تا سر دیگر استخر شنا کنند. آن سر استخر که رسیدند زن و شوهر اعلام می شوند. لجن و جلبک استخر به دست و پاشان می پیجد و این دو گرفتار در لباس های مزاحم عروسی تقلا می کنند که خود را به مقصود برسانند.
عقد کنان که تمام می شود میهمانان مشغول شادخواری می شوند. هوا گس و ملس است و همه در اطرافم اسپانیایی حرف می زنند و شنگولند. یادم است که بیدار شدم و دیدم خیس عرقم. بعد از ظهر تابستان بود آخر. تا مدتها دلم برای خوابم تنگ بود. سالها بعد که یک ماهی را در بنگلور در جنوب هند گذراندم یک روز بعد ازظهر روی ایوان خانه خواهرم نشسته بودم . سرم را بلند کردم. درخت بالای سرم و هوای اطراف دقیقا مانند همان بود که در خواب عروسی دختر شاه پرو دیده بودم.

کاش باز هم از این خوابها می دیدم. گمانم از محصولات مشنگی نوجوانی بود که دیگر تکرار نمی شود.

Tuesday, June 24th, 2008

وزارت کار انجمن صنفی مطبوعات ایران را واجد شرایط انحلال اعلام کرد.

خبر بسیار بدی است هرچند که انتظارش می رفت. راستش این بنایی بود که خشت اولش با سنگینی سیاست بر روابط صنفی کج گذاشته شده بود. این یادداشت نیک آهنگ موضوع را توضیح می دهد.
همان موقع هم روزنامه نگار های زیادی به حضور پررنگ سیاست در انجمن صنفی اعتراض داشتند. بند و بست روزنامه های دوم خردادی هم قضیه را دامن می زد و همه چیز در تب دوم خرداد ذوب می شد.
انجمن صنفی باید صنفی باشد .

لنگ حمام کار کی قشنگ تره؟

Monday, June 23rd, 2008

گفتگوی وبسایت دوخت با آزاده یاسمن نبی زاده درباره پارچه بافی ایرانی ، پارچه بافان کاشان و کارهای خود ش.

دوم اینکه :
وبسایت طراح خوب ایرانی خانم شادی پرند دردست ساخت است. وقتی تمام شد لطفا آنها که خودشان رابرای لنگ حمام های نیما بهنود کشته اند یک نگاهی به کارهایی که شادی پرند با لنگ حمام کرده بکنند و بعد قضاوت کنند که به چی می گویند طراحی لباس؟ به اینکه لنگ را همانجور خشک و خالی دور کپل مانکن های جوان و مد روز بپیچی یا آنکه دستمایه اش کنی برای طرح زدن و دوختن و به تن آوردن .

همین جا عرض کنم که کسی با نیما بهنود دشمنی ندارد. نیما قاعده بازی را گرفته است. کاری که او می کند را دیگران هم می توانند بکنند. به چند شرط.
همین الان در تورنتو و به احتمال زیاد ایران هم جوان های دیگری هستند که خط و نقش فارسی را روی تی شرت آورده اند . کاری که نیما کرده است بیشتر به بازاریابی و تبلیغات بر می گرده تا طراحی مد.
نیما از سانفراسیسکو به نیویورک نقل مکان کرده است. ایده اش را عملی کرده است و برای آنکه بازارش را داغ نگاه دارد چند فرمول ساده به کار برده است.
شبکه ای از دوستان جوان که اکثرا از نسل دوم مهاجرت هستند و پشتوانه مالی و فرهنگی تبی هستند که نیما می خواهد رواج بدهد. آنها می توانند و حاضرند تی شرت های گران قیمت نیما بخرند because it is cool. ( بهرام رادان و میترا حجار هم نقش سخنگوهای وطنی را بازی می کنند مثل وقتی که هالیوودی ها کیف لویی ویتان تبلیغ می کنند)
نیما توانسته کارهایش را به فروشگاه های بزرگ نیویورکی بفروشد که کار ساده ای نیست اما بیش از آنکه از طراحی لباس بیاید احتمالا از توانایی او یا شریکش یا سرمایه
گذارش در فن شریف مخ زنی می آید.
نیما در مصاحبه ای گفته است که ازش خواسته اند تولید تی شرت هایش را به تولید انبوه بسپرد تا در ایران هم جوان ها بتوانند آن را بخرند ولی نیما این کار را نمی کند . چرا؟
دلیل معصومانه اش می تواند این باشد که تی شرت های نیما در یک کارگاه شابلون زنی در نیویورک یا جایی مشابه تولید می شود که کارگران بالغ با دستمزد منصفانه کار حقوق می گیرند و برای همین محصول گران و اصل درمی آید.
دلیل بازاریابانه اش این است که در جهان مد گران بودن یک اصل است. می خواهی تحویلت بگیرند؟ گران تولید کن و گران باش. تقصیر نیما هم نیست. این قانون را دیگران نوشته اند .
نیما هم انصافا بازیگر خوبی است و قاعده را به تا اینجا خوب رعایت کرده . بچه باحال هم هست و همه هم خیلی دوستش دارند.
اما طراح؟ طراح لباس؟ ….

بگذریم.

معذرت خواهی دولت کانادا و مدرسه رودابه اصفهان

Thursday, June 19th, 2008

آنها که تلویزیون ایران را در اواخر دهه هفتاد تماشا می کرده اند حتما سریال شمال شصت درجه را به یاد دارند. زن سرخپوست پلیس این فیلم و برادرش هر دو در مدرسه های تادیبی کودکان سرخپوست بزرگ شده بودند و زن هر از گاهی تلخی های به جا مانده از سالهای آن مدرسه را در جای جای سریال بروز می داد.
هفته پیش که نخست وزیر کانادا از سرخپوستان این کشور بابت قضیه مدرسه های جداسازی کودکان سرخپوست از خانواده هایشان معذرت خواهی کرد بی اختیار خاطره تلخی برایم زنده شد.
خاطره مدرسه رودابه اصفهان.
وقتی یکی از دوستان انجمن بچه های مدرسه رودابه را روی اورکات راه انداخت در آن عضو شدم تا روزی از همه آنها بپرسم آیا خاطرات شما از آن مدرسه به اندازه خاطرات من تلخ و کسالت آور است یا نه.
مدرسه رودابه اصفهان را مسیونرهای مذهبی فرانسوی راه اندازی کرده بودند. مدرسه ساختمان بزرگی داشت . یک حیاط مرکزی بسیار بزرگ داشت و کلیسایی که حیاط را به قسمت های مختلف تقسیم کرده بود. زمین بازی. حیاط کودکستان. و حیاط قسمت راهنمایی و دبیرستان همگی در اطراف کلیسا شکل گرفته بودند . ساختمان بخش غربی اقامتگاه خواهران روحانی و نیز بخش پانسیون مدرسه بود که دخترانی که به هردلیل از خانواده جدا زندگی می کردند در آنجا اقامت داشتند. ضلع شمالی کودکستان و دبستان بود و طرف غرب ساختمان سه طبقه کلاس های راهنمایی و دبیرستان . این مدرسه ای بود که تا پیش تاسیس مدرسه دانشگاه اصفهان فرزندان دختر بسیاری از خانواده های متوسط و سطح بالای اصفهان در قبل از انقلاب در آنجا تحصیل می کردند. درسها نصف روز به زبان فارسی و نصف دیگر روز به فرانسوی بود. معلمان فرانسوی از خود راضی و از دماغ فیل افتاده در مدرسه کم نبودند. و من شش ساله بودم که در کودکستان این مدرسه هدف خشم و عصبانیت یکی از این معلمان فرانسوی قرار گرفته بودم. او هرگز از من راضی نبود. من قبل از کودکستان می توانستم بعضی کلمات ساده فارسی را بخوانم و بنویسم و از ورقه های پلی کپی که واژه های ناآشنای فرانسوی با خط سرهم روی آنها ردیف شده بود خوشم نمی آمد. این خانم خشمگین فرانسوی ما را وا می داشت تا حروف الفبای زبان فرانسه را از از میان کلمات نوشته شده روی این برگه ها تشخیص دهیم و دور آنها خط بکشیم. من از حرف زدن به زبانی که بلد نبودم می ترسیدم. نمی توانستم به فرانسوی برای بیرون رفتن از کلاس اجازه بگیرم و یک بار آنچنان وحشتزده بودم که همانجا سر کلاس خودم را خیس کردم. مادام خواهر روحانی را صدا کرد. او مرا به دفتر برد و کمکم کرد تا جوراب شلواری سفید را که کاملا خیس شده بود از پا درآورم. جوراب شلواری را در کیسه پلاستیک گذاشت و ظهر که پدرم دنبالم آمد به دست او داد و چیزی به او گفت. این تنها باری بود که خواهر روحانی مهربان و خوش اخلاق بود.
همه چیز آن مدرسه نفرت انگیز بود. خوش بختانه سال بعد انقلاب شد و کنترل مدرسه از دست خواهران روحانی که سالها بعد همه از آنها با لفط “عقده ای ” یاد می کردند خارج شد. با این حال فضای سنگین آن مدرسه سر جایش بود. پنج سال بعد وقتی برای دوره راهنمایی وارد آن مدرسه شدم هیبت ساختمان مخوف آن بر جای خودش باقی بود. ساختمانی که از سر تا پای معماری اش تفکر تادیب یک مشت بچه ایرانی خنگ نق نقو توسط دختران خدا می بارید.
هنوز جنگ تمام نشده بود که ساختمان را از مدرسه راهنمایی دخترانه هشتم شهریور گرفتند و به آموزشگاه شبانه روزی برادران جبهه و جنگ اختصاص دادند. کیف می کردم که خواهران روحانی که حال فقط ساختمان کلیسا و اقامتگاه شخصی خودشان را در اختیار داشتند با بسیجی ها دیوار به دیوار شده بودند و باید روز و شبشان را با صدای دعای ندبه و کمیل و فریادهای الله اکبر برادران حزب الله سر می کردند.

زمستان گذشته که در آریزونا به دیدن موزه سرخپوستان رفتم خاطره مدرسه رودابه زنده شد. چه بخش بزرگی از موزه مربوط به اسناد و ادوات مربوط به دوران مدرسه های تعلیم و تادیب کودکان سرخپوست بود. همه چیزش فاجعه بود. درست مثل فاجعه مدرسه رودابه اصفهان.

Thursday, June 19th, 2008

در فکر نازم. ” ناز”

ناز یعنی چه؟
از کی بپرسم؟ در کدام قرن بپرسم؟ از کدام متن بپرسم؟

از آیدای پیاده رو؟ یا آن یکی آیدا؟ از نارنج ونکووری؟ از مریم مومنی که بیهقی و جویس می خواند؟
از غزاله علیزاده خودحلق آویخته؟
شاید هم باید از فرخ زاد ها می پرسیدم. از هردو شان .

ناز یعنی چه؟

Tuesday, June 17th, 2008

م کوچک

نامه هایم را با م کوچک امضا می کنم. در انگلیسی با m.
چقدر راه آمده ام از مریم تا م کوچک !

و چقدر دیگر مریم را دوست ندارم !

Tuesday, June 17th, 2008

خانه خالیست. از کودک. از تلویزیون.

باید همه چیز را از نو تعریف کنم.

Monday, June 16th, 2008

دارم عکس های طرح ضربتی امینت اجتماعی را نگاه می کنم.
مردم هم ماشالله خلاق اند ها! همه مد های روز را می پوشند و یک روسری هم رویش. کیف دستی های بدل پرادا. پیراهن ژرسه ضربدری دایان ون فورستنبرگ. شال های زربفت هندی با رنگ های سلطنتی.

فقط نمی فهمم این زنان خوش سلیقه چرا کار طراحان ایرانی را که همان درجه خلاقیت و رنگ تویش هست با همان علاقه نمی پوشند؟ دوختش خوب نیست؟ خشک و شویش خوب نیست؟ زود از ریخت می افتد؟ گران است؟
داستان چیست؟

Monday, June 9th, 2008

بوها. موشها. لباس ها. چروک ها. چربی ها. چسبندگی ها. گم شده ها. به هم ریختگی ها. خرده نان ها. پلاسیده ها. ته صابون ها. ته قوطی ها. علف ها. تشنه ها. شاشو تنبل ها. قطره ها. جامانده ها. بعدا بعدا ها. لکه ها .

نبودند هم چیزی از خفت زنده بودن کم نمی شد. هستند که نکبت اش را چندان کنند.

یک تصویر ایرانی

Friday, June 6th, 2008

ویدئوهایی را که مردم از مهمانی هایشان گرفته اند و ول کرده اند روی یوتیوب به امان خدا تماشا می کنم.
یک تصویر مشترک در اکثر آنها هست که می شود آن را صد درصد ایرانی تلفی کرد.
مامان گرد وقلنبه همانطور که دارد با بابای شکم گوشتالو می رقصد خم می شود و استکان های چای را از روی میزهای جلوی مهمانان جمع می کند. در نتیجه رقص او به جای آنکه در میانه میدان باشد میدان را دور می زند. در پایان یک دور رقص پنجه های هر دو دستش نشسته در لیوان های چای است که گاه کار قاشقک را می کنند و با ریتم رقص جرینگ جرینگشان در می آید.

Monday, June 2nd, 2008

چقدر نامه نوشتن به جای زنگ زدن خوب است.
اشک های آدم توی نامه پیدا نیست.

Sunday, June 1st, 2008

کمی سوگواری به سبک قدما

چقدر عجیب! شاید هم ذهن من می کوشد عجیبش کند!

ایو سن لوران هم رفت. آن از فرانکو فره. این هم از این.
آن وقت می دانی چرا عجیب؟ هفته پیش بود که نمایشگاه بزرگداشت ایو سن لوران در مونترال گشوده شد. دو روز بعد فیلم سکس اند ده سیتی روی پرده رفت . احتمالا سن لوران عزیز دق مرگ شده است از خفتی که جهان مد به آن گرفتار شده است. غلط نکنم این فیلم زهرآگین را به زور به خوردش داده اند.
دیده است حقارت همکاران و همسالانش را که به چه دریوزگی و خود فروشی افتاده اند. دلش شکسته . افتاده .مرده.

حالم گرفته شد. حال آدم بیشتر گرفته می شود ولی نمایشگاه تازه به پا شده و این فیلمه هم هوا شده است. حالم بهتر شد می نویسم شرح و تفسیر این هذیان رمانتیک را.

فقط برای میان برزدن به موضوع فی المجلس فیلم belle du jour بونو ئل را از فیلمی اتان بگیرید و ببینید و این سکس اند سیتی را هم تا بی توضیح به عرایضم برسید.

طراح لباس آن فیلم مرد جوان جویای نامی است به نام ایوسن لوران.

ای خدا چه زمانه عفریتی شده است!

Wednesday, May 28th, 2008

نوشتن با قلم و کاغذ را دوباره شروع کردم. کمک می کند تا باز به خودم بازگردم. که کم حرف شوم. تعداد کلماتی که می توان در دقیقه نوشت با قلم کمتر است تا با صفحه کلید. دستی که زودتر خسته می شود و کمتر می نویسد متواضع تر است.برای نوشتن با قلم حتما باید پشت میز بنشینم. صفحه کلید لاکردار تا تختخواب هم راه باز کرده بود.

دلم برای اصالت روزهای جوانی ام تنگ شده است. آن ذهنیت رادیکال همین و جز این نیست . دست کم مشتاق بود بی آنکه حریص باشد.قناعت بلد بود بی آنکه پس بنشیند.

قلم و کاغذ یک مناعت طبعی دارند که این صفحه کلید … ندارد!

Wednesday, May 21st, 2008

با چند برابر شدن حجم خبرهای مربوط به ایران در رسانه های بین المللی و در راستای اینکه تقریبا هر روز یک آدم غیر فارسی زبان درباره ایران اظهار نظر می کند و لشگر رسانه های فارسی زبان داخل و خارج این اظهار نظر ها را ترجمه و منتشر می کنند یک اتفاق دیگر هم دارد می افتد.

بعضی اصطلاحات زبان انگلیسی بدون اینکه پالایش و فارسی سازی شوند مثل نقل و نبات در خبرهای ترجمه ای به کار می روند . یکی از آنها که بدجوری توی ذوق می زند این اصطلاح putting on the table است.
اکثر رسانه های فارسی زبان مستقیما این اصطلاح را ترجمه می کنند و در نتیجه خوانندگان محترم هی می خوانند که پیشنهاد است که از روی میز برداشته می شود و گذاشته می شود.
جان هر کس دوست دارید اینقدر پیشنهاد و گزینه را روی میز بگذار و بردار نکنید. تن فردوسی تو قبر می لرزد.
چکار میز دارید. میز را ولش کنید. می خواهید چیزی پیشنهادی گزینه ای راه حلی ” به میان ” بیاورید یا ” کنار ” بگذارید . خوب بکنید دیگر چکار میز نگون بخت دارید . میز را بی خیال بابا!

Friday, May 16th, 2008

چرا این کلمه پاکدامنی و مترادف های آن اینقدر در متن های قدیمی زیاد است؟
غلط نکنم قدیم ها زنها اصولا زیاد هوا خوری می رفته اند که مردهای بیچاره هی باید محترمانه التماس پاکدامنی می کرده اند! بنده خداها!

Wednesday, May 14th, 2008

مرا ببوس
کار دیگری از دستمان بر نمی آید
فقط مرا ببوس

Wednesday, May 14th, 2008

آنها پنج دفترند! درست بگویم. چهارتا! بیست و شش آذر 1363 دفتر اول را شروع کردم. دفتر پنجم که تنها چند صفحه اولش نوشته شده است تاریخ اولین روزها ی آمدنم به کانادا را دارد. قبلا هم گفته بودم. این دفتر برقی که باز شد آن دفتر کاغذی را بستم.
تا همین پارسال دفترها نزد ماهور به امانت بودند. پارسال بالخره آوردمشان. جایی کنج دولاب نشاندمشان. جرات نداشتم سراغشان را بگیرم. آمدیم این خانه . تا همین پریشب در زیر زمین زندانی بودند. پریشب از زندان مرخص شدند.
ماه های آینده را می خواهم با این دفتر ها خود آزاری کنم.

Wednesday, May 14th, 2008

آهای جماعت.
کسی این را گوش داده؟ چطوره؟

Saturday, May 10th, 2008

شاید وقتش است که ناشران هم مهاجرت کنند. هرچه باشد بوف کور هم از روز اول در ایران منتشر نشد.
اگر کفش چینی و رخت ترکیه ای را می شود به ایران وارد کرد باید بشود با کتاب هم همین کار را کرد. ها؟

Friday, May 9th, 2008

حکایت نفتی شدن زاینده رود- گزارش تصویری- عکس های مادی سوخته جانگذاز است! جانگذاز!