بایگانی April, 2003

Wednesday, April 30th, 2003

ماليات
امروز آخرين مهلت پرکردن فرم هاي مالياتي بود. حسابدارها و متخصصين امور ماليات روزهاي پرکاري را گذراندند . البته اشخاص مي توانند اين فرم هاراخودشان هم پر کنند و از طريق اينترنت ارسال کنند ولي معمولا کساني که حرفه اشان اين است فوت و فن هايي بلدند که به واسطه آنها هزينه مي تراشند و رقم ماليات را کم ميکنند. وسط مراکز خريد بزرگ مي توانيد محل هايي را ببينيد که ميز و صندلي گذاشته اند و حرفه اي ها نشسته اند و دارند فرم پر ميکنند.اگر همسر شما تحت تکلف شما باشد و درواقع نان خورتان. اگر بچه داشته باشيد. اگر هر سال به موسسات خيريه کمک کنيد. اگر کرايه خانه پرداخت کنيد. اگر صندوق امانات نزد بانک داشته باشيد و …. باعث مي شود که از زقم مالياتتان کاسته شود.درعوض کمترين حساب پس اندازي مشمول ماليات مي شود. زياد هم بد نيست .ممکن است حتي از دولت طلبکار هم بشويد!
اين را هم بدانيد که اگر در استان اونتاريو اقامت داريد دو جور ماليات مي پردازيد.ماليات استان و ماليات دولت فدرال . يکي هفت و ديگري هشت درصد. رقم ماليات استان در استان هاي مختلف متغير است و در برخي استان ها هم صفر است. پس يادتان باشد هر جنسي که در اين استان مي خريد بايد ۱۵٪ هم هزينه مالياتش را حساب کنيد.يواش يواش ياد ميگيريد که ارقام را گرد کنيد و ياد بگيريد که قيمت يک جنس همان نيست که رويش نوشته اند. بعد از يک مدتي هم اصلا بي خيال مي شويد و ديگر حساب کتاب نمي کنيد.

Wednesday, April 30th, 2003

ببخشيد .باز هم اين نامه تاخير شد.
بعضي نيمه شبها که روزش خيلي خسته نشده باشم بيدار مي شوم و کابوس هاي نيمه شب گرفتارم ميکنند.هوش و حواسم مي رود به سوي ديگر جهان. الان فرناز چکار مي کند. الان بچه ها در روزنامه چه ميکنند. بابا حتما حالش خوبه ؟ مامان دستش چطوره؟ مامان نرگس ديگر غصه نمي خورد؟ مزدک سوالهايش را از کي مي پرسد؟ ماهور حواسش جمع است؟ و…
جواب اين سوالها را نمي دانم .به نور شبانگاهي آسمان تورنتو که از پنجره به درون مي خزد نگاه ميکنم. تاريکي شب جواب سوالهايم را نمي داند.مي دانم صبح که بشود اين فکرها مي روند .پهلو به پهلو مي شوم ولي چيزي بيخ گلوم را گرفته. کاش آنجا بودم. ولي نه. آنجا فعلا کاري ندارم. کاش مي شد دوپاره شد. هم اينجا بود و هم آنجا

Friday, April 25th, 2003

سه سال پيش درست درهمين تاريخ ۱۲ روزنامه ايرانی یک جا توقیف شدند .بیشتر به داستانی از زئالیسم جادویی آمریکای لاتین می ماند. ترجیح می دهم امروز سکوت کنم.

Thursday, April 24th, 2003

سازمان بين المللی مهاجران
وقتی پاکت ویزا را در خیابان کوه نور تهران تحویل گرفتید همراه آن برگه ای به شما می دهند که سازمان بین المللی مهاجران را به شما معرفی میکند. نسبت به آن بی توجه نباشید. سعی کنید در کلاس هایشان شرکت کنید و از امکاناتشان بهره برداری کنید. دست کمش این است که می توانند برای بلیط سفرتان تخفیف قابل توجهی از شرکت های هواپیمایی بگیرند. البته اگر بلیطتان یک سره باشد و اگر فردا ی گرفتن ویزا نخواهید رهسپار شوید.
وجود چنین سازمانی بر یک حقیقت آشکار زندگی انسان امروز صحه میگذارد : مهاجرت.عجیب است که مزه اش برای هیچ کس کاملا شیرین نیست .در این مورد می توانید پرونده های سازمان های بین الملی از جمله یونسکو را مطالعه کنید. تلخ و شیرینش با هم است .
جویس شاهکارش را در مهاجرت نوشت .کوندرا در مهاجرت کوندرا شد. جوزف کنراد و ولادیمیر ناباکوف و آیزایا برلین مهاجر بودند. اگر دوست دارید یادتان باشد که مادلن آلبرایت و ایزابل آلنده هم مهاجر ند. و نیز به یاد داشته باشید که به یاد ماندنی ترین داستان های سال های اخیر ادبیات انگلیسی و آمریکایی را نیز مهاجران خلق کرده اند.در باره کیفیت و چگونگی و فرایند شکل گیری اش بحث بسیار است. میان رفتن وماندن یک چیزی است که ….

Thursday, April 24th, 2003

دفترچه ای برای تازه واردها
در دفتر یکی از دوستان دفترچه ای به زبان فارسی یافتم که وزارت مهاجرت کانادا آن را منتشر کرده است.۲۱ روش برای مبارزه با سختی ها. در این دفترچه کوچک و جمع و جور تقریبا به تمام مشکلاتی که تازه واردها با آنها مواجه می شوند اشاره شده و سعی شده که راهنمایی های مناسبی بشود .دست کم خواندن آن این نکته را به آدم یاد آوری میکند که کسانی مانند تو این مشکلات را از سر گذرانده اند و کسانی هستند که می توانند به آدم کمک کنند. اما یکی دو قسمت از دفترچه هست که به مواردی اشاره کرده که چشمگیر هم هستند و در واقع هیچ توصیه و راهنمایی خاصی نتوانسته بکند. یکی از آنها شناسایی رفتارها ی کانادایی است. در این دفترچه توصیه شده که وقتی با قانون نانوشته کانادایی مواجه شدید و متوجه شدید که آن رارعایت نکرده اید به جای ناراحت شدن و خجالت کشیدن سعی کنید قضیه را به شوخی و خنده بگذرانید ولی هیچ راهنمایی نکرده که چطور می شود در جایی به یک مجموعه مدون از این قوانین نانوشته دست یافت.
مورد دیگر مشکل برخورد با تبعیض است . در این دفترچه از قول مشاوران اداره مهاجرت کانادا به این نکته اشاره و در واقع اعتراف شده که متاسفانه تبعیض نسبت به مهاجران در جامعه کانادا وجود دارد و به تازه واردها توصیه کرده که سعی کنند در بیشتر موارد این مشکلات را از طریق مسالمت جویانه حل و فصل کنند. در جایی از آن آمده که قبل از آنکه به خاطر تبعیض در محیط کار از کارفرمای خود شکایت کنید یا از همکاران خود نزد مقام ارشد شکوه کنید به این فکر کنید که چقدر ارزش دارد به خاطر این موضوع خود را به دردسر بیندازید و آیا ارزش آن را دارد که از نگاه کارفرما یک موجو د مشکل ساز قلمداد شوید؟ در واقع دفترچه محترم در بحث مواجه با تبعیض هیچ توصیه قابل توجهی جز مسالمت جویی و چشم پوشی نکرده است.
راستش نمی دانم .هنوز در این مورد تجربه ای نداشته ام.

Thursday, April 24th, 2003

بازار کار
فردا يک بازارکار برای دو زبانه ها یا کسانی که فرانسه و انگلیسی میدانند در تو رنتو برپاست. برپایی بازار های کار در کانادا رسم رایجی است. هر ساله بسیاری از مهاجران از طریق این بازارها جذب بازار کار می شوند. هرچند که بسیار معتقدندکه این بازار ها بیشتر جنبه نمایشی دارد و موسسات فقط برای آگاهی از میزان تقاضا و کسب اطلاعات و نه جذب نیرو در این نمایشگاه ها شرکت میکنند. به هر حال برای آنها که به هر دو زبان رسمی تسلط دارند فرصت مناسبی است که با اوضاع و احوال آشنا شوند.
بازار کار اصولا در دو سال گذشته در کانادا افت شدیدی داشته و تقریبا متوسط زمان کاریابی مهاجران را از دو تا چهارماه در سه یا پنج ساله گذشته به ده تا ۱۲ ماه در سال اخیر رسانده. تقریبا اکثر مهاجران در سالهای اخیر اقبال آن را نمی یابند که در حرفه تخصصی خود به کار مشغول شوند و مجبورند تارسیدن به آن مرحله تن به شغل های واسط و غیرمرتبط با تخصص خود بدهند. هر چه روحیه مهاجر انعطاف پذیر تر و توانایی او در کنار آمدن با شرایط متغیر و متنوع محیط بیشتر باشد امکان نزدیک شدن به حرفه اصلی بیشتر است.بعضی البته این امکان را دارند که با تخصص های منحصر به فرد یا از طرف دیگر حرفه های خدماتی بلافاصله در حرفه خودمشغول شوند .ولی برای اکثر کسانی که با توجه به تحصیلات دانشگاهی و احتمالا سوابق کاری خوب به این سرزمین می آیند این امکان به سادگی به دست نمی آید. اگر مسافر این راه هستید خود را برای پذیرفتن شرایط جدید که ممکن است با شرایط زندگی در سرزمین مادری خیلی خیلی فرق داشته باشد آماده کنید. اینجا کسی با آنچه شما بوده اید سرو کاری ندارد. با آنچه اکنون می توانید باشید کار دارند.

Thursday, April 24th, 2003

اندر اسباب و ادوات زندگي
اکنون بعد از دو ماه و دقت و تفحص بسيار به ضرس قاطع رای مي دهم که آوردن هر گونه اسباب و ادوات آشپزخانه به جز قابلمه و آبکش اشتباه محض بوده و حز ایجاد بار اضافه و دست و پاگیری و تحمیل هزینه هیچ منفعتی نخواهد داشت در عوض به دوستان در راه توصیه میکنم تامی توانند خود را به لحاظ پوشاک و کفش و کیف و سی دی نرم افزار و کتاب تا می توانند تامین کنند و چمدان هایشان را بیانبارند که هرچه باشد باز هم کم است.
راستی قاصدک برایم نوشته است که می توان یخ گوشت چرخ کرده را با موج پر باز کرد ولی یک درجه به خصوص دارد که باید از توی دفترچه راهنما پیدا کرد تا گوشت به تدریج آب شود و چربی اش از بین نرود.نکته کنکوری قابل توجه ای بود.

Thursday, April 24th, 2003

گمانم بهتر است تازمانی که سامانه جستجو در اين صفحه نيست براي مطالب عنوان بگذارم که خوانندگان را سريعتر به مطلب مورد نظر برساند و وقت گير نباشد.
تو رنتو دارد با آفتاب بهاری عشق بازی میکند و به ناگهان شهر پرشده از فستیوال ها و برنامه های گردشگری و کنسرت ها و مسابقات و هر انگیزه دیگری که مردم را به خیابان بکشاند.اگر در سایت toronto.com عضو باشید اواخر هفته مجموعه ای از اتفاقات فرهنگی و هنری و ورزشی و غیره و ذلک شهر در قالب یک نامه خبری خدمتتان گزارش می شود .با قیمت بلیط و نقشه محل برگزاری و هزاران هزار اطلاعات دیگر.اگر هم اینترنت باز نباشید. از جلو هر مغازه ای بگذرید می توانید دسته ای از مجلات کت و کلفت خبرنامه های فرهنگی را مجانا زیر بغل بزنید و به خانه بیاورید و در صفحات آن گردش کنید و حتما جایی را می یابید که مطابق سلیقه اتان و همین طور متناسب با جیبتان بتوانید یک آخر هفته فرهنگی را برای خود تدارک ببیند. البته آخر هفته فرهنگی حتما شامل سینما و تاتر و نمایشگاه و جلسه سخنرانی و اینها نمی شود .می تواند مسابقه دوچرخه سواری یا کشف یک رستوران جدید هم باشد.now و eye دو تا از این مجلات هستند که دم هر مغازه ای پیدا می شوند و برای دست یافتن به روح شهری که در آن زندگی می کنید مطالعه آنها اکیدا توصیه می شود. فی الحال از فردا جشنواره فیلم مستند هات داکز را دریابید که درباره اش میگویند یکی از معتبرترین جشنواره های فیلم مستند آمریکای شمالی است. مااگر توانستیم و رفتیم و چیزی دیدیم برایتان تعریف میکنیم. بررسی سینمای هارون فرخی سینماگر آلمانی است و سایر قضایا.این جشنواره با پشتیانی تلویزیون دولتی سی بی سی برگزار می شود. تیزر تبلیغاتی تلویزیونی اش هم کاملا نمایشگر حال و هوای حاکم بر روح زندگی مغرب زمین است. پیداست فرنگی ها چه در بحران های سیاسی و چه در لباس پوشیدن و چه در همه چیز سخت دلشان هوای دهه ۱۹۷۰ را کرده.

Thursday, April 24th, 2003

یادم است بچه که بودم یکی از چیزهایی که فلسفه اش برایم قابل فهم نبود بعضی از لباس های فرنگی بود که نمی فهمیدم چرا به این شکل طراحی شده اند. یکی از نفهیمدنی ترین آنها هم بلوز و ژاکت های زنانه بود. نمی فهمیدم که چطورممکن است آدم در یک فصل هم بلوز آستین کوتاه بپوشد و هم ژاکت .آن هم بلوز آستین کوتاه بافتنی.
اولین سفری که در فصل بهار به فرنگ رفتم فلسفه این ماجرا را فهیمدم.وقتی در سرزمینی زندگی کنید که صبح دمای هوا نزدیک به صفر است و بعد از ظهر گرم و آفتابی آن وقت می آموزید که برای هماهنگی با تغییرات دمای هوا در طول یک روز متناسب با هر وضعیتی لباس مناسب داشته باشید.ژاکت برای سرمای صبح و آستین کوتاه برای گرمای بعد ازظهر.البته در تورنتو این قضیه کمی شدید تر است. صبح باید کاپشن و دستکش داشته باشید (البته اگر پیاده بیرون می روید و ماشین ندارید) و بعد ازظهر آستین رکابی هم مانعی ندارد! کسی نیست به ما بگوید بالخره لباس زمستانی هارا کی باید جمع کنیم.
در مورد تو رنتو یک چیز دیگر را هم که باید یاد گرفت این است که دمای هوا دو وضعیت دارد. اداره هواشناسی همیشه وضعیت دمای هوارا به دو شکل اعلام میکند. با باد سرد و بدون باد سرد. این بادهای سرد تورنتو من را به یاد نجف آباد اصفهان می اندازد. پدرم همیشه از سوز سرد زمستان های نجف آباد خاطراتی تعریف میکند. این سوز سرد من را به یاد آن خاطرات می اندازد.احتلاف دمای هوا با بادسرد گاه به ۸ درجه می رسد. با این باد سرد باید کنار بیایید.او همشهری همیشگی شماست.

Tuesday, April 22nd, 2003

يادم باشد هرگز گوشت چرخ کرده يخ زده را با موج پز(مايکرويو) باز نکنم .(دی فراست به فارسی چی مي شه؟). چربی از گوشت جدا می شود و به صورت روغن راه می افتد .دیگر نمی شود کاریش کرد .شاید برای سس ماکارونی مناسب باشد ولی باید قید کوفته و قیمه ریزه را بزنی.

Tuesday, April 22nd, 2003

با اين همه بگذاريد رسما اعلام کنم که خانم ها و آقايان بهار در تو رنتو رويت شد.
اين تعطيلات طولاني عيد پاک با أفتاب فراوان همراه شد و ملت قلپ قلپ به نوشيدن آفتاب رو آوردند. کافه ها و رستوران ها گلدان هايشان را پر از نرگس شهلا و لاله سرخ و درختچه کاج و ليليوم و گل انگشتانه کرده اند و در پياده روها ميز و صندلي چيده اند. باد اين يار جدايي ناپذير تورنتو همچنان هوا را سرد نگه مي دارد. ولي اگر دمي فرو گذارد انگشت آفتاب را حس ميکني که پشتت را غلغلک ميکند( هرگز گمان نميکرد م چنين عاشقانه در وصف آفتاب بنويسم) و پريشب که باران باريد يکسره گرم بود و خيابان هاي داون تاون صفايي براي پرسه زني .پرسه زني محبوب. پرسه در باد .گيسو به دست باد .نوازش آفتاب و تماشاي آدميان.يک وقتي گمان ميکردم پرسه زني محبوب ترين سرگرمي فرزندان آدم از زمان هبوط بر روي زمين است . ظاهرا در اين سرزمين مردم ترجيح مي دهند زير سقف سرگرم باشند تا زير آسمان.همه تفريحاتشان زير سقف اتفاق مي افتد. منتظرم ببينم تابستان چه ميکنند.
اين روزها اگر مي خواهيد کانادايي ها را واقعا در يابيد. شب ها وقت انجام بازي هاي هاکي برويد و در بار يا کافه اي که تلويزيون صفحه بزرگ دارد بنشينيد و هاکي تماشا کنيد. همان عربده ها .همان ابراز احساسات. همان شلوغ بازي ها. همان اشک ها و شادي ها . همان تدابير امنيتي در کوچه و خيابان براي مهار احساسات طرفداران. و همان خيابان هاي خلوت و خالي در وقت نمايش بازي. سرگرمي هاي مردمان همه جهان گويي همان تو پ قلقلي است .هرچند توپش چندان هم قلقلي نباشد.

Tuesday, April 22nd, 2003

مدتي اين مثنوي تاخير شد. ظاهرا سينا (سينا مطلبي) درست شب قبل از بازداشت مثل آدمي که مي خواهد برود سفر حسابي صندوق پستي اش را خانه تکاني کرده و کارهاي ته مانده را تمام کرده از آن رو که بعد از دو سه هفته به نامه من پاسخ داده و احوال پرسي و … نگرانش نيستم. خودش مي داند که چکارکرده .بيشتر در فکر فرناز هستم. سخت است شب بر بستري بروي که يار در آن نيست و به اين بينديشي که او اکنون بر زمين نمور کثيفي نشسته و کودکي که بهانه ميگرد و دل تنگ تو را تنگ تر ميکند.سخت است.
سخت است بشنوي که تن عراق را تکه تکه ميکنند و ميراث بين النهرين را به تاراج مي برند و پشتت بلرزد که مبادا فرداي سرزميني که ترکش کرده ام هم چنين باشد.
سخت است که با همه دل نگراني هايت براي فرهنگ که بزرگترين دغدغه ات شده به سايت خبرگزاري ميراث فرهنگي سر بزني و در بعضي خبرها اشتباهات فاحش و بيسوادي بعضي هم حرفه اي هايت را ببيني و افسوس بخوري .آن ور ذهنت مي گويد اگر خيلي ناراحتي مي خواستي بماني و آن جورکه فکرميکني درست است انجامش دهي.اين ورت مي گويد خودت مي داني که مي دانم چقدر بيسوادم و براي اندوختن تجربه و دانش آمدم. آن ورت ميگويد اگر نتوانستي چه ؟ اگر ماندگار شدي چه؟ اگر وسواس هايت رنگ باختند چه ؟ اگر آلوده زندگي اين سرزمين شد ي و به هوا ي ابر آلود ش دل بستي و فرش ايران و کلام شاهنامه فراموشت شد چه ؟ چه تضميني هست که سه سال ديگر با همين شدت و حدت اخبارسرزمين مادري را دنبال کني؟من براي هيچ يک از اين پرسش ها پاسخي ندارم. حفظ تعادل ميان دوپاره اينانا کار هرکس نيست.
با همه توانم براي رسوخ به فرهنگ سرزمين ميزبانم تلاش ميکنم. از وسواس هاي بسياري دست شسته ام (از جمله آب کشيدن کف حمام) و لهجه غليظ ايرلندي تبارها را
تقليد ميکنم. اما هنوز خبري از ايران پريشانم ميکند .آن پاره وانهاده را بايد کاريش کرد.

Thursday, April 17th, 2003

امروز شاهد صحنه اي بودم که می توان بر آن تفسیرهای گوناگونی نوشت.
جوان ایرانی قد کوتاه دارد.موی مجعد و شکم بر آمده. شلوار کتان سفید و پلی دارش ربطی به سرمای این فصل از سال ندارد و کاپشن چرم کوتاهش به زور شکم پی آورده اش را می پوشاند. در میان قفسه ها ی فروشگاه راه می رود و بلند بلند با موبایلش صحبت میکند .صحبت از دورزدن قوانین مهاجرت کانادا است. همچنان که بلند حرف می زند به صندوق می رسد و شیشه ای را که در دست دارد روی پیشخوان میگذارد. جوان پشت صندوق ۱۵ یا ۱۶ ساله است . بور و بلوند است و باریک و ترکه با موهای مش کرده و صورت سه تیغه و ابراوانی که آویز فلزی از دو طرف آن عبور کرده . جوان ایرانی گرم گفتگو است و فراموش کرده برای چه پشت پیشخوان آمده . نفر بعد پشت سر او منتظر است. نوجوان کانادایی با صدایی آرام به او تذکر می دهد که تلفن را کنار را بگذارد و کار خرید را سرانجام دهد. از صدای جوان ایرانی که از قبل بلند تر شده توجه ام جلب می شود. با صدای بلند گویی هل من مبارز می طلبد از نوجوان می پرسد که چرا باید تلفنش را کنار بگذارد. چشمانش سرخ است و پیدا است که بدش نمی آید دعوا راه بیندازد. نوجوان کانادایی چیزی نمیگوید و پشت صندوق مشغول است. به چهره نوجوان کانادایی نگاه میکنم آماده نفرت است و چشمان جوان ایرانی غرق جهل. ازشرم آب می شوم. به رو نمی آورم که معنای عربده های جوان را می فهمم. می زنم بیرون که نبینم که نشنوم.

Tuesday, April 15th, 2003

کانادا سرزمین هاکی روی یخ است و اکنون هم فصل مسابقات است. همانقدر که ما ایرانیها عاشق چمن سبز و استادیوم سرباز و تو پ فوتبالیم کانادایی ها به هاکی روی یخ و کفش و لباس و چوب و بساطش عشق می ورزند . تیم محبوب تو رنتو یی ها پرچم آبی رنگی دارد با یک برگ چنار سفید در میان. ماشین ها تو ی خیابان این پرچم را حمل میکنند. و بچه مدرسه ای ها لباس تیم محبوب را پوشیده اند .عجیب نیست که وقتی به خیابان می روی جوان هارا آبی پوش می بینی.
بزرگترین فروشگاه های زنجیره ای و بانک های مشهور اسپانسر تبلیغاتی این مسابفات هستند و شبها ملت در خانه ها و کافه ها و بارها میخکوب تو پ کوچک استوانه ای شکلی که روی یخ سر می خورد و مردان درشت هیکل با کلی بند و بساط دنبالش می دوند و هی هم تصادف می کنند و شترق می خورند توی دیوارهای سکوریت حصار زمین .
یک بازی محبوب دیگر هم که از جمله بازیهای یخ است به جز رقص روی یخ بازی فورد است که قواعدش شبیه بیلیارد است . دو تیم باهم رقابت می کنند و تو پ ها از یک استوانه سنگین دسته دار که روی برف سر می خورد تشکیل شده . تلویزیون خودمان هم گاهی اینجور مسابقات را نشان می داد وقتی که دیگر هیچ برنامه ای نداشت نشان بده.از این یکی بازی خیلی خوشم آمد. کم کم تماشای بازی های ورزشی زنان از صفحه تلویزیون دارد برایم عادی می شود.چه شادمانی حقیری!

Tuesday, April 15th, 2003

اولين بار که برای خرید مواد غذایی بیرون رفتم با سرگیجه برگشتم. گمانم این مشکل را بسیاری در بدو ورود داشته باشند. مواد غذایی همان است که در سرزمین خودمان هم هست گیرم کمی قیافه اش تغییرکرده باشد. مثلا کاهو ها گوشتی شده باشند یا جعفری ها بوی درست و حسابی نداشته باشند .یا تره ها خیلی ظریف و باریک باشند و … اما بسته بندی و ظاهر اکثر آنها تغییر میکند. تازه اینجاست که متوجه می شوی با همه تبحرت در زبان بسیاری از واژه های تخصصی حوزه آشپزخانه و خورد و خوراک را نمی دانی. مشکل دیگر محاسبه وزن و اندازه مواد غذایی است. بعضی چیزها به کیلوگرم است و بعضی دیگر به پوند . چاره ای نبود. دفترچه و مدادم را در آوردم .سبد خرید را کنارگذاشتم و شروع کردم به یادداشت کردن لغاتی که بلد نبودم . این اتفاق بارها رخ داد و اکنون دیگر بدل به یک عادت شده. دفترچه و مدادم همراهم است . تابلوهای خیابان ها را می خوانم . برچسب اجناس مغازه ها و بازارها ی بزرگ را می خوانم و کلماتی را که نمی دانم یادداشت می کنم. متوجه شدم که کارترجمه و مطالعه ادبی و خبری زبان انگلیسی در سالهای گذشته موجب شده که از واژه های مربوط به زندگی روزمره باز بمانم. فروشگاه ها و بازارها نقش یک دفتر واژگان تصویری را ایفا میکنند. همه اجناس برچسب دارند و بر روی آنها نام کامل جنس نوشته شده. اینجوری آدم کم کم نام اجناس را به تفکیک یاد میگیرد.
یک روش مفید دیگر این است که تمام بروشورها و اگهی های تبلیغاتی که به صورت بسته های پستی در خانه می آید را مطالعه کنی. هم قیمت ها دستت می آید و هم می توانی از آنها به عنوان یک فرهنگ تصویری استفاده کنی. در بین این آگهی هاحال و هوای فکری و فرهنگی همسایه ها و محله هم دستت می آید.
و دیگر اینکه به هر کجا که رفتی . هر بروشوری که دستت دادند یا دم دستت گذاشتند جمع کن و به خانه بیاور. یا اینکه گوشه ای در خیابان بنشین .یک لیوان قهوه هم دم دستت و شروع کن به خواندن. بروشورهای مربوط به بانک. اداره مهاجرت و تامین نیروی انسانی و….
واضح است که باید به موارد بالا عضویت در کتابخانه عمومی و خواندن روزنامه و گوش دادن به رادیو را اضافه کرد. این یکی از بهترین روش ها برای دست یافتن به مجموعه واژگان مورد نیاز زندگی روزمره است.
اما می دانید بازمره ترین قسمتش کدام است ؟ اینکه وقتی برای خرید سبزی می روید با قسمتی مواجه می شوید که انواع سبزی های تازه بودار مثل پونه و تره و جعفری و شوید و گشنیز را گذاشته اند و یااز سر بی حوصلگی یا بیسوادی یک تابلو بالای همه آنها نصب کرده اند و همه را ازدم علف سبزخطاب کرده اند!

Monday, April 14th, 2003

((رفتم امتحان تعيين سطح زبان دادم نمره خوب هم گرفتم. قرار شد از هفته آينده برم كلاس. هر روز دوشنبه تا پنج شنبه از سه و نيم عصر تا ۹ شب. يك كلاس نوشتن و يك كلاس محاوره. كلاس تافل هم دارند كه شنبه ها صبحه ولي در يه مركز ديگه ارائه ميشه. فردا هم براي اون زنگ مي زنم. كلاسها سه ماه ادامه داره و اگر بخوام مي تونم باز هم ادامه بدم. كل شهريه هم ۱۰ دلار شد. در واقع فقط بخشي از پول كتابها رو مي گيرند. كسي كه امتحان ميگرفت يه خانم ميانسال چاق بود به اسم اگنس. خيلي مهربون و خوش برخورد. يكي از سوالهاي تست نوشتن اين بود كه چه رشته اي مي خواهيد بخونيد و بنويسيد چطور به شغلتون كمك ميكنه. من هم نوشتم ميخوام فلسفه بخونم هيچ كمكي هم نميكنه! كلي خنديد و گفت از فلسفه ميترسه. ديگه واست بگم موقع برگشتن از امتحان پياده اومدم خونه و دو تا محله جديد
رو ديدم. يكيش همون بود كه رفتم امتحان دادم. محله نسبتا خلوتي بود با يه پارك بزرگ و دار و درختش بيشتر بود. خوشم اومد. اما اين دومي يه قسمتش محله چنيها بود. همه مغازه هاي چيني اونجا جمع بودند پر از تابلوهايي به زبون چيني و چراغوني به سبك اونها و رستوران اژدهاي آبي و از اين جور چيزها. با حال بود. يه مغازه بزرگ هم به سبك سوپرماركتهاي اينجا داشتند كه البته خودموني تر بود و درگير ژستهاي شيكبازي نبود.
روي صفحات بزرگ چوبي ميوه چيده بودند كه ازشون خريد هم كردم. يك سيب دو عدد گلابي يك كيوي و يك پرتقال جمعا يك دلار و هفتاد سنت. وقتي براي يه سيب سي سنت
دادي به نظرت خيلي خوشمزه تر مياد! تو مغازه ماهي و خرچنگ زنده هم بود. فكر كنم به جز من همه مشتريها چيني بودند. يه كادر خيلي قشنگ هم ديدم كه از وسط
تابلوهاي چيني و مغازه ها از لاي دو تا ساختمون بلند برج مخابراتي تورنتو همون cntower پيدا بود. يه چيز متفاوت خيابونهاي اينجا باايران اينه كه كسي بوق نمي زند و بعضي صداهاي مرسوم خيلي كمتره. اين باعث ميشه خيابون در عين اينكه شلوغه
ولي ساكت باشه و يه جو خاصي حكمفرما است.
امروز به … زنگ زدم. . كلي فحشم داد كه چرا دو ساله بهش اي ميل نزدم. جدي فكر نميكردم دو سال شده باشه. … خيلي بچه مهربون و خوش قلبيه. با شوهرش هم صحبت كردم. اون تو يه شركتي كار ميكنه كه مثل اينكه خودش هم سهام داره و در سن خوزه هستند. قلب IT در دنيا. بارها هم از تورنتو بازديد كرده و فعلا با آلكاتل همكاري مي كنه. اونجا حرفهاي مردم كه به هم مي رسند اوضاع سياسي و چپ و راست واين حرفها است اينجا راجع به سهام و اقتصاد و الان كدوم شهر در آمريكاي شمالي اوله كدوم آخره حرف مي زنند. صبر كن يك گلابي بيارم بخورم! خوب ديگه اينكه سوم و چهارم آوريل يه نمايشگاه كار اينجا هست كه مخصوص كامپيوتريهاست. آهان قبلش اينو بگم كه يكي ديگه از دوستهاي دانشگاهمو كه فكر ميكردم آمريكا باشه پيدا كردم و بهش اي ميل زدم فهميدم تورنتو است. كلي جفتمون ذوق كرديم. از اون مهمتر اينكه تو يه شركت تجارت الكترونيك كار ميكنه و مدير پروژه است. زود پرسيد زن گرفتي يا نه. چون خودش با زنش اومده اينجا و خيلي تنها هستند. دقيقا تو همون شهري زندگي ميكنه كه ديروز رفتم مصاحبه و گفتن محل كارشون اونجاست. اسمش هست ميساساگا )يا يك همچو چيزي.( خلاصه رزومه مو براش فرستادم بخونه كه براي نمايشگاه كه ميرم اگر لازمه نكته اي كم و زياد بكنه. اين نمايشگاه خيلي تكليف منو مشخص مي كنه. چون در اين مقطع يكي دو ماهه بازار از نيروي انساني اشباعه و هر جا كه رزومه ميدم و زنگ مي زنم ميگن چيزي حدود ۵۰۰ تا رزومه اومده. البته گردش نيروي انساني اينجا خيلي بالاست و الان هم فصل جابه جاييها است چون بودجه هاي يك سال آينده تازه بسته شده و شركتها و سازمانهاي دولتي الان دارند دوباره نيروهاشونو مي گيرند. در اين نمايشگاه دستم مياد كه
حدودا چه موقع سر كار خواهم رفت . … هم توصيه ميكرد تا دو سه ماه براي كار عجله نكنم تا وضع بازار خوب بشه. خصوصا كار سطح پايين نگيرم كه رزومه ام خراب نشه. مي گفت بعدا براي اومدن آمريكا اين خيلي نكته مهميه. قرار شد بعدا بهش زنگ بزنم دقيق تر صحبت كنيم و يه كم برام مسير تكنولوژي و اين حرفها رو توضيح بده. اينها خودشون
براي شركتهاي موبايل سازي نرم افزار طراحي مي كنند.يك حسن ديگه اين نمايشگاه اينه كه اينها براي شعبه هاشون هم نيرو ميگيرند و مثلا اگر موقعيتي تو مونرال يا جاي ديگه باشه مي شه به دست آورد. .خونه هم كه اومدم از يكي از از دوستهام كه تو يك اژانس كاريابي گنده كار ميكنه و قبلا براش رزومه فرستاده بودم يه پيغام داشتم كه بهش زنگ بزنم. حتما موردي برام پيدا كرده. اگر با همه اين روابط و امكانات كار پيدا نكنم واقعا معلومه كه وضع بازار كار خيلي خرابه. آخر شب برات يه نامه ديگه مينويسم. ))

از نامه ای به تاریخ ۲۹ مارس ۲۰۰۱ . نویسنده این نامه ده ماه پس از نوشتن این نامه موفق به یافتن کار در رشته تخصصی خود شد.

Thursday, April 10th, 2003

هنوز دلشوره هاي پيش از آمدن را فراموش نكرده ام. بعضي از اين دلشوره ها هنوز هستند. برخي رنگ باخته اند. بعضي تغيير شكل داده اند. تصوراتم هم همين طور.بعضي اصلاح شده اند .برخي رفته اند. يكي اش كه حسابي دستكاري شده و تغيير يافته تصورم از تورنتو بود. اولين بار كه اين اسم را شنيدم وقتي بود كه دختر همسايه امان ازدواج كرد و رفت تورنتو.ده سيزده سال پيش بود. آن موقع خيلي با طمطراق ميگفتند كه عروس رفته تو رنتو . وقتي آمدم دريافتم كه تورنتو از تصور من بسيار كوچك تر و ساده تر است. . مات مانده بودم .اگر امروز تو رنتو اين باشد پس ده سال پيش كه آن عروس جوان آمده عجب سرزمين برهوتي بوده.البته اين اغراق است. برهوت هم نبوده. از هفتاد سال پيش مقر اولين راديو تلويزيون رسمي اين سرزمين بوده و ۱۷۵ سال است كه دانشگاه دارد و….
اما هنوز دلشوره اصلي سرجايش است :كار!
و از ديروز يك دلشوره ديگر هم اضافه شد: بر سر سرزمين مادري چه خواهد آمد؟ به قول اينجايي ها backhome . با دلشوره پيوند ديرينه داريم. گويي گريزي نيست.كم كم به اين نتيجه رسيده ام كه دلشوره يك رفتار كنترل نشده جهان سومي است. بايد بشود به يك شكل منطقي مهارش كرد. ولي نمي دانم چطوري. مشكل را مي شناسم. روش بلد نيستم.فرق اساسي من و اين ينگه دنيايي ها!

Wednesday, April 9th, 2003

این واژه را به خاطر بسپارdiversity . این کلمه را بارها در رسانه های عمومی دولتی خواهی شنید. این کلمه کلید واژه سیاست های فرهنگی و اجتماعی دولت کانادا در قرن آینده است. کانادا گوناگونی فرهنگی اقوامی را که در آن سکنی گزدیده اند پذیرفته و به آن دامن می زند و قصد دارد به اعتبار همه آنها آینده روشنی را برای خود بنا کند. این مفهوم در آگهی های دولتی به خوبی رعایت می شود. در یک آگهی چند ثانیه ای که از چند فریم کوتاه تشکیل شده حتما یک زرد پوست یک سیاه پوست یک سرخ پوست یک سفید پوست و یک چهره سبزه خاور میانه ای را در کنار هم می بینید. مجریان اخبار شبکه دولتی cbc ا ز نژادهای مختلف هستند. به خصوص آن پسره که از ونکوور خبر می گوید و معلوم نیست تبارش سرخ پوست است یا هندی. البته هیچ یک از آنها لهجه ناخوشایند یا غیر معمولی ندارد. همگی انگلیسی را سلیس و روان صحبت میکنند. تفاوت شبکه های کانادایی و آمریکایی را به سرعت می توان از لهجه و دکوراسیون استودیو فیلمبرداری تشخیص داد. شبکه های آمریکایی که اکثرا از لس آنجلس پخش می شوند بی رودربایستی و بی غرض ورزی با لهجه ای کشدار و پر آب و تاب کلمات انگلیسی را توی صورت بیننده پرتاب میکنند. دکورهای پر زرق وبرق دارند و در چنان اسرافی غوطه ورند که آدم حیرت میکند. کانادایی ها آرام و روان و بدون دست انداز حرف می زنند. دکوراسیون ساده ای دارند . و حرف های ساده و پاستوریزه می زنند. قصدم قیاس نیست. و تازه آنچه به چشم من رسیده نمی تواند شاهد ی بر همه آنچه حقیقتا هست باشد. مشتی است که تازه نمی تواند نمونه خروارها ایستگاه تلویزیونی آمریکای شمالی باشد. عوضش رادیوی خوب .اوه. تا دلت بخواهد.
اما diversity این واژه را به خاطر بسپار. دولت کانادا آینده را بر این پایه سوار کرده.یک شبکه تلویزیونی هست به نام omni که هر دو ساعت به یک زبان مختلف برنامه پخش میکند .ایتالیایی.اسپانیایی. چینی.روسی.پرتقالی و…. به غیر از ایرانی.آگهی هایش شامل تبلیغ انواع مغازه ها و فروشگاه ها ورستوران ها و آژانس های مسافرتی است که در تو رنتو هستند و صاحبانشان از این کشورها. هیچ عجیب نیست که وسط یک سریال پرتقالی تبلیغی به زبان انگلیسی درباره یک رستوران پرتقالی در تورنتو پخش شود.
عادت میکنید. خیلی زود به این التقاط عجیب و غریب عادت میکنید. به اینکه نمایندگان در پارلمان به دو زبان مختلف حرف برنند و حرف همدیگر را نفهمند هم عادت میکنید.
به اینکه بر روی سکه های ۲۵ سنتی از یک طرف نیم رخ ملکه انگلستان و از طرف دیگر اسکیمویی در حال شکار را ببینید هم عادت میکنید. حتی اگر این سکه از یک طرف منقش به نیمرخ ملکه باشد و از سوی دیگر دم پرپشت راکون کانادایی یا هیکل درشت خرس قطبی.به اینکه نمادهای سرخپوستان را همه جا ببینی اما خودشان را هیچ جا نیبنی هم عادت میکنی.
omni means diversity

Wednesday, April 9th, 2003

برای ملت عراق شکیبایی و هوشیاری و آزادگی آرزو میکنم. هرچند آینده را بر کشته ها و ویرانه ها بنا خواهند کرد اگر اجانب بگذارند…

Tuesday, April 8th, 2003

در این دیار از میان همه بوها و ادویه های عالم فقط زنجفیل و دار چین را می شناسند. از ایستگاه اگلینتون که بالا می آیی بوی دارچین در فضا می پیچد . همه جا همین بو می آید . یا بوی قهوه است یا بوی دارچین و زنجفیل و یا بوی خمیر نانوایی. در سرسرای خانه ها بوی ماده خوشبو کننده است که معمولا بوی مایع لباسشویی تاید می دهد. هنوز کسی از کنارم رد نشده که بوی عطر بدهد. کانال هواکش آسانسورها معمولا با هواکش آپارتمان ها یکی است .بوی سیر سرخ کرده با خاطره آسانسور هماهنگ است. بچه که بودم مادربزرگم به پودر لباسشویی میگفت تاید .هنوز هم می گوید. از وقتی آمده ام قوطی های بزرگ و پاتیل های تاید را همه جا در دست همه دیده ام. تاید همه جا هست. با مادر بزرگ احساس همفکری میکنم.
بوها برایم خاطره می گذارند. دارچین یعنی ایستگاه اگلینتون. تاید یعنی سرسرا. سیر سرخ کرده یعنی آسانسور.

*
کاوه گلستان را یک بار در خانه اش دیده بودم. با یک دوست سویسیی رفته بودم به دیدنش که همان خانه فروغ بود. ابهت خانه اسیرم کرده بود و ابهت آدم های بزرگ از آن هم بیشتر. ولی بیشتر از اینها حسودیم می شود. حرفه ای ترین سرنوشت یک حرفه ای. به آنهاکه ناگهان می روند حسودیم می شود.

*
فستیوال هنر ضد جنگ شنبه در تورنتو برگزار می شود. دلم می خواهد باور کنم ولی آن ورم پوزخند می زند. اهریمنان برایمان سرگرمی درست کرده اند. یک سرگرمی‌ به نام جنگ.
این معنا را اینجا بیشتر باور می کنی.

Monday, April 7th, 2003

اين روزها اين اينترنت مفت و مسلم و هميشه به راه خيلي وسوسه‌ام مي‌كند كه به همه جا سرك بكشم البته بيش از همه سايت هاي تورنتويي. نتيجه اينكه تورنتو را از روي وب خوب شناخته‌ام. شهر بي در و پيكر و ولنگ و وازي است كه آينده‌اي شبيه امروز نيويورك انتظارش را مي‌كشد.

تورنتو شهر خوش آتيه اي است. هر چند كه هنوز كوچك و دهاتي است ولي آرام است و منظم و با حساب و كتاب. براي آدم‌هاي تنها و تنهايي پسند خوب است. سرشار از فستيوال‌ها و كارناوال‌هاي چندفرهنگي و گالري‌هاي فقير و آدم‌هاي بدلباس. همه چيز در ابتداي راه است. خصوصا ديوانگي‌هاي متمدنانه. آدم‌ها در خيابان يكديگر را نمي‌بوسند چون يا به محافظه‌کاری زردپوستانه گرفتارند يا معصوميت نگاه خاورميانه‌اي و يا تهذب سفيدهاي ايرلندي. با اين همه شهر خوبي است براي لنگر انداختن و سهم گرفتن از آينده شلوغ و احتمالا پر شور آن.

Friday, April 4th, 2003

هرکس براي رفتن دليلي دارد.بعضي ها هم بي دليل راهي ميشوند .مي روند چون مد روز است. بعضي ميروند چون به تنگ آمده اند . بعضي ميروند چون نفس رفتن وهميشه رفتن آسوده اشان مي کند يا دل مشغول. رفتن هميشه يک ماجرا است همان طورکه ماندن ماجراي ديگري است. (رجوع کنيد به پرونده مجله فيلم درباب سفر مال نمي دانم کدام سال) اما وقتي رفتي به پشت سر نگاه نکن. دست کم تا رويش اولين جوانه ها ، به پشت سر نگاه نکن! به پشت سر نگاه نکن وگرنه سنگ خواهي شد. سنگ ! و سنگ زادن نمي داند و روييده نخواهد شد.

Friday, April 4th, 2003

تقسیم بندی آنچه می خواهم بگویم و پرت و پلا از آب در نیاید و هر دری سخنی نشود کار سختی است.ذهن به سامان می خواهد که فعلا ندارم.هیچ وقت نداشته ام .بزرگترین فرق ما و این ینگه ای ها!باید قبل از سفر شروع میکردم .حالا به عقب بر میگردم .گمانم تصویر اکنون کامل تراست. پیش از سفر هر آدم موثق و غیر موثقی را طلبیدم که بگوید چه با خود بیاورم و چه نیاورم.حالا به آنها که مسافرند پیشنهاد میکنم:
از اسباب آشپزخانه تنها چیزی که اینجا یافت نمی شود قابلمه های باب طبع ایرانی برای طبخ پلو است. جور دیگر هست .استیل و گران .تفلون و قیمت مناسب اما اندازه های کوچک و مجردی. اگر خانواده هستید حتما قابلمه هایتان را همراه بیاورید. همین طور ظروف پلاستیکی باب طبع ایرانی مثل ظروف دردار و آبکش های بزرگ و مانند اینها فراوان نیست .هست ولی راضی کننده نیست. در حد نیاز اولیه همراه داشته باشید.و لی باقی قضایا مانند بشقاب و قاشق و چنگال و… همه هست .قشنگ هم هست و به خصوص هنگام حراج قیمت های مناسبی دارد . با توجه به هزینه های گزاف اضافه بار ارزش بار کردن ندارد.التبه یک تفاوت عمده با ایران وجود دارد .در مغازه ها و فروشگاه ها برخلاف ایران که انباشته از کالاهای لوکس ترک و فرانسوی و چک و ایتالیایی است اجناس لوکس را تنها در بعضی نقاط خاص می توان یافت در عوض آنچه در دسترس همه هست ساده و صمیمی و بی پیرایه است.نوعی سلیقه روستایی بر همه چیز غالب است. ازکریستال و نوربرین خبری نیست. همه هرچه هست سرامیک و چینی نه چندان مرغوب ولی ساده و شاد و چوب و استیل رنگ نشده و بی واسطه است. بسته به توان مالی با سلیقه حاکم بر این فضا کنار می آیید یا اینکه احتمالا مثل من چند تکه از محبوب ترین ظرف و ظروف خانه اتان را باخود به همراه می آورید.یک جام کوچک نقره اصفهان.یک ظرف شیرینی خوری در دار از جنس بارفتن سبز هدیه مادر بزرگ .و یک ماگ خوش نقش و نگار قبرسی سوغات سفر مامان از آن دیار. بعد اینجا که می آیی می بینی ظرف و ظروف تعریف دیگری دارند. سرویس های غذاخوری نه شش نفره که چهارنفره است. مرسوم است که نمک و فلفل دان ها بیشتر آسیاب دار باشند تا ساده. حجم ظروف ساده تر و سرراست تر است و پیچیدگی و نقش ونگارش کمتر. و این سلیقه حاکم تو را هم از نقش ونگار دورمیکند و با خود همراه.