بایگانی ‘زندگی دوگانه اینانا’

در کالیفرنیا هوا خوب است

Sunday, December 4th, 2016

و آفتاب اینجا غروب می‌کند

سوال هایی که سروقت جواب نمی گیرند

Friday, December 3rd, 2010

از  هشت نه سالگی که  روزنامه را پهن می کردم روی فرش لاکی خبر خوانده ام.  از آن زمان که هنوز روزنامه ها بزرگ بودند و  به قطع تابلویید نرسیده بودند برای همین برای خواندن خبری در بالای صفحه باید با تمام هیکل هنوز کوچکم روی روزنامه چاردست و پا می خزیدم. سرخی فرش از زیر روزنامه سایه می زد. آفتاب هم از طرف  دیگرنور می انداخت روی روزنامه ، خواندش مشکل می شد اما من می خواندم.

بعد کتاب خوانی آمد. کتاب های مهم با مسایل مهم. قتل و حادثه درش جایی نداشت. بعد داستان کوتاه آمریکایی را کشف کردم و یک بار جایی خواندم که جویس کارول اوتس – که خوانندگان این وبلاگ احتمالا خیلی وقت است می دانند جزو نویسندگان محبوب من است از بس که ازش نقل قول کرده ام_  گفته بود که ایده داستان هایم را از صفحه حوادث روزنامه ها می گیرم. از آنجا بود که صفحه حوادث روزنامه ها مهم شد، یعنی مسیر معکوس . یک مدت دنبالشان کردم دیدم خیلی ناامید کننده اند. جزییات کافی نمی دهند. لحن های عقب مانده و ملودراماتیک آبکی دارند و با ابتذال پهلو  می زنند.خبر واقعی که قرار نبود شبیه داستانسرایی باشد.

نشریه زرد بخوان نبودم و کسی یادم نداد که صفحه حوادث روزنامه چرا مهم است .اینجور بود که پرسش هایی ماند و هرگز پرسیده نشد .توقعاتی که به عنوان یک مخاطب خبر مطرح نشد و برآورده نیز نشد. این پرسش ها هربار که کسی بالای دار می رود مدتی زندگی ام را تعطیل می کند و باز بی آنکه جواب بگیرد  به جایی آن پشت و پسله های ذهن رانده می شود تا اعدام بعدی. پرسش هایی نظیر اینکه سهم رسانه ها در آماده سازی ذهنی جامعه برای پذیرش یا عدم پذیرش مجازات اعدام چیست؟ سهم رسانه ها در سوق دادن افکار عمومی به سوی واقعیت یا منحرف کردن آن از مسیر حقیقت یابی حادثه چیست؟ نقش روزنامه نگاری حرفه ای و جدی در این کش و واکش میان روزنامه نگاری زرد از یک طرف و کنش گران پرجوش و خروش آرمان گرا چیست؟  اشتباه نشود. نه در روزنامه نگاری زرد ایرادی هست و نه در کنش گری و آرمان گرایی آن. مسئله این است که  روزنامه نگاری حرفه ای که نه این است و نه آن، گاه هیچ نقشی در شکل دادن افکار عمومی درباره این گونه مسایل ایفا نمی کند آنقدر که این حوزه را تا حدود زیادی و گاه کاملن  واگذارده و حتی منفعل عمل می کند.

دسترسی زیادی به روزنامه ها و رسانه های داخل ایران ندارم بنابراین بسیار محتمل است که برداشتم در این مورد ایراد داشته باشد. از برداشتم فقط در این حد دفاع می کنم که یک مصرف کننده عادی خبر و گزارشم. بنابراین اگر جوابی برای این سوال ها جایی هست و من به دست نیاورده ام باید از این منظر نگاه کرد که یا به اندازه کافی در دسترس نیستند یا آنکه من در جاهای اشتباهی دنبال جواب می گردم.

سوال هایی چون چرا رسانه ها پی این موضوع را نگرفتند؟ آیا روزنامه نگاری تجسسی به کلی در ایران مرده است؟ اگر نه اینجا پس کجا باید روزنامه نگاری تحقیقی- تجسسی را برای کشف و فهم حقیقت به کار گرفت؟ روزنامه نگاران ایرانی چقدر برای کارتحقیقی امکانات دارند؟ چقدر برای روزنامه نگاری حوادث و یا روزنامه نگاری تحقیقی آموزش دیده اند؟ چقدرمی توانند  به منابع دسترسی پیدا کنند؟ آیا امکان آن را دارند که فارغ از تحقیقات پلیس و آگاهی یا وکیل متهم کار تحقیقی مستقل خودشان را بکنند و نتیجه را در اختیار افکار عمومی قرار بدهند؟ آیا اگر حقیقت به شکل دیگری کشف شده بود خانواده مقتول باز هم در مجازات متهم اصرار می ورزیدند؟ آیا هیچ رسانه ای سعی کرد سوال های دیگری خارج از قاب آنچه در دادگاه می گذشت مطرح کند؟ سوال هایی مانند اینکه آیا در مرگ همسر اول برای مرد این ماجرا منفعتی هست؟ آیا واقعا این زن قاتل است؟ نشریات زرد حتی اگر کار خودشان را خوب انجام می دادند قاعدتا باید سوال های بیشمار دیگری می داشتند. باید تک تک حرف های آدم های درگیر را زیر ذره بین می گذاشتند. آیا این کار را کردند؟ اگر قاتل کس دیگری باشد که هنوز هم دارد جایی آن بیرون برای خودش آزادانه می چرخد چه؟ آیا فوتبالیست بودن یک پای این قضیه و رابطه سوال برانگیز فوتبال و رسانه ها و تب و تاب حول فوتبالیست محبوب نقشی در این داستان ایفا کرده؟ من مخاطب این خبر جواب این سوال ها را به وقتش و آن موقع که افکار عمومی داشت درباره این واقعه شکل می گرفت دریافت نکردم.  آیا رسانه ای به نمایندگی از جامعه این سوال ها را مطرح کرد و به دنبال پاسخ آنها رفت؟

اینکه می گویند رسانه ها باید یک قدم جلوتر از مردم حرکت کنند شاید یک معنایش این باشد که به جای دامن زدن به قضاوت های اخلاقی- عرفی معروف مثلت سه گانه عشقی و زن صیغه ای و مرد هوسباز و …  سوال هایی فاقد پیش فرض را مطرح کنند و تسلیم خواست عمومی برای خواندن خبری پر آب و رنگ  و مطابق پیش فرض های محتوم خاله مردکی نشوند. اینکه در گزارش های شلخته و مصاحبه های احساساتی از آدم های واقعی و مسایل واقعی تیپ  های سیاه و سفید و داستان ری اعتمادی وار نسازند. اینکه بیان موضوع را به مصاحبه با وکیل متهم و چند گفتگوی چند خطی با روانشناس  بسنده نکنند- چه کسی است که نداند مصاحبه گرفتن آسان ترین روش برای پر کردن و تولید محتوای رسانه ای است – ذره بین گذاشتن بر جزییات آگاتاکریستی وار حادثه به معنای قدرت بخشیدن به چهره متهم نیست. راهی برای بیان بی واسطه واقعیت است. راه های خلاقانه و البته پرزحمتی برای خبررسانی درباره یک  حادثه  و پیامدهای اجتماعی و شخصی و اخلاقی و حقوقی آن هست. محدودیت های دولتی برای کار روزنامه نگار در همه جای دنیا هست. اما خلاقیت و ابتکار عمل در کار خبررسانی هم هست

از دیروز این سوال به جانم افتاده که اگر رسانه ها سهمی در آنچه دیروز اتفاق افتاد بازی کرده باشند چه؟  اگر کم کاری یا گمراه کاری یا غلط کاری یا اصلن سکوت  اهل رسانه نقشی در این مورد ایفا کرده باشد چه؟ مو به تنتان راست نمی شود؟

Wednesday, December 1st, 2010

چه باید کرد؟

آفتاب عالمتاب

Thursday, November 25th, 2010

هژده ماه در آریزونا و در شهری چسبیده به فینیکس در مرکز ایالت آریزونا زندگی کردیم. شهری به نام اسکاتزدیل که برای اکثر کانادایی ها و حتی خود آمریکایی ها نامش همردیف زمین های گلف، نمایشگاه اسب عربی و اقامتگاه زمستانی کهنسالان بازنشسته و آرد بیخته و الک آویخته است. حالا ما این وسط چکاره بودیم، خود داستان دیگری است.

از یک سال و نیم زندگی در صحرای آریزونا – و نه بیابان چون به معنای واقعی کلمه آریزونا مثل نوادا بیابان برهوت نیست- عشق دوباره به صحرا و آفتاب سوزان و عطر سنگین گل های آفتاب خورده و خاطره ابدی نور و نور و نور را با خود آورده ام.  صحرا، عشق دیرینه ام به سکوت دشت های فراخ و تنهایی قدم زدن های طولانی و له له تشنگی رهروی راه بی پایان را به یادم آورد. میان سکوت و خلوت و گوشه گیری خانه های بزرگ و نورگیر اسکاتزدیل تا شلوغی و هیاهو و پنجره های کوچک و حمام های نیم وجبی تورنتو به پهنای شرق و غرب یک قاره راه است. میان خلق و خوی مردمانش نیز هم. با این حال من آمریکایی ها را مردمانی به مراتب خون گرم تر و زودجوش تر از کانادایی ها  یافتم. از ادب و نزاکت کانادایی شاید خبری نباشد اما دست کم روراست تر حرفشان را می زنند.

در این مدت به نقاط زیادی سفر کردم. همه اش هم گردشگرانه و سربه هوا. از لس آنجلس خوشم نیامد. هرچند که خانه های قشنگی می سازند. برکلی مال از ما بهتران است. سان فرانسیسکو زیادی شیب دارد اما خلیجش جان می دهد برای داستانسرایی. واشنگتن دی سی از خودش خیلی متشکر است. نیویورک مثل تهران است. نمی شود نادیده اش گرفت ، جذابیت مرگباری دارد. شیکاگو شاعرانه است. نشویل خوب باش است هرچند که پس صحنه اوضاعش خیلی خوب نیست. لاس وگاس ترسناک است. سیاتل خیس است و آدم هایش کارهای مهم مهم جهانی می کنند. ممفیس غمگین است و آدم را یاد فاکنر می اندازد.

اما من گوشه ای از دلم را نزد آفتاب سوزان آریزونا که خاطره اصفهان و شیراز و یزد و کرمان را در آدم زنده می کند جا گذاشتم. خانه های فنیکس مثل خانه های شیراز درخت نارنج و عطر بهار نارنج و یاس رازقی دارند. آسمانش مثل آسمان کرمان صاف و صیقلی و آبی دلربایی است . در اسکاتزدیل اجازه کاشت گیاه غیربومی نمی دهند . همه جا را انواع کاکتوس و نوعی درختچه کوتاه بیابانی که با کمترین بارانی سبز می شود فرا گرفته است. مار و عقرب دیدن در اسکاتزدیل امری پیش پا افتاده است و من اسم مارمولکی که بالای در ورودی خانه منزل داشت را گذاشته بودم اردشیر.

زیباترین فصل دیدن صحرا اوایل اردیبهشت است که کاکتوس ها گل می دهند. کاکتوس های مشهور آریزونا، همان ها که مثل چنگک شیطان در نقاشی های مسیحی سه شاخه اند و دست به آسمان برده اند و ساگوآرو نام گرفته اند. ساگوآرو بهار که می شود گل های سرخ و نارنجی و سفید می دهد. کله کچلش ناگهان سرشار از گل می شود. تضاد هیکل خشن و آن گل های زیبا بر فرق سرش آدم را حیران می کند.

آریزونا تا حدود زیادی دلتنگی هایم برای ساعتها و روزهای دراز زندگی در حضور آفتاب را مرتفع کرد. فکر می کنم حق با پدرم است که  مرا وقتی کوچک بودم به شوخی مارمولک می خواند. مارمولک ها عاشق آفتاب اند.

تولدی دیگر

Thursday, November 11th, 2010

من برگشتم. از آریزونا. از ننوشتن. از حاشیه. از سکوت.
به همین سادگی.
توضیح ندارد.
باز هم سلام.

Monday, July 20th, 2009

ای ایران ! ای مرز پرگهر! عشق تو منو کشت!

غیرت

Monday, July 13th, 2009

یک واژه هایی بی معنا شده بودند. دوباره متولد شدند. یکی اش :” غیرت” .

Sunday, July 12th, 2009

اکه هه ! تو که هنوز زنده ای!

خواب فراموشی

Wednesday, June 24th, 2009

خواب دیدم پیر و عجوزه شده ام. مثل پیلارترنرا. آنقدرم پیرم که هیچ کس در اطرافم به سن و سال من نیست. کسی کودکی مرا به یاد نمی آورد چون ندیده است.
خواب دیدم که به اصفهان رفته ام. خواهرزاده ها و برادرزاده هایم در اطراف و اکناف جهان پراکنده اند. کسی در شهر به استقبالم نمی آید. کسی مرا نمی شناسد. من کسی را نمی شناسم.
در خواب زاینده رود نیست. به جای آن یک صفحه شیشه ای بسیار مدرن بر بستر خشکیده رودخانه کشیده اند که می توان بر آن راه رفت و زمین تشنه و ترک خورده را که زمانی بستر رودخانه بوده است دید. ترک های عمیق و هولناک. اما کف شیشه ای جوری است که وقتی از روی پل یا از توی پارک های اطراف به آن نگاه می کنی ، انگار رودخانه در جریان است. مردم روی این کف شیشه ای راه می روند . بچه ها کفش سرسره ای به پا دارند و روی آن سر می‌خورند. از کسی می پرسم: یادتان هست آن روز که مردم کف رودخانه می دویدند تا از چماق ها جان به در برند ؟ یادتان هست که زخمی ها را با خود بر دوش می کشیدند؟
آن کس چنین روزی را به یاد ندارد. می گوید : عجوزه! کدام شورش؟ حافظه ات را از دست داده ای!

من یک هفته است که فلج شده ام…

Monday, June 22nd, 2009

یک نفر از خواننده های این وبلاگ سخت عصبانی است و بدش نمی آید عصبانی اتش را سر صاحب این وبلاگ خالی کند.
بیا این هم جوابت
اگر خوشحالت می کند بیا بخوان و کیفور شو !

محل رای دهی در فینیکس

Tuesday, June 9th, 2009

خوب مثل اینکه محل رای دهی در خود شهر فینیکس هم فراهم شد. در واقع در تمپی و در خیابان اصلی دانشگاه آریزونا

Tempe Mission Palms Hotel and Conference Center
Address: 60 East 5th Street, Tempe, AZ
Tel: 480.894.1400
Date: June 12, 2009
Time: 7:00 AM – 9:00 PM

همپای رای دهی

Friday, June 5th, 2009

کسی از اهالی آریزونا پایه است روز انتخابات برویم توسان رای بدهیم. تا فونیکس یک ساعت و نیم راهه. صبح زود بریم می توانیم تا پیش از ظهر برگردیم.

آهای ونکووری ها!

Tuesday, June 2nd, 2009

از خواننده های این وبلاگ کسی هست که در ونکوور باشد و از نظام آموزشی و کودکستان های این شهر سردر بیارد؟

حرفی با دوستان روزنامه نگار

Friday, May 22nd, 2009

دارم می روم سفر و کمی سرم شلوغ است وگرنه حق است که همت کنم و این را مفصل بگویم. این گزارش نفرت انگیز را( نفرت انگیز هم صفت اندیشه ای است که این گزارش می خواهد پرورش دهد و هم کاری که واقعا این گزارش با مخاطبش می کند یعنی نفرت نژادی ایجاد می کند) بچه ها در آرشیو خبرگزاری ایسنا پیدا کرده اند. گزارش مال چند ماه پیش است ولی حرف محتوای آن کهنه نیست ، نو هم نیست. گزارش با لحنی چندش آور سعی دارد تصویری تحقیرآمیز بسازد از افغانی های مقیم تهران که مثل هر مقیم دیگر تهران کار می کنند و پول در می آورند و به سرو وضعشان می رسند .
به هزار و یک دلیل این سبک گزارش نویسی توهین آمیز، نژاد پرستانه، بی اخلاق، ترویجگر نفرت نژادی و درنتیجه محکوم است. شوخی هم نداریم. این سبک نوشتن آنچنان مرزهای اخلاق روزنامه نگاری را پشت سرگذاشته است که شکی در بی اخلاقی گزارشگر و بدتر از آن بی اخلاقی دبیری که اجازه انتشار آن را صادر کرده است باقی نمی گذارد.
روزنامه نگاری در سراسر جهان گرفتار یک بحران جدی اخلاقی است. این جمله آنقدر تکراری است که دیگرمی ترسم آنهایی را که همچنان این حرفه را دوست دارند چندان به درد نیاورد. روزنامه نگاری ایرانی اما دچار درد مضاعف است. بگیر و ببند زیاد دارد.هنوز برای احقاق مشروعیتش باید بجنگد و…
اما این دلیل نمی شود که به این بهانه ها اخلاق حرفه ای را زیر پا بگذارد.- توجه کنید که من حتی از بحث های انسان دوستانه و مواضع حقوق بشری یا سیاسی هم حرفی نمی زنم. کافی است کمترین اصول اخلاقی این پیشه را جدی بگیریم_
عدالت و اخلاق ، ارزش های شکننده ای هستند و پاسداری پیوسته و پیگیر می خواهند. روزنامه نگاری ایرانی خودش باید از اخلاق خودش مراقبت کند.به اهل فن روزنامه نگاری جدا پیشنهاد می کنم به تولید و انتشار این جور گزارش ها واکنش شدید نشان بدهند. اصول کار قابل تسامح نیست.خبرگزاری ایسنا باید درباره انتشار این مطلب ولو به شکل آرشیوی توضیح بدهد.

این بحث ها را باید ادامه بدهیم. شاید نه در این وبلاگ ولی در جایی دیگر از دوستانم می خواهم که همکاری کنند تا حساسیت به اصول را زنده نگه داریم.

در همین باره
اینجا و اکنون: ایسنا باید عذرخواهی کند
همه می دانند: کشفیات یک خبرنگار شهری ناقلا

کانتری و جاده

Sunday, May 17th, 2009

یکی از نتایج فرعی چهارهزار کیلومتر راندن در عرض کشور آمریکا فهمیدن حال و هوای موسیقی کانتری بود. تا پیش از این سفر زمینی هیچ علاقه و رغبتی به این نوع موسیقی احساس نمی کردم. هنوز هم نزدیکی چندانی احساس نمی کنم ولی دست کم می فهمم که چرا برای عموم آمریکایی ها موسیقی کانتری بخش جدایی ناپذیر فرهنگ و زندگی اشان است. همانطور که جاده و خودرو بزرگ این حال را برایشان دارد. در آشنایی محدود با همسایه ها و در طول تحقیقاتی که برای سفر می کردم دستم آمد که سفر عرض کشوری برای این مردم یک امر عادی است. اکثر آنها چندین باری در طول زندگی اشان این سفر را تجربه کرده اند . از شرق به غرب . از شمال به جنوب. از دوازده ساعت رانندگی در راه مثل آب خوردن حرف می زنند . مردم زیادی در این سرزمین هستند که بیشترین عشقشان راندن در جاده هایی است که تمامی ندارد. مناطق مرکزی این کشور همه زمین های تخت و مناظری است که دیر به دیر تغییر قیافه می دهند .
گوش دادن به رادیو را به انتخاب موسیقی از روی آی پاد یا سی دی ترجیح می دهم. در جاده های طولانی عوض کردن رادیو و لغزیدن از یک ایستگاه به ایستگاه دیگر سرگرمی من است. ایستگاه های موسیقی کلاسیک و بحث های جدی در بسیاری از جاده‌ها ناپدید می شدند . آنچه همه جا و تقریبا همه جا دست کم یکی دو ایستگاه دایم داشت موسیقی کانتری بود. موسیقی کانتری همه جا هست. بگذار در طول جاده با تو همراه شود. کم کم خودش را با یکنواختی مناظر جاده و درازای راه همراه می کند. پلک هایت سنگین می شود و در حال نیمه هوشیاری حتی تکان تکان های گرده اسبی که رویش نشسته ای را هم حس خواهی کرد.
می گویند اگر شراب و پنیر و بحث کردن را از فرانسوی ها بگیری خودشان را می بازند. گمانم اگر موسیقی کانتری و جاده و خودرو را از آمریکایی های مناطق مرکزی این کشور بگیرند همان شود.

نوایی در این مایه ها
گذشته از بار مردسالارانه شعرش، لحن روایی و ضرب یکنواخت آکوردها جان می دهد برای جاده ای روی خط صاف.

Thursday, May 14th, 2009

نمی توانم سه روز پشت هم آشپزی کنم. روز سوم حتما گند می زنم.
چطور مامان نرگس یک عمر هر روز صبح زود رفت توی آشپزخانه و بوی پیاز داغ و گوشت تفتیده را راه انداخت؟

از زندگی و همین دور و برها

Wednesday, May 6th, 2009

هستم. دارم فکر می کنم. هل نده سروش جان. غر نزن آرش خان! نق نزن خان جان ! دارم فکر می کنم.

و هرچه سعی کردیم جا به جایی را به بی خیالی طی کنیم دست آخر تبعاتش را نشان داد. سه چهار هفته با کمردرد مدارا کردم. یک حمله اضطرابی را رد کردم- این حمله های اضطرابی را باید پیگیر شد و درمان کرد- هفته پیش هم افتادم به حالی که گلاب به رویتان شکمان برد که مبادا قرار است مثل خوک بمیریم. خوش بختانه معلوم شد معده درد قدیمی است که معلوم نیست چرا یکباره با چنین شدتی بازگشت کرده است. حالا مثل مامانم یک بقچه کوچک نان خشکه و نخودچی و خرما گردو و غیره گذاشته ام تو جیبم که سر شکم طلبکارم را کلاه بگذارم .

بقیه اش خوب است. یعنی خوب می شود. این هفته با یک دوست سی ساله یاد بچگی ها کردیم. بله حالا آنقدر بزرگ شده ای که عمر بعضی دوستی هایت به سی سال می رسد.خیلی فکر ها دارم. به زودی شکل این وبلاگ عوض می شود.عذاب آورترین عادت سالهای اخیر را به همین زودی ترک کرده ام: دیگر از زور سرما پشت میز کارم قوز نمی کنم. میز کار بزرگی از کرگز لیست خریده ام که می شود هزارتا کاغذ روی آن پراکند. اسباب و ادوات کارم را دارم یکی یکی جور می کنم. به خودم باز می گردم.

عرق

Monday, April 20th, 2009

هوا گرم و خشک است. بی هیچ تحرکی خیس عرقم. مخم هم. مخم شروع کرده به عرق ریزی.
پس آیا همه آن درد بی درمان از یخ بود؟

گرسنگی

Thursday, April 16th, 2009

رفتم بقالی خرید کنم. سرجمع چارپنج قلم جنس بیشتر نبود. دم دخل ییرزن ایستاده بود و جنس ها را توی کیسه می گذاشت. پرسید چی می خوای درست کنی؟ نگاهش! باید بین این مردم زندگی کرده باشی تا بفهمی که سوالش معمول نیست. این مردم به چیزهایی که توی سبد خریدت است نگاه هم نمی کنند چه برسد به آنکه بپرسند…. مگر اینکه گرسنه باشند. مردم گرسنه اند.

Saturday, April 4th, 2009

مدتهاست که دیگر به اینکه چه می خواهم باشم فکر نمی کنم. به اینکه چکار می توانم بکنم فکر می کنم. مدتهاست. اعترافش سخت بود وگرنه مدتهاست…

سوهان عسلی

Wednesday, April 1st, 2009

فکر می کنم که واضح و مبرهن است که وقتی خیالات شکمی برم می دارد معنا و مفهوم آن این است که حوصله ام سر رفته است و دلم برای یک چیزی تنگ است. کشتیم خودمان را از بس دلمان هی برای یک چیزی تنگ است.
مثلا الان دلم برای سوهان عسلی های بدری خانم تنگ است. بدری خانم همسر پسرعمه مادربزرگم است . ایشان و خاندانش از جمله ماهرترین سوهان عسلی سازان شهر اصفهانند.بدری خانم البته در یک فن شریف دیگر نیز یکتا و بی رقیبند و آن طبخ خورش ماست است.
حالا من دلم از آن سوهان عسلی ها می خواهد که بدری خانم برای عروسی و عید و مهمانی و جشن های فک و فامیل دور و نزدیک می پزد. سوهان های بدری خانم ترد و شکننده و نرم و نازکند. خشک و سفت و دندان آزار نیست. شفاف است و در هوای خشک اصفهان تا مدتها ماندگار می شود. تکه های بادام اسیر شده در ماده مذاب را می توان یک به یک دید از بس که سوهانش شفاف و صیقلی است. در دهان که می رود عطر خوش زعفران و عسل روی زبان می نشیند .شیرینی اش بعدتر می آید . قبل از آن ته مانده بوی عسل دودی شده است که در دماغ می پیچد. اما قبل از آنکه مذاقت را تلخ کند شیرینی عسل آمده و نشسته است ته حلق و گوشه های لپت بادام های زعفرانی دارند خیس می خورند.

کلک کار در زمان مناسبی است که مایع مذاب را از آتش می گیرند و گل سوهان را در سینی می اندازند. هنر بدری خانم در دانستن آن لحظه ناب از آتش گرفتن عسل مذاب است. وردستش باید بایستی و تا سرد نشده پسته ها را روی گل گله های سوهان بنشانی. این وسطها نفس عمیق بکش و بوی زعفران و عسل داغ را فرو بده.

مزه روزهای امن و امان خدا را می دهد.

یک تف سرخ

Wednesday, March 25th, 2009

می شود به وگاس رفت بی آنکه به آن خیابان معروف پا گذاشت. این بار اگر از آن طرف ها رفتید کفش های صحراپیمایی اتان را هم همراه ببرید و سری به “صخره سرخ “ بزنید. یک پارک تفریحی با صفا – باصفا در ابعاد بچه بیابانی نه بچه جنگلی- که گل سرسبدش یک صحره بزرگ سرخ است. ملت از سر صبح از سر و کولش می روند بالا. انگار خدا یک تف گنده سرخ پرملات انداخته باشد وسط صحرا.
جای قشنگی است .

لنگه های جامانده

Monday, March 23rd, 2009

گوشواره های لنگه به لنگه را چه کنم؟
دارند یواش یواش زیاد می شوند . گاه لنگه به لنگه ها را با هم جفت می کنم. در فکرم که یک جور قبرستان برایشان درست کنم.
بچه که بودیم و تابستان ها می رفتیم چادگان دمپایی های پلاستیکی قهوه ای کفش ملی مردها لنگه به لنگه می شد. مردها وقت صرف می کردند تا دمپایی های لنگه به لنگه اشان را وقت رفتن جور کنند.
شاید هم با لنگه به لنگه ها یک جور تابلو درست کردم.
شما با لنگه به لنگه هایتان چکار می کنید؟

Friday, March 20th, 2009

به کارمند بانک که دارد برایم حساب باز می کند می گویم که ما در کانادا فقط پنج تا بانک داریم. کم مانده شاخ دربیاورد.کله اش را می خاراند و می گوید در آمریکا هشت هزار بانک هست.
بقیه اش را لابد خودتان می دانید…

Thursday, March 19th, 2009

من غلط بکنم یک عید دیگر را دور از عزیزانم باشم. روزنو مبارک!

شب مهتاب

Wednesday, March 11th, 2009

باز هم همان داستان است . مکان تازه و ذهن که شبها شروع کرده است به بایگانی تصاویر قدیمی و از بایگانی بیرون کشیدن تصاویر خیلی خیلی قدیمی که معلوم نیست یکباره چرا حالا شروع کرده است به بیرون کشیدن از قفسه های خاک خورده ذهن. امشب در حال دوچرخه سواری در این خیابان های خالی نقش مهتاب را در کانال آب تماشا کردم . در راه خانه از زیر نور چند لامپ مهتابی گذشتم. حالا ذهن دارد دنبال جزییات خانه دایی فرج می گردد.
یکی نیست بگوید خانه عجیب و غریب دایی فرج در خیابان انقلاب تهران جایی نزدیک پیچ شمیران در سال 1362 چه ربطی به اینجا دارد؟ نمی دانم. دایی فرج دایی مادربزرگ بود. سال 62 که مرد اولین بار بود که خانه عجیبش را می دیدم. هنوز هم هرچه فکر می کنم نمی فهمم معماری عجیب آن خانه محصول کدام دوران مدرن شدن تهران بود؟ خانه ای در سه طبقه با پلکان مارپیج تنگ و اتاق های تو در تو و آشپزخانه تاریک و مهمان خانه اش که در طبقه دوم و به صورت یک اتاق مجزا به شکل حرف ال انگلیسی بود.
این خانه ها را در کدام دوران در تهران می ساختند؟ بعضی خانه های اعیانی ساخت دهه 1340 را نیز در اصفهان دیده بودم که مهمانخانه بالای پلکان حلزونی در طبقه دوم و یک اتاق مجزای فراخ بود. چرا مهمان خانه در طبقه دوم؟ چرا اینقدر نسبت به بقیه قسمت های خانه بزرگ و دست و دلباز در نور و بلندای سقف؟ این مختصات معماری کجا بود؟ کار کدام مکتب معماری بود؟
امشب شب مهتاب است و کله من در هوای یک شب تابستانی تیرماه 1362 و عزاداری دایی فرج در خانه پیچ شمیران. نه ماه بعد خانه به فروش رفت. باید از دایی زاده های مادربزرگ بپرسم آیا کسی هنوز عکس های آن خانه را دارد؟.

بار دیگر وبلاگ یک کیوان

Monday, March 9th, 2009

وبلاگ کیوان حسینی که دارد ترک سیگار می کند.

شماره هفتم روزنامه یک صفحه ای

Thursday, March 5th, 2009

شماره هفتم روزنامه یک صفحه ای به سردبیری آزاده عصاران با موضوع ” ما زن ها ، ما مردها” منتشر شد.

اندر محاسن رکود

Wednesday, March 4th, 2009

درپیشانی صفحه آنتونیا زربسیاس در فیس بوک خواندم که فروشگاه های زنجیره ای بزرگ به محله لزلی ویل تورنتو نخواهند رفت. فکر می کنم که اگر رکورد اتفاق نیفتاده بود والت مارت دست از سر آن محله برنمی داشت تا جای خودش را باز کند. هنوزخبر رسمی اش را جایی نخوانده ام. آهای تورنتویی ها ! شرق خیابان یانگ تا کنار دریاچه را داشته باشید. آینده خوبی در انتظار آن بخش داون تاون تورنتو است. یک آینده شهری باشعور و انسانی. نه فقط هیاهو و جرم و فلاکت. این خط این نشان. فعلن که اهالی لزلی ویل بردند و هیچ پلازای کوفتی با فروشگاه های زنجیره ای بزرگ به آن محله نخواهد رفت. مبارک است!

شبیه اش

Monday, March 2nd, 2009

دم غروب های جمعه هست که بچه ای و فرداش باید بری مدرسه یا که تابستان است و فرداش صبح شنبه گرمای سرگردانی است.
غروب جمعه که ته مانده باریکه های نور از میان ابرها آنجا توی افق از ته باغ پیداست، که زنها ته مانده های غذاهای توی بخدان ها را در می آورند که شکم همیشه جوع گرفته پسربچه ها را سیر کنند، که دل آدم بدجور گرفته از فکر فردا صبح مدرسه و مشق های ناتمام و درسهای نخوانده و تن کوفته و خاکی ورجه ورجه کرده در باغ، همان غروب جمعه که همه دارند جمع می کنند که بار بزنند ماشین ها را و برگردند شهر. همان غروبه که انگار یک چیزی هست تو هوا که یعنی تمام شد.
وقتی می گویند مرگ یاد آن غروبه می افتم. فکر کنم شبیه اش باشد.