بایگانی ‘کوچ’

آفتاب عالمتاب

Thursday, November 25th, 2010

هژده ماه در آریزونا و در شهری چسبیده به فینیکس در مرکز ایالت آریزونا زندگی کردیم. شهری به نام اسکاتزدیل که برای اکثر کانادایی ها و حتی خود آمریکایی ها نامش همردیف زمین های گلف، نمایشگاه اسب عربی و اقامتگاه زمستانی کهنسالان بازنشسته و آرد بیخته و الک آویخته است. حالا ما این وسط چکاره بودیم، خود داستان دیگری است.

از یک سال و نیم زندگی در صحرای آریزونا – و نه بیابان چون به معنای واقعی کلمه آریزونا مثل نوادا بیابان برهوت نیست- عشق دوباره به صحرا و آفتاب سوزان و عطر سنگین گل های آفتاب خورده و خاطره ابدی نور و نور و نور را با خود آورده ام.  صحرا، عشق دیرینه ام به سکوت دشت های فراخ و تنهایی قدم زدن های طولانی و له له تشنگی رهروی راه بی پایان را به یادم آورد. میان سکوت و خلوت و گوشه گیری خانه های بزرگ و نورگیر اسکاتزدیل تا شلوغی و هیاهو و پنجره های کوچک و حمام های نیم وجبی تورنتو به پهنای شرق و غرب یک قاره راه است. میان خلق و خوی مردمانش نیز هم. با این حال من آمریکایی ها را مردمانی به مراتب خون گرم تر و زودجوش تر از کانادایی ها  یافتم. از ادب و نزاکت کانادایی شاید خبری نباشد اما دست کم روراست تر حرفشان را می زنند.

در این مدت به نقاط زیادی سفر کردم. همه اش هم گردشگرانه و سربه هوا. از لس آنجلس خوشم نیامد. هرچند که خانه های قشنگی می سازند. برکلی مال از ما بهتران است. سان فرانسیسکو زیادی شیب دارد اما خلیجش جان می دهد برای داستانسرایی. واشنگتن دی سی از خودش خیلی متشکر است. نیویورک مثل تهران است. نمی شود نادیده اش گرفت ، جذابیت مرگباری دارد. شیکاگو شاعرانه است. نشویل خوب باش است هرچند که پس صحنه اوضاعش خیلی خوب نیست. لاس وگاس ترسناک است. سیاتل خیس است و آدم هایش کارهای مهم مهم جهانی می کنند. ممفیس غمگین است و آدم را یاد فاکنر می اندازد.

اما من گوشه ای از دلم را نزد آفتاب سوزان آریزونا که خاطره اصفهان و شیراز و یزد و کرمان را در آدم زنده می کند جا گذاشتم. خانه های فنیکس مثل خانه های شیراز درخت نارنج و عطر بهار نارنج و یاس رازقی دارند. آسمانش مثل آسمان کرمان صاف و صیقلی و آبی دلربایی است . در اسکاتزدیل اجازه کاشت گیاه غیربومی نمی دهند . همه جا را انواع کاکتوس و نوعی درختچه کوتاه بیابانی که با کمترین بارانی سبز می شود فرا گرفته است. مار و عقرب دیدن در اسکاتزدیل امری پیش پا افتاده است و من اسم مارمولکی که بالای در ورودی خانه منزل داشت را گذاشته بودم اردشیر.

زیباترین فصل دیدن صحرا اوایل اردیبهشت است که کاکتوس ها گل می دهند. کاکتوس های مشهور آریزونا، همان ها که مثل چنگک شیطان در نقاشی های مسیحی سه شاخه اند و دست به آسمان برده اند و ساگوآرو نام گرفته اند. ساگوآرو بهار که می شود گل های سرخ و نارنجی و سفید می دهد. کله کچلش ناگهان سرشار از گل می شود. تضاد هیکل خشن و آن گل های زیبا بر فرق سرش آدم را حیران می کند.

آریزونا تا حدود زیادی دلتنگی هایم برای ساعتها و روزهای دراز زندگی در حضور آفتاب را مرتفع کرد. فکر می کنم حق با پدرم است که  مرا وقتی کوچک بودم به شوخی مارمولک می خواند. مارمولک ها عاشق آفتاب اند.

باقی راه

Saturday, February 21st, 2009

به هر آمریکایی که گفتم از مسیر راه در تگزاس بیشتر از همه خوشم آمد رو ترش کرد. با تعجب پرسیدند: آن بیابان یکنواخت بی آب و علف چه جذابیتی دارد؟ نمی دانم .برایم من داشت. سی صد مایل از مسیر مادام که از شمال ایالت تگزاس می گذریم از میان دشت خشک وبی آب و علف می گذرد. با این حال به نظر هم نمی آید که این محدوده چندان بی حاصل و بی آب و علف باشد. چرا که در عین حال این بخش از مسیر جابه جا پر از سیلو است و مزارعی که گرچه در این فصل سال چیزی در آنها کشت نشده است اما تنوع و فراوانی ماشین آلات کشاورزی که هر گوشه به چشم می خورند خبر می دهد که تابستان ها اینجا کشاورانی سختکوش گرم کارند. چترهای آب پاشی سیار که روی پایه های بلند چرخ دار سوار شده اند کیلومترها در کیلومتر دیده می شوند و پیداست که مساحت وسیعی را در تابستان آبرسانی می کنند. نماد قدیمی تگزاس ،آن بادنمای پره دار چوبی و قدیمی هم همه جا هست. “ایالت ستاره تنها” آنچنان که برپلاک اتومبیل ها ثبت است در این مسیر پسندیدنی بود.
با گذشتن از شهر آماریو از تگزاس بیرون می شویم .از اینجا به بعد دیگر نام مکان ها اسپانیایی می شود. با ورود به نیومکزیکو دیگر شب شده است و آسمان پرستاره ترین شبی را که در ینگه دنیا دیده ام رو می کند. ماییم و جاده و ستاره ها و هیچ کس. دیر وقت و درست پیش از ورود به شهر آلبکرکی برای اولین بار جاده یکی دو بار پیش و خم می گیرد . کمرکش کوهپایه را رد می کند. پشت تپه ها آلبکرکی در خواب است. شب را در هتلی می خوابیم که در منطقه قدیمی شهر بنا شده است.اطرافمان همه ساختمان ها گچ و دوغاب سفید خورده اند. سرسرای هتل به سبک معماری دوران استعمار اسپانیاست و آدم را یاد جوانی های کلینت اییست وود می اندازد وقتی “برای یک مشت دلار” را بازی می کرد. کاملا مشهود است که وارد اقلیم دیگری شده ایم. در و دیوار هتل با صنایع دستی سرخپوستان تزیین شده است.
در اتاق هتل کتابچه های مفصل و کت و کلفتی پیدا می کنم با چاپ نفیس و عکس های دلربا از مناطق دیدنی نیومکزیکو. جایی در سانتافه نقاشی های سرخپوستان قرن هژدهم از مواجه اشان با اسپانیایی ها بر دیوارهای سنگی حک است . دولت نیومکزیکو حسابی برای خودش به عنوان پاسدار فرهنگ سرخپوستی -مکزیکی تبلیغ کرده است . دفترچه مفصلی پیدا میکنم شامل فهرست کامل گالری های منطقه که در کار خرید و فروش انواع آثار هنری مدرن و قدیمی اند. گویا بازار هنر در این گوشه داغ است.
فردا صبح به محدوده قدیمی شهر سری می زنیم. میدانگاهی قدیمی که دورتا دورش فروشندگان زینت آلات و صنایع دستی سرخپوستان را عرضه می کنند. از شهر بیرون می زنیم. از اینجا به بعد جاده از میان اراضی محفوظ سرخپوستان چروکی می گذرد. خدمه پمپ بنزین های بین راه همه سرخپوستند. جا به جا کازینویی گوشه جاده سبز شده است. کازینوها محل درآمد سرخپوستان منطقه اند. با این حال فقر و فلاکت از سر و روی خانه های در طول جاده می بارد. تابلوهای تبلیغاتی این منطقه همه می خواهند به شما صنایع دستی سرخپوستان را بفروشند. در یکی از فرعی ها وارد یکی از این فروشگاه ها می شویم. زینت آلات فیروزه کوب. پتوها و گلیم هایی با نقش پرنده ، کلاه های کابویی چرم دست ساز. نی لبک های چوبی. مجسمه های چوبی از پرندگان و حیوانات . کمربند های چرمی. لباس های پشمی با نقوش بومی. همه با کیفیت نازل برای مشتری بی حوصله سر راهی . بعدا می شنویم که کارهای با کیفیت را باید در مرکز های شهرهای بزرگ پیدا کرد. فعلا اینجا در کنار جاده و زیر این آفتاب بی رمق آخر زمستان و دراین بیابان ساکت همه چیز شکل خمیازه کشدار زن سرخپوست وسط مغازه است که با بی حوصلگی اجناس پشت ویترین را به مسافران نشان می دهد.
از دور سواد تک کوه برفپوشی پیداست. دویست مایل بعد در فلگ استد هستیم . در شمال آریزونا. اگر به چشم خودم نمی دیدم باور نمی کردم که بشود در آریزونا برف پیدا کرد آن هم این همه. یک لحظه دلم برای تورنتو تنگ می شود و این که حتما در این لحظه برفپوش است. ناهار را در فلگ استد می خوریم. از اینجا به بعد دیگر از جاده فدرال چهل خارج می شویم . حرکت به سمت غرب تمام شده است. باید به جنوب برویم. تصمیم می گیریم به جای بزرگراه از یک مسیر فرعی برویم تا سر راه نیم نگاهی به سدونا بیاندازیم . وصفش را بسیار شنیده ایم.
سدونا ، برای اهالی فونیکس حکم اوشان و فشم را دارد برای تهرانی ها. تابستان ها که گرما جان به لبشان می کند به سدونا پناه می آورند . اینجا قسمتی از زمین شکاف عمیق و باریکی برداشته و درون این شکاف با پوشش گیاهی خاص مناطق سردسیر به شدت از دشتی که فونیکس در آن قرار گرفته متفاوت است. جاده منتهی به سدونا از سمت شمال ناگهان شبیه جاده چالوس در خطرناک ترین پیچ هایش می شود. همه اینها ظرف کمتر از ده دقیقه اتفاق می افتد و ما ناگهان کف دره ای هستیم که هوای بسیار سرد و دیوارهای پوشیده از برف دارد.به تدریج که از کف دره بالا می آییم شکاف بازتر می شود و صخره های سرخ نمایان می شوند. سدونا سرخ است. درختچه های سینه کوه از خانواده درختان سروند و سبزی اشان در سینه سرخ کوه زیباست.به تدریج که زمین بازتر می شود سرو کله ویلاهای اعیانی و استراحتگاه های مجلل هم پیدا می شود. ظاهرا شهرتش آنقدر هست که هتل های زنجیره ای بزرگ همه در این نیم وجب جا شعبه زده اند.پیاده روها و ایوان های سفره خانه ها و بارها خبر می دهند که آخر هفته ها مکان ، مکان تبرج است.اگر این همه بولدوزر و ماشین آلات راه سازی بگذارند می شود فهمید در گذشته ای نه چندان دور گنج پنهان بومی هایی بوده است که در سکوت با این کوهستان زیبا حال و هوایی داشته اند.
به چشم برهم زدنی به جاده اصلی برگشته ایم و درست چهل و پنج دقیقه بعد اولین کاکتی ستونی را ایستاده بر سر تپه ای رویت می کنیم.این کاکتوس ها و کانیون بزرگ نماد این ایالت اند. هر دو روی پلاک ماشین ها ثیت اند. جاده به بزرگراه عریض شهری می پیوندد.یک ربع بعد به پایان چهارهزارو سی صد کیلومتر راه رسیده ایم
سفر تمام شده است.

رفتن-I

Monday, January 26th, 2009

فقط پانزده روز دیگر.
غروب دو دوشنبه دیگر اینجا نیستم. در این خانه نیستم. بر می گردم؟

اعتراض مدنی و حومه نشینی

Monday, January 12th, 2009

توجه داشته باشید که دارم فقط بلند بلند فکر می کنم:
گزارش آقای تاج دولتی از راهپیمایی اعتراض به بمباران غزه را خواندم.آمده بود که تعداد ایرانی ها کم بود. مثل همیشه.
حالا چند نکته: راهپیمایی در داون تاون و اعتراض به عملکرد دولت ها و حکومت ها رسم دیرینه ای است. در اروپا همیشه این راهپیمایی ها پرجمعیت تر و پرسرو صداترند. در آمریکا نیویورک و سان فرانسیسکو و شیکاگو و واشنگتن هستند که ممکن است هر از گاهی جمعیت مالامال معترض به خود ببینند. آمریکایی ها حومه نشینند و برای بسیاری از آنها حرکت های مدنی مرتبط با شهرنشینی که رابطه مستقیم با گسیل شدن به مرکز شهر داشته باشد تشویق آمیز نیست مگر آنکه مسابقه فوتبال یا هاکی باشد.اصولا مسئله فاصله نقش تعیین کننده ای در تفاوت رفتار اروپایی ها و آمریکایی ها دارد ( وقتی می گوییم آمریکا منظورمان کانادا هم هست . دست آخرش کانادا هم جزو قاره آمریکاست دیگر)
ایرانی های تورنتو به جرات می توان گفت که جزو متنوع ترین گروه ایرانی ها هستند که در یک شهر گرد هم آمده اند . از طاغوتی و یاقوتی وحزب الهی و هنرمند وچپ و دانشجوی فعال و دانشجوی درس خوان و مومن و بی خدا و پیر و جوان و نسل یک و دو و سه همه هستند.
گروه کثیری از آنها در حومه ( سابرب) تورنتو زندگی می کنند. مرکز شهرنشین ها یا دانشجو اند یا مجرد یا کول یا یوپی.
تظاهرات اعتراض آمیز در مقابل سفارت اسراییل برگزار می شود. این محل جای شیکی است . تلویزیون های ملی و بین المللی زحمت زیادی برای رسیدن به این محل نمی کشند . چند خیابان این ور و آن ورتر دفتر دارند . یوپی ها هم که خودشان از خودشان عکس و تفصیل می گیرند و خودشان را در وبلاگ ها و فتو بلاگ هایشان هوا می کنند که ما هم آنجا بودیم. خوب پس تکلیف معلوم است . حومه نشین ها خواهی نخواهی حذف اند. حومه نشین ها فقط به کار تلویزیون های بومی می خورند وقتی که قتلی اتفاق می افتد یا خانه محل پرورش ماری جوانا کشف می شود یا سریال ” کدبانوان مستاصل ” در آن ساخته می شود.
ایرانی های زیادی در حومه تورنتو و در منطقه ریچموند هیل زندگی می کنند. برای آنها داون تاون بخشی از زندگی روزمره نیست که هیچ ،غریبه هم هست. معلوم نیست چرا باید وقتی می خواهند اعتراض مدنی و حضور بین المللی اشان را به رخ بکشند تا مرکز شهر بیایند؟ اصلا چرا بیایند؟ چرا رسانه ها نباید سراغ آنها بروند؟ بسیاری از ایرانی ها بدشان نمی آید که در امتحان دموکراسی شرکت کنند به شرط آنکه شرایطش مهیا باشد. اگر کسی ابتکار به خرج بدهد و یکی از این راهپیمایی های اعتراض آمیز را در ریچموند هیل ترتیب بدهد آن وقت فکر می کنم که همه امان بهتر می فهیم که دست کم ما در این کامونیتی ایرانی چند مرد حلاجیم؟ چکاره ایم؟ حساسیت هامان واقعا در چه حد است؟ شاید اصلا هیچ کس نیاید. شاید دو گروه مخالف در مقابل هم صف بکشند و یاد بگیرند که رو درروی هم داد بزنند بدون اینکه کتک کاری کنند . سوالم این است که حالا که محیط آماده است چرا ما نباید از این امکان استفاده کنیم؟
همه خاطره من از تظاهرات انقلاب 57 یک باری بود که با مامان به خیابان رفتیم و یک بار دیگر که ما بچه ها را با خود به خیابان نبردند و گفتند خطرناک است . دخترخاله ای که اکنون در ونکوور زندگی می کند آن موقع دختر نوجوانی بود و وقتی که با پدر و مادر ها و بقیه از خیابان برگشت چادرگلی گلی اش ( چادری نبود . چادر را معلوم نیست چرا سر کرده بود) بوی صابون می داد .گویا یک مشارکتی در ساختن ککتل مولوتف کرده بود.
فکر می کنم مادرها و پدرهایی هستند که بدشان نمی آید جزو چیزهایی که به خاطرش مهاجرت کردند یکی هم اینکه به بچه هایشان یاد بدهند شما حق اعتراض دارید. فکر میکنم این پدر ومادرها هم باید این فرصت را داشته باشند که به خاطر زندگی حومه از نمایش اعتراض جا نمانند.
ای کاش یک گروهی بانی می شد و یکی از این راهپیمایی ها را در ریچموند هیل ترتیب می داد. کامونیتی ایرانی خیلی چیزها را می توانست این طوری محک بزند .

من اگر دبیر یکی از این روزنامه های محلی بودم چیزی دراین باره می نوشتم…

بازخوانی پاییز

Thursday, September 25th, 2008

این چند خط زیر را سه سال پیش نوشتم وقتی که هنوز خاطره پاییزهای ایرانی ترو تازه بود. وقتی سردماغ تر بودم و خوش خیال تر. وقتی هنوز قرار بود کمر غول را بشکنم. وقتی هنوز کمرم نشکسته بود.
بازخوانی اش شاید بد نباشد.

Saturday, September 24th, 2005

پاییز مثل روز اول قاعدگی می ماند. صبور. سنگین. منگ . از درون گرم. از بیرون سرد.انگار که وعده بدهد اگر قوز کنی بغلت می کنم که گرم بشی آن وقت یک چیز خوب نشانت می دهم. رنگهایم را! درس و مشقهایی که هنوزسخت و مشقت بار نشده اند. وعده انتلک بازی هایی که با رونق پاییزی گالریها و سینما ها و کافه ها در پیش اند . یک عالمه غروب های زود هنگامی که نوید کلی غم انگیزبازی روشنفکر نمایانه می دهند. بعدش می توانی به یارعلی سفارش یک قهوه بدهی و برای خودت زمزمه کنی که ” ما همچنان دوره می کنیم شب را و روزرا و هنوز را” بعدش کلی خوشت می شود که عجب آدم محترمی هستی که روح فرهیخته پاییز را دریافته ای! احتمالا چاشنی این فرهیختگی خیز گرفتن برای یک ماجرای عاشقانه پاییزی است درست همانجور که نارنج نوشته.
سه سالی هست که پاییزم کوتاه است و سرخ. پاییز سرخ تورنتو خیلی با پاییز زرد و قهوه ای زاینده رود و مهرماه رمق بریده تهران فرق دارد. تا به حال هیچ ازش جز منگی شروع ترم نفهمیده ام. و پاییز تورنتو همه سرخی است و مبهوتی و این آفتاب مورب مورب که می خواهی آخرین جرعه هایش را برای زمستان ذخیره کنی. پاییز است و ذوق دوباره مثل آدم های فیلم های ایتالیایی لباس پوشیدن. ذوق چکمه و دستکش و ژاکت فلفل نمکی و آستین هایی که هی میکشی که روی انگشتهایت را بپوشانند و آخرفصل مثل روده دراز شده اند. پاییز است و یک فصل به رفتن نزدیک تر شدن و شاید همه رازگونگی اش از همین باشد. از جدال رنگین رفتن و ماندن. واسه خودت را نیشتر زدن و اشک خودت را درآوردن خوب است.اما خوب متاسفانه آدم یک جایی بزرگ می شود و دیگر از این ژست ها هم خوشش نمی آید. باید از این فصل گذرکرد.

یک کلاس و هزار سر سودا

Thursday, June 7th, 2007

من هم به همان دوره ای می روم که نیک آهنگ کوثر و فریبا صحرایی و چندین و چند ایرانی دیگر می روند. جمعیت ایرانی ها در این کلاس از همه بیشتر است .بعد برزیلی ها هستند . بعد هندی ها . پاکستانی ها آفریقایی ها.همزبان های افغانی و هیچ کس از اروپا یا روسیه یا خاور دور.اوه و البته کلمبیایی ها و دیگر لاتینوهای عزیز.
بامزه است که کسی از اروپای شرقی یا چین در میان ما نیست با وجود اینکه آنها هم روزنامه نگار بیکار شده یا تبیعدی کم ندارند.
.دوست داشتنی ترین بچه های کلاس برزیلی ها هستند. پاکستانی ها خوب و باهوشند. هندی ها لج آدم را در می آورند از بس که انگلیسی را بهتر از کانادایی ها می نویسند و البته عجیبند با اخلاق های عجیب تر. تنها آرژانتینی کلاس انگلیسی را با لهجه اسپانیایی حرف می زند و بورخس را نمی شناسد و بچه ناف بوئنوس آیرس است. پدرو از پرو استریوتایپ چپ آمریکای لاتین است و تفاوت مواضع گابو و یوسا برایش چندان روشن نیست و به نظرش هر دو آنها چپند!
کلمبیایی های کلاس همه رقمی هستند. یک روشنفکر از ترس جان گریخته عاشق پیشه و بسیار دوست داشتنی. و دو تای دیگر سرخپوستانی با نام های به شدت انگلیسی که فاشیون آمریکای شمالی را خیلی خوب تمرین می کنند.
بهترین شاگردان کلاس دخترها هستند.گبی با آن قیافه کاملا بلوند و قد کوتاه هیچ شباهت ظاهری به تصور عمومی از یک برزیلی ندارد.خودش می گوید قیافه اش میراث یکی ازاجدادش است که پنج نسل پیش از لهستان به برزیل رفته است در عوض الساندرا همانی است که از یک دختر برزیلی در خیال دارید.و دست آخر اینکه برزیل گویا همه آن چیزهایی هست و نیست که ما فکر می کنیم
درس های این ترم در مجموع دلنشین تر از ترم قبل اند. شاید فرازهایی از آن را بعدا این جا آوردم.
ژورنالیسم کانادایی شاید به لحاظ محتوا چیز دندان گیری نباشد ولی به لحاظ ساختار بندی و وضع قوانین ترکیبی از قوانین انگلیسی و آمریکایی به اضافه تسامح کانادایی است. در واقع بیش از هر چیز می شود گفت تنبل است واین چیزی است که خودشان هم به آن معترفند.
تنوع فرهنگی کلاس به خصوص که بسیاری در این جمع خودشان را صاحب نظر علوم کونین می دانند باعث می شود که گاه وقت کلاس بدجوری تلف شود و به بیراهه برود.رو این حساب اعصاب خوردیش زیاد است ولی می شود هم گاه بی خیال هم شد و کنار ایستاد و تماشا کرد.
دست آخر اینکه توی این مدت سه چهار ماه گذشته در این کلاس ها چی یاد گرفتم؟ اینکه اصل و اساس ژورنالیسم همه جای دنیا یکسان است. تفاوت در جبر جغرافیایی است که باعث می شود کارنامه بعضی از ما تکه پاره و مثله و پرفراز و نشیب شود و دیگری مسیر رشد طبیعی اش را طی کند بی آنکه توفان ها دم به دقیقه زمین گیرش کنند.
جبر جغرافیایی عزیز جان. جبر جغرافیایی را داشته باش! .

Friday, April 20th, 2007

عصرهای جمعه دیرتر به روزنامه می رفت. سه بعد از ظهر جمعه از سر شهید شقاقی تا دم خود روزنامه پیاده راه می افتاد.هیچ کس در پیاده روهای خمیازه کش بعد از ظهرهای های تنبل جمعه نبود الا این عمله تحریریه که می رفت محض خالی نبودن عریضه صفحه آخر بیمزه فردا صبح شنبه را ببندد.
فردا صبح با پاتریشیا امتحان نوشتن دارد و بعد با نورا پات لاک و بعد مهمانی کاترین و دست آخرجشن تولد پیتر. همه اجنبی.همه بلوند.
از آن بعد از ظهر ها ی خمیازه کش تا این بعداز ظهرهای باطل راه زیادی آمده بود.
کاش یک روز بعد ازظهر . یکی از همین بعد از ظهرها می مرد!

Wednesday, April 4th, 2007

خواهره توی راهه.
فردا عصربالخره بعد از پنج سال از روزی که پرونده تشکیل داد می آید. آن موقع مجرد بود. حالا همسر و یک کودک دو ساله دارد تا حالا دیگر حتما مامان و اینها برگشته اند خانه. با ماشین آنها و صندلی بچه که خالی است. عوضش ما اینجا یک صندلی بچه خریدیم. باید با صندلی بریم فرودگاه وگرنه غیرقانونی است. بچه باید توی صندلی باشه.
یعنی الان که همه برگشته اند خانه خوابیده اند؟ خدا کنه بچه هه گریه نکرده باشه . خاله ماهور حتما گریه کرده. دایی مزدک حتما رفته یک گوشه قایم شده . اصلا نمی توانم تصور کنم چشم های بابا چطوری شده. مامان چکار کرده؟ اوه مامان را می دانم. چشم هایش را ریز کرده و تا توانسته تا آخرین افقی که می توانسته ببینه با نگاه بدرقه کرده است. وقتی که من هم برای اولین بار روانه تهران شدم که ماندگار بشم از ته کوچه همین جور نگاه می کرد. ماشین دنده عقب می رفت و من می دیدمش که ایستاده و رفتن را نگاه می کند.
نمی دانم خوشحال باشم یا غمگین. می دانم مامان الان چه حاله. از آن طرف هم پسرخاله دارد فردا می آید.
ما چرا مهاجرت می کنیم؟.

در جمعی زنانه

Thursday, February 9th, 2006

اول مصاحبه امروز به عبارتی دیروز با جوان عرب- دانمارکی باعث و بانی فتنه را در گلوب اندمیل از دست ندهید.

دوم مدتها بود در یک جمع یک دست زنانه حضور نیافته بودم. به میمنت جلسات تمرکزی سیما بابت تزش این امکان فراهم شد که بعد از سالها آن حس آشنا دوباره زنده شود
از جمع های مطلقا زنانه خاطره خوشایندی ندارم. من در این جمع ها شاهد شلختگی وهرز رفتن روح آزرده زن ایرانی بوده ام. تولید و تولد شایعه را شاهد بوده ام. شاهد حسادت زنان یائسه به نوعروسی که خیال آبستن شدن ندارد بوده ام. شاهد طعنه های ناخوشایند زنی باهوش به آن دیگری که فقط کمی باهوش تر است بوده ام . باور کنید همیشه این جمع ها را با خستگی و ناامیدی ترک کرده ام.
می گویند یک بار زنی از شوهرش پرسید شما مردها وقتی دورهم جمع می شوید درباره چی حرف می زنید. مرد گفت درباره همان چیزهایی که شما درباره اش حرف می زنید. زن گفت ” اه ! بی تربیت!”
اما این بار دست کم این طور نبود. درباره چیزهای زیادی حرف زدیم که آن حرفها همه اش نبود و فقط بخشی اش بود. چیزی که می خواهم بگویم تجربه متفاوت این جور جمع شدن بود. متفاوت برای آنکه اولا با اینکه در جمعی گرد آمده بودیم که همه وبلاگ دار و وبلاگ خوان بودند ولی یک جورهایی می دانستیم که گفته هایمان تبعات خاله زنکی /عمو مردکی درپی نخواهد داشت. نمی دانم چرا این اعتماد را داشتیم. یعنی همه ما با اینکه پنجره ای برای پچپچه داشتیم ولی جایی برای حرف درگوشی نداشتیم. متوجه منظورم می شوید؟ هر کس از خودش حرف زد نه از دیگری با این اطمینان که دیگری هم فقط از خودش حرف می زند و نه از دیگری. درست به همین دلیل هم از من نخواهید شنید که در جلسه تمرکزی سیما چه گذشت فقط می توانم بگویم خوش گذشت.
اما شاید از بعدش که رفتیم کافه نشینی بتوانم کمی بگویم. برای من بار اول بود که با یک جمع بیش از سه چهار نفرتماما زنانه وسط یک کافه شلوغ نشسته بودم و با خیال راحت از اینکه دورو بری ها حرفهایمان را نمی فهمند ریسه رفتیم. البته اگر هم می فهمیدند باز هم مهم نبود. ما درباره چیز شرم آوری حرف نمی زدیم. کمی سیاست . اندکی انتقاد . چند قلم غیبت و از همه مهم تر بحث شیرین اپیلاسیون. بحث شیرین برای آنکه در مواجه با بچه هایی که تجربه ای از اینجور فضاها درایران ندارند متوجه شدم که چه فضاهای خصوصی – عمومی جالبی درزندگی ما ایرانی ها هست که ظرفیت خلق سورئالیستی ترین داستان ها را دارد ولی کو کسی که حتی جرات کند ثبتش کند. من اگر نمی گویم برای آن است که نمی خواهم برای آنها که هنوز هم در این فضاها زندگی می کنند دردسر درست شود. یکی از بچه ها متوجه شد که میز بغلی از میان حرفهای ما کلمه اپیلاسیون را که مدام تکرار می شود گرفته و دارد سعی می کند بفهمد ما چه می گوییم ولی طفلک ناکام مانده است.
طبیعتا یکی از این راویان خودم بودم .متوجه شدم که اولین بار است در یک مکان عمومی افسار کلام را رها کرده ام و دارم با آب و تاب تصویر خانه های اپیلاسیون در ایران را وصف می کنم. با صدای بلند. با چاشنی ریسه های عصبی پرسرو صدا. نمی دانم چرا این کار را می کردم. مثل وقتی بود که از درون یک فضای خفه و پردود بسته بیرون می آیی و خنکای سرمای بیرون می خورد توی صورتت.
با این حال این قصه را بیش از این باز نخواهم گفت. من قصه ای بلدم که باز نخواهم گفت. مگر آنکه راهی بیابم که در هزار لفافه و کنایه بپیچمش. وگرنه باز نخواهم گفت. این را مریم می نویسد. اینانا لب می گزد و سرتکان می دهد.

زیرگنبد کبود

Thursday, February 2nd, 2006

یک لحظه شورای امنیت و غنی سازی و بمب اتمی را یک گوشه نگه دارید. حتی می خواهم بگویم یک لحظه صدای گریان رویا طلوعی را که چند روز است در گوشتان پیچیده بگویید دقیقه ای آرام بگیرد تا بگویم.
نوروز امسال قرار است در هاربرفرانت سنتر تورنتو لب دریاچه انتاریو جشنواره ایرانی“زیر گنبد کبود” برگزار شود. جشنواره فرهنگ و هنر ایرانی. رقص و آواز و نمایشگاه نقاشی و فیلم و نقالی و چایخانه . آره . درست وسط همین هلنگ و ولنگ . در میانه همین غوغا. همین حالا . و مگر دیگر کی؟ اگر نه الان پس کی؟
به وبسایت جشنواره حوالتتان می دهم و به ستون خودم جمعه ها در شهروند. اگر در تورنتو هستید هفته آینده جمعه ده فوریه به تالار کتابخانه عمومی نورت یورک سنتر بیایید و با برو بچه های برگزار کننده آشنا شوید. اگر توان مالی دارید جشنواره را حمایت کنید. پشتیبان (اسپانسر) شوید یا کمک مالی کنید. جای دوری نمی رود. هدایای مالی را می توانید برای معافیت مالیاتی هم استفاده کنید .

من هستم. ملالی نیست جز دوری شما. گمانم دیگر دارم زبان این ماهی هایی که شش ماه سال زیر یخ های دریاچه زندگی می کنند را یاد می گیرم. رادیو گوش می دهم. تعداد دفعاتی که رسانه های فرنگی نام ایران را تکرار می کنند می شمارم. کتاب می خوانم. هرچه آنها بیشتر تکرار می کنند من بیشتر سعی می کنم با تئوری فرانسوی کشتی بگیرم. کار نمی کنم. آشپزی نمی کنم. غر زیاد می زنم. دلم برای دست پخت مامانم تنگ شده است. یک ننری شده ام که نگو. چنان به خودم گرفتارم که وقتی برای کار حسابی باقی نگذاشته ام. ننر ها بهتر است ننویسند.

اعتراف

Thursday, January 12th, 2006

باید یک اعتراف دردناک بکنم.
نوشتن یک متن جدی و منظم و هدفمند و تحویل آن در سر زمان مقرر مثل کاری که همیشه در روزنامه می کردیم برایم بسیار مشکل شده است.
لحن خودمانی و غیر جدی وبلاگ همه جا خودش را نشان می دهد. جان کندم که این دو ساله مقاله نویسی به زبان فرانسه را یاد بگیرم. حالا فارسی هم دارد یادم می رود. تازه در همان فرانسه نوشتن هم هنوز پخی نشده ام.
یک زمانی یک جایی کار می کردم که یک تحصیل دار داشت که جوانی اهل قم بود: تکیه کلامش این بود: ای بدبختی!

یک گزارش غیررسمی از حواشی یک جلسه رسمی

Tuesday, January 10th, 2006

یکشنبه ای که گذشت گروهی از ایرانیان تورنتو با نمایندگان چهار حزب اصلی فعال در صحنه سیاست کانادا دیدار کردند. همین جا بغل گوش ما در اتاق شورای شهر شهرداری نورت یورک. من از اول جلسه نبودم و به سه ربع آخرش رسیدم در نیتجه نمی توانم دقیقا بگویم آنجا چه گذشت .احتمالا خبر مفصلش را در شهروند خواهید خواند . برای من این جور وقتها حواشی معمولا جذاب تراز متن اصلی اند.
جمعیتی که آمده بود حرفهای محافظه کارها و لیبرال ها و نو دموکرات ها و سبزها را بشنود واقعا قابل توجه بود. گمانم دست کم سیصد نفری بودند. علی داد مافی نظام رییس جلسه بود که انصافا هم شیک و مقبول اداره کرد.(خدا می داند این کامونیتی ایرانی تورنتو چند تا شومن بلفطره دارد!).
مردم صف بسته بودند و به نوبت سوال می کردند و کاندیداهای هر حزب در وقت تعیین شده پاسخ می داد. نماینده لیبرال ها غایب بود و تنها نیم ساعت آخر جلسه سر رسید. به بسیاری از کسانی که در صف ایستاده بودند نوبت پرسش نرسید و همین موجب رنجش پرسشگری شد که خواسته بود راجع به دیپلماسی کانادا در صورت پیروزی هر حزب و اینکه آیا آنها در صورت پیروزی از حمله آمریکا به ایران حمایت می کنند یا نه بپرسد و نیز به اینکه چرا نماینده لیبرالها دیر آمده . به نظر این پرسشگر که گمانم خودش به زودی در شهروند در این باره گزارش مفصلی بنویسد مسئله سیاست خارجی کانادا از سوالات مربوط به ویزای مهاجرت و اینکه ویزای اسپانسرشیپ پدرو مادرها با تاخیر حاضر می شود مهم تر است . اینها چیزهایی بود که وقتی از جلسه بیرونش آوردند با فریاد و دلخوری بر زبان می آورد. من توی سالن نبودم وقتی که صدای اعتراض او بلند شده بود ولی به نقل از فرنگوپولیس گویا فریاد های ننگ بر تو نثار مجری برنامه کرده بوده است. ایشان به ریاست جلسه هم معترض بود و معتقد بود که ایشان معلوم نیست چکاره است که رییس تشریفاتی جلسه ( منوچهر میثاقی رییس انجمن ایرانیان ) شده است و اینها باید بدانند که ایرانیها همه مهندس و دکترو بیزنس من نیستند و راننده تاکسی ها و پیتزا دلیوری ها هم جزو این کامونیتی هستند .
کاندیداهای احزاب هر کدام بیشترین انرژی را صرف این کرد که جمعیت را قانع کند برنامه های بهتری برای حمایت از مهاجران دارد. نماینده حزب محافظه کار که نمایش حضورشان از بقیه بهتر بود انگشت گذاشته بود روی مسئله پزشکان مهاجر که به سادگی جذب سیستم پزشکی نمی شوند و قول هایی می داد که به این مسئله توجه جدی خواهند کرد و راهکارهایی برایش دارند. نماینده ان دی پی که نمی توانست در فرصت های چند دقیقه ای حرفهایش را جمع و جور کند و آشکارا هیجان زده بود خانم سیاهپوستی بود که روی مسئله حضور اقلیت ها و سیاه پوست ها در حزب خودش تاکید کرد و اینکه نو دموکرات آغوش بازی برای پذیرش تازه کانادایی ها در حزب خودش دارد. لباس سبزسیدی خانمی که از طرف حزب سبزها حرف می زد بد جوری توی ذوق می زد . یک نفر باید به این خانم مشاوره می داد که ایرانیها به این جور نمایش های کلیشه ای حساسیت تاریخی دارند ( مثل حساسیتی که نسبت به خانواده رنگ های سبز خاکی معروف به پاسداری وجود دارد).
محافظه کارها با آن قد های درازشان و نیز سبزها اولین گروه هایی بودند که بعد از پایان جلسه محل را به سرعت ترک کردند. نماینده لیبرالها که گویا دوستان ایرانی زیاد داشت تا یک ساعتی بعد از پایان جلسه مانده بود و با اهالی گپ می زد.
نکته اخلاقی : ایرانی ها به هرچه بی خیال باشند به سیاست بی خیال نیستند!
نکته کنکوری مهم : بهمن کلباسی غایب بود!

باکسینگ دی خود را چگونه گذراندید؟

Tuesday, December 27th, 2005

این یک سوال اساسی از کسانی است که تعطیلات کریسمس را در شهر مانده اند و شما حتی می توانید بر اساس پاسخ این سوال تصمیم بگیرید که با چه جور آدمی سرو کار دارید!
البته این ادعای شوخ ناکی است اما به تجربه این سه ساله که در این بلاد بوده ام کلاهی گشادتر از باکسینگ دی در فرهنگ مصرفی این دیار ندیده ام هرچند که خودم هم گاه از آن استفاده کرده ام. اولا که باکسینگ دی عملا از حد یک روز فراتر رفته و سربه هفته باز کرده است. بسیاری از فروشگاه های بزرگ رسما آن را باکسینگ ویک می نامند و در تمام طول هفته تا شروع سال نو سعی میکنند جنس های مغازه اشان را با این عنوان آب کنند. اما چیزی که گویا بسیاری نادیده می گیرند این است که این ماجرای باکسینگ عملا تا نیمه های فوریه ادامه دارد و از حالا تا اواخر ماه فوریه که فروشگاه ها آماده فصل بهار می شوند قمیت ها هر هفته پایین تر می رود تا چهاردهم فوریه که به مناسبت روز والنتاین فروشگاه ها همه زورشان را می زنند که خریداران را که هنوز بدهی های شب عیدشان را نپرداخته اند به مراکز خرید بکشانند.
به تجربه این یکی دو سال دریافتم که اگر در این روزهای باکسینگ در شهر هستید بهترین محل برای وقت گذرانی کتابفروشی معظم ایندیگو چاپترز و جستجوبرای یافتن چیزهایی است که امکان ندارد تا پنجاه درصد تخفیف شاملشان نشود سراغشان بروید از جمله نسخه مصور ” رمز داوینچی ” یا مجموعه آثار کلاسیک ادبیات جهان با چاپ نفیس یا یک سررسید یا تقویم نفیس مشتی ( به فتح م ، صفت از این رساتر پیدا نکردم) سال در پیش رو و یکی دو جلد از مجموعه داستانهای تن تن و میلو( ترجیحا به زبان فرانسه) .

یکی از نمونه هایی که دیروز یافتم کتابی است که این یکی دو ماه اخیر در آمریکا و کانادا بسیار گل کرده است به خصوص کانادایی ها برایش بسیار ذوق زده اند چون مولف کتاب یک سرآشپز مشهور چینی –کانادایی مقیم ونکور است . آنچه توجه مرا در مرحله اول به این کتاب جلب کرد شیوه خاص صحافی آن و طراحی جلدش است. کتاب در واقع از دو جلد تشکیل شده که با عطفی ظریف و درواقع به وسیله یک روکش بسیار نفیس یکسره پشت جلد اول و روی جلد دوم را به یکدیگر متصل کرده است. در نیتجه کتاب را می شود مثل سایر کتابها در کتابخانه قرار دارد انگار که دو جلد کتاب یک اندازه و یک شکل در کنار هم قرار گرفته اند یا آنکه مثل یک قطعه موزاییک دو لته ای روی سطح میز یا روی دیوار قرار داد و یک تابلوی نقاشی به دست آورد. تا اینجای کار به نظر می آید با یکی از آن کتابهای آشپزی قرتی بازی طرفیم. راستش همین طور است منتها این بار قرتی بازی از نوع عالی.
سوسور از جمله آشپزان نسل جدید است که سفره خانه های مدرن امروزی را نه تنها یک رستوران یا سفره خانه که نمایشگاه آثار هنری می دانند و ظرف غذایی که پیش روی مشتری می گذارند ترکیبی از مزه و چیدمان هنری است. سوسور یکی از سردمداران این سبک است و راستش اینکه آیا خوشمزگی خوراکش به پای فریبندگی ظرفش می رسد یا خیر هنوز نمی دانم. کاش یک ایرانی خوش سلیقه خوش خوراک آزموده دراین باره نظر بدهد.
آنچه درباره این کتاب اصل است این است که کتاب بیش از آنکه دستور آشپزی باشد مجموعه ای از عکس های نفیس ظرف های آفریده دست نقاش – آشیز است به اضافه گفتارمفصلی درباره زندگی او در آشپزخانه و سیر تحول او . در این باره شاید بعدا بیشتر بنویسم.
این کتاب شصت دلاری در باکسینگ دی ایندیگو سی درصد تخفیف دارد و البته از کارت تخفیف ده درصدی مخصوص اعضا در این مورد نمی توان استفاده کرد .( مرد رندی را دارید؟!) آمازون هم کتاب را روی وب با تخفیف قابل توجهی در این روزها عرضه می کند. و البته کسی اگر خیلی مشتاق باشد و حوصله کند احتمالامی تواند کتاب را با نصف قیمت و کاملا نو و دست نخورده در کتابفروشی های دست دوم هم پیدا کند.و البته اگر کمی وسواس سبک سنگین کردن قیمت ها را داشته باشید این داستان تا الی ماشالله ادامه دارد. اینجور است که بعضی ها در این جهان اول تمام اوقات فراغتشان را در تمام طول سال دروضعیت باکسینگ دی و شکار حراج ها و شکست قیمت ها به سر می برند !
و اما نصیب من از باکسینگ دی؟ یک تقویم رومیزی سال 2006 با موضوع ” کفش” شامل 365 عکس از گنجینه موزه کفش باتای تورنتو که در واقع یک دوره فشرده تاریخ کفش را دربر می گیرد( بله من هم عشق کفشم!) به نیم قیمت پشت جلد به اضافه یک شماره از مجله پابلیک که در جای دیگری درباره اش جداگانه خواهم نوشت. و نیز کتابی با این عنوان :” سلیقه خوب” که البته از کتابفروشی دست دوم روبروی ایندیگو خریدم . از جایی که تمام طول سال از هیاهوی بسیار برای هیچ باکسینگ دی و شرکا در آن خبری نیست.

اندرفواید کریسمس برای یک غیر مسیحی

Saturday, December 24th, 2005

و اندر فواید کریسمس برای یک غیرمسیحی که در بلاد فرنگ می زید یکی آن است که در شب عید میلاد مسیح می توانید در کلیسایی یا مکانی از این دست حضور یابید واجراهای خوبی از شاهکارهای موسیقی مذهبی اروپایی را مفت و مجانی ببینید و بشنوید.
ازجمله امروز بعد از ظهر که این خواهرمان سیبیل طلا قصد کرده است ما را با خود به یکی ازاین برنامه ها ببرد.

سینمای خانگی و ستون ثابت و سایر قضایا

Tuesday, December 20th, 2005

داشتن خواننده پرو پا قرص هم بعضی وقتها عجب چیزبامزه ای است!
چشم گل مریم جان! عرض کنم که : اولا خیر امسال هنوز از آن سرماهای آنچنانی خبری نیست . گویا خیال هم ندارد زمستان خیلی سختی باشد. هنوز از منهای 15پایین تر نرفته ایم و برف هم گرچه سی سانتی آمده است اما خوب سی چهل سانت برف که چیزی نیست ( دیدی آخرش از ندید بدیدی برف در آمدم ؟!)
کریسمس هم مثل سالهای دیگر. گویا امسال که وضع کار و اقتصاد خوب بوده مردم بیشتر خرید کرده اند. پریروز تلویزیون آمار می داد که امسال هر کانادایی به طور متوسط 1300 و اندی دلار هدیه کریسمس خریده است که نسبت به سال قبل رشد قابل توجهی داشته است. گمانم از این جمعیت نصف بیشترشان هم آی پاد خریده اند. میشود لطفا یک نفر برای من توضیح بدهد جذابیت پنهان این آی پاد چیست ؟ به جز قیافه اش؟ احتمالا پیر شده ام که دیگر جذابیت اینجورچیزها را در نمی یابم.

و برای هادی نیلی و آنهایی که گاه برایم نامه می دهند و می گویند از زندگی در غرب بگو عرض کنم که در روزنامه خواندم که در این شهر تورنتو یک سبک جدید معاشرت باب شده است که مردم در سالن اجتماعات مجتمع مسکونی اشان ( همان که بهش می گوید پارتی روم یا مولتی پرپوز روم) دور هم جمع می شوند و یک بساط سینمای خانگی و دی وی دی و چس فیل و کوکتل هم جور می کنند و با دوستان دور هم می نشینند و دسته جمعی فیلم تماشا می کنند و در ضمنش می گویند و می خندند. گویا بعد از این قرار است برای جلوگیری از کپی شدن فیلم ها در شبکه های غیرقانونی دی وی دی فیلم های پرطرفدار همزمان با نمایش سینمایی اش عرضه شود . به این ترتیب احتمالا بازار این مدل فیلم تماشا کردن هم با این اوصاف داغ تر می شود چرا که به نظر بسیاری از مردم تماشای باسن خانم جنیفرلوپز بر پرده بزرگ سینما آنقدر جذاب نیست که به خاطرش در سرمای زمستان بکوبی و تاسینمای محل رهسپار شوی و تازه در طول تماشای فیلم های اکثرا کسالت بار نتوانی با بغل دستی ات گپ بزنی. اصولا کسانی که در این مورد باهاشان مصاحبه شده بود معتقد بودند که فیلم دیدن دیگر مثل سابق فریضه بی همتایی نیست که نشود چند سرگرمی دیگر را هم قاتقش کرد و بنابراین سینماهای کوچک در جمع های دوستانه و خانوادگی این امکان را فراهم میکنند. ظاهرا آش آنقدر داغ است که بسیاری از مجتمع سازان در این فکرند که به جای اتاق های بدن سازی مجتمع های مسکونی که معمولا تجهیزات مطلوبی ندارند ، اتاقی مخصوص سینمای خانگی را برای استفاده ساکنان مجتمع در نظر بگیرند که طرفداران بیشتری دارد. به خصوص که در زندگی های لانه زنبوری امروز کمتر کسی در آپارتمان ( به قول اینجایی ها کاندو) کوچکش جایی برای سینمای خانگی دارد.

آهان ! در ضمن . من از این هفته نوشتن یک ستون در هفته نامه شهروند را آغاز کرده ام. این یک کار داوطلبانه است برای پوشش دادن جشنواره ” زیرگنبد کبود” که نوروز امسال قرار است در تورنتو برگزار شود. متاسفانه خداحافظی کردن با ژورنالیسم کار آسانی نیست . بدجوری کرم دارد و دفع این کرم کار هرکسی نیست. دست کم فعلا کار من نیست. بنابراین باز هم مرتکب شدم. بی زحمت نگاهی برش بیاندازید و نظر بدهید. ممنون می شوم.

Thursday, December 15th, 2005

امروز صبح آقای همسر روزنامه را که از پشت در برداشت خنده اش گرفت و با لحن آگهی های تبلیغاتی به مضحکه گفت : بی خیال وطن از زندگی در کانادا لذت ببرید!
نگاه کردم دیدیم عکس بزرگ رییس جمهور ایران در حال سخنرانی در زاهدان نصف صفحه اول گلوب اند میل را گرفته است.

گزارش رنگ های پاییزی اداره هواشناسی

Saturday, October 8th, 2005

پارسال و پیارسال هم پیوند گزارش رنگ سایت ودرنت ورک رااینجا گذاشتم.( این از آن جمله ها ست که که اگر پدرمن بخواند چپ چپ نگاهم می کند که یعنی چی این جمله که نوشتی؟)این هم گزارش امسال.
سالها پیش وقتی منوچهر شیبانی شاعرو نقاش و فیلمساز زنده بود و تابلوهای آبرنگش را از پاییز تورنتو آورده بود و نشانمان می داد با حیرت به خودمان می گفتیم : حتما منوچهر اغراق کرده مگر می شود پاییز این همه سرخ باشد؟
. من از نقاشی چیززیادی سرم نمی شود اما هنوز در این سه سال هر چه چشم انداخته ام که ببینم نقاشان کانادایی این سرخی را چطور اسیرقاب کرده اند می بینم باز منوچهرشیبانی یک جور دیگری این سرخی را دیده است.شادمانه . پرشعف.بازیگوشانه.
حالا من اینجام و سه سال است که تعطیلات روز شکرگزاری می رویم به تماشای پاییز سرخ انتاریو.بهترین نقطه ماسکوکاست.سرزمین خودمان هم زیبایی فراوان دارد اما به قول پدرم این سرخپوست ها هم قرن ها در چه آرامش و طبیعت مهربانی زندگی می کرده اند ها !..

Monday, September 26th, 2005

مسئله این است: اصلا منصفانه نیست که خواهرزاده ام بزرگ می شود و من شاهدش نیستم. اصلا منصفانه نیست. هیچ جور توی کتم نمی رود. اصلا از بیخ غلط است. اینکه او بزرگ می شود و من نمی بینم.اینجوری ساختار کل ماجرای مهاجرت ایراد اساسی پیدا می کند. چطور ما آدمهای گنده اشکال به این گندگی را نمی بینیم؟

Saturday, September 24th, 2005

پاییز مثل روز اول قاعدگی می ماند. صبور. سنگین. منگ . از درون گرم. از بیرون سرد.انگار که وعده بدهد اگر قوز کنی بغلت می کنم که گرم بشی آن وقت یک چیز خوب نشانت می دهم. رنگهایم را! درس و مشقهایی که هنوزسخت و مشقت بار نشده اند. وعده انتلک بازی هایی که با رونق پاییزی گالریها و سینما ها و کافه ها در پیش اند . یک عالمه غروب های زود هنگامی که نوید کلی غم انگیزبازی روشنفکر نمایانه می دهند. بعدش می توانی به یارعلی سفارش یک قهوه بدهی و برای خودت زمزمه کنی که ” ما همچنان دوره می کنیم شب را و روزرا و هنوز را” بعدش کلی خوشت می شود که عجب آدم محترمی هستی که روح فرهیخته پاییز را دریافته ای! احتمالا چاشنی این فرهیختگی خیز گرفتن برای یک ماجرای عاشقانه پاییزی است درست همانجور که نارنج نوشته.
سه سالی هست که پاییزم کوتاه است و سرخ. پاییز سرخ تورنتو خیلی با پاییز زرد و قهوه ای زاینده رود و مهرماه رمق بریده تهران فرق دارد. تا به حال هیچ ازش جز منگی شروع ترم نفهمیده ام. و پاییز تورنتو همه سرخی است و مبهوتی و این آفتاب مورب مورب که می خواهی آخرین جرعه هایش را برای زمستان ذخیره کنی. پاییز است و ذوق دوباره مثل آدم های فیلم های ایتالیایی لباس پوشیدن. ذوق چکمه و دستکش و ژاکت فلفل نمکی و آستین هایی که هی میکشی که روی انگشتهایت را بپوشانند و آخرفصل مثل روده دراز شده اند. پاییز است و یک فصل به رفتن نزدیک تر شدن و شاید همه رازگونگی اش از همین باشد. از جدال رنگین رفتن و ماندن. واسه خودت را نیشتر زدن و اشک خودت را درآوردن خوب است.اما خوب متاسفانه آدم یک جایی بزرگ می شود و دیگر از این ژست ها هم خوشش نمی آید. باید از این فصل گذرکرد.

یک خاطره نویسی اصفهانی به سبک مامان نیلو

Saturday, September 17th, 2005

و البته جالب ترین ماجرای روزهای اقامت مامان و بابا داستان بریان درست کردنمان بود که به دستیاری خانم مسافر که بچه خیابان فروغی اصفهان و بریان خور دبش است محقق شد. بهترین بریانی اصفهان در خیابان فروغی واقع شده است .درضمن اسم این غذا بریان است و محل طبخ و فروشش را بریانی می گویند مثل کبابی . خداوند این خطای بزرگ آقای دریابندری در ضبط نام این غذای اصفهانی را ببخشد! و کمی هم از فیس و افاده آقای زهرایی که بابت ایمانش به کار بی نقص انتشار یک کتاب را یک سده طول می دهد و آخرش هم چنین غلط فاحشی از چشمش دور می ماند کم کند!
القصه مامان جان دستور فرموند که بریان حتما گوشت دنده گوسفند می خواهد. من هم که به عمرم قصابی نرفته ام و تجربه خوبی هم از مزه گوسفندهای نیوزیلندی نداشتم گفتم بی خیال شویم چون این رقم که حتما پیدا شدنی نیست. آخر یک روز با مسافر خانم رهسپار قصابی نوذر شدیم در آن کله شهر. دنده گوسفند خبری نبود. گفتند خودمان چرخش می کنیم برای فروش نداریم. نشانی یک قصابی افغانی دادند. در راه رسیدن به قصابی افغانی گم شدیم . چه گم شدنی که نفهمیدیم چطور از حوالی یورک میلز و الزمیر آن پایین پایین های دنفورت سردرآوردیم. عوضش یک قصابی افغانی دیگر در خیابان دنفورت پیدا کردیم که آن هم نداشت. فردای آن روز مامان جان دامادش را برداشت و رفتند سراغ همین سوپرخوراک خودمان و نیافتنی را یافتند. دردسر بعدی یافتن چرخ گوشت بود. گوشت پخته و از دنده جدا کرده را باید چرخ کرد. بازوالدین محترم که هرگز در عمرشان پرنسیپ های خوراک خوب را زیر پا نگذاشته اند گفتند که الا و بلا باید چرخ گوشت باشد. نه آسیاب برقی و نه گوشت کوب برقی و نه بلندر و نه هیچ اسباب دیگری مناسب کار نیست چون غذا را از ریخت می اندازد. از هرکس که می شناختیم سراغ چرخ گوشت گرفتیم یافت می نشد. به هرجا که بلد بودیم و اعتراف می کنم که جاهای زیادی را بلد نبودیم سرک کشیدیم و دست آخر یک عدد و واقعا تنها یک عدد از آن را در کانادین تایر یافتیم. بعدها شنیدیم که سیرزو بعضی فروشگاه های ایرانی هم دارند. حالا بماند این چرخ گوشت پزرتی با آن دنده حلزونی پلاستیکی چقدر اسباب خنده مامان و بابای محترم شده بود که البته در مقابل چرخ گوشت خانگی آنها اسباب بازیی بیش نبود.
باری به این ترتیب سماجت مامان خانم در طبخ یک وعده بریان خانگی ثمر داد وجای شما خالی یک یکشنبه ای را رفتیم کنار دریاچه ای ومنقلی علم کردیم و بریان ذغال پز خوردیم. ناگفته نماند که در این شکم چرانی پرماجرا خانم مسافر و همسفرشان هم مشارکت کردند و البته خانم مسافر هم قالب مسی بریانش که بریانی ها به کار می برند را رو کرد . به این می گویند یک بچه خیابان فروغی اصیل!
نیتجه اخلاقی این قصه این است که اکنون بنده بریان پختن آموخته ام و نکته غم انگیز آن اینکه متاسفانه شش برای شش و دنبه کنار بریان پیدا نکردیم ولی در عوض نکته کنکوری این ماجرا این است که احتمالا تا شعاع ده دوازده کیلومتری ( از آن فراتر منطقه ریچموند هیل است که می دانم کباب خورحرفه ای زیاد دارد!) من تنها ایرانی هستم که توی خانه اش چرخ گوشت دارد!

Wednesday, September 14th, 2005

این دوست عزیزم علیرضا باذل یک چیز بامزه نوشته در گزارشش از جشنواره فیلم تورنتو برای شرق . نوشته:” اين جلسه پرسش و پاسخ به رغم اين كه هم بنى اعتماد و هم معتمد آريا به انگليسى تسلط داشتند، به زبان فارسى برگزار شد؛ چرا كه اين دو هنرمند تمايل داشتند ايرانيان حاضر در سالن را مخاطب خود قرار دهند.”
علیرضا جان! دوست عزیزم. ایرانیان تورنتو انگلیسی بلدند واگر ارتباط با مخاطب خارجی جشنواره را مقدم بر هرچیز دیگری بدانیم ( ازجمله عرق میهن پرستی و رعایت حال هموطنان خارج از کشورکه علیرغم مقیم بودن انگلیسی اشان می لنگد و …) بنابراین درستش این است که اگر هنرمندان عزیزمان اینقدر انگلیسی اشان خوب است مستقیما حرف بزنند و رابطه با مخاطب را نزدیک تر کنند. پس این وسط یک چیزی اشتباه است . یا اینکه علیرغم ادعای تو هنرمندان مذکور آنقدر انگلیسی اشان خوب نیست که مستقیما حرف بزنند که ایرادی برآن وارد نیست .ایراد به دلیل مضحکی است که تو برای این امر تراشیده ای . یا اینکه واقعا آنقدر منتقد خارجی در سالن نبوده است و جمعیت ایرانی ها چربیده که ترجیح داده اند بیشتر به فارسی حرف بزنند. یا اینکه اصلا هیچ کدام اینها هم نیست و تو دوست عزیز بدون شناخت از جامعه ایرانی اطرافت خواسته ای که یک چیزی همین جوری برای بازار گرمی نوشته باشی.
علیرضا جان ! وقتی برای جایی می نویسی که هر کلمه اش زیر ذره بین است حواست باشد چی می نویسی .

Tuesday, September 13th, 2005

جذاب ترین نکته کانادا برای مامان دستشویی ها و توالت های تمیز و فراوان در گوشه و کنار شهرو در وجب به وجب جاده ها و بزرگراه ها بود. ناگفته نماند که مامان از تیم هورتونز هم خوشش آمد به خصوص شیرینی هایش.
برای بابا گمان نکنم به جز صندلی های تاشوی پیک نیک قسمت جذاب دیگری بوده باشد.و البته فکرکنم نقطه اوج برای هر کس که به تورنتو می آید همان لنجی باشد که تا زیر آبشار نیاگارا می آورد و می گذارد آبشار سرتاپای مسافران را آبکشی کند.گمانم مامان یکی از این کیسه ها که تنمان کشیدیم و زیر آبشار رفتیم را یادگاری برد.

نکته :آژانس های مسافرتی و سفارت های خارجی در ایران همه اطلاعاتی را که باید و شاید به مسافران نمی دهند. نمی دانم چطور می شود واقعا رفتار آنها را با کسی که پاسپورت ایرانی دارد عوض کرد. به شما نمی گویند که پرواز یک شرکت هواپیمایی را یک شرکت دیگر انجام می دهد یا اینکه شما می توانید برای دریافت ویزا در کشور خودتان اقدام کنید و خود را ویزا را جای دیگر مثلا کانادا وارد گذرنامه کنید. و بیشتر از آن اینکه نمی دانم ما چرا در مقابل کم کاریها و نقصان های آنها صدایمان در نمی آید. اکثر مسافران ایرانی به حقوقشان آگاه نیستند و در صدد شناختنش هم نیستند.وقتی شرکت های هواپیمایی اروپایی هر شب این همه پرواز از تهران دارند معلوم می شود که مسافران ایرانی درصد قابل توجهی از مشتریان آنها را تشکیل می دهند. وقتی این همه ایرانی سفر می کنند آیا وقتش نیست که انجمن یا گروهی تشکیل بشود که برای آموزش و آگاهی این همه مسافر ایرانی در سفرهای خارجی دست به کار بشود؟

غایب

Saturday, September 10th, 2005

کاش می شد مثل حلزون “خانه ات را با خود ببری به هرکجا که هست” . کاش می شد مثل پرنده رفت.آمدن مسافر خوب است رفتنش سخت. اما یک چیز حتمی است: حال آنکه می رود بهتر از آن است که می ماند. فردا شب که به هم می رسند دور هم چمدان را باز می کنند اول طبل و بیل و کلنگ اسباب بازی یسنا را می دهند دستش بعد هم سربقیه اش سه ساعت ادا و اطوار در می آورند و ریسه می روند. من آنجا نیستم!
کاش می شد خانه ات را باخود ببری به هرکجا که هست.

سوژه های نابی که سوخت می شوند

Tuesday, August 30th, 2005

ماجراها و داستان های بسیاری درجامعه مهاجران ایرانی این شهر می گذرد که ندیده ام که هیچ مجله ای به آنها بپردازد. مثل نقالی ساسان قهرمان یا درگیری پیاله فروش ایرانی خیابان چرچ با پلیس . مثل کثیفی و نامرتبی پلازای ایرانیان در خیابان یانگ که کسی درباره اش چیزی نمی گوید. مثل کیفیت غذا و رده بندی رستوران های ایرانی که گویا همه چشمشان را بسته اند و درباره خوبی و بدی این اولین و چشم گیرترین نمایشگاه دایمی فرهنگ ایرانی درمتروپولیتنی چون تورنتو هیچ نمی گویند. مثل مسئله آموزش های جنسی در دبیرستان ها و واکنش والدین ایرانی و… و… و… چقدر سوژه های ناب و خوب هست برای نوشتن گزارش های اجتماعی دراین اجتماع و چقدر جای یک هفته نامه یا روزنامه فارسی زبان که این بار را به دوش بکشد خالی است!

Thursday, August 18th, 2005

اول: مصاحبه مدیرمسئول فصلنامه زنده رود تا سه شنبه آینده روی فایل صوتی برنامه فرهنگی هنری سه شنبه های بی بی سی قابل شنیدن است.
دوم: باید برای آدم مهمان بیاید تا مطمئن شوی که در چه شهر تمیزو مرتب ولی خلوت و بی جذابیتی زندگی می کنی که حتی کشش دو هفته پر کردن وقت توریست فرهنگی را ندارد.

پارکبانی در تهران

Thursday, July 14th, 2005

ماشین را پارک کردیم و راه افتادیم به جستجوی آقای پارکبان. توی باجه اش نبود. از هر طرف نگاه می کردی در افق پیاده روهم پارکبانی دیده نمی شد. از کاسب های آن راسته سراغش را گرفتیم. گفتند پارکبان رفته بستنی بخورد. دنبالش رفتیم تا دو تا کوچه بالاتر به بستنی فروش گفتیم آقا یک پارکبان ندیدی؟ بستنی فروش کسی را ازته مغازه صدا زد. آقای پارکبان بستنی خوران آمد « چیه خانوم ساعت 8 شب هم قبض پارکینگ می خواهی؟» « آخر آن جا نوشته تا 9 شب پارکینگ پولیه» « خوب باشد بیا این هم نیم ساعت بسه دیگه؟» « ولی من کارم بیشتر طول میکشه» . « عیب نداره خواسی بیشتر وایسا همین قبض نیم ساعت بسته» .
آخ اگر پارکبان های آهنی و دیجیتالی پیاده روهای تورنتو هم بستنی می خوردند و تخفیف می دادند!

Thursday, June 30th, 2005

هرچقدر منکرش شوی باز هم هست. فاصله هست . حالا تو هی برای من عکس بفرست و دوربین بزن که من چهاردست و پا رفتنش را روی زمین ببینم. نمی شد خاله جان یک شب زودتر که من بودم چهارچنگولی می رفتی که من هم ببینم نه اینکه مثل لالمونی گرفته ها از این وردنیا قربان صدقه هایم را تایپ کنم برای مامانت که از طرف من برایت بخواند؟
من هرگز هشت ماهگی و نه ماهگی و ده ماهگی و یازده ماهگی و یک سالگی و یک سال و چند ماهگی یسنای کوچک دلبند خاله را نخواهم دید و این هست و راست هم هست و هیچ کاریش هم نمی شود کرد و من نمی دانم به کدام دلیل موجه ای دارم این روزها را ازدست می دهم و همه اش هم تقصیر فاصله است و من به همین زودی سر یک هفته دلم برای خواهرزاده ام تنگ شده و عصبانی ام و مرده شور این فاصله را هم ببرند!

بازگشت

Wednesday, June 22nd, 2005

برگشته ام . هنوز دچار سندرم بازگشت از خانه به خانه ام . هرچند دیگرهیچ نمی دانم خانه کجاست. میزان که شدم مفصل می نویسم. همین قدر می دانم: من برمی گردم!

Saturday, May 28th, 2005

داستان وقت ويزا گرفتن دم در سفارت کانادا را نمي گويم براي اينکه خوش ندارم نان چهارتا دست به دهني که يکي دو ماه از اين راه نان مي خورند آجر شود. فقط يک توصيه بعد از اين واسه ويزاي تابستاني فک و فاميلتان همان هفته دو م سوم فروردين اقدام کنيد.

سفر

Wednesday, April 27th, 2005

شما هم ازآن دسته هستید که وقتی می خواهند بروند سفر انگار می خواهند بمیرند؟ یخچال را تمیز می کنید؟ سبد رخت چرک ها را خالی می کنید؟ شیرو ماست توی یخچال را به در و همسایه می دهید و بقیه را می گذارید توی یخدان یا برعکس یخدان را از گوشت خالی می کنید؟ خانه را دسته گل می کنید وپشت سر می گذارید؟
فاسد شدنی ها به کنارترجیح می دهم یک چیزهایی را نیمه کاره بگذارم و بروم .مثل یک دکمه دوخت نشده . یک تا پیرهن اتو نشده. یک میز تحریر کمی نامرتب. یک کتاب بازمانده و چوب خط خورده. یک وضعیت ناتمام. انگار اینجوری آدم یک جور خرافی باور می کند که برمی گردد.آنوقت آخرین شب قبل از سفر که در رختخواب خودت می خوابی آخ که چه کیفی دارد! کی بود می گفت: “میان رفتن و ماندن همیشه فاصله ایست که…” . پیمودن این فاصله هرچقدر هم که تکرار شده باشد باز عین خود مرگ می ماند . دو سه روز مبهوتی . بعد دوباره متولد می شی. یکی دوبار تجربه جراحی بدون بیهوشی داشته ام. فاصله پیمایی برایم حال آن جراحی ها را دارد. ترسناک و در عین حال رخوت آور. اول قلبت می آید توی دهانت . بعد گرم می شی . بعد خوابت می برد. یکی دو ساعت جای زخمت ذوق ذوق می کند. بعد دوباره تا دفعه بعد. یکی نیست بگوید مرض داری هی چمدان می بندی؟