بایگانی ‘تورنتو’

Saturday, July 12th, 2008

از همه کسانی که به آگهی پست قبلی پاسخ دادند سپاسگزارم. به زودی چند تایش را امتحان می کنم تا ببینم کدام راه به نتیجه می رسد. به آنهایی که خواسته بودند از نتیجه باخبر شوند هم خبر می دهم .
نکته جالبش این بود که متوجه شدم کم نیستند کسانی که مشکل شبیه به من دارند. و دست آخر هم اکثرا مجبورند دست به دامن دوست و آشنا بشوند.

یادش به خیر پارسی بوکز را ! طرحی بود که یک دهه زود به دنیا آمده بود.وگرنه امروز حتما نتیجه می داد.

Tuesday, May 6th, 2008

کوندرا در ” سبکی تحمل ناپذیروجود” یا همان بارهستی در اوصاف بهار پراگ درباره دختران مینی ژوپ پوش چک که دربرابر تانکهای روسی لنگ نمایی می کردند و از این راه سربازان تانک سوار را مورد استهزا قرار می داده اند نوشته است. در فیلم های مستند خبری مربوط به بهار پراگ هم می توان این تصویرها را دید. بهار 68 است . چهار سال است که مینی ژوپ به دنیا آمده است. دختران چک آن را وسیله می کنند برای نمایش اعتراض به اشغال پراگ .
درست معلوم نیست که افتخار خلق مینی ژوپ را به کدام یک از این دو باید داد؟ مری کوانت انگلیسی یا آندره کورژ فرانسوی. هر چه بود هر دو آنها آب و هوای دهه پیش رو را خوب پیش بینی کرده بودند. از مرگ کریستین دیور هفت هشت سالی گذشته بود. طراحان جوان رو به آینده داشتند. از دامن های محافظه کارانه زن بورژوا که فقط اندکی از کاسه زانو را نمایش می داد فاصله گرفتند و مینی ژوپ متولد شد.
رادیو زمانه برای چهلمین سالگرد می 68 مجموعه مقالاتی راتدارک دیده است . کسی هم باید به تاثیر می 68 بر جهان مد چیزی بنویسد. آقای نیکفردر نگاه نو نوشته است که هیپی گری آمریکایی هم میراث دار می 68 است. این رانمی دانستم ولی می دانستم که مد هیپی از شورش های دهه شصت جوانان اروپا بی نصیب نیست.
خواستم چیزی بنویسم . در وب به این گزارش کوتاه برخوردم که اشاراتی به تاثیر می 68 در جهان مد کرده است.
نسخه فرانسه زبان
نسخه انگلیسی زبان
برای آنها که نمی توانند ببیند قسمت هایی از فیلم که مستند هم هست و از تصاویر مستند آرشیوی برداشته شده است ممکن است جالب باشد. تصاویر آرشیوی مربوط به احتمالا خیابان های پاریس دهه شصت است. زنان مینی ژوپ پوش در خیابان قدم می زنند. مرد میانسالی سوار بر موتوری کوچک برشان فریاد می زند” شرم بر شما!!خودتان را بپوشایند.”
(لحن و کلمات آشنا ست . مگر نه؟)

اکنون در سالگرد چهل سالگی می 68 و در نزدیکی چهل سالگی “شورت داغ” بار دیگر مینی ژوپ و شورت داغ به صحنه بازگشته اند. این بار اما از طراحان پیشرو خبری نیست. طراحان این روزها خاطره های شورشیان آن سالها را زنده می کنند و بعد دهها منتقد مجله و متخصص فشن و هزاران پاپاراتزی مصرف کنندگان این لباس ها در اینترنت و تلویزیون و صفحه موبایل هایشان رد می گیرند و به خود حق می دهند که قضاوت کنند چه کسی حق دارد شورت و مینی بپوشد چه کسی غلط کرده است که پوشیده است پس ما اینجا چکاره ایم.
آنها تصمیم می گیرند و قضاوت می کنند که شما اگر پاهای کوتاه و کپلی دارید بی خود می کنید هوس شورت داغ کنید و شما اگر وقت و پولتان را به اندازه کافی صرف رفتن به جیم و گرفتن آموزشگر خصوصی و دویدن روی تریل نکرده اید فقط مینی ژوپ های ما خوش هیکل ها را تماشا کنید و در دل آه بکشید.شما اگر پاریس هیلتون باشید ما به شما اجازه میدهیم مینی بپوشید چون بالخره حالا حالا ها برایمان سرگرم کنند ه است اما اگر کوینت پالترو هستید و مادر دو تا بچه غلط می کنید مینی می پوشید. ما در وبسایت روزنامه امان ( در این جا گلوب اند میل) بر علیه شما یک سامانه نظرسنجی عمومی راه می اندازیم و مینی پوشیدن شمارا به شدت محکوم می کنیم.
طفلک کورژ و مری کوانت که میراثشان که در روزگار خودش سند طغیان بود امروز خرقه تزویر این جماعت وقیح شده است.

یک کلاس و هزار سر سودا

Thursday, June 7th, 2007

من هم به همان دوره ای می روم که نیک آهنگ کوثر و فریبا صحرایی و چندین و چند ایرانی دیگر می روند. جمعیت ایرانی ها در این کلاس از همه بیشتر است .بعد برزیلی ها هستند . بعد هندی ها . پاکستانی ها آفریقایی ها.همزبان های افغانی و هیچ کس از اروپا یا روسیه یا خاور دور.اوه و البته کلمبیایی ها و دیگر لاتینوهای عزیز.
بامزه است که کسی از اروپای شرقی یا چین در میان ما نیست با وجود اینکه آنها هم روزنامه نگار بیکار شده یا تبیعدی کم ندارند.
.دوست داشتنی ترین بچه های کلاس برزیلی ها هستند. پاکستانی ها خوب و باهوشند. هندی ها لج آدم را در می آورند از بس که انگلیسی را بهتر از کانادایی ها می نویسند و البته عجیبند با اخلاق های عجیب تر. تنها آرژانتینی کلاس انگلیسی را با لهجه اسپانیایی حرف می زند و بورخس را نمی شناسد و بچه ناف بوئنوس آیرس است. پدرو از پرو استریوتایپ چپ آمریکای لاتین است و تفاوت مواضع گابو و یوسا برایش چندان روشن نیست و به نظرش هر دو آنها چپند!
کلمبیایی های کلاس همه رقمی هستند. یک روشنفکر از ترس جان گریخته عاشق پیشه و بسیار دوست داشتنی. و دو تای دیگر سرخپوستانی با نام های به شدت انگلیسی که فاشیون آمریکای شمالی را خیلی خوب تمرین می کنند.
بهترین شاگردان کلاس دخترها هستند.گبی با آن قیافه کاملا بلوند و قد کوتاه هیچ شباهت ظاهری به تصور عمومی از یک برزیلی ندارد.خودش می گوید قیافه اش میراث یکی ازاجدادش است که پنج نسل پیش از لهستان به برزیل رفته است در عوض الساندرا همانی است که از یک دختر برزیلی در خیال دارید.و دست آخر اینکه برزیل گویا همه آن چیزهایی هست و نیست که ما فکر می کنیم
درس های این ترم در مجموع دلنشین تر از ترم قبل اند. شاید فرازهایی از آن را بعدا این جا آوردم.
ژورنالیسم کانادایی شاید به لحاظ محتوا چیز دندان گیری نباشد ولی به لحاظ ساختار بندی و وضع قوانین ترکیبی از قوانین انگلیسی و آمریکایی به اضافه تسامح کانادایی است. در واقع بیش از هر چیز می شود گفت تنبل است واین چیزی است که خودشان هم به آن معترفند.
تنوع فرهنگی کلاس به خصوص که بسیاری در این جمع خودشان را صاحب نظر علوم کونین می دانند باعث می شود که گاه وقت کلاس بدجوری تلف شود و به بیراهه برود.رو این حساب اعصاب خوردیش زیاد است ولی می شود هم گاه بی خیال هم شد و کنار ایستاد و تماشا کرد.
دست آخر اینکه توی این مدت سه چهار ماه گذشته در این کلاس ها چی یاد گرفتم؟ اینکه اصل و اساس ژورنالیسم همه جای دنیا یکسان است. تفاوت در جبر جغرافیایی است که باعث می شود کارنامه بعضی از ما تکه پاره و مثله و پرفراز و نشیب شود و دیگری مسیر رشد طبیعی اش را طی کند بی آنکه توفان ها دم به دقیقه زمین گیرش کنند.
جبر جغرافیایی عزیز جان. جبر جغرافیایی را داشته باش! .

زیرگنبد کبود

Thursday, February 2nd, 2006

یک لحظه شورای امنیت و غنی سازی و بمب اتمی را یک گوشه نگه دارید. حتی می خواهم بگویم یک لحظه صدای گریان رویا طلوعی را که چند روز است در گوشتان پیچیده بگویید دقیقه ای آرام بگیرد تا بگویم.
نوروز امسال قرار است در هاربرفرانت سنتر تورنتو لب دریاچه انتاریو جشنواره ایرانی“زیر گنبد کبود” برگزار شود. جشنواره فرهنگ و هنر ایرانی. رقص و آواز و نمایشگاه نقاشی و فیلم و نقالی و چایخانه . آره . درست وسط همین هلنگ و ولنگ . در میانه همین غوغا. همین حالا . و مگر دیگر کی؟ اگر نه الان پس کی؟
به وبسایت جشنواره حوالتتان می دهم و به ستون خودم جمعه ها در شهروند. اگر در تورنتو هستید هفته آینده جمعه ده فوریه به تالار کتابخانه عمومی نورت یورک سنتر بیایید و با برو بچه های برگزار کننده آشنا شوید. اگر توان مالی دارید جشنواره را حمایت کنید. پشتیبان (اسپانسر) شوید یا کمک مالی کنید. جای دوری نمی رود. هدایای مالی را می توانید برای معافیت مالیاتی هم استفاده کنید .

من هستم. ملالی نیست جز دوری شما. گمانم دیگر دارم زبان این ماهی هایی که شش ماه سال زیر یخ های دریاچه زندگی می کنند را یاد می گیرم. رادیو گوش می دهم. تعداد دفعاتی که رسانه های فرنگی نام ایران را تکرار می کنند می شمارم. کتاب می خوانم. هرچه آنها بیشتر تکرار می کنند من بیشتر سعی می کنم با تئوری فرانسوی کشتی بگیرم. کار نمی کنم. آشپزی نمی کنم. غر زیاد می زنم. دلم برای دست پخت مامانم تنگ شده است. یک ننری شده ام که نگو. چنان به خودم گرفتارم که وقتی برای کار حسابی باقی نگذاشته ام. ننر ها بهتر است ننویسند.

یک گزارش غیررسمی از حواشی یک جلسه رسمی

Tuesday, January 10th, 2006

یکشنبه ای که گذشت گروهی از ایرانیان تورنتو با نمایندگان چهار حزب اصلی فعال در صحنه سیاست کانادا دیدار کردند. همین جا بغل گوش ما در اتاق شورای شهر شهرداری نورت یورک. من از اول جلسه نبودم و به سه ربع آخرش رسیدم در نیتجه نمی توانم دقیقا بگویم آنجا چه گذشت .احتمالا خبر مفصلش را در شهروند خواهید خواند . برای من این جور وقتها حواشی معمولا جذاب تراز متن اصلی اند.
جمعیتی که آمده بود حرفهای محافظه کارها و لیبرال ها و نو دموکرات ها و سبزها را بشنود واقعا قابل توجه بود. گمانم دست کم سیصد نفری بودند. علی داد مافی نظام رییس جلسه بود که انصافا هم شیک و مقبول اداره کرد.(خدا می داند این کامونیتی ایرانی تورنتو چند تا شومن بلفطره دارد!).
مردم صف بسته بودند و به نوبت سوال می کردند و کاندیداهای هر حزب در وقت تعیین شده پاسخ می داد. نماینده لیبرال ها غایب بود و تنها نیم ساعت آخر جلسه سر رسید. به بسیاری از کسانی که در صف ایستاده بودند نوبت پرسش نرسید و همین موجب رنجش پرسشگری شد که خواسته بود راجع به دیپلماسی کانادا در صورت پیروزی هر حزب و اینکه آیا آنها در صورت پیروزی از حمله آمریکا به ایران حمایت می کنند یا نه بپرسد و نیز به اینکه چرا نماینده لیبرالها دیر آمده . به نظر این پرسشگر که گمانم خودش به زودی در شهروند در این باره گزارش مفصلی بنویسد مسئله سیاست خارجی کانادا از سوالات مربوط به ویزای مهاجرت و اینکه ویزای اسپانسرشیپ پدرو مادرها با تاخیر حاضر می شود مهم تر است . اینها چیزهایی بود که وقتی از جلسه بیرونش آوردند با فریاد و دلخوری بر زبان می آورد. من توی سالن نبودم وقتی که صدای اعتراض او بلند شده بود ولی به نقل از فرنگوپولیس گویا فریاد های ننگ بر تو نثار مجری برنامه کرده بوده است. ایشان به ریاست جلسه هم معترض بود و معتقد بود که ایشان معلوم نیست چکاره است که رییس تشریفاتی جلسه ( منوچهر میثاقی رییس انجمن ایرانیان ) شده است و اینها باید بدانند که ایرانیها همه مهندس و دکترو بیزنس من نیستند و راننده تاکسی ها و پیتزا دلیوری ها هم جزو این کامونیتی هستند .
کاندیداهای احزاب هر کدام بیشترین انرژی را صرف این کرد که جمعیت را قانع کند برنامه های بهتری برای حمایت از مهاجران دارد. نماینده حزب محافظه کار که نمایش حضورشان از بقیه بهتر بود انگشت گذاشته بود روی مسئله پزشکان مهاجر که به سادگی جذب سیستم پزشکی نمی شوند و قول هایی می داد که به این مسئله توجه جدی خواهند کرد و راهکارهایی برایش دارند. نماینده ان دی پی که نمی توانست در فرصت های چند دقیقه ای حرفهایش را جمع و جور کند و آشکارا هیجان زده بود خانم سیاهپوستی بود که روی مسئله حضور اقلیت ها و سیاه پوست ها در حزب خودش تاکید کرد و اینکه نو دموکرات آغوش بازی برای پذیرش تازه کانادایی ها در حزب خودش دارد. لباس سبزسیدی خانمی که از طرف حزب سبزها حرف می زد بد جوری توی ذوق می زد . یک نفر باید به این خانم مشاوره می داد که ایرانیها به این جور نمایش های کلیشه ای حساسیت تاریخی دارند ( مثل حساسیتی که نسبت به خانواده رنگ های سبز خاکی معروف به پاسداری وجود دارد).
محافظه کارها با آن قد های درازشان و نیز سبزها اولین گروه هایی بودند که بعد از پایان جلسه محل را به سرعت ترک کردند. نماینده لیبرالها که گویا دوستان ایرانی زیاد داشت تا یک ساعتی بعد از پایان جلسه مانده بود و با اهالی گپ می زد.
نکته اخلاقی : ایرانی ها به هرچه بی خیال باشند به سیاست بی خیال نیستند!
نکته کنکوری مهم : بهمن کلباسی غایب بود!

بار دیگر به یاد سپردن

Sunday, January 1st, 2006

از آخرین باری که سعی کردم شعری یا جمله قصاری را به حافظه بسپارم آنقدر گذشته که دیگر یادم نمی آید هرگز چنین تلاشی کرده باشم. آخرین بار گویا وقتی بود که سعی داشتم دلکش و مرضیه از بر کنم.
گمانم باید باز از سر بگیرم. حفظ کردن را . دست کم تلاش برای به یاد سپردن را . این باغ بی برگی های سپید پوش مه گرفته خاکستری تورنتو برای رفتن و داد زدن یک تصنیف نو فراگرفته جان می دهد و بس.
مثلا این یکی چطور است؟

باکسینگ دی خود را چگونه گذراندید؟

Tuesday, December 27th, 2005

این یک سوال اساسی از کسانی است که تعطیلات کریسمس را در شهر مانده اند و شما حتی می توانید بر اساس پاسخ این سوال تصمیم بگیرید که با چه جور آدمی سرو کار دارید!
البته این ادعای شوخ ناکی است اما به تجربه این سه ساله که در این بلاد بوده ام کلاهی گشادتر از باکسینگ دی در فرهنگ مصرفی این دیار ندیده ام هرچند که خودم هم گاه از آن استفاده کرده ام. اولا که باکسینگ دی عملا از حد یک روز فراتر رفته و سربه هفته باز کرده است. بسیاری از فروشگاه های بزرگ رسما آن را باکسینگ ویک می نامند و در تمام طول هفته تا شروع سال نو سعی میکنند جنس های مغازه اشان را با این عنوان آب کنند. اما چیزی که گویا بسیاری نادیده می گیرند این است که این ماجرای باکسینگ عملا تا نیمه های فوریه ادامه دارد و از حالا تا اواخر ماه فوریه که فروشگاه ها آماده فصل بهار می شوند قمیت ها هر هفته پایین تر می رود تا چهاردهم فوریه که به مناسبت روز والنتاین فروشگاه ها همه زورشان را می زنند که خریداران را که هنوز بدهی های شب عیدشان را نپرداخته اند به مراکز خرید بکشانند.
به تجربه این یکی دو سال دریافتم که اگر در این روزهای باکسینگ در شهر هستید بهترین محل برای وقت گذرانی کتابفروشی معظم ایندیگو چاپترز و جستجوبرای یافتن چیزهایی است که امکان ندارد تا پنجاه درصد تخفیف شاملشان نشود سراغشان بروید از جمله نسخه مصور ” رمز داوینچی ” یا مجموعه آثار کلاسیک ادبیات جهان با چاپ نفیس یا یک سررسید یا تقویم نفیس مشتی ( به فتح م ، صفت از این رساتر پیدا نکردم) سال در پیش رو و یکی دو جلد از مجموعه داستانهای تن تن و میلو( ترجیحا به زبان فرانسه) .

یکی از نمونه هایی که دیروز یافتم کتابی است که این یکی دو ماه اخیر در آمریکا و کانادا بسیار گل کرده است به خصوص کانادایی ها برایش بسیار ذوق زده اند چون مولف کتاب یک سرآشپز مشهور چینی –کانادایی مقیم ونکور است . آنچه توجه مرا در مرحله اول به این کتاب جلب کرد شیوه خاص صحافی آن و طراحی جلدش است. کتاب در واقع از دو جلد تشکیل شده که با عطفی ظریف و درواقع به وسیله یک روکش بسیار نفیس یکسره پشت جلد اول و روی جلد دوم را به یکدیگر متصل کرده است. در نیتجه کتاب را می شود مثل سایر کتابها در کتابخانه قرار دارد انگار که دو جلد کتاب یک اندازه و یک شکل در کنار هم قرار گرفته اند یا آنکه مثل یک قطعه موزاییک دو لته ای روی سطح میز یا روی دیوار قرار داد و یک تابلوی نقاشی به دست آورد. تا اینجای کار به نظر می آید با یکی از آن کتابهای آشپزی قرتی بازی طرفیم. راستش همین طور است منتها این بار قرتی بازی از نوع عالی.
سوسور از جمله آشپزان نسل جدید است که سفره خانه های مدرن امروزی را نه تنها یک رستوران یا سفره خانه که نمایشگاه آثار هنری می دانند و ظرف غذایی که پیش روی مشتری می گذارند ترکیبی از مزه و چیدمان هنری است. سوسور یکی از سردمداران این سبک است و راستش اینکه آیا خوشمزگی خوراکش به پای فریبندگی ظرفش می رسد یا خیر هنوز نمی دانم. کاش یک ایرانی خوش سلیقه خوش خوراک آزموده دراین باره نظر بدهد.
آنچه درباره این کتاب اصل است این است که کتاب بیش از آنکه دستور آشپزی باشد مجموعه ای از عکس های نفیس ظرف های آفریده دست نقاش – آشیز است به اضافه گفتارمفصلی درباره زندگی او در آشپزخانه و سیر تحول او . در این باره شاید بعدا بیشتر بنویسم.
این کتاب شصت دلاری در باکسینگ دی ایندیگو سی درصد تخفیف دارد و البته از کارت تخفیف ده درصدی مخصوص اعضا در این مورد نمی توان استفاده کرد .( مرد رندی را دارید؟!) آمازون هم کتاب را روی وب با تخفیف قابل توجهی در این روزها عرضه می کند. و البته کسی اگر خیلی مشتاق باشد و حوصله کند احتمالامی تواند کتاب را با نصف قیمت و کاملا نو و دست نخورده در کتابفروشی های دست دوم هم پیدا کند.و البته اگر کمی وسواس سبک سنگین کردن قیمت ها را داشته باشید این داستان تا الی ماشالله ادامه دارد. اینجور است که بعضی ها در این جهان اول تمام اوقات فراغتشان را در تمام طول سال دروضعیت باکسینگ دی و شکار حراج ها و شکست قیمت ها به سر می برند !
و اما نصیب من از باکسینگ دی؟ یک تقویم رومیزی سال 2006 با موضوع ” کفش” شامل 365 عکس از گنجینه موزه کفش باتای تورنتو که در واقع یک دوره فشرده تاریخ کفش را دربر می گیرد( بله من هم عشق کفشم!) به نیم قیمت پشت جلد به اضافه یک شماره از مجله پابلیک که در جای دیگری درباره اش جداگانه خواهم نوشت. و نیز کتابی با این عنوان :” سلیقه خوب” که البته از کتابفروشی دست دوم روبروی ایندیگو خریدم . از جایی که تمام طول سال از هیاهوی بسیار برای هیچ باکسینگ دی و شرکا در آن خبری نیست.

سینمای خانگی و ستون ثابت و سایر قضایا

Tuesday, December 20th, 2005

داشتن خواننده پرو پا قرص هم بعضی وقتها عجب چیزبامزه ای است!
چشم گل مریم جان! عرض کنم که : اولا خیر امسال هنوز از آن سرماهای آنچنانی خبری نیست . گویا خیال هم ندارد زمستان خیلی سختی باشد. هنوز از منهای 15پایین تر نرفته ایم و برف هم گرچه سی سانتی آمده است اما خوب سی چهل سانت برف که چیزی نیست ( دیدی آخرش از ندید بدیدی برف در آمدم ؟!)
کریسمس هم مثل سالهای دیگر. گویا امسال که وضع کار و اقتصاد خوب بوده مردم بیشتر خرید کرده اند. پریروز تلویزیون آمار می داد که امسال هر کانادایی به طور متوسط 1300 و اندی دلار هدیه کریسمس خریده است که نسبت به سال قبل رشد قابل توجهی داشته است. گمانم از این جمعیت نصف بیشترشان هم آی پاد خریده اند. میشود لطفا یک نفر برای من توضیح بدهد جذابیت پنهان این آی پاد چیست ؟ به جز قیافه اش؟ احتمالا پیر شده ام که دیگر جذابیت اینجورچیزها را در نمی یابم.

و برای هادی نیلی و آنهایی که گاه برایم نامه می دهند و می گویند از زندگی در غرب بگو عرض کنم که در روزنامه خواندم که در این شهر تورنتو یک سبک جدید معاشرت باب شده است که مردم در سالن اجتماعات مجتمع مسکونی اشان ( همان که بهش می گوید پارتی روم یا مولتی پرپوز روم) دور هم جمع می شوند و یک بساط سینمای خانگی و دی وی دی و چس فیل و کوکتل هم جور می کنند و با دوستان دور هم می نشینند و دسته جمعی فیلم تماشا می کنند و در ضمنش می گویند و می خندند. گویا بعد از این قرار است برای جلوگیری از کپی شدن فیلم ها در شبکه های غیرقانونی دی وی دی فیلم های پرطرفدار همزمان با نمایش سینمایی اش عرضه شود . به این ترتیب احتمالا بازار این مدل فیلم تماشا کردن هم با این اوصاف داغ تر می شود چرا که به نظر بسیاری از مردم تماشای باسن خانم جنیفرلوپز بر پرده بزرگ سینما آنقدر جذاب نیست که به خاطرش در سرمای زمستان بکوبی و تاسینمای محل رهسپار شوی و تازه در طول تماشای فیلم های اکثرا کسالت بار نتوانی با بغل دستی ات گپ بزنی. اصولا کسانی که در این مورد باهاشان مصاحبه شده بود معتقد بودند که فیلم دیدن دیگر مثل سابق فریضه بی همتایی نیست که نشود چند سرگرمی دیگر را هم قاتقش کرد و بنابراین سینماهای کوچک در جمع های دوستانه و خانوادگی این امکان را فراهم میکنند. ظاهرا آش آنقدر داغ است که بسیاری از مجتمع سازان در این فکرند که به جای اتاق های بدن سازی مجتمع های مسکونی که معمولا تجهیزات مطلوبی ندارند ، اتاقی مخصوص سینمای خانگی را برای استفاده ساکنان مجتمع در نظر بگیرند که طرفداران بیشتری دارد. به خصوص که در زندگی های لانه زنبوری امروز کمتر کسی در آپارتمان ( به قول اینجایی ها کاندو) کوچکش جایی برای سینمای خانگی دارد.

آهان ! در ضمن . من از این هفته نوشتن یک ستون در هفته نامه شهروند را آغاز کرده ام. این یک کار داوطلبانه است برای پوشش دادن جشنواره ” زیرگنبد کبود” که نوروز امسال قرار است در تورنتو برگزار شود. متاسفانه خداحافظی کردن با ژورنالیسم کار آسانی نیست . بدجوری کرم دارد و دفع این کرم کار هرکسی نیست. دست کم فعلا کار من نیست. بنابراین باز هم مرتکب شدم. بی زحمت نگاهی برش بیاندازید و نظر بدهید. ممنون می شوم.

گزارش رنگ های پاییزی اداره هواشناسی

Saturday, October 8th, 2005

پارسال و پیارسال هم پیوند گزارش رنگ سایت ودرنت ورک رااینجا گذاشتم.( این از آن جمله ها ست که که اگر پدرمن بخواند چپ چپ نگاهم می کند که یعنی چی این جمله که نوشتی؟)این هم گزارش امسال.
سالها پیش وقتی منوچهر شیبانی شاعرو نقاش و فیلمساز زنده بود و تابلوهای آبرنگش را از پاییز تورنتو آورده بود و نشانمان می داد با حیرت به خودمان می گفتیم : حتما منوچهر اغراق کرده مگر می شود پاییز این همه سرخ باشد؟
. من از نقاشی چیززیادی سرم نمی شود اما هنوز در این سه سال هر چه چشم انداخته ام که ببینم نقاشان کانادایی این سرخی را چطور اسیرقاب کرده اند می بینم باز منوچهرشیبانی یک جور دیگری این سرخی را دیده است.شادمانه . پرشعف.بازیگوشانه.
حالا من اینجام و سه سال است که تعطیلات روز شکرگزاری می رویم به تماشای پاییز سرخ انتاریو.بهترین نقطه ماسکوکاست.سرزمین خودمان هم زیبایی فراوان دارد اما به قول پدرم این سرخپوست ها هم قرن ها در چه آرامش و طبیعت مهربانی زندگی می کرده اند ها !..

سلمان رشدی در تورنتو

Thursday, September 29th, 2005

دیروز رفتیم به مجلس کتابخوانی سلمان رشدی. تازه ترین کتاب رشدی به نام Shalimar the clownدرباره کشمیر است. بلیط برنامه تماما به فروش رفته بود و سالن پر بود از جماعتی که فکر میکنم بیشتر آمده بودند او را ببینند تا اینکه واقعا مشتاق کتابش باشند هرچند که در پایان مراسم تقریبا همگی با یکی یک جلد کتاب امضا شده از در بیرون رفتند. در ابتدا و انتهای برنامه رشدی چند صفحه ای از کتابش را خواند که در بخش هایی از آن بازی با سرنام سازی و خلاصه کردن عبارات متن طنز آمیزی پدید آورده بود. بعدا در پرسش و پاسخ با او معلوم شد که اصولا آدم طناز و شوخ طبعی است .
مجلس هیچ اقدامات امنیتی خاصی نداشت. کسی را تفتیش نکردند. از کسی نام و نشان نپرسیدند و مامور امینتی دیده نشد.فقط موقع امضا کتاب میان آن همه قیافه های شهری اقای موطلایی را دیدیم که مثل دسته سیلسیلی ها کت و شلوار سیاه و کراوات زرد بدقواره ای پوشیده بود(چرا محافظ های همه جای دنیا اینقدر بدلباسند؟) که بدجوری توی چشم می زد و با فاصله قابل توجهی دور از سوژه اش محض خالی نبودن عریضه آنجا ایستاده بود.

رشدی کاملا سرحال و قبراق بود. قیافه اش با آخرین عکس ها و مصاحبه هایی که از او دیده بودم بسیار متفاوت بود. قدش از آنچه تصور میکردم کوتاهترو هیکلش فربه تربود.از آن چشم های خمار و در عین حال وق زده خبری نبود. مثل آمریکایی ها شلوارجین و بلوز سفید و کاپشن بدقواره ای پوشیده بود. از غلظت لهجه بریتانیایی اش کاسته بود. با چابکی و خوش صحبتی به سوالات جواب می داد. حرکات و خیز گرفتنش برای کنف کردن مخاطب در یک جمله طنزآمیز من را یاد آقای منوچهر بدیعی مترجم می انداخت.
در گفتگو با میزبان برنامه رشدی بیشتر از همه درباره کشمیر گفت . داستان کتاب جدیدش هم در دهکده ای در کشمیر میگذرد. آنچنان که او حرف می زد پیدا بود که بیشتر خودش را یک کشمیری می داند تا هندی یا پاکستانی و باز آنچنان که خودش میگفت کتاب سرشار از یاد و بازسازی چهره مادربزرگش است که یک زن کشمیری تمام عیار بوده است.
وقت امضای کتاب از او درباره ترجمه فارسی کتابهایش پرسیدم گفت که خبر دارد و ازش اجازه گرفتند. پرسید ترجمه اش خوب است؟ گفتم داستان خنده داری است. آنقدر خوب که جایزه ترجمه کتاب سال برد. رهبر کنونی که آن موقع رییس جمهور بود جایزه را اهدا کرد. چشمهایش ریزترشد و فقط پرسید : واقعا؟ گفتم واقعا.
بیرون که آمدیم ژورنالیست پیر کانادایی که همراهمان بود گفت: مهم ترین نکته این جلسه این بود که آرام و صلح آمیز بود. راست می گفت. سایه وحشتی در کار نبود. آنها که آمده بودند تا دردیداررشدی هیجان ترور را مزه کنند دست خالی برگشتند. دیدار رشدی هم انگار دیگروحشتی نداشت.

نکته کنکوری: وقت رفتن به جلسات کتابخوانی اگر مطمئن هستید که نمی خواهید کتاب را بخرید که هیچ ولی اگر فکر میکنید که قصد خریدن کتاب را دارید و می خواهید امضا نویسنده را داشته باشید حتما قبلا ان را از روی وب یا کتابفروشی که بهتان تخفیف می دهد بخرید چون تفاوت قیمت کتابی که در محل می خرید با روش های دیگر واقعا قابل توجه است.

یک خاطره نویسی اصفهانی به سبک مامان نیلو

Saturday, September 17th, 2005

و البته جالب ترین ماجرای روزهای اقامت مامان و بابا داستان بریان درست کردنمان بود که به دستیاری خانم مسافر که بچه خیابان فروغی اصفهان و بریان خور دبش است محقق شد. بهترین بریانی اصفهان در خیابان فروغی واقع شده است .درضمن اسم این غذا بریان است و محل طبخ و فروشش را بریانی می گویند مثل کبابی . خداوند این خطای بزرگ آقای دریابندری در ضبط نام این غذای اصفهانی را ببخشد! و کمی هم از فیس و افاده آقای زهرایی که بابت ایمانش به کار بی نقص انتشار یک کتاب را یک سده طول می دهد و آخرش هم چنین غلط فاحشی از چشمش دور می ماند کم کند!
القصه مامان جان دستور فرموند که بریان حتما گوشت دنده گوسفند می خواهد. من هم که به عمرم قصابی نرفته ام و تجربه خوبی هم از مزه گوسفندهای نیوزیلندی نداشتم گفتم بی خیال شویم چون این رقم که حتما پیدا شدنی نیست. آخر یک روز با مسافر خانم رهسپار قصابی نوذر شدیم در آن کله شهر. دنده گوسفند خبری نبود. گفتند خودمان چرخش می کنیم برای فروش نداریم. نشانی یک قصابی افغانی دادند. در راه رسیدن به قصابی افغانی گم شدیم . چه گم شدنی که نفهمیدیم چطور از حوالی یورک میلز و الزمیر آن پایین پایین های دنفورت سردرآوردیم. عوضش یک قصابی افغانی دیگر در خیابان دنفورت پیدا کردیم که آن هم نداشت. فردای آن روز مامان جان دامادش را برداشت و رفتند سراغ همین سوپرخوراک خودمان و نیافتنی را یافتند. دردسر بعدی یافتن چرخ گوشت بود. گوشت پخته و از دنده جدا کرده را باید چرخ کرد. بازوالدین محترم که هرگز در عمرشان پرنسیپ های خوراک خوب را زیر پا نگذاشته اند گفتند که الا و بلا باید چرخ گوشت باشد. نه آسیاب برقی و نه گوشت کوب برقی و نه بلندر و نه هیچ اسباب دیگری مناسب کار نیست چون غذا را از ریخت می اندازد. از هرکس که می شناختیم سراغ چرخ گوشت گرفتیم یافت می نشد. به هرجا که بلد بودیم و اعتراف می کنم که جاهای زیادی را بلد نبودیم سرک کشیدیم و دست آخر یک عدد و واقعا تنها یک عدد از آن را در کانادین تایر یافتیم. بعدها شنیدیم که سیرزو بعضی فروشگاه های ایرانی هم دارند. حالا بماند این چرخ گوشت پزرتی با آن دنده حلزونی پلاستیکی چقدر اسباب خنده مامان و بابای محترم شده بود که البته در مقابل چرخ گوشت خانگی آنها اسباب بازیی بیش نبود.
باری به این ترتیب سماجت مامان خانم در طبخ یک وعده بریان خانگی ثمر داد وجای شما خالی یک یکشنبه ای را رفتیم کنار دریاچه ای ومنقلی علم کردیم و بریان ذغال پز خوردیم. ناگفته نماند که در این شکم چرانی پرماجرا خانم مسافر و همسفرشان هم مشارکت کردند و البته خانم مسافر هم قالب مسی بریانش که بریانی ها به کار می برند را رو کرد . به این می گویند یک بچه خیابان فروغی اصیل!
نیتجه اخلاقی این قصه این است که اکنون بنده بریان پختن آموخته ام و نکته غم انگیز آن اینکه متاسفانه شش برای شش و دنبه کنار بریان پیدا نکردیم ولی در عوض نکته کنکوری این ماجرا این است که احتمالا تا شعاع ده دوازده کیلومتری ( از آن فراتر منطقه ریچموند هیل است که می دانم کباب خورحرفه ای زیاد دارد!) من تنها ایرانی هستم که توی خانه اش چرخ گوشت دارد!

سوژه های نابی که سوخت می شوند

Tuesday, August 30th, 2005

ماجراها و داستان های بسیاری درجامعه مهاجران ایرانی این شهر می گذرد که ندیده ام که هیچ مجله ای به آنها بپردازد. مثل نقالی ساسان قهرمان یا درگیری پیاله فروش ایرانی خیابان چرچ با پلیس . مثل کثیفی و نامرتبی پلازای ایرانیان در خیابان یانگ که کسی درباره اش چیزی نمی گوید. مثل کیفیت غذا و رده بندی رستوران های ایرانی که گویا همه چشمشان را بسته اند و درباره خوبی و بدی این اولین و چشم گیرترین نمایشگاه دایمی فرهنگ ایرانی درمتروپولیتنی چون تورنتو هیچ نمی گویند. مثل مسئله آموزش های جنسی در دبیرستان ها و واکنش والدین ایرانی و… و… و… چقدر سوژه های ناب و خوب هست برای نوشتن گزارش های اجتماعی دراین اجتماع و چقدر جای یک هفته نامه یا روزنامه فارسی زبان که این بار را به دوش بکشد خالی است!

Saturday, July 9th, 2005

خواهش میکنم این مطلب را دوستان مادرم که اینجا را می خوانند به گوشش نرسانند.

بعد از سه سال که اینجایم دیروز اولین باری بود که رفت و آمد مداوم پلیس(پلیس و نه پلیس بدون اسلحه مترو) را در واگن های مترو می دیدم و اولین بار بود که می دیدم وقتی پلیس ها وارد واگنی می شوند جمعیت ساکت می شوند و برای داشتن رفتارمعمولشان مجبورند کمی تلاش کنند.انگار انفجار مادرید آنقدرکانادایی ها را متاثر نکرد که انفجارهای لندن.

سلیقه

Thursday, March 24th, 2005

آدم باید خوش سلیقه باشد:
رایج ترین چیزی که مردم در ایران توی ابعاد بزرگ دستشان می گیرند و درخیابان راه می روند چیست؟ سفره یا کیسه پر از نان داغ تازه .
اینجا در این ولایت هر طرف چشم می چرخانی کسی یک بسته بزرگ بیست چهارتایی کاغذ توالت را زیر بغل زده ورهسپار است.

Wednesday, March 16th, 2005

گزارش مامان نیلو از چهارشنبه سوری تورنتو

هاکی بی هاکی

Wednesday, February 16th, 2005

بزرگترين غصه کانادايي‌ها اين روزها اين است که هاکي بي هاکي.ميان بازيگران حرفه‌اي هاکي و فدراسيون برسردستمزدها دعواست و در نتيجه از ان‌اچ‌ال خبري نيست. ان‌اچ‌ال کانادايي ها حکم بوندس ليگا‌ي آلمان‌ها يا ليگ آزادگان(درست گفتم؟) مملکت خودمان را دارد.حالا با توجه به اينکه تنها گرمي‌بخش زمستان‌هاي طولاني ساحل شرقي و باران‌هاي ساحل غربي( براي آن دوستي که از ونکوور براي من حاشيه مي‌زند و شاکي است که کانادا فقط سرماي تورنتو نيست) همين ليگ هاکي است، غيبت بازيها غصه‌بزرگي است به دل کانادايي جماعت عاشق يخ‌سري و کتک کاري روي يخ ( يک بار به يک دوست کانادايي گفتم شما کانادايي هاي خونسرد چرا روي يخ اينقدر کتک کاري مي‌کنيد؟ گفت همه مزه‌اش به همان است!)
اين مسئله آنقدر مهم است که حتي اخبار مربوط به اختلاس صدميليوني دلاري در کبک را تحت تاثير قرار مي‌دهد و در صدر اخبار مي‌نشيند.البته عجيب هم نيست وقتي بدانيم که نيمي از کارمندان شبکه‌هاي تلويزيوني کانادا در غيبت ليگ شغلشان را از دست مي‌دهند. شرکتهاي تبليغاتي چرب‌‌ترين معاملاتشان را مي‌بازند و اين مسئله حتي روي قيمت دلار کانادا تاثير مي‌گذارد.

حمله به دانشجویان در دانشگاه یورک

Monday, February 14th, 2005

حدود یک ماه پیش همزمان با سوگندریاست جمهوری بوش تجمع اعتراضی ده بیست دانشجو در دانشگاه یورک منجر به درگیری با پلیس شد.می خواستم درباره اش گزارش گونه ای بنویسم که فرصتش دست نداد. بهمن کلباسی زحمتش را کشیده و برای قاصدک گزارشی نوشته است.
نمی دانم چرا اینقدر حساسیت های این چنینی در دانشگاه یورک زیاد است. پارسال هم دانشجوی یهودی ضد صهیونیسم رابه صرف دردست داشتن بلندگوی دستی و به بهانه واهی ایجاد سرو صدا گوشمالی سختی دادند و برایش حکم دادند که حتی اگر پایش را در اراضی دانشگاه بگذارد به عنوان متعدی به حریم دیگران دستگیر خواهد شد. آش آن قدر شور بود که وقتی پسرک به دادگاه شکایت برد حکم صادره فورا لغو شد.
اگر بتوانید فیلم این درگیری را ببینید متوجه می شوید که چقدر حلمه پلیس به ده دوازده تا دانشجو بیجا و عجیب بوده است. و البته عکس های دو روز بعد که تالار مربوطه به نشانه اعتراض به حضور پلیس لبریز از دانشجو شد را هم ببینید.
رسانه ها هم پوشش نسبتا کاملی به قضیه دادند. اصولا رسانه های کانادایی هرجا که از پلیس خطایی سربزند بیشتر رغبت نشان می دهند که حاضر باشند و کند و کاو کنند.نمی دانم این را باید به حساب وظیفه رسانه ایشان گذاشت یا رندی ژورنالیستی .یا شاید هم هردو.