بایگانی ‘تورنتو’

من یک هفته است که فلج شده ام…

Monday, June 22nd, 2009

یک نفر از خواننده های این وبلاگ سخت عصبانی است و بدش نمی آید عصبانی اتش را سر صاحب این وبلاگ خالی کند.
بیا این هم جوابت
اگر خوشحالت می کند بیا بخوان و کیفور شو !

شکم چرانی دردانفورت و سایر قضایا

Sunday, February 8th, 2009

تا چند ساعت دیگر اینترنت خانه قطع می شود. فردا صبح می رویم توی جاده. چهارشب و پنج روز درراه خواهیم بود. این مسیر 3500 کیلومتری را سریع تر هم می شد رفت اما ترجیح دادیم تخته گاز نرویم.
قبل از اینکه برویم یک چیزهایی را اینجا ثبت کنم که یادم نرود.
– خیابان دانفورت یکی از بهترین خیابان های تورنتو است. همسایه های یونانی تبار و ایتالیایی تبارمان را دوست داشتم.
– حد فاصل ایستگاه چستر تا پیپ یکی از بهترین نقاط تورنتو برای خرید خورد و خوراک است. مشهورترین فروشگاه مواد غذایی اورگانیک ، یک مغازه ماهی فروشی که ساعت 6 عصر همه ماهی هایش را فروخته و دارد پیشخوانش را تمیز می کند، یک مغازه عطاری خیلی بزرگ به نام strictly bulkکه انواع اقسام ادویه جات و حبوبات اورگانیک می فروشد و به جرات می گویم از عطاری آقای سجادفر توی راسته عطارهای بازار اصفهان ها هیچ کم ندارد ، یک چند تا سبزی و میوه فروشی چینی با قیمت های محله چینی ها، یک مغازه تخصصی زیتون و روغن زیتون که مال یک آقای ترک است و خیلی بی سرو صدا پهلوی همسایه های یونانی دارد زیتون خودش را می فروشد. یک پنیر فروشی تخصصی باز هم خیلی کار درست و مغازه آی کیو لیوینگ که جزو بهترین جاهای عرضه وسایل آشپزخانه است. خلاصه سور وسات شکم در این خیابان به راه است. بی خود نیست که دفتر اصلی وبسایت dine.to .که به سفره خانه های تورنتو نمره می دهد در این خیابان است.
اوه ! راستی اگر سه بعد از نصف شب در داون تاون تورنتو هوس کباب ترک( جیروس) کردید مغازه Mezzini همه طول هفته تا دیروقت غذای خوشمزه و ارزان یونانی می دهد. چرب و شکم پرکن و ناقابل.
-سه راه داون لند و اطراف مسجد پاکستانی از قسمت های نادیده گرفته شده این خیابان است. بارها و بارها دیده ام که مجله ها و روزنامه های تورنتو نوشته اند که شور و رونق خیابان دانفورت در داون لند می میرد. همه این مقاله نویس ها خیلی محترمانه خودشان را به آن راه می زنند که نگویند که این چهارراه پاکستانی بیخ گوش محله یونانی را عامل این سوت و کوری می دانند. در واقع مقاله نویس های محترم کاملا پیداست که از اینکه به فاصله یک چهارراه رستوران های خوشگل و شلوغ جایشان را به غذاخوری های با ظاهر کثیف پاکستانی و بقالی های افغانی می دهند دلخورند. اماخوب این حضرات اگر کمی قدم رنجه کنند و پا به داخل این مغازه های این راسته بگذارند چیزهای خوبی پیدا می کنند. نان داغ تازه بربری (که افغان ها بهش می گویند خاصه) جوجه کباب پاکستانی، خرمای اعلای عربستان، و از همه مهم تر ، شنبلیله، بقالی های افغانی این محله همیشه شنبلیله دارند. کجای دیگر تورنتو به این فراوانی شنبلیله پیدا می شود؟
تازه این حضرات نمی دانند که صدقه سر حضور مسجد و نمازگزاران سنی که یازده دوازده شب هم برای نماز می آیند این تکه این خیابان همیشه پر از تاکسی و امنیت است. مقاله نویس های تورنتو استار هنوز باید بروند درس تنوع فرهنگی بخوانند!
– از چهارراه گرین وود یا کاکسول روی دانفورت دو سه ایستگاه به پایین لیتل ایندیا روی خیابان جرارد قرار دارد که بهشت هله هوله هندی و پاکستانی است. غذاخوری لاهور تکه با آنکه شبیه کبابی های جاده سلفچگان – قم است ولی غذایش معرکه و ارزان است.یک بقالی به هم ریخته پاکستانی هم هست به اسم کوه نور که می شود کلی ازش ترشی لیمو و ترشی انبه های خوب خرید. این خیابان طلا فروشی هندی و چای کشمیری و شیرینی های کلکته را هم دارد . همه اینها هم بیخ گوش دانفورت است . تازه یک خورده آن ورتر محله ویتنامی هاست که یکی دو تا غذاخوری خوب و ارزان دارند که آن باشد برای یک دفعه دیگر.
-نشانی های غیر شکمی این خیابان هم بد نیستند ، که فعلا در اینجا نمی گنجند.
این ها اینجا باشند که یادم نرود..

رفتن-I

Monday, January 26th, 2009

فقط پانزده روز دیگر.
غروب دو دوشنبه دیگر اینجا نیستم. در این خانه نیستم. بر می گردم؟

اعتراض مدنی و حومه نشینی

Monday, January 12th, 2009

توجه داشته باشید که دارم فقط بلند بلند فکر می کنم:
گزارش آقای تاج دولتی از راهپیمایی اعتراض به بمباران غزه را خواندم.آمده بود که تعداد ایرانی ها کم بود. مثل همیشه.
حالا چند نکته: راهپیمایی در داون تاون و اعتراض به عملکرد دولت ها و حکومت ها رسم دیرینه ای است. در اروپا همیشه این راهپیمایی ها پرجمعیت تر و پرسرو صداترند. در آمریکا نیویورک و سان فرانسیسکو و شیکاگو و واشنگتن هستند که ممکن است هر از گاهی جمعیت مالامال معترض به خود ببینند. آمریکایی ها حومه نشینند و برای بسیاری از آنها حرکت های مدنی مرتبط با شهرنشینی که رابطه مستقیم با گسیل شدن به مرکز شهر داشته باشد تشویق آمیز نیست مگر آنکه مسابقه فوتبال یا هاکی باشد.اصولا مسئله فاصله نقش تعیین کننده ای در تفاوت رفتار اروپایی ها و آمریکایی ها دارد ( وقتی می گوییم آمریکا منظورمان کانادا هم هست . دست آخرش کانادا هم جزو قاره آمریکاست دیگر)
ایرانی های تورنتو به جرات می توان گفت که جزو متنوع ترین گروه ایرانی ها هستند که در یک شهر گرد هم آمده اند . از طاغوتی و یاقوتی وحزب الهی و هنرمند وچپ و دانشجوی فعال و دانشجوی درس خوان و مومن و بی خدا و پیر و جوان و نسل یک و دو و سه همه هستند.
گروه کثیری از آنها در حومه ( سابرب) تورنتو زندگی می کنند. مرکز شهرنشین ها یا دانشجو اند یا مجرد یا کول یا یوپی.
تظاهرات اعتراض آمیز در مقابل سفارت اسراییل برگزار می شود. این محل جای شیکی است . تلویزیون های ملی و بین المللی زحمت زیادی برای رسیدن به این محل نمی کشند . چند خیابان این ور و آن ورتر دفتر دارند . یوپی ها هم که خودشان از خودشان عکس و تفصیل می گیرند و خودشان را در وبلاگ ها و فتو بلاگ هایشان هوا می کنند که ما هم آنجا بودیم. خوب پس تکلیف معلوم است . حومه نشین ها خواهی نخواهی حذف اند. حومه نشین ها فقط به کار تلویزیون های بومی می خورند وقتی که قتلی اتفاق می افتد یا خانه محل پرورش ماری جوانا کشف می شود یا سریال ” کدبانوان مستاصل ” در آن ساخته می شود.
ایرانی های زیادی در حومه تورنتو و در منطقه ریچموند هیل زندگی می کنند. برای آنها داون تاون بخشی از زندگی روزمره نیست که هیچ ،غریبه هم هست. معلوم نیست چرا باید وقتی می خواهند اعتراض مدنی و حضور بین المللی اشان را به رخ بکشند تا مرکز شهر بیایند؟ اصلا چرا بیایند؟ چرا رسانه ها نباید سراغ آنها بروند؟ بسیاری از ایرانی ها بدشان نمی آید که در امتحان دموکراسی شرکت کنند به شرط آنکه شرایطش مهیا باشد. اگر کسی ابتکار به خرج بدهد و یکی از این راهپیمایی های اعتراض آمیز را در ریچموند هیل ترتیب بدهد آن وقت فکر می کنم که همه امان بهتر می فهیم که دست کم ما در این کامونیتی ایرانی چند مرد حلاجیم؟ چکاره ایم؟ حساسیت هامان واقعا در چه حد است؟ شاید اصلا هیچ کس نیاید. شاید دو گروه مخالف در مقابل هم صف بکشند و یاد بگیرند که رو درروی هم داد بزنند بدون اینکه کتک کاری کنند . سوالم این است که حالا که محیط آماده است چرا ما نباید از این امکان استفاده کنیم؟
همه خاطره من از تظاهرات انقلاب 57 یک باری بود که با مامان به خیابان رفتیم و یک بار دیگر که ما بچه ها را با خود به خیابان نبردند و گفتند خطرناک است . دخترخاله ای که اکنون در ونکوور زندگی می کند آن موقع دختر نوجوانی بود و وقتی که با پدر و مادر ها و بقیه از خیابان برگشت چادرگلی گلی اش ( چادری نبود . چادر را معلوم نیست چرا سر کرده بود) بوی صابون می داد .گویا یک مشارکتی در ساختن ککتل مولوتف کرده بود.
فکر می کنم مادرها و پدرهایی هستند که بدشان نمی آید جزو چیزهایی که به خاطرش مهاجرت کردند یکی هم اینکه به بچه هایشان یاد بدهند شما حق اعتراض دارید. فکر میکنم این پدر ومادرها هم باید این فرصت را داشته باشند که به خاطر زندگی حومه از نمایش اعتراض جا نمانند.
ای کاش یک گروهی بانی می شد و یکی از این راهپیمایی ها را در ریچموند هیل ترتیب می داد. کامونیتی ایرانی خیلی چیزها را می توانست این طوری محک بزند .

من اگر دبیر یکی از این روزنامه های محلی بودم چیزی دراین باره می نوشتم…

آب نبات قیچی هالووین

Thursday, October 30th, 2008

اگر مثل من در محله ای زندگی می کنید که پر از بچه است و خیال هم ندارید فردا شب از خانه بیرون بروید و بنابراین باید از سر غروب پشت در خبردار بایستید برای استقبال از ارواح کوچک شبانه که برای ترساندنتان سر می رسند،
یادتان باشد که هله هوله های مناسب تهیه کنید و به بچه های مردم آشغال های چینی ندهید.
این وبسایت هله هوله های مناسب را معرفی کرده است. همه نوعی هم تویش هست. فکر می کنید رتبه اول از کدام است؟ کیت کت!
من هم یکی را بهش اضافه می کنم. اگر این شرکت ترشین که لواشک درست می کند یک همتی کند و یک سری لواشک هایش را برای انگلیسی زبان ها بسته بندی کند آدم می تواند جزو تریک ها به بچه ها بدهد و هله هوله سالمی هم هست. اشکال اینجاست که چون بسته بندی هایش به زبان فارسی است پدر و مادر ها نمی فهمند که محتوی آن چیست. همنیش مانده است که با دیدن الفبای عربی هم پس بیفتند و خیالات تروریستی به کله اشان بزند!
وگرنه لواشک های کانادایی هم چند وقتی است سر و کله اشان پیدا شده است اما اصلا خوشمزگی لواشک های ایرانی را ندارند.

مدار

Saturday, October 18th, 2008

در مصاحبه آقای سلحشور یک کلمه نسبتا تازه دیدم :” غیرتمدار”.
و اصولا این مدار را این روزها زیاد می بینیم که با اسامی زیادی ترکیب می شود و گویا واژگان محبوب قشر خاصی را هم هست. شریعت مدار. غیرت مدار.
انسان مدار. ولایت مدار.
مدار. مدار. مدار.
یادت باشد . آدم باید همیشه در مدار چیز دیگری باشد. مواظب باش از مدار خارج نشوی !

بازخوانی پاییز

Thursday, September 25th, 2008

این چند خط زیر را سه سال پیش نوشتم وقتی که هنوز خاطره پاییزهای ایرانی ترو تازه بود. وقتی سردماغ تر بودم و خوش خیال تر. وقتی هنوز قرار بود کمر غول را بشکنم. وقتی هنوز کمرم نشکسته بود.
بازخوانی اش شاید بد نباشد.

Saturday, September 24th, 2005

پاییز مثل روز اول قاعدگی می ماند. صبور. سنگین. منگ . از درون گرم. از بیرون سرد.انگار که وعده بدهد اگر قوز کنی بغلت می کنم که گرم بشی آن وقت یک چیز خوب نشانت می دهم. رنگهایم را! درس و مشقهایی که هنوزسخت و مشقت بار نشده اند. وعده انتلک بازی هایی که با رونق پاییزی گالریها و سینما ها و کافه ها در پیش اند . یک عالمه غروب های زود هنگامی که نوید کلی غم انگیزبازی روشنفکر نمایانه می دهند. بعدش می توانی به یارعلی سفارش یک قهوه بدهی و برای خودت زمزمه کنی که ” ما همچنان دوره می کنیم شب را و روزرا و هنوز را” بعدش کلی خوشت می شود که عجب آدم محترمی هستی که روح فرهیخته پاییز را دریافته ای! احتمالا چاشنی این فرهیختگی خیز گرفتن برای یک ماجرای عاشقانه پاییزی است درست همانجور که نارنج نوشته.
سه سالی هست که پاییزم کوتاه است و سرخ. پاییز سرخ تورنتو خیلی با پاییز زرد و قهوه ای زاینده رود و مهرماه رمق بریده تهران فرق دارد. تا به حال هیچ ازش جز منگی شروع ترم نفهمیده ام. و پاییز تورنتو همه سرخی است و مبهوتی و این آفتاب مورب مورب که می خواهی آخرین جرعه هایش را برای زمستان ذخیره کنی. پاییز است و ذوق دوباره مثل آدم های فیلم های ایتالیایی لباس پوشیدن. ذوق چکمه و دستکش و ژاکت فلفل نمکی و آستین هایی که هی میکشی که روی انگشتهایت را بپوشانند و آخرفصل مثل روده دراز شده اند. پاییز است و یک فصل به رفتن نزدیک تر شدن و شاید همه رازگونگی اش از همین باشد. از جدال رنگین رفتن و ماندن. واسه خودت را نیشتر زدن و اشک خودت را درآوردن خوب است.اما خوب متاسفانه آدم یک جایی بزرگ می شود و دیگر از این ژست ها هم خوشش نمی آید. باید از این فصل گذرکرد.

حافظه و سکوت

Wednesday, September 17th, 2008

یک مرد بزرگی هست که هنوز از زندان نیامده راهی دادگاه دیگری است. این آدم ها تحسین برانگیزند. دوست دارم به احترامشان برخیزم و از این که هستند و خستگی ناپذیرند و ایستاده اند بر سر اعتقادشان احساس خوبی بکنم.
با این ظاهر ناصلاحی که این وبلاگ های ما دارد همان بهتر که نام نبریم. لینک ندهیم. اما معنایش این نیست که یادمان می رود . که حواسمان نیست. که نمی بینمشان. که نگرانشان نیستیم. در کنج خانه هایمان . در گپ های اندرونی امان نامشان را بر زبان
می آوریم.
ما حافظه داریم. هرچند سکوت کنیم.

خبرشهادت

Thursday, September 11th, 2008

کسی می تواند توضیح بدهد ” آزاده سیاسی ” یعنی چه؟
دنبال چیزی در وبسایت بنیاد شهید میگشتم به این عبارت برخوردم. یک ارتباطی دارد به زندانیان سیاسی قبل از انقلاب. ولی کاملا روشن نیست .

چیزی که دنبالش می گشتم و طبیعی است که نمی شود روی اینترنت پیداش کرد این بود که می خواستم بدانم ایا بنیاد شهید در دوران جنگ دستورالعمل مکتوبی برای رساندن خبر شهادت رزمنده ها به خانواده هایشان داشته است؟ حتما داشته است. می خواهم آن دستور العمل را بخوانم. کلا می خواهم بدانم این کار را چطور انجام می داده اند؟ کسی را می فرستاده اند ؟ تلفن می کرده اند؟
نامه می داده اند؟

شرمندگی دارد که بعضی از ماها که از نسل جنگیم این چیزها را نمی دانیم.

Saturday, July 12th, 2008

از همه کسانی که به آگهی پست قبلی پاسخ دادند سپاسگزارم. به زودی چند تایش را امتحان می کنم تا ببینم کدام راه به نتیجه می رسد. به آنهایی که خواسته بودند از نتیجه باخبر شوند هم خبر می دهم .
نکته جالبش این بود که متوجه شدم کم نیستند کسانی که مشکل شبیه به من دارند. و دست آخر هم اکثرا مجبورند دست به دامن دوست و آشنا بشوند.

یادش به خیر پارسی بوکز را ! طرحی بود که یک دهه زود به دنیا آمده بود.وگرنه امروز حتما نتیجه می داد.

Tuesday, May 6th, 2008

کوندرا در ” سبکی تحمل ناپذیروجود” یا همان بارهستی در اوصاف بهار پراگ درباره دختران مینی ژوپ پوش چک که دربرابر تانکهای روسی لنگ نمایی می کردند و از این راه سربازان تانک سوار را مورد استهزا قرار می داده اند نوشته است. در فیلم های مستند خبری مربوط به بهار پراگ هم می توان این تصویرها را دید. بهار 68 است . چهار سال است که مینی ژوپ به دنیا آمده است. دختران چک آن را وسیله می کنند برای نمایش اعتراض به اشغال پراگ .
درست معلوم نیست که افتخار خلق مینی ژوپ را به کدام یک از این دو باید داد؟ مری کوانت انگلیسی یا آندره کورژ فرانسوی. هر چه بود هر دو آنها آب و هوای دهه پیش رو را خوب پیش بینی کرده بودند. از مرگ کریستین دیور هفت هشت سالی گذشته بود. طراحان جوان رو به آینده داشتند. از دامن های محافظه کارانه زن بورژوا که فقط اندکی از کاسه زانو را نمایش می داد فاصله گرفتند و مینی ژوپ متولد شد.
رادیو زمانه برای چهلمین سالگرد می 68 مجموعه مقالاتی راتدارک دیده است . کسی هم باید به تاثیر می 68 بر جهان مد چیزی بنویسد. آقای نیکفردر نگاه نو نوشته است که هیپی گری آمریکایی هم میراث دار می 68 است. این رانمی دانستم ولی می دانستم که مد هیپی از شورش های دهه شصت جوانان اروپا بی نصیب نیست.
خواستم چیزی بنویسم . در وب به این گزارش کوتاه برخوردم که اشاراتی به تاثیر می 68 در جهان مد کرده است.
نسخه فرانسه زبان
نسخه انگلیسی زبان
برای آنها که نمی توانند ببیند قسمت هایی از فیلم که مستند هم هست و از تصاویر مستند آرشیوی برداشته شده است ممکن است جالب باشد. تصاویر آرشیوی مربوط به احتمالا خیابان های پاریس دهه شصت است. زنان مینی ژوپ پوش در خیابان قدم می زنند. مرد میانسالی سوار بر موتوری کوچک برشان فریاد می زند” شرم بر شما!!خودتان را بپوشایند.”
(لحن و کلمات آشنا ست . مگر نه؟)

اکنون در سالگرد چهل سالگی می 68 و در نزدیکی چهل سالگی “شورت داغ” بار دیگر مینی ژوپ و شورت داغ به صحنه بازگشته اند. این بار اما از طراحان پیشرو خبری نیست. طراحان این روزها خاطره های شورشیان آن سالها را زنده می کنند و بعد دهها منتقد مجله و متخصص فشن و هزاران پاپاراتزی مصرف کنندگان این لباس ها در اینترنت و تلویزیون و صفحه موبایل هایشان رد می گیرند و به خود حق می دهند که قضاوت کنند چه کسی حق دارد شورت و مینی بپوشد چه کسی غلط کرده است که پوشیده است پس ما اینجا چکاره ایم.
آنها تصمیم می گیرند و قضاوت می کنند که شما اگر پاهای کوتاه و کپلی دارید بی خود می کنید هوس شورت داغ کنید و شما اگر وقت و پولتان را به اندازه کافی صرف رفتن به جیم و گرفتن آموزشگر خصوصی و دویدن روی تریل نکرده اید فقط مینی ژوپ های ما خوش هیکل ها را تماشا کنید و در دل آه بکشید.شما اگر پاریس هیلتون باشید ما به شما اجازه میدهیم مینی بپوشید چون بالخره حالا حالا ها برایمان سرگرم کنند ه است اما اگر کوینت پالترو هستید و مادر دو تا بچه غلط می کنید مینی می پوشید. ما در وبسایت روزنامه امان ( در این جا گلوب اند میل) بر علیه شما یک سامانه نظرسنجی عمومی راه می اندازیم و مینی پوشیدن شمارا به شدت محکوم می کنیم.
طفلک کورژ و مری کوانت که میراثشان که در روزگار خودش سند طغیان بود امروز خرقه تزویر این جماعت وقیح شده است.

یک کلاس و هزار سر سودا

Thursday, June 7th, 2007

من هم به همان دوره ای می روم که نیک آهنگ کوثر و فریبا صحرایی و چندین و چند ایرانی دیگر می روند. جمعیت ایرانی ها در این کلاس از همه بیشتر است .بعد برزیلی ها هستند . بعد هندی ها . پاکستانی ها آفریقایی ها.همزبان های افغانی و هیچ کس از اروپا یا روسیه یا خاور دور.اوه و البته کلمبیایی ها و دیگر لاتینوهای عزیز.
بامزه است که کسی از اروپای شرقی یا چین در میان ما نیست با وجود اینکه آنها هم روزنامه نگار بیکار شده یا تبیعدی کم ندارند.
.دوست داشتنی ترین بچه های کلاس برزیلی ها هستند. پاکستانی ها خوب و باهوشند. هندی ها لج آدم را در می آورند از بس که انگلیسی را بهتر از کانادایی ها می نویسند و البته عجیبند با اخلاق های عجیب تر. تنها آرژانتینی کلاس انگلیسی را با لهجه اسپانیایی حرف می زند و بورخس را نمی شناسد و بچه ناف بوئنوس آیرس است. پدرو از پرو استریوتایپ چپ آمریکای لاتین است و تفاوت مواضع گابو و یوسا برایش چندان روشن نیست و به نظرش هر دو آنها چپند!
کلمبیایی های کلاس همه رقمی هستند. یک روشنفکر از ترس جان گریخته عاشق پیشه و بسیار دوست داشتنی. و دو تای دیگر سرخپوستانی با نام های به شدت انگلیسی که فاشیون آمریکای شمالی را خیلی خوب تمرین می کنند.
بهترین شاگردان کلاس دخترها هستند.گبی با آن قیافه کاملا بلوند و قد کوتاه هیچ شباهت ظاهری به تصور عمومی از یک برزیلی ندارد.خودش می گوید قیافه اش میراث یکی ازاجدادش است که پنج نسل پیش از لهستان به برزیل رفته است در عوض الساندرا همانی است که از یک دختر برزیلی در خیال دارید.و دست آخر اینکه برزیل گویا همه آن چیزهایی هست و نیست که ما فکر می کنیم
درس های این ترم در مجموع دلنشین تر از ترم قبل اند. شاید فرازهایی از آن را بعدا این جا آوردم.
ژورنالیسم کانادایی شاید به لحاظ محتوا چیز دندان گیری نباشد ولی به لحاظ ساختار بندی و وضع قوانین ترکیبی از قوانین انگلیسی و آمریکایی به اضافه تسامح کانادایی است. در واقع بیش از هر چیز می شود گفت تنبل است واین چیزی است که خودشان هم به آن معترفند.
تنوع فرهنگی کلاس به خصوص که بسیاری در این جمع خودشان را صاحب نظر علوم کونین می دانند باعث می شود که گاه وقت کلاس بدجوری تلف شود و به بیراهه برود.رو این حساب اعصاب خوردیش زیاد است ولی می شود هم گاه بی خیال هم شد و کنار ایستاد و تماشا کرد.
دست آخر اینکه توی این مدت سه چهار ماه گذشته در این کلاس ها چی یاد گرفتم؟ اینکه اصل و اساس ژورنالیسم همه جای دنیا یکسان است. تفاوت در جبر جغرافیایی است که باعث می شود کارنامه بعضی از ما تکه پاره و مثله و پرفراز و نشیب شود و دیگری مسیر رشد طبیعی اش را طی کند بی آنکه توفان ها دم به دقیقه زمین گیرش کنند.
جبر جغرافیایی عزیز جان. جبر جغرافیایی را داشته باش! .

زیرگنبد کبود

Thursday, February 2nd, 2006

یک لحظه شورای امنیت و غنی سازی و بمب اتمی را یک گوشه نگه دارید. حتی می خواهم بگویم یک لحظه صدای گریان رویا طلوعی را که چند روز است در گوشتان پیچیده بگویید دقیقه ای آرام بگیرد تا بگویم.
نوروز امسال قرار است در هاربرفرانت سنتر تورنتو لب دریاچه انتاریو جشنواره ایرانی“زیر گنبد کبود” برگزار شود. جشنواره فرهنگ و هنر ایرانی. رقص و آواز و نمایشگاه نقاشی و فیلم و نقالی و چایخانه . آره . درست وسط همین هلنگ و ولنگ . در میانه همین غوغا. همین حالا . و مگر دیگر کی؟ اگر نه الان پس کی؟
به وبسایت جشنواره حوالتتان می دهم و به ستون خودم جمعه ها در شهروند. اگر در تورنتو هستید هفته آینده جمعه ده فوریه به تالار کتابخانه عمومی نورت یورک سنتر بیایید و با برو بچه های برگزار کننده آشنا شوید. اگر توان مالی دارید جشنواره را حمایت کنید. پشتیبان (اسپانسر) شوید یا کمک مالی کنید. جای دوری نمی رود. هدایای مالی را می توانید برای معافیت مالیاتی هم استفاده کنید .

من هستم. ملالی نیست جز دوری شما. گمانم دیگر دارم زبان این ماهی هایی که شش ماه سال زیر یخ های دریاچه زندگی می کنند را یاد می گیرم. رادیو گوش می دهم. تعداد دفعاتی که رسانه های فرنگی نام ایران را تکرار می کنند می شمارم. کتاب می خوانم. هرچه آنها بیشتر تکرار می کنند من بیشتر سعی می کنم با تئوری فرانسوی کشتی بگیرم. کار نمی کنم. آشپزی نمی کنم. غر زیاد می زنم. دلم برای دست پخت مامانم تنگ شده است. یک ننری شده ام که نگو. چنان به خودم گرفتارم که وقتی برای کار حسابی باقی نگذاشته ام. ننر ها بهتر است ننویسند.

یک گزارش غیررسمی از حواشی یک جلسه رسمی

Tuesday, January 10th, 2006

یکشنبه ای که گذشت گروهی از ایرانیان تورنتو با نمایندگان چهار حزب اصلی فعال در صحنه سیاست کانادا دیدار کردند. همین جا بغل گوش ما در اتاق شورای شهر شهرداری نورت یورک. من از اول جلسه نبودم و به سه ربع آخرش رسیدم در نیتجه نمی توانم دقیقا بگویم آنجا چه گذشت .احتمالا خبر مفصلش را در شهروند خواهید خواند . برای من این جور وقتها حواشی معمولا جذاب تراز متن اصلی اند.
جمعیتی که آمده بود حرفهای محافظه کارها و لیبرال ها و نو دموکرات ها و سبزها را بشنود واقعا قابل توجه بود. گمانم دست کم سیصد نفری بودند. علی داد مافی نظام رییس جلسه بود که انصافا هم شیک و مقبول اداره کرد.(خدا می داند این کامونیتی ایرانی تورنتو چند تا شومن بلفطره دارد!).
مردم صف بسته بودند و به نوبت سوال می کردند و کاندیداهای هر حزب در وقت تعیین شده پاسخ می داد. نماینده لیبرال ها غایب بود و تنها نیم ساعت آخر جلسه سر رسید. به بسیاری از کسانی که در صف ایستاده بودند نوبت پرسش نرسید و همین موجب رنجش پرسشگری شد که خواسته بود راجع به دیپلماسی کانادا در صورت پیروزی هر حزب و اینکه آیا آنها در صورت پیروزی از حمله آمریکا به ایران حمایت می کنند یا نه بپرسد و نیز به اینکه چرا نماینده لیبرالها دیر آمده . به نظر این پرسشگر که گمانم خودش به زودی در شهروند در این باره گزارش مفصلی بنویسد مسئله سیاست خارجی کانادا از سوالات مربوط به ویزای مهاجرت و اینکه ویزای اسپانسرشیپ پدرو مادرها با تاخیر حاضر می شود مهم تر است . اینها چیزهایی بود که وقتی از جلسه بیرونش آوردند با فریاد و دلخوری بر زبان می آورد. من توی سالن نبودم وقتی که صدای اعتراض او بلند شده بود ولی به نقل از فرنگوپولیس گویا فریاد های ننگ بر تو نثار مجری برنامه کرده بوده است. ایشان به ریاست جلسه هم معترض بود و معتقد بود که ایشان معلوم نیست چکاره است که رییس تشریفاتی جلسه ( منوچهر میثاقی رییس انجمن ایرانیان ) شده است و اینها باید بدانند که ایرانیها همه مهندس و دکترو بیزنس من نیستند و راننده تاکسی ها و پیتزا دلیوری ها هم جزو این کامونیتی هستند .
کاندیداهای احزاب هر کدام بیشترین انرژی را صرف این کرد که جمعیت را قانع کند برنامه های بهتری برای حمایت از مهاجران دارد. نماینده حزب محافظه کار که نمایش حضورشان از بقیه بهتر بود انگشت گذاشته بود روی مسئله پزشکان مهاجر که به سادگی جذب سیستم پزشکی نمی شوند و قول هایی می داد که به این مسئله توجه جدی خواهند کرد و راهکارهایی برایش دارند. نماینده ان دی پی که نمی توانست در فرصت های چند دقیقه ای حرفهایش را جمع و جور کند و آشکارا هیجان زده بود خانم سیاهپوستی بود که روی مسئله حضور اقلیت ها و سیاه پوست ها در حزب خودش تاکید کرد و اینکه نو دموکرات آغوش بازی برای پذیرش تازه کانادایی ها در حزب خودش دارد. لباس سبزسیدی خانمی که از طرف حزب سبزها حرف می زد بد جوری توی ذوق می زد . یک نفر باید به این خانم مشاوره می داد که ایرانیها به این جور نمایش های کلیشه ای حساسیت تاریخی دارند ( مثل حساسیتی که نسبت به خانواده رنگ های سبز خاکی معروف به پاسداری وجود دارد).
محافظه کارها با آن قد های درازشان و نیز سبزها اولین گروه هایی بودند که بعد از پایان جلسه محل را به سرعت ترک کردند. نماینده لیبرالها که گویا دوستان ایرانی زیاد داشت تا یک ساعتی بعد از پایان جلسه مانده بود و با اهالی گپ می زد.
نکته اخلاقی : ایرانی ها به هرچه بی خیال باشند به سیاست بی خیال نیستند!
نکته کنکوری مهم : بهمن کلباسی غایب بود!

بار دیگر به یاد سپردن

Sunday, January 1st, 2006

از آخرین باری که سعی کردم شعری یا جمله قصاری را به حافظه بسپارم آنقدر گذشته که دیگر یادم نمی آید هرگز چنین تلاشی کرده باشم. آخرین بار گویا وقتی بود که سعی داشتم دلکش و مرضیه از بر کنم.
گمانم باید باز از سر بگیرم. حفظ کردن را . دست کم تلاش برای به یاد سپردن را . این باغ بی برگی های سپید پوش مه گرفته خاکستری تورنتو برای رفتن و داد زدن یک تصنیف نو فراگرفته جان می دهد و بس.
مثلا این یکی چطور است؟

باکسینگ دی خود را چگونه گذراندید؟

Tuesday, December 27th, 2005

این یک سوال اساسی از کسانی است که تعطیلات کریسمس را در شهر مانده اند و شما حتی می توانید بر اساس پاسخ این سوال تصمیم بگیرید که با چه جور آدمی سرو کار دارید!
البته این ادعای شوخ ناکی است اما به تجربه این سه ساله که در این بلاد بوده ام کلاهی گشادتر از باکسینگ دی در فرهنگ مصرفی این دیار ندیده ام هرچند که خودم هم گاه از آن استفاده کرده ام. اولا که باکسینگ دی عملا از حد یک روز فراتر رفته و سربه هفته باز کرده است. بسیاری از فروشگاه های بزرگ رسما آن را باکسینگ ویک می نامند و در تمام طول هفته تا شروع سال نو سعی میکنند جنس های مغازه اشان را با این عنوان آب کنند. اما چیزی که گویا بسیاری نادیده می گیرند این است که این ماجرای باکسینگ عملا تا نیمه های فوریه ادامه دارد و از حالا تا اواخر ماه فوریه که فروشگاه ها آماده فصل بهار می شوند قمیت ها هر هفته پایین تر می رود تا چهاردهم فوریه که به مناسبت روز والنتاین فروشگاه ها همه زورشان را می زنند که خریداران را که هنوز بدهی های شب عیدشان را نپرداخته اند به مراکز خرید بکشانند.
به تجربه این یکی دو سال دریافتم که اگر در این روزهای باکسینگ در شهر هستید بهترین محل برای وقت گذرانی کتابفروشی معظم ایندیگو چاپترز و جستجوبرای یافتن چیزهایی است که امکان ندارد تا پنجاه درصد تخفیف شاملشان نشود سراغشان بروید از جمله نسخه مصور ” رمز داوینچی ” یا مجموعه آثار کلاسیک ادبیات جهان با چاپ نفیس یا یک سررسید یا تقویم نفیس مشتی ( به فتح م ، صفت از این رساتر پیدا نکردم) سال در پیش رو و یکی دو جلد از مجموعه داستانهای تن تن و میلو( ترجیحا به زبان فرانسه) .

یکی از نمونه هایی که دیروز یافتم کتابی است که این یکی دو ماه اخیر در آمریکا و کانادا بسیار گل کرده است به خصوص کانادایی ها برایش بسیار ذوق زده اند چون مولف کتاب یک سرآشپز مشهور چینی –کانادایی مقیم ونکور است . آنچه توجه مرا در مرحله اول به این کتاب جلب کرد شیوه خاص صحافی آن و طراحی جلدش است. کتاب در واقع از دو جلد تشکیل شده که با عطفی ظریف و درواقع به وسیله یک روکش بسیار نفیس یکسره پشت جلد اول و روی جلد دوم را به یکدیگر متصل کرده است. در نیتجه کتاب را می شود مثل سایر کتابها در کتابخانه قرار دارد انگار که دو جلد کتاب یک اندازه و یک شکل در کنار هم قرار گرفته اند یا آنکه مثل یک قطعه موزاییک دو لته ای روی سطح میز یا روی دیوار قرار داد و یک تابلوی نقاشی به دست آورد. تا اینجای کار به نظر می آید با یکی از آن کتابهای آشپزی قرتی بازی طرفیم. راستش همین طور است منتها این بار قرتی بازی از نوع عالی.
سوسور از جمله آشپزان نسل جدید است که سفره خانه های مدرن امروزی را نه تنها یک رستوران یا سفره خانه که نمایشگاه آثار هنری می دانند و ظرف غذایی که پیش روی مشتری می گذارند ترکیبی از مزه و چیدمان هنری است. سوسور یکی از سردمداران این سبک است و راستش اینکه آیا خوشمزگی خوراکش به پای فریبندگی ظرفش می رسد یا خیر هنوز نمی دانم. کاش یک ایرانی خوش سلیقه خوش خوراک آزموده دراین باره نظر بدهد.
آنچه درباره این کتاب اصل است این است که کتاب بیش از آنکه دستور آشپزی باشد مجموعه ای از عکس های نفیس ظرف های آفریده دست نقاش – آشیز است به اضافه گفتارمفصلی درباره زندگی او در آشپزخانه و سیر تحول او . در این باره شاید بعدا بیشتر بنویسم.
این کتاب شصت دلاری در باکسینگ دی ایندیگو سی درصد تخفیف دارد و البته از کارت تخفیف ده درصدی مخصوص اعضا در این مورد نمی توان استفاده کرد .( مرد رندی را دارید؟!) آمازون هم کتاب را روی وب با تخفیف قابل توجهی در این روزها عرضه می کند. و البته کسی اگر خیلی مشتاق باشد و حوصله کند احتمالامی تواند کتاب را با نصف قیمت و کاملا نو و دست نخورده در کتابفروشی های دست دوم هم پیدا کند.و البته اگر کمی وسواس سبک سنگین کردن قیمت ها را داشته باشید این داستان تا الی ماشالله ادامه دارد. اینجور است که بعضی ها در این جهان اول تمام اوقات فراغتشان را در تمام طول سال دروضعیت باکسینگ دی و شکار حراج ها و شکست قیمت ها به سر می برند !
و اما نصیب من از باکسینگ دی؟ یک تقویم رومیزی سال 2006 با موضوع ” کفش” شامل 365 عکس از گنجینه موزه کفش باتای تورنتو که در واقع یک دوره فشرده تاریخ کفش را دربر می گیرد( بله من هم عشق کفشم!) به نیم قیمت پشت جلد به اضافه یک شماره از مجله پابلیک که در جای دیگری درباره اش جداگانه خواهم نوشت. و نیز کتابی با این عنوان :” سلیقه خوب” که البته از کتابفروشی دست دوم روبروی ایندیگو خریدم . از جایی که تمام طول سال از هیاهوی بسیار برای هیچ باکسینگ دی و شرکا در آن خبری نیست.

سینمای خانگی و ستون ثابت و سایر قضایا

Tuesday, December 20th, 2005

داشتن خواننده پرو پا قرص هم بعضی وقتها عجب چیزبامزه ای است!
چشم گل مریم جان! عرض کنم که : اولا خیر امسال هنوز از آن سرماهای آنچنانی خبری نیست . گویا خیال هم ندارد زمستان خیلی سختی باشد. هنوز از منهای 15پایین تر نرفته ایم و برف هم گرچه سی سانتی آمده است اما خوب سی چهل سانت برف که چیزی نیست ( دیدی آخرش از ندید بدیدی برف در آمدم ؟!)
کریسمس هم مثل سالهای دیگر. گویا امسال که وضع کار و اقتصاد خوب بوده مردم بیشتر خرید کرده اند. پریروز تلویزیون آمار می داد که امسال هر کانادایی به طور متوسط 1300 و اندی دلار هدیه کریسمس خریده است که نسبت به سال قبل رشد قابل توجهی داشته است. گمانم از این جمعیت نصف بیشترشان هم آی پاد خریده اند. میشود لطفا یک نفر برای من توضیح بدهد جذابیت پنهان این آی پاد چیست ؟ به جز قیافه اش؟ احتمالا پیر شده ام که دیگر جذابیت اینجورچیزها را در نمی یابم.

و برای هادی نیلی و آنهایی که گاه برایم نامه می دهند و می گویند از زندگی در غرب بگو عرض کنم که در روزنامه خواندم که در این شهر تورنتو یک سبک جدید معاشرت باب شده است که مردم در سالن اجتماعات مجتمع مسکونی اشان ( همان که بهش می گوید پارتی روم یا مولتی پرپوز روم) دور هم جمع می شوند و یک بساط سینمای خانگی و دی وی دی و چس فیل و کوکتل هم جور می کنند و با دوستان دور هم می نشینند و دسته جمعی فیلم تماشا می کنند و در ضمنش می گویند و می خندند. گویا بعد از این قرار است برای جلوگیری از کپی شدن فیلم ها در شبکه های غیرقانونی دی وی دی فیلم های پرطرفدار همزمان با نمایش سینمایی اش عرضه شود . به این ترتیب احتمالا بازار این مدل فیلم تماشا کردن هم با این اوصاف داغ تر می شود چرا که به نظر بسیاری از مردم تماشای باسن خانم جنیفرلوپز بر پرده بزرگ سینما آنقدر جذاب نیست که به خاطرش در سرمای زمستان بکوبی و تاسینمای محل رهسپار شوی و تازه در طول تماشای فیلم های اکثرا کسالت بار نتوانی با بغل دستی ات گپ بزنی. اصولا کسانی که در این مورد باهاشان مصاحبه شده بود معتقد بودند که فیلم دیدن دیگر مثل سابق فریضه بی همتایی نیست که نشود چند سرگرمی دیگر را هم قاتقش کرد و بنابراین سینماهای کوچک در جمع های دوستانه و خانوادگی این امکان را فراهم میکنند. ظاهرا آش آنقدر داغ است که بسیاری از مجتمع سازان در این فکرند که به جای اتاق های بدن سازی مجتمع های مسکونی که معمولا تجهیزات مطلوبی ندارند ، اتاقی مخصوص سینمای خانگی را برای استفاده ساکنان مجتمع در نظر بگیرند که طرفداران بیشتری دارد. به خصوص که در زندگی های لانه زنبوری امروز کمتر کسی در آپارتمان ( به قول اینجایی ها کاندو) کوچکش جایی برای سینمای خانگی دارد.

آهان ! در ضمن . من از این هفته نوشتن یک ستون در هفته نامه شهروند را آغاز کرده ام. این یک کار داوطلبانه است برای پوشش دادن جشنواره ” زیرگنبد کبود” که نوروز امسال قرار است در تورنتو برگزار شود. متاسفانه خداحافظی کردن با ژورنالیسم کار آسانی نیست . بدجوری کرم دارد و دفع این کرم کار هرکسی نیست. دست کم فعلا کار من نیست. بنابراین باز هم مرتکب شدم. بی زحمت نگاهی برش بیاندازید و نظر بدهید. ممنون می شوم.

گزارش رنگ های پاییزی اداره هواشناسی

Saturday, October 8th, 2005

پارسال و پیارسال هم پیوند گزارش رنگ سایت ودرنت ورک رااینجا گذاشتم.( این از آن جمله ها ست که که اگر پدرمن بخواند چپ چپ نگاهم می کند که یعنی چی این جمله که نوشتی؟)این هم گزارش امسال.
سالها پیش وقتی منوچهر شیبانی شاعرو نقاش و فیلمساز زنده بود و تابلوهای آبرنگش را از پاییز تورنتو آورده بود و نشانمان می داد با حیرت به خودمان می گفتیم : حتما منوچهر اغراق کرده مگر می شود پاییز این همه سرخ باشد؟
. من از نقاشی چیززیادی سرم نمی شود اما هنوز در این سه سال هر چه چشم انداخته ام که ببینم نقاشان کانادایی این سرخی را چطور اسیرقاب کرده اند می بینم باز منوچهرشیبانی یک جور دیگری این سرخی را دیده است.شادمانه . پرشعف.بازیگوشانه.
حالا من اینجام و سه سال است که تعطیلات روز شکرگزاری می رویم به تماشای پاییز سرخ انتاریو.بهترین نقطه ماسکوکاست.سرزمین خودمان هم زیبایی فراوان دارد اما به قول پدرم این سرخپوست ها هم قرن ها در چه آرامش و طبیعت مهربانی زندگی می کرده اند ها !..

یک خاطره نویسی اصفهانی به سبک مامان نیلو

Saturday, September 17th, 2005

و البته جالب ترین ماجرای روزهای اقامت مامان و بابا داستان بریان درست کردنمان بود که به دستیاری خانم مسافر که بچه خیابان فروغی اصفهان و بریان خور دبش است محقق شد. بهترین بریانی اصفهان در خیابان فروغی واقع شده است .درضمن اسم این غذا بریان است و محل طبخ و فروشش را بریانی می گویند مثل کبابی . خداوند این خطای بزرگ آقای دریابندری در ضبط نام این غذای اصفهانی را ببخشد! و کمی هم از فیس و افاده آقای زهرایی که بابت ایمانش به کار بی نقص انتشار یک کتاب را یک سده طول می دهد و آخرش هم چنین غلط فاحشی از چشمش دور می ماند کم کند!
القصه مامان جان دستور فرموند که بریان حتما گوشت دنده گوسفند می خواهد. من هم که به عمرم قصابی نرفته ام و تجربه خوبی هم از مزه گوسفندهای نیوزیلندی نداشتم گفتم بی خیال شویم چون این رقم که حتما پیدا شدنی نیست. آخر یک روز با مسافر خانم رهسپار قصابی نوذر شدیم در آن کله شهر. دنده گوسفند خبری نبود. گفتند خودمان چرخش می کنیم برای فروش نداریم. نشانی یک قصابی افغانی دادند. در راه رسیدن به قصابی افغانی گم شدیم . چه گم شدنی که نفهمیدیم چطور از حوالی یورک میلز و الزمیر آن پایین پایین های دنفورت سردرآوردیم. عوضش یک قصابی افغانی دیگر در خیابان دنفورت پیدا کردیم که آن هم نداشت. فردای آن روز مامان جان دامادش را برداشت و رفتند سراغ همین سوپرخوراک خودمان و نیافتنی را یافتند. دردسر بعدی یافتن چرخ گوشت بود. گوشت پخته و از دنده جدا کرده را باید چرخ کرد. بازوالدین محترم که هرگز در عمرشان پرنسیپ های خوراک خوب را زیر پا نگذاشته اند گفتند که الا و بلا باید چرخ گوشت باشد. نه آسیاب برقی و نه گوشت کوب برقی و نه بلندر و نه هیچ اسباب دیگری مناسب کار نیست چون غذا را از ریخت می اندازد. از هرکس که می شناختیم سراغ چرخ گوشت گرفتیم یافت می نشد. به هرجا که بلد بودیم و اعتراف می کنم که جاهای زیادی را بلد نبودیم سرک کشیدیم و دست آخر یک عدد و واقعا تنها یک عدد از آن را در کانادین تایر یافتیم. بعدها شنیدیم که سیرزو بعضی فروشگاه های ایرانی هم دارند. حالا بماند این چرخ گوشت پزرتی با آن دنده حلزونی پلاستیکی چقدر اسباب خنده مامان و بابای محترم شده بود که البته در مقابل چرخ گوشت خانگی آنها اسباب بازیی بیش نبود.
باری به این ترتیب سماجت مامان خانم در طبخ یک وعده بریان خانگی ثمر داد وجای شما خالی یک یکشنبه ای را رفتیم کنار دریاچه ای ومنقلی علم کردیم و بریان ذغال پز خوردیم. ناگفته نماند که در این شکم چرانی پرماجرا خانم مسافر و همسفرشان هم مشارکت کردند و البته خانم مسافر هم قالب مسی بریانش که بریانی ها به کار می برند را رو کرد . به این می گویند یک بچه خیابان فروغی اصیل!
نیتجه اخلاقی این قصه این است که اکنون بنده بریان پختن آموخته ام و نکته غم انگیز آن اینکه متاسفانه شش برای شش و دنبه کنار بریان پیدا نکردیم ولی در عوض نکته کنکوری این ماجرا این است که احتمالا تا شعاع ده دوازده کیلومتری ( از آن فراتر منطقه ریچموند هیل است که می دانم کباب خورحرفه ای زیاد دارد!) من تنها ایرانی هستم که توی خانه اش چرخ گوشت دارد!

سوژه های نابی که سوخت می شوند

Tuesday, August 30th, 2005

ماجراها و داستان های بسیاری درجامعه مهاجران ایرانی این شهر می گذرد که ندیده ام که هیچ مجله ای به آنها بپردازد. مثل نقالی ساسان قهرمان یا درگیری پیاله فروش ایرانی خیابان چرچ با پلیس . مثل کثیفی و نامرتبی پلازای ایرانیان در خیابان یانگ که کسی درباره اش چیزی نمی گوید. مثل کیفیت غذا و رده بندی رستوران های ایرانی که گویا همه چشمشان را بسته اند و درباره خوبی و بدی این اولین و چشم گیرترین نمایشگاه دایمی فرهنگ ایرانی درمتروپولیتنی چون تورنتو هیچ نمی گویند. مثل مسئله آموزش های جنسی در دبیرستان ها و واکنش والدین ایرانی و… و… و… چقدر سوژه های ناب و خوب هست برای نوشتن گزارش های اجتماعی دراین اجتماع و چقدر جای یک هفته نامه یا روزنامه فارسی زبان که این بار را به دوش بکشد خالی است!

Saturday, July 9th, 2005

خواهش میکنم این مطلب را دوستان مادرم که اینجا را می خوانند به گوشش نرسانند.

بعد از سه سال که اینجایم دیروز اولین باری بود که رفت و آمد مداوم پلیس(پلیس و نه پلیس بدون اسلحه مترو) را در واگن های مترو می دیدم و اولین بار بود که می دیدم وقتی پلیس ها وارد واگنی می شوند جمعیت ساکت می شوند و برای داشتن رفتارمعمولشان مجبورند کمی تلاش کنند.انگار انفجار مادرید آنقدرکانادایی ها را متاثر نکرد که انفجارهای لندن.

سلیقه

Thursday, March 24th, 2005

آدم باید خوش سلیقه باشد:
رایج ترین چیزی که مردم در ایران توی ابعاد بزرگ دستشان می گیرند و درخیابان راه می روند چیست؟ سفره یا کیسه پر از نان داغ تازه .
اینجا در این ولایت هر طرف چشم می چرخانی کسی یک بسته بزرگ بیست چهارتایی کاغذ توالت را زیر بغل زده ورهسپار است.

Wednesday, March 16th, 2005

گزارش مامان نیلو از چهارشنبه سوری تورنتو

هاکی بی هاکی

Wednesday, February 16th, 2005

بزرگترين غصه کانادايي‌ها اين روزها اين است که هاکي بي هاکي.ميان بازيگران حرفه‌اي هاکي و فدراسيون برسردستمزدها دعواست و در نتيجه از ان‌اچ‌ال خبري نيست. ان‌اچ‌ال کانادايي ها حکم بوندس ليگا‌ي آلمان‌ها يا ليگ آزادگان(درست گفتم؟) مملکت خودمان را دارد.حالا با توجه به اينکه تنها گرمي‌بخش زمستان‌هاي طولاني ساحل شرقي و باران‌هاي ساحل غربي( براي آن دوستي که از ونکوور براي من حاشيه مي‌زند و شاکي است که کانادا فقط سرماي تورنتو نيست) همين ليگ هاکي است، غيبت بازيها غصه‌بزرگي است به دل کانادايي جماعت عاشق يخ‌سري و کتک کاري روي يخ ( يک بار به يک دوست کانادايي گفتم شما کانادايي هاي خونسرد چرا روي يخ اينقدر کتک کاري مي‌کنيد؟ گفت همه مزه‌اش به همان است!)
اين مسئله آنقدر مهم است که حتي اخبار مربوط به اختلاس صدميليوني دلاري در کبک را تحت تاثير قرار مي‌دهد و در صدر اخبار مي‌نشيند.البته عجيب هم نيست وقتي بدانيم که نيمي از کارمندان شبکه‌هاي تلويزيوني کانادا در غيبت ليگ شغلشان را از دست مي‌دهند. شرکتهاي تبليغاتي چرب‌‌ترين معاملاتشان را مي‌بازند و اين مسئله حتي روي قيمت دلار کانادا تاثير مي‌گذارد.

حمله به دانشجویان در دانشگاه یورک

Monday, February 14th, 2005

حدود یک ماه پیش همزمان با سوگندریاست جمهوری بوش تجمع اعتراضی ده بیست دانشجو در دانشگاه یورک منجر به درگیری با پلیس شد.می خواستم درباره اش گزارش گونه ای بنویسم که فرصتش دست نداد. بهمن کلباسی زحمتش را کشیده و برای قاصدک گزارشی نوشته است.
نمی دانم چرا اینقدر حساسیت های این چنینی در دانشگاه یورک زیاد است. پارسال هم دانشجوی یهودی ضد صهیونیسم رابه صرف دردست داشتن بلندگوی دستی و به بهانه واهی ایجاد سرو صدا گوشمالی سختی دادند و برایش حکم دادند که حتی اگر پایش را در اراضی دانشگاه بگذارد به عنوان متعدی به حریم دیگران دستگیر خواهد شد. آش آن قدر شور بود که وقتی پسرک به دادگاه شکایت برد حکم صادره فورا لغو شد.
اگر بتوانید فیلم این درگیری را ببینید متوجه می شوید که چقدر حلمه پلیس به ده دوازده تا دانشجو بیجا و عجیب بوده است. و البته عکس های دو روز بعد که تالار مربوطه به نشانه اعتراض به حضور پلیس لبریز از دانشجو شد را هم ببینید.
رسانه ها هم پوشش نسبتا کاملی به قضیه دادند. اصولا رسانه های کانادایی هرجا که از پلیس خطایی سربزند بیشتر رغبت نشان می دهند که حاضر باشند و کند و کاو کنند.نمی دانم این را باید به حساب وظیفه رسانه ایشان گذاشت یا رندی ژورنالیستی .یا شاید هم هردو.