بایگانی ‘کتابگرد’

شهر و کتاب

Monday, October 13th, 2008

کتاب می‌خواندم، توی تخت‌ام. بدنامی‌‌ِ‌ام به پرخوابی‌‌ از همان‌جا شروع شد، درست در روزهایی که فقط پنج‌ساعت می‌خوابیدم. تا شانزده سالگی آدم‌های کتاب‌ها را و شهرهای کتاب‌ها را به واقعی‌شان ترجیح می‌دادم. تا این‌که از یک‌ روزی به بعد، فهمیدم آن بیرون آدم‌هایی هستند و سرزمین‌هایی که ارزش کشف شدن دارند.

برای خاطر کتاب ها

Wednesday, October 1st, 2008

یک چند روزی بود که دلم بهانه می گرفت. امروز اینجا را پیدا کردم. این دختر، سارا به آنهایی که هنوز ” خانواده تیبو ” را نخوانده اند حسادت می کند. فکر می کند که وقتی “امیر مهدی حقیقت ” هست بهتر است ما خواننده باشیم تا خودمان دست به کار ترجمه شویم. می خواهد روزی برگردد ایران و یک انتشاراتی درست و حسابی راه بیندازد و نویسنده را حقوق دهد. می خواهد حال آنهایی که ترجمه های دوزاری می کنند و آنها که ویراستاری کشکی می کنند را بگیرد. آخ ! یعنی من عاشقش شدم ها! چقدر آشنا!
پیدا کردن یک آشنا میان این برهوت چه نعمتی است.
سپاس مر هادی نیلی را که لولای این آشنایی شد!
می گذارمش اینجا کنار این صفحه:” برای خاطر کتاب ها “
و یک چندی سرخوشم به این نویافته.

Monday, April 23rd, 2007

می شود در یک زمینه ای که اصلا به من مربوط نیست یک اظهار نظر فضولانه بکنم؟
من یکی هیچ وقت دوست نداشتم که نازی عظیما که مترجم بسیار چیره دستی است و ادبیات دان و جز معدود ایرانی هایی که ادبیات فرانسه را خوب می شناسد کار خبرنگاری بکند و همیشه ته دلم از این بابت غصه می خوردم.
حال با این حکم عجیب و غریبی که داده اند که باید در ایران بماند . خیلی خودخواهانه است که آرزو کنم بلکه عدو سبب خیر شود و نازی خانم باز دست به کارترجمه و تحقیق ادبی. برای خود ایشان ممکن است منفعتی که نداشته باشد هیچ مایه دردسر هم باشد ولی برای ما که ترجمه های ایشان را دوست داریم کاش باز هم نازی عظیما مترجم را بخوانیم. .

Friday, April 20th, 2007

یعقوب یاد علی در زندان یاسوج است. می خواهم دو تا شاخ در بیاورم.

روزهای خون،روزهای آتش

Saturday, February 4th, 2006

این روزها در ایران بیست و هفتمین سالگرد انقلاب را دوره می کنند. کسی کتاب ” روزهای خون، روزها ی آتش” را یادش می آید؟ مجموعه عکس های کاوه گلستان بود و دو سه عکاس دیگر که متاسفانه نامشان به خاطرم نیست.
من درست همان سال انقلاب کلاس اول دبستان بودم و همین قدر می دانم که معجزه بود که آخر سال ما سواد خواندن و نوشتن داشتیم از بس که اعتصاب بود و تعطیلی. اولین تابستانی که سواد دارشدم را با کتابهای صمد بهرنگی و نسیم خاکسار و علی اشرف درویشیان گذراندم. اولدوز و کلاغها . افسانه های آذربایجان و کتابهای درویشیان همه اش درباره کلاش پرنده بود و کودکی علیل و کتابهای خاکسار که از همه داستانهایش تنها طمع گس عرق جبین و خون خشکیده در دهان و شوری آب دریا به یادم مانده است. نسیم خاکسار در تصویرسازی قوی بود. درویشیان چنان غیرواقعی بود که به کلی از خاطرم رفته و از صمد تنها خاطره خوشایندی که برایم مانده است افسانه های آذربایجان است و نه هیچ یک از داستانهای اولدوز! و راستش فکرمی کنم صد سال دیگر کسی صمد را به خاطر اولدوز به خاطر نیاورد که برای گردآوری افسانه های آذربایجان. (افسانه ها . این افسانه های نازنین!)
داستانهای صمد و درویشیان و خاکسار همه کودکی مرا تلخ کردند. من از فقری که آنها به چنین شکل اغراق شده و در قالب ادبیات شعاری ازش حرف می زدند چیزی نمی دانستم. برای من فقر تعریف های دیگری داشت. من نمی فهمیدم چرا پولدارها یک سره بدند و فقیرها یک سره خوب. چرا زن بابا ها یکسره پلیدند و بابا ها یکسره بد اخلاق و احمق. تا مدتها نمی توانستم گناه کسانی را که با ادبیات چنین معامله ای می کنند ببخشم. زمان زیادی طلبید تا از سر مصلحت بپذیرم کینه توزی کسانی که کودکی ات را تلخ کردند مشکلی را حل نمی کند.
اکنون بیست و هفت سال از انقلاب گذشته و مثل حسین سناپور فکر میکنم هنوز هم هیچ کس قصه انقلاب را ننوشته است . همانطور که هیچ کس قصه انقلاب مشروطه را برای ما ننوشت . همیشه در رویا ها یم خواب رمانی را می بینم که چون جنگ و صلح تولستوی برایمان قصه مشروطه را باز گوید. همه وحشتم از این است که مبادا این قصه نانوشته بماند و باز صد سال دیگر نسل دیگری که قصه های خوب به قدر کافی نخوانده است باز هم….

ویژه نامه شرق برای ادبیات انقلاب

Saturday, February 4th, 2006

ویژه نامه امروز روزنامه شرق برای ادبیات انقلاب مجموعه خوبی از آب درآمده است. مطلب خانم حورا یاوری و نیز حسین سناپور را نگاهی بیندازید.

محمد خانی از کتاب ماه رفت؟

Sunday, January 1st, 2006

از کنار این خبر نباید آسان گذشت. مجله کتاب ماه ادبیات و فلسفه وجلسات ماهانه اش با نویسندگان و مترجمان و مولفان کم چیزی نبود. آقای محمد خانی انصافا در این سالها که در خانه کتاب وزرات ارشاد بود توانسته بود چهره موفقی از این بخش وزارتخانه بسازد و مجله وزین و خوبی منتشر کند. امیدوارم که هر کس به جای او می آید رویه او را حفظ کند و به خصوص نشست های کتاب ماه را تعطیل نکند. آقای محمد خانی دستت درد نکند! خسته نباشی! و امیدوارم که همچنان منشا فعالیت های ادبی و فرهنگی باقی بمانی. نام شما به نیکی نزد کسانی که با کار شما در مجله کتاب ماه آشنا هستند ماندگار خواهد شد.

بهترین ده کتابفروشی مستقل فرنگ به انتخاب ژورنالیست گاردینی

Tuesday, December 13th, 2005

جرمی مرسل نویسنده روزنامه گاردین ده کتابفروشی مستقل در اروپا و آمریکا را که توانسته اند در میان غوغای کتابفروشی های زنجیره ای دوام بیاورند فهرست کرده است. یکی از آنها کتابفروشیی در خیابان چرچ تورنتو ست.

Sunday, November 20th, 2005

وقتی یک نفیسی ، نفیسی دیگری را نقد میکند. یک نمونه عملی از سنت نقد ادبی جنگ اصفهان که دوست و آشنا و فک و فامیل نمی شناسد.

Thursday, October 20th, 2005

این نوشته سید خوابگرد را درباره وقاحت خبرنگاران بیسواد حوزه ادب و هنر بخوانید.
درد این معضل برای کسانی که خودشان را همکار این گروه آدمها می دانند دوچندان است. آبروی حرفه ایست که زیر سوال می رود. بدتر از آن اینکه کسی انگار خیالش هم نیست که بازسازی اعتبار و اعتماد از دست رفته این حرفه چقدر سخت و پرهزینه است. سید می گوید از عمومی شدن وقاحت است . فکر میکنم از فراگیرشدن بی خیالی هم باشد.

ژوستین

Tuesday, September 13th, 2005

این روزها که با بابا کتابفروشی های دست دوم تورنتو را زیرو رو می کردیم به “ژوستین” لارنس دارل برخوردم و خریدمش. ترجمه زنده یاد احمد میرعلایی از این کتاب شاهکار است. به گمانم زیباترین ترجمه های اوست. همیشه می پرسیدم متن اصلی چه بوده که آقای میرعلایی با آن چنین کرده است. حالا که نسخه دو ونیم دلاری کتاب دم دستم است گاه نتیجه این مقایسه را اینجا می گذارم. از چهارباب اسکندریه لارنس دارل کتاب اول و دوم ،ژوستین و بالتازار چاپ وسپس خمیر شد. از سرنوشت دو دفتر دیگرخبر ندارم. نه گمانم که به این زودی ها در ایران مجال انتشار بیابند. خدا کند که خانواده میرعلایی دست کم از دست نویسها یا معدود نسخه های به جا مانده به خوبی پاسداری کنند یا اگر صلاح دیدند آنها را جایی روی وب بگذارند که از گزند مصون بماند. آدمها هرکدام نقاط فصل زندگی اشان را یک جورنشانه می گذارند. بعد از تام جونز، قبل از تام جونز، بعد از طوبی و معنای شب، قبل از آن، بعد از خانواده تیبو ، قبل از خانواده تیبو، برای من یکی از آن خط فصل ها ” ژوستین” بود وقتی در آینه خودش را تماشا می کند و خطاب به تصویرش می گوید:” عجب ماده یهودی خل خسته کننده متظاهری هستی!”
آه ازژوستین و بسیاری دیگرکه از خواننده فارسی زبان دریغ شده اند! و دریغ از مترجمش که همین روزها ده سال می شود که از ما دریغ شده است!

بازهم پرتره های اصفهان

Wednesday, July 6th, 2005

از پدرم شنیدم که کتاب پرتره های اصفهان در ایران افست شده و به قمیت 8000 تومان به فروش می رسد. نمی دانم پریسا دمندان و ناشرش از این موضوع خبر دارند یا نه. کاش همتشان می شد و از یک طریقی این موضوع را پیگیری قضایی می کردند.

Friday, April 22nd, 2005

جای همگی خالی! “پرتره های اصفهان ” رسید. خیلی بارتی اند! خوراک اخوت ها.
صفحه آرایی کتاب ضعیف است و کیفیت چاپ از آن هم ضعیف تر با این حال غنیمتی است جستجو در زمان از دست رفته.

اینکه می گویم خوراک اخوت ها برای خاطر آنکه نگاهی به وبلاگ آن یکی اخوی اخوت بیندازید که تازه به راه افتاده است : وبلاگ مازیار اخوت و نیز اینجا را هم نگاهی بیندازید ونیز شماره یازده فصلنامه زنده رود را به خاطر بیاورید ویژه خاطره نویسی و ….

امضای سونتاگ یا آمازون

Tuesday, April 19th, 2005

با آمازون تجربه خوبی در مورد کتابهای چاپ اروپا وغیرمعمول ندارم. یک ماه و نیم پیش کتابهای پرتره های اصفهان را سفارش دادم.آن هم سه جلد. کتاب روی وبسایت یک کتابفروشی لندنی هم موجود بود ولی قیمت آمازون بهتر بود.ضمن اینکه چون رقم سفارش بالا بود ارسالش هم مجانی بود. البته این بسیار عادی است که وقتی ارسال مجانی باشد کتاب دیر به دست آدم برسد .من هم عجله ای نداشتم. پریروز نگاه کردم دیدم کتاب هنوزفرستاده نشده است. گویا هنوز به تعداد سفارش تامین نشده است. حوصله ام سررفت . هزینه ارسالش را هم دادم که بلکه زودتر سروکله اش پیدا شود. این هفته که دوباره حساب را نگاه کردم دیدم تخمین زده که اواخر جون تا اوایل جولای کتاب فرستاده می شود. خلاصه که حسابی سرکارم گذاشته. می خواستم کتاب را برای یکی دونفر تحفه ببرم. این تجربه قبلا هم برایم اتفاق افتاده بود ولی فکر می کردم استثنا است.نتیجه اخلاقی اینکه اینجور وقتها همان به که آدم به لطف و کرم دوستان در اقصی نقاط عالم اتکا کند و زحمت خرید و ارسال کتاب را گردنشان بگذارد انگار بهتر است.

اما از آمازون و کتاب نو که بگذریم ول گشتن و پیدا کردن نسخه تمیز و دست نخورده یک کتاب کم تیراژ در کنج یک کتابفروشی دست دوم چیز دیگری است . خصوصا که اگر مثل غزل مصدق همین هفته پیش یک نسخه the way we live سونتاگ را کنج کتابفروشی دست دوم تازه گشوده ای به بهای کمتر از نیم پشت جلد شکار کنی و تازه وقتی آمدی خانه بر صفحه اول کتاب دست خط نویسنده را کشف کنی که کتاب را برای خریدار اول امضا کرده است.آه! چه گنج کوچک مستی بخشی!

پوشیده

Thursday, April 7th, 2005

کسی باید روزی درباره تجربه کشف حجاب بنویسد. در میان این نویسندگان زن مغربی دنبال چنین فضایی گشتم. زنان پوشیده کشف حجاب کرده. فضای داستانی که در محدوده تن پوشیده خلق شده باشد. بارقه هایش نزد این نویسندگان اندک است شاید چون بیشترشان به پشتوانه خود نویسی و تجربه های “خود” می نویسند و قریب به اتفاقشان تجربه کشف حجاب را نداشته اند. یک بار کاظم برگ نیسی خبر از حضور زنان نویسنده عربستانی داد که در مدینه و جده و ریاض زندگی می کنند و کتابهایشان با نام مستعار در لبنان منتشر می شود. کاش کسی از آنها خبر می داد که آنها از تن پوشیده چه می نویسند؟ کسی با این دستمایه کدام فضای غریبی را خلق کرده است؟
فیلم این آقا هلندیه که کشته شد را هم دیدم. یک بازی مختصری با تن پوشیده کرده ولی طفلک آنقدر از اصل ماجرا پرت است و آنچنان فیلمش به تعصب و خشم و جهالت آلوده است که نتوانسته از این عنصر بهره خوبی بگیرد و فقط دستمایه را تلف کرده است. سالها پیش هم آن موقع که پابه پای مهمان های تهرانی و فرنگی مسجدهای اصفهان را گز می کردیم رد پاهایی ازاین دستمایه بر درو دیوار می دیدیم اما استحاله شده آنقدر که بازشناختنی نبود.
از اینرو شاید این تجربه نزد زنان ایرانی اندکی انحصاری باشد. نه گمانم که سانسور مجال انتشارشان دهد اما پس مهاجرها چی؟ بی صبرانه منتظرم کسی ازرمزو راز پوشیدگی و تب آلودگی گذشتن از مرز بنویسد. هنوز این ظرافت را نزد کسی ندیده ام. یا کتمانش می کنند یا بعد از آن که از سرگذراندند لاشه اش را خاک می کنند. اماکداممان هستیم که روزهای گذرمان از این پل چه غریب منظره ها که در افق خیال ندیده باشیم؟ حرفش را نزده باشیم . حیرت دوستان دوگانگی نزیسته امان را برنینگیخته باشیم؟ کسی جایی ثبتش کند دیگر! کسی را سراغ دارید؟

گفتگو درباد

Friday, April 1st, 2005

گفتگویمان با ملکه مقدم خانم تمام شد. هرچند که به نظرم تمام نشد. تازه اول راه است. یک رمان دیگر دارد که به نظرم بامزه آمد.به نام “زنید” . فرض کنید اولیس یک زن کولی الجزایری باشد و حافظه اش را از دست داده باشد و میان دریای مدیترانه گرفتار و در آینه دریا و از نگاه دیگران است که هویت می گیرد. حالا وقتی همه اش را خواندم برایتان می گویم.
ویژگی خاص آثار ملکه مقدم بیشتر در تصویری است که ازبیابان می سازد. رابطه عاشقانه ای که با بیابان دارد. سال پیش هم همین رابطه عاشقانه با محیط را در کارهای نویسنده کبکی آنی ابرت دیدم. آنجا هم دشتهای بادخیز و یخ زده شمال رود سن لوران کبک چنان عاشقانه وقوی ترسیم شده که پیداست نقش اول دشتهای یخزده است. نزد ملکه مقدم هم نقش اول بیابان برهوت است. باید در سرما زندگی کرده باشی تا دلت برای شنهای داغ تنگ بشود و احتمالا باید جایی که صدای باد نمی آید زندگی کرد تا دلتنگ باد شد.

راستش در خلال روزهایی که کارهای این دو را می خواندم مدام یاد یک جا می افتادم : دریاچه چادگان در ماه شهریور.
ترکیب غریبی از آفتاب سوزان کوهستان خشک و باد که چهره را شلاق می زند. نمی دانم چند سال است که چادگان نرفته ام. آن وقتها که دریاچه مدام خشک و خالی نمی شد. شهریور که می شد دیگر کسی زیاد نمی آمد چادگان .همه می رفتند سفر شمال و خارج از کشوریا تهران و در تدارک مهر. دشتهای آن ور دریاچه تازه گندم درو کرده بودند و پشته های کاه زیر نور می درخشید.چادگان را حالا بیشتر به فصل بهار و پاییز می روند که کمی برف و سرما تجربه کنند. اما باد های شهریور و آن آفتاب زل یک چیز دیگر بود. چادگان هنوز هم سرجایش است . سیامک گلشیری یک قصه دارد به نام “ویلا های آن طرف دریاچه” یا چیزی در همین مایه که نمی دانم توی کدام مجموعه داستانش است(نشانی دادن را حال می کنی؟). تصویری که در آن قصه وصف می شود دقیقا همان ویلاها و همان دریاچه است. اما ذهن من در مواجه با خاطرات دیگران از فضاها هی بی تاب می شود که به دستمایه های خودش ناخنک بزند. چادگان هنوز هم سرجایش است و اگر کسی برود احتمالا مطلفا فضای نوستالژیک و احساس برانگیزی نخواهد یافت. اما در ذهن من – که نمی دانم این روزها چه مرضی گرفته که به شدت در حال بازتولید کودکی است – خاطره اولین شبی که در تابستان پنجاه و هفت، دایی پدرم قطاری از ماشین های فک و فامیل را درجستجوی اسکلت ویلای نیمه کاره اش سرگردان صحرا و بیابان کرد و جماعت به جای آنکه نگران جای خواب و دست به آب باشند محوتماشای آسمان پرستاره بیابان شده بودند، چنان تقدس رویا گونه ای گرفته که سخت است که راست باشد. و شلاق باد در ساعت سه بعد ازظهر تپه ماهورهای چادگان نیز هم.

ما چی هستیم؟ خاطره دوری از”آنجای دیگر” ؟ مابقی چی؟ دنبال نشانه های آن خاطره گم گشته گشتن؟ نه! حتما جای دیگری هم هست

eco

Tuesday, March 29th, 2005

معرفی کتاب تازه امبرتواکو در مصاحبه با او در رادیو فرهنگ فرانسه.
یک رمان مصور شده که هنوز متنش برتصویر می چربد. نیمه مارس در فرانسه منتشر شده و درباره کودکی و خواندن است.

نرم افزاری برای فرانسوی نویس ها

Friday, March 18th, 2005

بعضی وقتها باید برای تکنولوژی هورا کشید.
وقتی می خواهم فرانسوی بنویسم معمولا ترکیبی از چند وبسایت و نرم افزار را به کمک می گیرم. دیسک فرهنگ فارسی –فرانسه هوشیار. دیسک فرهنگ لاروس که البته برای نوشتن کمک بزرگی نیست بیشتر به درد خر فهم کردن معنی کلمات می خورد .اصولا روبر برای فرانسه آموزان فرهنگ بهتری است. در آینده اگر پولدار بشوم نسخه وبی روبر را هم می خواهم بخرم. یکی دو وبسایت خیلی خوب صرف افعال فرانسه که بهترینشان مال دانشگاهی در آمریکاست. و یک وبسایت خیلی تمیز که برای هر کلمه قطاری از مترادف ها روان می کند و میزان نزدیکی معنایشان با کلمه اصلی را هم با نمودار مشخص می کند. همه این لینک ها را به زودی در صفحه جداگانه ای می گذارم که یک جاجمع بشوند.
تازگی به این جمع یک نرم افزار نازنین هم اضافه شد که یک تنه کار همه آن پنج شش تا به جز فرهنگ فارسی فرانسه را می کند با این تفاوت بزرگ که چون در محیط ورد فعال است آدم را از این صفحه به آن صفحه پریدن آسوده می کند و همه این امکانات را به محیط ورد می آورد از نرم افزار تصحیح متن خود ورد به مراتب کاملتر است چون کبکی ها درستش کرده اند و بسیار هوشمندتر از مصحح ورد است.راستی نقطه گذاری را هم تا تصحیح می کند.
اسمش آنتی دوت است و من در این لحظه خیلی مخلص اش هستم. روی کامیپوترهای کارگاه دانشگاه سوار بود. خیز گرفته بودم که بخرم و به لطف عیدی مامان جان یک نسخه اش را خریدم به بهای 110 دلار کانادا از کتابفروشی آرشامبو در مونترال.بهش اضافه کنید هفت دلار مالیات استان کبک ( از خواص خرید کردن روی وب این است که توی انتاریو می نشینی و از کبک خرید میکنی ولی به جای 15 درصد مالیات استان انتاریومالیات هفت درصدی استان کبک را می پردازی).
این نرم افزار سرعتم را در نوشتن افزایش می دهد اما دست آخر جای هیچ معلم و البته کار شخصی که شامل خواندن و خواندن و خواندن است را نمی گیرد.چون اولا به هرحال نمی تواند کمکی به سبک نوشتن بکند و دوم اینکه هنوز هم گاهی وقتها یک جمله هایی می نویسم که به نظر خودم آخر تمیزی و شاهکار و راست و ریسی است ولی وقتی به همکلاسی فرانکفون نشان میدهم سر می جنباند و می پرسد :این جمله یعنی چی؟ و آن وقت میفهمی که شاهکاری که نوشتی اصلا برای یک فرانسوی زبان معنا ندارد.
اگر توانستم از این حضرت اجل آنتی دوت گاف بگیرم خبرتان می کنم. حتما دارد! تکنولوژی بی گاف که
نمی شود!عجالتا هورا آنتی دوت!
راستی اگر دوستی دارید در ایران که به نحوی با فرانسه نوشتن سرو کار دارد این نرم افزار سوغاتی با ارزرشی است. هرچند که کمی گران است و دیر یا زود کپی های غیرقانونی اش در بازار رضای تهران ظهور میکنند ولی فکر میکنم ارزش دارد که ما که دراین ممالک کپی رایتی زندگی میکنیم بهای درست امکاناتی را که در اختیار داریم بپردازیم و مزه اش را به دیگران هم بچشانیم.خیلی حال میدهد که آدم در تهران هم از نرم افزاری استفاده کند که از مونترال پشتیبانی می شود.

در نقش دی دی و گوگو

Tuesday, March 15th, 2005

از آخرین باری که در خانه تحت امر خودم مجردی زندگی کردم چهار سال می گذرد. پریشب داشتم به مناسبی در انتظار گودو را مرور می کردم. در خانه خودم بودم. قرار نبود جابه جا شوم. قرار نبود جایی بروم. آقای همسر نیست . رفته سفر. من هی می خواندم و هی هیچ کس نمی آمد. هی هیچ کس به خانه بر نمی گشت . من هم قرار نبود جایی بروم. هی مثل دی دی وگوگو به خودم می گفتم پاشو برو جایی . ولی هی هیچ جا نمی رفتم. جایی نداشتم بروم. توی خانه ام بودم. چه انتظار وحشتناکی . که هی مشغول کارت باشی به انتظار آنکه کسی بیاید که باهم چایی بخورید و هی آن کس نیاید. وقتی قرار است کسی بیاید مقطعی هست. فصلی هست برای تمام کردن درس . برای تمام کردن کار. برای رفتن سر فصل بعدی . وقتی کسی نمی آید دیگر مهم هم نیست که چه ساعتی به رختخواب بروی و درچه ساعتی روز بعد را شروع کنی. عجب دایره ای که تا پیش از این نبود و نمی دانم کی دهان باز کرد و دربرم گرفت. آنها که منتظر امام زمانند چه حوصله ای دارند!
پریروز خود خود دی دی و گوگو شده بودم. گمانم بکت هم طفلی گرفتار این دایره های بسته شده بوده .

ادبیات مهاجرت تطبیقی

Saturday, March 12th, 2005

دارم پیرو همان بحث خاطره و هویت در رمان ملکه خانم یک کتاب می خوانم درباره هویت نزد نویسندگان فرانسه زبان مغرب.درست همین روزها هم هست که شاهرخ تندرو صالح دارد درباره ادبیات مهاجرت ایرانی در روزنامه شرق می نویسد . آکادمیسین ها ادبیات فرانسه زبان شمال آفریقا را زیر مجموعه ادبیات مهاجرت و ادبیات تبعید و از این دست می دادند و اینطور که من زیر و رو کردم کتابهای زیادی با محتوی نظری ادبیات مهاجرت هست که در آنها تقریبا تمام فرآیند این نوع ادبیات در پسرمینه تاریخی و فرهنگی و اجتماعی اش نسبت به موقعیت های جغرافیایی مختلف بحث شده است.نمی دانم اقای تندرو صالح دسترسی به چنین منابعی داشته یا نه. نمی دانم وقتی خانم تیره گل درباره ادبیات مهاجرت ایرانی می نویسد این تئوری هارا لحاظ می کرده است یا نه( که احتمالش خیلی زیاد است ) بنابراین سوال من این است که چرا بعضی از ما فکر میکنیم خودمان اولین کسی هستیم که داریم در این وادی حرف می زنیم؟

پ .ن : آقای فرخفال لطف کردند و نشانی یکی از تازه ترین نمونه از خروار کارهای خوبی که در این زمینه شده است را برایم فرستاده اند.می توانید به فهرست مطالبش در اینجا یک نگاهی بیندازید .(از کاتالوگ کتابخانه یورک روی وب خیلی خوشم می آید با اینکه بعضی وقتها اطلاعاتش کمتر است ولی درمجموع خوشدست تر و پاکیزه تر از کاتالوگ کتابخانه دانشگاه تورنتو است)

من و ملکه مقدم

Saturday, March 5th, 2005

چند وقتی احتمالا این وبلاگ به روز نخواهد شد چون پایان ترم نزدیک است و طبق معمول تازه آخر ترمی دست آدم می آید که چی به چی است.دارم با یا یک خانم دیگر سرو کله می زنم . ملکه مقدم نویسنده ای باز هم از الجزایر که بعد از آسیه جبار مورد توجه ترین صدای زنانه مغربی ها در میان غربی هاست.یک رمانی دارد به نام “زن ممنوع” که درباره زنی است که پزشک است و با شنیدن خبر مرگ دوستش یاسین به روستای زادگاهش در جنوب الجزایر باز می گردد و در آنجا با ونسن فرانسوی آشنا می شود که بعد ازگرفتن یک کلیه از یک زن الجزایری آمده که این سرزمین را ببیند.متعصب های روستا مانع طبابتش می شوند و او اندکی بعد روستا را ترک می کند. تم هویت و خاطره و بازیابی هویت از طریق جستجوی خاطرات و … موضوعی است که قرار است درباره اش بنویسم.تم اصلی را دوست دارم. برویم ببنیم تکلیف این خانم با هویت سازی از طریق بازیابی خاطرات چیست.

خشم و هیاهو

Thursday, March 3rd, 2005

امروز سرکلاس بدجوری از دست خودم عصبانی شدم. نام کتاب فاکنر را به فرانسوی نمی دانستم و به انگلیسی هم یادم نمی آمد. برایم خیلی طبیعی بود که اسم کتاب «خشم و هیاهو » باشد و سایرین هم بدانند که نام این کتاب به فارسی چیست. هنوز بعد یک سال و اندی آنجا ها که فکرش را نمیکنی فارسی غلبه می کند. خیلی وقت است به این نتیجه رسیدم ولی سعی می کنم به روی خودم نیاورم که بعضی شاهکارها را باید به زبان اصلی بخوانم اگر میخواهم در بحث های سرکلاس کم نیاورم. و وقتی یک چنین وقتهایی یادت می افتد که تو این موضوع مورد بحث را در این زبان مورد بحث نمی شناسی می خواهم از زور عصبانیت خفه شوم. آدم نمی داند اینجور وقتها مترجم جماعت را درود بفرستد یا لعنت کند. بعضی آنقدر خوبند که یادت می رود نویسنده زبان مادری اش یک چیز دیگر بوده است. بعضی آنقدر بدند که از خیر خواندن اثر می گذری و به این ترتیب شاید برای همه عمر از داستانی و غافله ای جا می مانی.

وبسایت فروشنده پرتره های اصفهان

Wednesday, March 2nd, 2005

براي پيمان و ديگران که پرسيده بودند از کجا مي‌توانند کتاب «پرتره‌هاي اصفهان» را پيدا کنند: صفحه اين کتاب در وبسايت کتابفروشي ساقي که گويا فروشنده اصلي کتاب است. برخلاف تصورم خيلي هم گران نيست.
فکر کنم همین را برای پدرم سوغاتی ببرم.جدا هم سوغاتی خوبی است برای دوستداران عکس های قدیمی. احتمالا اگر این عکسها را نشان مامان فخری بدهم(مادربزرگ پدری) حتما یک هفت هشت تا آشنا پیدا می کند.
این مادربزرگ روزی را که آواره های لهستانی را به اصفهان می آوردند یادش است.

پی نوشت:
این هم صفحه کتاب در کتابفروشی آمازون کانادا. چقدر تفاوت قیمتش با آن یکی زیاد است. یک بار باید درباره تجربه های شخصی ام با این کتابفروشی های روی وب بنویسم.

لیلا صبار

Monday, February 28th, 2005

يک کتاب ديگر خواندم از ليلا صبار(به کسرصاد) فرانسوي-الجزايري که چندان چنگي به دلم نزد.اسمش به فرانسه هست la Seine etait rouge به فارسي مثلا مي‌شود:«رود سن سرخ بود». داستان درباره سه جوان فرانسوي،فرانسوي-الجزايري و الجزايري پناهنده به فرانسه است که سي سال بعد در دهه نود قضيه کشتار الجزايري‌ها در ۱۷ اکتبر۱۹۶۱ در خيابانهاي پاريس را مرور مي‌کنند. کتاب بيشتر شبيه يک فيلمنامه است . روايت تکه تکه و نقطه ديد آدم‌هاي مختلف،فرانسوي. الجزايري. به قول استادمان همه اين کارها رمان اورژانس‌اند. رمان موقعيت. احتمالا سي سال ديگر فقط ارزش جامعه‌شناختي و تاريخي دارند تا ادبي. من نمي‌دانم اين مقاله‌نويس‌هاي دانشگاهي هم واقعا کار بهتري ندارند که گير مي‌دهند به کالبد‌شکافي تک تک اين قصه‌هاي ريز و درشت؟ اين ادبيات پسااستعمار دست کم از نوع فرانکفونش يواش يواش دارد خيلي کسالت‌بار مي‌شود. بهتر است يک تکخال رو کند وگرنه پاک نااميد مي‌شوم.
راستي فرانسوي‌ها هم امسال همه جايزه درشتهاي اسکار خودشان راکه بهش مي‌گويند سزار دادند به يک آقاي عرب ‌نام به اسم «کشيش». دوستان پاريس‌نشين لطفا اگر فيلم اين آقا را ديده‌اند يک ندايي بدهند!

از چشم غربی

Tuesday, February 15th, 2005

برای آنها که دوست دارند خودشان را از چشم فرنگی ببینند: مروری در بخش کتاب این هفته نیویورک تایمز بر کتاب تازه ای درباره ایران نوشته کریستوفر دو بلگ خبرنگار اکونومیست در ایران به نام “دربهشت شهدا” که البته ترجمه دقیق و تحت الفظی اش می شود” در باغ نسترن شهیدان” یا “در باغ گل سرخ شهیدان” .
ار مرور کتاب برمی آید که دوبلگ در این کتاب یکی دومحور اصلی را در زندگی ایرانیان در تهران امروز در نظر داشته: اهمیت عاشورا و امام حسین درفکرو فرهنگ ایرانی. ” تعارف” به عنوان تمثیلی از پیچیدگی مسایل نزد ایرانی و باور عمومی ایرانی ها به دست داشتن انگلیسی ها در همه توطئه ها و دسیسه ها.
نویسنده این مطلب به خوانندگان آمریکایی اش می گوید که با خواندن این کتاب آن تهران و ایرانی را خواهید دید که انتظارش را ندارید.