Monday, June 11th, 2007
گفتگوی روزنامه هم میهن با رضا فرخفال یا به عبارتی:” وقتی بابام جوان بود”
گفتگوی روزنامه هم میهن با رضا فرخفال یا به عبارتی:” وقتی بابام جوان بود”
این چند خط را به پیشنهاد حسن محمودی می نویسم. احتمالا او جزو آخرین کسانی است که این صفحه را هنوز هم می خواند.از من خواسته بنویسم چه کسانی و چه چیزهایی بیشترین تاثیر را بر من گذاشته اند.
فکر کنم اول از همه مادر و پدرم بی آنکه بخواهند و حتی بدانند بیشترین تاثیر را داشته اند. چطور؟ مامان با حرف زدنش. چند سال پیش وقتی مچ خودم را گرفتم که چقدر شبیه او حرف می زنم اول عصبانی شدم بعد سعی کردم بفهمم چرا و بعد متوجه شدم که واژگانم چقدر از ضرب المثل ها و عباراتی که او به کار می برد سرشار است.
و بابا با کتابخانه و دوستانش. بابا هرگز آدمی نبود و نبوده که بچه هایش را مستقیم نصیحت کند یا به سوی چیزی تشویق کند. تاثیرش وقتی برایم روشن شدم که فهمیدم همسن و سالانم برای به دست آوردن اولین چاپ صد سال تنهایی یا مجموعه کتاب هفته و کتاب آرش چه له لهی می زنند و من اصلا روحم هم خبردار نبوده است که شبها بیخ گوش چه گنج باارزشی می خوابم. وقتی که یادم می افتد که بهترین و ناگفته ترین قصه های عالم را از زبان سخنورترین فارسی زبانان دنیا شنیده ام بی زحمت. همانجا سر میز گرد اتاق نشیمن خانه امان.
بعد از آن می رسیم به حضرت آندره مالرو و ضد خاطرات. می خواهید باور کنید یا نه . مالرو کشف و عشق شانزده سالگی من است و تقریبا تنها مکاشفه ای است که لذتش در گذر زمان تاب آورده و هنوز گس و خوشمزه است. جایی همان اول های کتاب مالرو از هلوی های مشرق زمین حرف می زند. می گویند یک سالی را در اصفهان هم بوده و اگر اشتباه نکنم منظورش هلوهای فلعه شاه است. از فکر اینکه او باغ های هزارجریب اصفهان را دیده و من ندیدم یک جوری می شوم. وقتی بیست سالم بود چندی از اینکه او با جوانان پیوندی نداشت و در می 68 کنار دوگل ایستاد رنجیدم. از اینکه تریاک می کشیده خوشم نمی آمد. امروز دیگر آن جور فکر نمی کنم.
بعد می رسیم به آقای میرعلایی. احمد میرعلایی. قصه ای مفصل است. فقط یک جمله. مرگ او برای خیلی ها ویرانی بزرگی بود. از جمله من.
و بعد دوراس است و بیست و چهار سالگی و داستانی های پاریسی قاسم روبین. کسی اگر توانست لطفا به اقای روبین بگوید که بیش از آنچه فکر کند به او مدیونم.
اینکه چرا این آدمها روی من تاثیر گذاشتند فکر می کنم واضح است. همه اش به کلمه باز می گردد. اول و آخر کلمه.
این هم بهر خاطر حسن محمودی .
oscillation, mouvement
تموج (از آهنگ این کلمه خوشم می آید. قلنبه است)
acculturation
دورگه ای . دونژادی
این واژه را در متن های مربوط به ادبیات تبعید و مهاجرت بسیار می توان دید.مبنای ادبیات مهاجرت را بر دورگه گی فرهنگی نویسنده می دانند.
این کلمه را سال قبل که مک گینتی میخواست نخست وزیر استان انتاریو بشود زیاد به کار می برد البته به شکل قید آن هم درمورد سیستم بهداشت و پزشکی که باید تغییر کند.اما این روزها اگر این واژه را به گوگل بدهید اولین چیزی که بهتان می دهد وبسایت سریال تلویزیونی« کدبانوان درمانده» است که سخت محبوب واقع شده و به شدت این واژه را گل دهن مردم انداخته است.