Saturday, May 24th, 2003
بعد از اين بياييد به اينجا. اينجا خانه خودم است. هنوز کامل نيست. نميدانم چي از آب دربيايد.
اگر يک درخت گردو داشت خيلي خوب مي شد.
بعد از اين بياييد به اينجا. اينجا خانه خودم است. هنوز کامل نيست. نميدانم چي از آب دربيايد.
اگر يک درخت گردو داشت خيلي خوب مي شد.
اوا ببخشيد.بدين وسيله درست مي شود.پل مارتن کيه. ژان کرتين را گفتم که نخست وزير است. پل مارتن قرار است نخست وزير بشود.
براي آن دوستان که اخبار کتاب و سينماخواسته اند به زودي اين کار را ميکنم. چون اکثر خوانندگان من مسافران آينده تورنتو هستند از من اطلاعات دراين زمينه خواسته اند. به زودي به خانه جديدم روي وب اسباب کشي ميکنم و در آنجا مي توانيد مطالب را دسته بندي شده بخوانيد و مستقيما به سراغ بخشي برويد که احتمالا برايتان بيشتر مورد توجه است.
باز هم سارس و يک مهمان تازه :جنون گاوي
. امشب اخبار اعلام کرد که چهار مورد ديگر مبتلا به سارس دربيمارستان ويکتوريا تورنتو ديده شده است.
از طرف ديگر بعد از ده سال بار ديگر بيماري جنون گاوي که ابتدا گمان ميکردند تنها يک راس گاو دراستان آلبرتا را گرفتار کرده دارد به دامداري هاي استان هاي ديگر سرايت مي کند. مسئله فقط در مصرف گوشت آلوده نيست .مسئله اين است که پروتئين حيواني در اين کشور در چرخه بازيافت نيز قرار مي گيرد و از آن مواد مختلفي از جمله لاستيک اتومبيل مي سازند. دولتمردان و دولت زنان( اکثر وزراي کابينه مارتن زن هستند) سعي ميکنند اطمينان دهند که گوشت حيوانات مبتلا وارد چرخ مصرف نشده است و کارشناسان نظر مي دهند که کانادا بايد مثل اروپا چرخه بازيافت پروتئين را متوقف کند و …پل مارتن هم عجب بد بياري آورده درآخرين سال زمامداري اش!
گفتگوي مهدي يزداني را با اورهان پاموک بخوانيد .
اورهان پاموک نويسنده ترک با آوازه جهاني در تهران از ترس گريبانگير روشنفکرخاورميانه اي مي گويد.
امروز عصر گالري آرتا به مديريت فيروزه آغداشلو در تورنتو گشوده مي شود. قرار است دراين گالري آثارآيدين آغداشلو و جوان ترهايي چون صادق تيرافکن و خسرو حسن زاده به نمايش در آيد.مبارک است انشالله!
خبر کاملش را در شهروند بخوانيد.
يک عادتي دارم هر جنسي راکه به خانه مي آيدور انداز ميکنم.از کجا آمده.کجا توليدشده. کجا بسته بندي شده.اجناس چوبي معمولا محصول خودکانادا هستند.اگر پلاستيکي باشند از چين آمده اند.اگر ازجنس پنبه و نخ باشند آمريکايي اند. ميوه و سبزي از مکزيک و شيلي .قهوه ازکلمبيا.پنيرهاي لوکس از سوييس .زيتون از ايتاليا.برنج از هند و خرما از ايران. فقط گوشت وماهي است که حتما محصول کانادا است.هرچه به حافظه ام فشار مي آورم نمي توانم به ياد بياورم که در ايران حتي يک قلم ماده غذايي خارجي مصرف کرده باشم. تقريبا هرچه مي خواستم مصرف کنم همه ايراني بود. گوشت و برنج و سبزي و زيتون و …
نمي دانم کدام يک از اين مدل هاي اقتصادي درست است. کانادا اگر بخواهد تنوع غذايي را براي شهروندانش فراهم کند به شدت به واردات مواد غذايي وابسته است.ظاهرا صادرات گوشت و سيب زميني اش به آمريکاهم بد نيست. پس کشور ما که تقريبا تمام مواد غذايي را خودش مي تواند توليد کند و تنوع زيادي هم دارد چرا نمي تواند مسئله تغذيه سالم شهروندانش را راهبري کند؟
اندر قياس تورنتو و يک شهر اروپايي
ديدم که حسين درخشان در ديدار از وين پاک از تورنتو نااميد شده . راستش همان اولين روزها خواستم بنويسم که چقدر چهره تورنتو در اولين برخورد نااميد کننده است . فکر کردم حمل بر پز و ادا مي شود. حال که شاهدي بر اين مدعا يافتم بگذاريد برايتان بگويم.
روزهاي اول که آمده بودم هر کس از من مي پرسيد از کانادا خوشت آمده با ترديد سر تکان مي دادم .راستش تورنتو بد جوري تو ذوقم زده بود. اين را هم در حاشيه بگويم که عاشق سفر و شناختن فضاهاي شهري هستم ،در احوال شهرهاي مختلف زياد مطالعه کرده ام و پيش از اينکه به تورنتو بيايم يکي دو شهر اروپايي را ديده بودم. از جمله پاريس را .وصف نيويورک را از خيلي ها شنيده بودم و دست بالا فکر ميکردم که تورنتو بايد يک نيويورک کوچک باشد. درحالي که حال معتقدم تورنتو حتي کاريکاتور نيويورک هم نيست.
در واقع دوستاني که تا پيش از اين هيچ شهر و مملکت اروپايي را نديده اند در برخورد با تورنتو ذهنشان را چندان اسير قياس نخواهند يافت: مشکلي که من داشتم .روزهاي اول تورنتورامدام با شهرهاي اروپايي مقايسه مي کردم و خوب حسابي کم مي آورد. تنها حسنش اين بود که احساس ميکردم اينجاهمه مثل خودم غريبه اند.ولي در مورد رفتارهاي شهري و آنچه در مجموع هويت يک شهر را مي سازد تورنتو شهرجاافتاده اي نيست. تورنتو هنوز شهري چند پاره است .به گمان من مشخص ترين و بارزترين نشان هويت شهري مثل تورنتو کليساهاي بسيار زيادش است و بس. در واقع تورنتو با نوعي برنامه ريزي فشرده و دوپينگ فرهنگي به سرعت درتلاش براي کسب تشخص فرهنگي است. اگر در محله هاي قديمي و خصوصا حوالي ساختمان ها ي دانشگاه تورنتو گردش کنيد بخشي اعظمي از گذشته اين شهر را شاهد خواهيد بود. ولي مشکل اصلي اين است که سرما مجال زندگي خياباني را تا حدود زيادي از مردمان اين شهر گرفته در نتيجه رفتارهاي خياباني کامل نيست و دقيقا اين همان بخشي است که تورنتو را در قياس با يک شهر اروپايي از چشم مي اندازد.هنوز هم وقتي در خيابان قدم مي زنيد مي بينيد که کافه ها و رستوران ها با نوعي حجب و شرمندگي بخشي از پياده رو را اشغال کرده اند و ميز و صندلي چيده اند.دراروپا تعرض کافه و رستوران به سطح پياده رو يک امر جا افتاده و قديمي است. اروپايي ها نسبت به آمريکايي ها مردم کم کارتري هستند وزمان بيشتري را صرف وقت گذراني وکافه نشيني ميکنند .اين رفتار در آمريکاي شمالي هاي سخت کوش کمتر ديده مي شود.ظاهرا تنها استثنا در آمريکاي شمالي جزيره مانهاتان درنيويورک است که گويي هرگز نمي خوابد.و به همين ترتيب گويي مونترال هم نسبت به تورنتو شهر سرزنده تري است چون قوانين زندگي خياباني در آن اروپايي تر از تورنتو است.
حال بستگي به ذائقه افراد گروهي اين و گروهي آن پسندند.تورنتو مثل يک بچه خوب شبها زود مي خوابد. پرکار است .پراز ورزشکار،فروشگاه هاي زنجيرهاي بزرگ و مال هاي بزرگ و يکسان و متحد الشکل است. از آنجايي که به سرعت در حال رشد است ساختمان هاي يک شکل و ملهم از يک سبک معماري خاص در آن فراوان ديده مي شود. اين موضوع ممکن است به ذائقه کساني که دنبال تنوع و تفاوت هستند خوش نيايد.ولي براي کم کردن مظاهرفاصله طبقاتي البته روش کارآمدي است.روي اين حساب اگر از جنبه علاقه ايراني به تنوع و خوشي نگاه کنيد ممکن است تورنتو پاسخگوي سليقه اتان نباشد ولي اگر از جنبه سخت کوشي و جستجوي آرامش اقتصادي و تامين آینده فرزندان نگاهش کنيد مسلما از هر شهراروپايي مطمئن تر است.
آگورا
دارم درباره کاميونيتي ايرانيان در تورنتو مداقه ميکنم.به جمع بندي دندان گيري رسيدم خبرتان ميکنم.
في الحال در همين حول و حوش احوال آگورا را بخوانيد:
جمع دانشجويي آگورا دوساله است يا دارد دوسالگي را ميگذراند.کلاس هاي رامين جهانبگلو که تمام شد آنها که در اين کلاس شرکت کرده بودند تصميم گرفتند جمعي درست کنند و در اين جمع مباحث نظري و علوم انساني را با يکديگر درميان گذارند.در اين جمع داشنجويان ايراني دانشگاه تورنتو و ساير دانشگاه ها و سايري علاقه مندان شرکت ميکردند و ميکنند. اين جمع تقريبا هر شنبه گردهم مي آيد و در قالب سخنراني مباحث مختلفي را در حوزه علوم انساني پيگيري ميکند. کيفيت بخث و نظرهاي هر جلسه البته متغيير است. در ضمن اعضاي آگورا در طول هفته در قالب نامه هاي برقي به تبادل نظر درباره مسايل مختلف خصوصا مسايل فرهنگي ايران مي پردازند. آگورايي ها را اکثرا جواناني تشکيل داده اند که براي تحصيلات تکميلي به کانادا آمده اند يا با متوسط سني سي سال با تکيه بر تخصص و سابقه کار رهسپار اين سرزمين شده اند. اينها را به اين جهت مي گويم که متوجه آبشخور فکري و فرهنگي اين جمع باشيد.
به جز آگورا جمع دانشجويي ديگري نيز از دانشجويان ايراني در تورنتو هست که بيتشر از دانشجويان جوان ايراني و زير مقطع ليسانس تشکيل شده است .اين گروه از جوانان ايراني اکثرا همراه با خانواده و در سنين نوجواني يا مقطع دبيرستان مهاجرت کرده اند.اين گروه نشريه اي هم دارند و تلاش مي کنند عليرغم جوان بودن رابطه اشان را هويت ايراني خود حفظ کنند.
اين دو گروه از دانشجويان و جوانان ايراني تفاوت هاي قابل توجهي با هم دارندو شدت و قوت رابطه فرهنگي آنها با سرزمين مادري نوسان هايي دارد اما وجه اشتراک آنها که همان کثرت و فزوني جمعيت ايرانيان در فضاهاي دانشگاهي تورنتو است مسئله قابل تعمقي است که در جايي ديگر مفصلا به آن خواهم پرداخت.
اول اينکه برويد به وبلاگ مسافر و فراز .يک چند نکته بود درباره وضعيت اورژانس بيمارستان ها در کانادا و کثرت ايرانيان در تورنتو که چون اين دوستان گفته اند من زياده گويي نمي کنم.
ديگر اينکه از من درباره وضعيت ورود و استقرار پرسيده اند. جملگي را به سايت معتبر www.settlement.org حوالت مي دهم.در آنجا مي توانيد اکثر اطلاعات لازم از بهاي اجاره خانه تا قيمت اجناس و مواد غذايي و … را پيدا کنيد و قدم به قدم از راهنمايي هاي اين سايت دولتي بهره مند شويد.
لانگ ويک اند
لانگ ويک اند است. يعني آخر هفته بلند يا طولاني.امروز سالگرد تولد ملکه ويکتوريا مشهورترين ملکه انگستان و نماد عصر شکوه و عظمت بريتانيا ي کبير است و آخرين روز از تعطيلات آخر هفته. هوا هم خوب است و خورشيد تابان و خلق خدا به کوه و دشت و تپه و جنگل روان شده اند و صفا ميکنند.آنها هم که در شهر مانده اند به غارت مغازه هاي گل و گياه مشغول اند. واژه بهار براي مردم اين سرزمين سرد با آن زمستان هاي طولاني معناي پررنگي دارد.ديروز هم ما در يک اقدام فرهنگي ورزشي بايک گروه سي نفره کانادايي رهسپار يک راه پيمايي ۱۸ کيلومتري شديم.جايتان خالي.از وسط جنگل گذشتيم .سه چهارتا آبگير زلال را دورزديم .از پنج شش تپه بالا رفتيم. از کنار يک قبرستان سگ هاي خانگي گذشتيم.و در ميان مزارع يونجه و گندم سياحت کرديم.و از همه مهتر نماد استان انتاريو را از نزديک زيارت کرديم: گلي به نام تريليوم.تريليوم همان طور که از نامش پيداست گلي است که تنها سه گلبرگ دارد. قد کوتاهي دارد و در سايه درختان کاج و سيپدار مي رويد .هفت سال طول ميکشد تا پيازش در زمين پا بگيرد و سر ازخاک بيرون کند.تحت حمايت دولت کانادا است و کسي حق ندارد آنهارا بچيند.درتمام طول مسير پياده روي در دو سوي مسير و گاه در ميانه راه خودنمايي ميکند بي آنکه کسي لگدش کرده باشد .رنگش سفيد است اما ما آن قدر خوش اقبال بوديم که ارغواني اش را هم ببينيم .

در تمام طول تابستان تيم هاي پياده روي، دوچرخه سوار ي،کنوسواري (نوعي قايق سرخپوستي مخصوص رودخانه )و… به شکل ها و با خدمات مختلف ترتيب حرکت و گشت و گزار علاقه مندان رابراي ديدار با طبيعت مي دهند. طبيعت با ارزش ترين چيزي است که کانادايي ها دارند و باهاش حال ميکنند.همان چيزي که ما هم چندين برابرش را داريم و قدرش را نمي دانيم.
لوليتا خواني در تهران
بانو آذر نفيسي کتابي منتشر کرده که نامش به فارسي مي شود:«لوليتا خواني در تهران».مجله معتبر آتلانتيک نيز با او مصاحبه اي کرده در همين باره که لينکش را ميان خروارها لينک کامپيوترم گم کرده ام.پيدا کردم ميگذارم.کتاب درباره دوراني است که او را از کسوت استادي دانشگاه خلع کرده اند و در خانه همراه با دانشجويانش به خواندن و نقد لوليتا اثر مشهور ناباکوف مشغول است. کتاب آميزه اي از خودزندگينامه نويسي ،نقد ادبي و تاريخ اجتماعي است.هنوز خودکتاب را نديده ام.رفتم بخرم گفتند بايد از انبار بياورند.
آذرنفيسي را متاسفانه هرگز از نزديک نديده ام ولي وصفش را بسيار شنيده ام. به جرات مي توان گفت که از برترين ناباکوف شناسان جهان است. آن زمان که تقريبا هيچ اثر درست و حسابي از ناباکوف به فارسي ترجمه نشده بود کتابي نوشت و منتشر کرد به نام «آن روي سکه» در نقد و بررسي و تحليل آثار ناباکوف.اگر اشتباه نکنم ناشرش انتشارات طرح نو بود.(ممکن است اشتباه کنم).کتاب قطور و مفصلي بود که متاسفانه به همان دليل که گفتم يعني مهجور بودن خود ناباکوف در ايران آن گونه که بايد ديده و بهتر بگويم خوانده نشد.بانو نفيسي اکنون در آمريکا ودر دانشگاه جان هاپکينز ناباکوف و فيتزجرالد تدريس ميکند.در سايت آمازون مي توانيد کتاب را کنيد.به اين نام:reading lolita in tehran.
نمي دانم چرا وقتي فيلم اروپايي مي بينم شديدا ياد باستاني رفيقم مي افتم. جاي رودابه خالي ديشب همه چيز درباره مادرم آلمادوبار را از تلويزيون ملي کانادا ديدم.فيلم اروپايي لامصب يه چيز ديگر است!
تسليت
گروهي از عزيزترين اهالي قلم ايران عزيزي را ازدست داده وسوگوارند.
خانواده اخوت هفته اي بيش نيست که به غم نشسته اند. رحيم اخوت همسر، احمد اخوت خواهر و آرش و مازيار اخوت مادر عزيزشان را از دست داده اند.
به همگي آنها تسليت مي گويم.چه نابهنگام!
گفتيد خوش بختي هان؟
بسته به آن که اين کلمه را جطور معنا کني.قضاوت دراين باره کار من نيست. ولي اگر کسي براي قضاوت خودش نياز به کمک دارد مي توانم قصه زندگي آدم هاي اطرافم را که هر يک تجربه متفاوتي از مهاجرت داشته اند برايتان روايت کنم. قضاوتش با خودتان!
قصه اول:آقاي م در فرانسه تحصيل کرده .آرشتيکت است. يک آدم تقريبا روشنفکر است.چهل سالگي را ردکرده. هفت سال پيش آن موقع که هنوز بازار مهاجرت خيلي خيلي داغ نبود با امتياز فرانسه زبان بودن رهسپارشد.تورنتو آن جورها هم که برايش تبليغ کرده بودند فرانسه زبان نبود. نتوانست کار پيد اکند.نه اينکه نتوانست شايد اگر مي خواست مي توانست ولي خوب سن و سالي ازش گذشته بود .مرد محترمي بود در سرزمين خودش .سختش بود وردست باشد يا زيردست. تورنتو ي سرد با پاريس گرم و دوست داشتني خيل فرق داشت.طاقت نياورد .شش ماه بعد برگشت ايران. امروز در ايران تدريس مي کند با کلي عزت و احترام .خانه کوچکش را در نياوران دارد. و دوستان کوهنوردي و محفل دوستان روشنفکر.براي او تورنتو دير بود.
ـمامان نرگس چطوره ؟
ـخوبه .دارد دلمه برگ مو مي پزد .گريه ميکند که تو نيستي بخوري.
ـخوب حالا من که خيلي دلمه دوست ندارم!
امروز جشنواره فيلم هاي همجنس گرايان در تو رنتو آغاز مي شود. همين طور جشنواره فيلم هاي کودکان و نوجوانان. در هفته اي که گذشت هم جشنواره فيلم هاي يهودي برگزار شد.محور جشنواره امسال فيلم يهود بر پايه رابطه صلح آميز يهودي و عرب بناشده بود. در ضمن در تمام طول اين ماه گالري هاي مطرح تورنتو ميزبان عکاسان کانادايي و غير کانادايي هستند.نشاني همه اين جشنواره ها را مي توانيد در toronto.com پيدا کنيد.
با بسياري تاخير مي خواهم از فيلمي برايتان بنويسم که در جشنواره فيلم مستند هات داکز ديدم و خيلي دوستش داشتم.terminal bar نام فيلم کوتاه ۲۳ دقيقه اي بود درباره سرگذشت يک باردر مانهاتان نيويورک .سرگذشت بار که پاتوق همجنس گرايان سياه پوست دردهه هفتاد و هشتاد بوده از خلال عکس هايي که صاحب بار از مشتريانش مي گرفته روايت مي شود. ضرباهنگ تند و لحن طعن آميز راوي مزيد بر جذابيت اين فيلم کوتاه وزيباست.
فيلم هاي ديگر را هم ديدم يکي از آنها فيلمي بود از انگستان به نامgiant leap 1 .نمي دانم چرا ملت اين قدر از اين فيلم خوششان آمده بود. طرف مي خواست به ملت قضيه وحدت اديان را حالي کند. فيلم خوش رنگ و لعابي بود ولي خوب فيلم مستند نبود. در واقع تصاوير در خدمت موسيقي تلفيقي .اگر جايي نوار يا سي دي موسيقي اش را گير آورديد گوش بدهيد. براي شنيدن خوب است .
امانظام مديريت و اجراي جشنواره برايم جالب بود.تمام نيروهاي جشنواره داوطلب هستند و بابت کارشان پولي دريافت نميکنند. تعدادشان هم زياد است و با علاقه و جديت نظم و انضباط جشنواره را پيگيري ميکنند.يکي از مهم ترين جشنواره هاي فيلم مستند آمريکاي شمالي يعني همين هات داکز در دوسه سينماي درب و داغون شبيه سينماهاي خيابان جمهوري و لاله زار خودمان برگزار مي شود.اما آنچه به جشنواره هويت ميدهد آدمهايي است که حقيقتا آمده اند فيلم مستند ببينند.راستش تنها جايي که احساس کردم زبان آدم هاي دور و برم را مي فهمم و حرف مشترکي دارم که با آن آدم ها بزنم در همان سينما رويال درب و داغون خيابان کالج بود.
گزارش مفصل هات داکز را در سايت شهروند بخوانيد.
چند نکته:
يکي اينکه تارا امامي تذکر داد که نشان پرچم کانادا برگ درخت افراست آن هم در فصل پاييز و نه درخت چنار.بدين وسيله درستش مي کنم. اينجور وقتها ست که آدم ارزش ويراستار را باز به ياد مي آورد.وبلاگ که ويراستار ندارد گاهي همين خطر را دارد که اطلاعات غلط ميدهد ولو اينکه نويسنده اش واقعا چنين قصدي نداشته و با کمال حواس پرتي خط خطي کرده.
دوم اينکه دوستي يادداشت گذاشته بود که ايراني هاي با معرفت راه کانادا رفتن را نشان بدهند و ديگران را در خوشبختي اشان شريک کنند. اول که راه کانادا رفتن همان است که همه مي روند .ويزاي دانشجويي و يا داشتن تحصيلات دانشگاهي يا پول فراوان و… اما اينکه کساني که در اينجاهستند خوش بختند يا نه اين بحث ديگري است که بسيار هم به درازا ميکشد و شخصا سرم درد ميکند که درباره اش همان چيز هايي را که همه مي دانيد از نو بنويسم.
ديگر اينکه بلاخره دولت کانادا ترتيبي داد که کساني که در اداره مهاجرت اين کشور پرونده مهاجرت تشکيل داده اند بتوانند از طريق اينترنت ازآخرين وضعيت پرونده خود باخبر شوند.
ديشب يک شماره از نيويورک تايمز راخريدم و آمدم خانه فيهاخالدونش را درآوردم. چقدر آرزومه دفتر يک چنين روزنامه اي راببينم.اولين بار بود يک شماره کامل نيويورک تايمز را توي دستم ميگرفتم.مثل نديد بديدها.هنوز وقت نکردم همه اشو قورت بدهم. صفحه اول روزنامه هيچ آگهي ندارد.فقط صفحه اول است که عکس رنگي دارد. بقيه صفحات فقط آگهي ها رنگي اند.. مي رسي به صفحه شانزده و تازه در صفحه شانزده يک عکس خبري از جورج بوش مي بيني تا قبل از آن نه عکسي و نه خبري از پرزيدنت نيست.روزنامه است. مي داني؟ ر و ز ن ا م ه. کم مانده بود ديشب رويش بخوابم. نديد بديد بدبخت جهان سومي!
برگ چنار سرخ
اگر در اين فصل سال به تورنتو سفر کنيد فلسفه آن برگ چنار سرخ ميان پرچم کانادا دستتان مي آيد. درست تايک هفته پيش مي پرسيدم اين درخت هاي عظيم الجثه که توي کوچه ها با اين تنبلي هنوز برگ نداده اند اسمشان چيست.اصلا فکر نميکردم چنار باشند. آخر چنارهاي ايران راست و عمودي مي رود بالا و شاخه هاي فرعي ندارد. ولي چنار قرمز اين شکلي نيست .قدش بلند است ولي از يک جايي به بعد شاخه هايش پراکنده مي شوند و چتر مي گسترند.ديروز متوجه شدم که چنارها برگ داده اند.آن هم برگ هاي سرخ .نه دقيقا سرخ. مي شود گفت حنايي پررنگ.دقيقا عنابي .عنابي تيره .ولي از دور زير آفتاب تلالو سرخ دارند.سرخ سرخ. چنارهاي سرخ برگ همه جا هستند.خيلي هم قشنگند.نماد کانادا.
بقيه درخت ها هم همه گل داده اند البته به جز درخت هاي شاه توت که هنوز برگ هم نداده اند. يک درختي هست که خيلي زياد است و من اسمش رابلدنيستم ولي فکر ميکنم بايد از خانواده اقاقيا باشد و واقعا زيباست.گل هاي درشتي دارد که به رنگ سفيد و صورتي . شمشاد ها هم همگي برگ سبز داده اند ولي هنوز يک گروه از درخت ها هستند که هيچ برگي نداده اند نمي دانم منتظر چي هستند.تقريبا يک هفته است که مردم باغچه هايشان را گل کاري کرده اند. سنبل سفيد و بنقش. بنفشه تا دلتان بخواهد.لاله هاي صورتي و سرخ و زرد و بعضي ها هم شمعداني.شمعداني سرخ.از همه بيشتر لاله است .به خصوص لاله صورتي. آنها که خانه دارند معمولا کار باغباني اشان را خودشان انجام مي دهند .آنهاکه تو آپارتمان زندگي ميکنند با يکي دو تا گلدان بهار را به خانه اشان مهمان مي کنند .چيزي که برايم جالب است اين است که چقدر اينجا وسايل و ادوات باغباني فراوان و در دسترس همه است. گل فروشي هاي بزرگ سمينار و کلاس هاي مختلف پرورش گل ترتيب مي دهند. توي کتابفروشي ها هم قسمت مربوط به کتاب هاي باغباني خيلي بزرگ و قابل توجه است.توي فروشگاه هاي بزرگ هم حتما يک قسمت مربوط به لوازم باغباني و کود و خاک و غيره هست.مردم همانجور که مي آيند براي خودشان شير و کره مي خرند براي گلهايشان هم يک غذايي مي خرند!آدم سرشوق مي آيد که خودش هم که تا به حال هيچ ميانه اي با گل و گياه نداشته يکي دو تا گلدان را به خانه اش مهمان کند.به خصوص که اينجابا توجه به رطوبت موجود در هوا گلهاي آپارتماني خوب عمر مي کنند. اين روزها همه جا آفتاب هست.اصلا دوست ندارم توي خانه بمانم.خانه آفتابگير نيست.در خيابان خيرات آفتاب است.
دو تا چيز است که هنوز نتوانستم باهاش کنار بيايم.هيچ جوري باهاشان حال نميکنم .اصلا هم راضي ام نميکند. به هيچ وجه: يکي توالت هاي عمومي و ديگري چاهک نداشتن کف حمام. وسواسي نيستم ولي بالخره به يک چيزهايي معتقدم .مگر مي شود کف حمام راآب نکشيد و آب نريخت ؟ خوشم نمي آید.حالا از خير چاهک کف آشپزخانه گذشتم. مني که عادت داشتم يک شب در ميان کف آشپزخانه ام را بشورم.حالا ياد گرفته ام که تميز تر توي آشپزخانه کار کنم که کثيف نشود ولي آخر تي و دستمال که کار آب را نمي کند.
دلم براي کتاب هايم تنگ شده . به همين زودي به اين محله جديد عادت کرده ام و حالا ديگر دلم براي کتاب هايم تنگ شده. عجب غلطي کردم .تقريبا هيچ بار اضافه و بيخودي با خودم نياوردم اما کتاب هايم را کم آوردم. من کتاب خانه چندان بزرگي نداشته ام. از وقتي خودم شروع کردم به کتاب خريدن مي دانستم که به اين زودي ها صاحب خانه و مکان مشخصي نخواهم بود يک جورهايي از خانه به دوشي خودم خبر داشتم. براي همين با وسواس کتاب مي خريدم. کتابخانه خانه پدري هميشه در دسترس بود و دوستان بسياري که کتاب هايشان را امانت مي دادند. کتابخانه کوچک من بيشتر شامل کتاب هاي مرجع کوچک و قابل حمل و تاريخ ادبيات و نظريه هاي ادبي و دوره کامل فصلنامه زنده رود و چند کتاب خيلي عزيز شعر و رمان است. کتابخانه کوچک من وقتي مي آمدم دوپاره شد.تعداد زياديش رفت توي کارتون و در اتاقم در خانه پدرم و مادرم و تعداديش هم خانه خواهرانم. نمي دانم چرا فکر ميکردم مي توانم يک سال ازشان دور بمانم. فکرميکردم عيد سال ديگر برميگردم و مي برمشان. به همين زودي دلم برايشان تنگ شده. صداندارند که پشت تلفن صدايشان را بشنوم .نمي توانم لمسشان کنم . بدون آنها اعتماد به نفسم را تاحد زيادي از دست داده ام.عجيب است که دلم براي آن آپارتمان کوچک تنگ نشده.براي اتاقم هم تنگ نشده. به دلتنگي براي آدم ها سعي مي کنم اصلا فکرنکنم.
محله اما خاطره اش عزيز است به شرط آنکه به آن باز نگردي. اماکتاب ها! خدايا من کتاب هامو مي خوام . کسي نيست که از ايران با يک چمدان خالي برگردد و کتاب هاي منو با خودش بياورد؟
حتما خبر داريد که هفته گذشته به خاطرماجراي سارس چه مسابقه ارزاني در تورنتو درگرفت. سي ان تاور ۵ دلاري. بنزين ۵۰ سنتي. پرواز مجاني و….
حالا ماجرا کم کم دارد مي خوابد. همه بليطهاي توريستي فصل تابستان تا آخر ماه ژوئن به فروش رسيده اند. کلينيک هاي اورژانس خاص بيماري سارس دارند يکي بعد از ديگري تعطيل مي شوند.
بحث روز دارد تغيير ميکند . پشه اي که ناقل بيماري نيل غربي است داردجاي سارس را ميگيرد. بيماري که از اين پشه منتقل ميشود بسيار شبيه مالاريا است و علايم شبيه آن دارد. به خاطر درياچه ها و آبگيرهاي فراوان اطراف تورنتو توصيه مي شود که براي رفتن به پيک نيک و اين جور مکان ها مراقب خودتان باشيد. البته ظاهرا قصه اين پشه قديمي است و چند سالي است در تورنتو ديده شده و اول تابستان هم بحثش داغ مي شود. بالاخره مردم بايد سرشان به يک چيزي گرم شود.
دلم نمي خواهد که باور کنم تجربه اي که داشته ام مي تواند برهمه موارد صحه بگذارد.ترجيح مي دهم اين طور فکرکنم که من برحسب تصادف با چنين مواردي برخورد کرده ام.در اين مدت کوتاه که اينجا بوده ام با حسابدار ايراني و وکيل ايراني سر و کار داشته ام .با حسابدار و وکيل چيني هم طرف شده ام.نيتجه؟ والا…چي بگويم؟ لااله الاالله.
فقط اسباب شرمساري است و سرافکندگي. حتما همه اينجوري نيستند.نه؟
يک دوستي هست که يک قد دراز و ديلاق دارد. زياد سيگار مي کشد و صداي بم و کلفتش به هيکل نحيف و درازش نمي آید.مچ دستش خيلي باريک است رويش يک ساعت گنده بند چرمي هست. آنقدر دراز است که مجبوراست براي گفتگو با اطرافيانش قوز کند. اين قوز ديگر ماندگار شده.اين دوست ما همانقدر که درازه روح لطيفي هم دارد و زندگي را هم دوست دارد. چون هم فيلم تماشا مي کند و هم فوتبال .سياست ؟ اوه!آن يک بازي است. همه امان اين روزها دچارش هستيم.
دوست ما معلوم نيست همه چيزهايي که مي خورد و نمي خورد کجايش مي رود که اين قدر لاغر است .دوست ما يا بوي سيگار مي دهد يا سه تيغه است و بوي ادوکلن مي دهد. دوست ما هميشه جين مي پوشد و تي شرت هاي گل و گشاد.دوست ما يک بار که بهش توهين شد بدجوري دل شکسته شد. ولي دوباره سرپا شد.
حالا آن دوست رفته زندان.به همان دليلي که همه اين روزها مي روند زندان.حالا دلايل زيادي براي نگراني دارم.اين دوست بچه دارد .زن دارد.هرچند که خودش هم هنوز از هربچه اي بيشتر عاشق بازي سيمزاست. حالا فکر ميکنم که اين موجود نحيف وقتي بيايد بيرون چه جوري مي شود.نگران انگشت هاي دراز و باريکشم و نگران آن نگاهي که توي چشمهاي روشن زنش مي افتد.چشمهاي زنش روشن است از آن چشمهايي که هر لحظه يک رنگ است .سبز.خاکستري .آبي.
دارم فکر ميکنم که وقتي بيايد بيرون بازتاب آن نگاه در چشم هاي روشن زنش چه رنگي است ؟ آبي ؟ سبز؟ خدا کند خاکستري نباشد.
هاي ملت ! من امروز يک چيز عجيب در تورنتو ديدم: بند رخت. امروز ازيکي از خيابان هاي فرعي ديويس ميل مي گذشتم که ديدم در حياط پشتي خانه اي بند رختي آويخته اند و رويش هم ملافه هاي بسيار پهن کرده و اند و باد در ملافه ها افتاده و فقط يک رمديوس خوشگله کم دارد که باد با خودش ببردش!
(دهکده ماکوندو در قلب آمريکاي لاتين کجا و تورنتوي ۴۴ درجه شمالي کجا)
بهداشت و امور پزشکي
استان اونتاريو در مجموع ۱۲ دستگاه MRI دارد.
ماجراي سارس روشن کرد که اوضاع بهداشت عمومي و خدمات درماني در اين بخش از کشور کانادا چندان تعريفي هم ندارد. اصولا از خيلي ها شنيده بودم که پزشکي کانادا قابل مقايسه با آمريکا نيست و بيمه بهداشت و سلامتي همگاني و اجباري است و دولت هم در اين جور کشورها معمولا پول چنداني ندارد.
همين امروز يکي از بحث هاي بودجه استان اونتاريو خصوصا در بحث بهداشت پايين آوردن زمان انتظار براي جراحي هاي عمومي از جمله سرطان بود. يادم نمي آید تو ايران کسي براي جراحي شدن انتظار کشيده باشد. کافي است پول داشته باشي. بهترين جراح ها حاضرند نصف شب عملت کنند!
تکنولوژي و خدمات اداري
ديروز بعد از مدتها با تکنولوژي حال کردم.نظام اداري کانادا تفاوت فاحش و قابل توجهي با ايران دارد .تقريبا از بوروکراسي خبري نيست. و امورروال آسان و منظمي دارند. البته به شرط آنکه با موارد اشکال يا استثنامواجه نشود. از آنجايي که اين موارد خيلي کم پيش مي آيند اگر پرونده ياموضوعي از روال عادي خارج شود بازگشتن به روال عادي کار حضرت فيل است .هيچ کس مسووليت قبول نمي کند و حق هم دارد چون کارمند خاطي به شدت جريمه مي شود و در ضمن هرکس فقط متخصص يک کار است و از پروسه گردش يک پرونده پيش و پس مرحله تحت نظر خودش خبر ندارد.
مسئله ديگر اين است انجام امور به شدت اينترنتي است و مردم را به شدت تشويق ميکنند که به جاي مراجعه به اداره يا سازمان از طريق اينترنت و بعد از طريق تلفن تازه آن هم تلفن هاي خودکار و مجهز به سيستم تون و منشي رباتيک و آن وقت اگر باز هم نشد از طريق نامه نگاري و دست آخر مراجعه مستقيم کارهاي اداري اتان را انجام بدهيد. تقريبا جز براي تشخيص و تاييد هويت و امتحان رانندگي شمارا دعوت به حضور در اداره نميکنند.
اما آنچه مورد حظ شخصي بنده شد اين بود که به جاي منتظر شدن در صف طويل بانک چک حقوقي ام را به ماشين بانک تحويل دادم .يادم است در تهران هر وقت مي خواستم بروم بانک عزا مي گرفتم . بانک عملا در خدمت کساني بودکه رقم هاي بانکي کت و کلفت داشتند و تا از در وارد مي شدند چاق سلامتي مبسوطي با کارمند بانک مي کردند. اينجا از ارقام نجومي خبري نيست. مردم مجبور نيستند امور پيچيده بانکي رابه تنهايي و زير بارش نگاه تحقير آميز اطرافياني انجام دهند که هر لجظه نگران برگشت خوردن چکشان هستند و تو را به خاطر اينکه باجه بانک را بابت دريافت حقوق ناچيزت اشغال کرده اي سرزنش کنند!
سارس
از من راجع به بيماري سارس زياد پرسيده اند.راستش چي بگويم؟ اگر بگويم نه بابا خبري نيست که دروغ گفته ام. همين امروز دو نفر ديگر به کشتگان اين بيماري افزوده شد. هر چه هست شايعه اين بيماري کشنده تر از خودش بوده و زندگي تورنتو را به لحاظ اقتصادي خصوصا اقتصاد کلان تحت تاثير قرار داده. مورد جديد ابتلا به بيماري ديده نشده ولي هنوز از ميان موارد مشکوک به ابتلا قرباني ميگيرد. همين امشب يکي از مقامات دولتي در تلويزيون اعلام کرد که اوضاع تورنتو از لحاظ اقتصادي شبيه نيويورک بعد از يازده سپتامبر است.
هتل هاي بزرگ کارمندانشان را اخراج ميکنند. پروازهاي بين المللي به مقصد تورنتو ارزان شده اند. در خيابان اسپاداينا يا همان محله چيني ها خلوتي محسوسي به چشم مي خورد.
اما اگر عازم اين شهر هستيد و نگران اين بيماري .خوب حق هم داريد. هرچند که از طرفي ما که در اين شهر زندگي ميکنيم چندان دچار اظطراب و ترس از ابتلا نيستيم. وقتي به خانه مي آييم با دقت بيشتري دست هايمان را مي شوريم. سعي مي کنيم چندان در مکان هاي شلوغ رفت و آمد نکنيم.
متاسفانه اين حقيقت هست که بسياري از مردم از حضور در مکان هايي که تعداد زيادي زردپوست در آن مشغول کار باشند دوري مي کنند.اين قضيه البته خوشايند نيست چون دليل منطقي ندارد و فقط جنبه رواني دارد.به هر حال مردم اين شهر عليرغم شهرت بدي که به خاطر اين بيماري پيدا کرده اند همچنان دارند زندگي ميکنند. هرچقدر هم که التون جان کنسرتش را لغو کند يا هالي بري براي فيلمبرداري به تورنتو نيايد.