بایگانی June, 2003

Friday, June 27th, 2003

روزهاي اول که آمده بودم برايم عجيب بود که سرزمين به اين سردي چرا خانه‌ها براي جلوگيري از پرت حرارت مجهز نيستند.اينجا پرده به آن مفصلي و جديتي که در ايران هست وجود ندارد. پرده‌هاي يک لايه و جنس هاي نامرغوب که هيچ جور جلوي پرت حرارت پنجره ها را نمي گيرد البته اکثر پنجره‌ها دوجداره‌اند ولي بازهم کار پرده را نمي‌کنند. تنهاموردي که ديدم پيش بيني لازم براي حفظ گرما و سرماي درون شده فضاي ورودي ساختمان هاست . تقريبا هيچ ساختماني نيست که هشتي ورودي اش با دو در از دوطرف مجزا نشده باشد.فضايي که حد واسط اختلاف دماي بيرون و درون ساختمان است.
حالا هم که تابستان شده چنان ساختمان ها را سرد مي کنند که آدم مجبور مي شود ژاکت بپوشد. گويا همانقدر که سرماي منهاي ۴۰درجه براي ما جنوبي ها سخت است گرماي ۳۰ درجه هم براي بورو بلوندها حکم جهنم را دارد.آن وقت عزا ميگيرند که فشار برق ناشي از فعاليت خنک کننده ها و تهويه‌هاموجب شده که استان انتاريو با کمبود جدي برق و آلودگي آب درياچه مواجه شود.هرکجا مي روي اخطارهاي مربوط به جلوگيري از گرمازدگي به چشم مي خورد که به شما توصيه ميکند کلاه برسر بگذاريد،بطري آب همراه داشته باشيد و حتي اگر تشنه نيستيد آب زياد بنوشيد.همه اين جارو جنجال هم براي اين است که سه روزاست هوا رسيده به ۳۳ درجه که در گزارش هواشناسي اشاره شده احساسش مانند ۴۰درجه است.

Friday, June 27th, 2003

هوادار مجاهدين که درلندن بر اثر خودسوزي مرد مهاجر کانادا از آب در آمد. خبر را اول روزنامه دست راستي نشنال پست در صفحه اول با عکس بزرگي از ندا حسني به چاپ رساند. خبر با ليد(بند اول خبر) حماسي آغاز مي شود و تيتر هم همين بار معنايي را دارد. در اين خبر از او به عنوان يک کانادايي که دوماه از پايان اعتبار پاسپورتش گذشته بوده ياد شده.روز بعد روزنامه گلوب اند ميل خبر را در صفحات داخلي و با استخراج از خبر گاردين و روزنامه هاي ديگر آورده و اشاره کرده که جنازه ديروز به اتاوا محل زندگي خانواده‌اش منتقل شده است.

Thursday, June 26th, 2003

هفته پيش رفتم از کتابخانه عمومي يک کتاب بگيرم.گشتم ديديم که از کتاب مورد نظر۱۷ نسخه موجود است .درخواست دادم که کتاب را برايم به نزديکترين شعبه کتابخانه عمومي تورنتو بياورند.يک چند روز گذشت خبري نشد. باز گشتم ديدم کتاب ۱۶۴ درخواست داشته و من نفر ۱۵۲ هستم.هر کس که کتاب راامانت مي گيرد مي تواند آن را براي سه هفته نزد خودش نگه دارد. خواستم بخرمش ديدم با اين جاي تنگ و اين برنامه هاي پرخرج آتي بهتر است کوتاه بيايم. پس فعلا به همان روش قبلي مي روم کتابفروشي چاپترز مي نشينم درجا مي خوانمش .اوايل از اين کار خجالت مي کشيدم.بعد يک بار توي بزرگترين کتابفروشي زنجيره‌اي فرانسه (فنک) ديدم که ملت نشسته اند درجا کتاب مي خوانند ديگر خجالتم ريخت. حالا هم اگر دوست داريد به اصفهاني بازي متهمم کنيد بکنيد. اشکال ندارد.از آنجا که لوليتاخواني در تهران نوشته آذرنفيسي تا به حال ۱۶۴ تا سفارش در کتابخانه عمومي تورنتو داشته( ظاهرا همه مثل من مي خواهند بخوانندش نمي خواهند داشته باشندش) بنده به اين روش ادامه مي دهم.

ضمنا:کتابفروشي دست دوم را براي يک چيز ديگر مي‌خواهم. صفحه نگذاريد.

Thursday, June 26th, 2003

کسي مي‌تواند به من بگويد به جز يکي دوتا کتابفروشي باحال دست دوم خيابان يانگ پايين تراز بلور کجا مي توانم کتابفروشي دست دوم کتابهاي علوم انساني پيدا کنم؟

Wednesday, June 25th, 2003

امروز در همشهري نقدي چاپ شده است بر شعرزوزه به ترجمه اميد شمس.
اميد شمس در وبلاگ خودش و به زودي در همان روزنامه همشهري طبق قانون مطبوعات به اين نقد پاسخ داده است.تا قبل از انتشار آن در همشهري مي توانيد اين پاسخ را در وبلاگ او بخوانيد.اگر هم اصل را شعر مي خواهيد برويد به اينجا .با تشکراز خشايار.

Wednesday, June 25th, 2003

انگار همه رخدادها و همه آدم‌ها و همه‌چيزها و همه چيزها و همه و همه دست به دست هم داده‌اند تا هرلحظه به يادم آورند که چقدر نادانم.نادانم.نادانم.

Tuesday, June 24th, 2003

کي گفته زبان دوم اين مملکت فرانسوي است؟ خير! زبان موازي زبان اول اين مملکت چيني است.يادتان باشد. به خصوص وقتي مي رويد بانک.

Monday, June 23rd, 2003

«بهترين مغزهاي نسلم راديدم
که جنون تباهشان کرده بود».
شماره بيست و پنجم فصلنامه زنده‌رود به شعر اختصاص دارد.سه مقاله دارد درباره سه انقلاب درشعر مدرن و زبان شعر و ترجه شعر و يک مصاحبه با ضيا موحد.
اما به گمانم خواندني ترين بخشش ترجمه شعر بلند« زوزه » آلن گينزبرگ باشد.اميد شمس اين شعر را ترجمه کرده .به قول او در اين شعر هيچ نشاني از فرهيختگي نيست و شعر ماحصل نسلي است معترض و سرشار از عصيان که تمام مظاهر فرهنگ سرکوبگرانه آمريکايي را به سخره مي گيرد.
امسال کتابفروشي سيتي لايتز ناشر اين شعر پنجاه ساله شد.زوزه را بخوانيد .مدتها بود چنين چيز خوبي نخوانده بودم. حسابي سوراخ سنبه‌هاي مغزم گردگيري شد.
«بهترين‌ مغزهاي نسلم را ديدم
که جنون تباهشان کرده بود،در آرزوي عرياني ديوانه وار
صبح زود از بين خيابان‌هاي کاکاسياه‌ها خود رامي‌کشانند
دنبال تزريق درد….»

بجنبيد تا تمام نشده.

Monday, June 23rd, 2003

رياست انجمن قلم کانادا ميان مهاجران دست به دست شد. هفته گذشته هارون صديقي مهاجرهندي به جاي رضا براهني به رياست انجمن قلم کانادا برگزيده شد.براي اطلاعات بيشتر برويد به اينجا و اينجا.

Friday, June 20th, 2003

حيف که دکتر شکرخواه اينجور وقتها نمي نويسد وگرنه بررسي مواجه رسانه‌هاي غربي با مسايل ايران کار ايشان است. تقريبا بعد از پنج روز که از شروع شورش‌هاي دانشجويي در ايران گذشت رسانه‌هاي کانادايي شروع به تهيه خبر و گزارش در اين مورد کردند.درطول هفته گذشته بخش‌هاي خبري مختلف در راديو و تلويزيون دولتي کانادا اين موضوع را به گونه‌اي پوشش دادند. تلويزيون انتاريو که يک تلويزيون آموزشي و فرهنگي است در ميرگزدي با حضور يک استاددانشگاه،روزنامه نگاري از روزنامه گلوب اند ميل و يک دانشجوي ايراني از اعضاي هييت مديريه انجمن دانشجويان ايراني دانشگاه تورنتو شورش‌هاي دانشجويي اخير را با وقايع ۱۸تير چهارسال پيش قياس کردند.دانشجوي ايراني به انگليسي روان و فصيحي صحبت مي‌کردوبه خوبي از پس گفتگو و تبادل نظر با ساير حاضران در ميزگرد برآمد.
ديروز صبح هم برنامه مشهور راديويي کارنت زمان قابل توجهي را به مصاحبه با ضيا آتاباي ، ابراهيم يزدي و چند استاد دانشگاه درباره تاثير تلويزيون‌هاي لوس آنجلسي بر شورش‌هاي دانشجويي اختصاص داد. آتاباي با لهجه خوب انگليسي صبحت مي‌کرد ولي واژگان محدودي داشت و آن گونه که انتظار مي‌رود ازپس لفاظي مرسوم در اين گونه مکالمات برنيامد.در جابه جاي برنامه گويندگان بخش هايي از وبلاگ انگليسي حسين درخشان رابه صورت اجراي نمايشي به گوش شنوندگان رساندند.
امروز با نگاهي به برداشت هاي آخرين يادداشت ليدي سان متوجه شدم که به تدريج بر مخاطبان غيرايراني وبلاگ او افزوده مي‌شود.
استنباطم اين است که رسانه‌هاي غربي در اين اوضاع براي پوشش خبري بيشتر به سراغ آن دسته ازمنابع ايراني مي روند که به زبان خود آنها صبحت کند.يعني يک ايراني که انگليسي بداند. اگر چنين منابعي نداشته باشند براي تهيه تفسير خبر برمي‌گردند سراغ کارشناسان خاورميانه در موسسات تحقيقاتي و حضراتي چون مايکل ليدين .حال آنکه به گمان من پررنگ ترين بخش اين گزارش‌ها همانجاهاست که وقايع از زبان اصل سوژه بيان مي‌شود يعني از زبان دانشجوي ايراني

Tuesday, June 17th, 2003

يک قصه
امشب عموقوام بعد از ۲۳سال برگشت ايران.من و بابا پنج سال پيش ديده بوديمش.مامان و بهرنگ از وقتي رفته بود نديده بودنش .مزدک و ماهور هرگز او رانديده بودند.
وقتي رفت جنگ هنوز شروع نشده بود.يک جوان بيست ساله بودکه فکر کردند برود فرنگ درس بخواند . سر از دانشگاه پاريس هشت در آورد.ونسن. دانشگاه چپ هاي فرانسه. درسش را تمام نکرد ولي زندگي کردن مثل آدم هاي چپ را ياد گرفت. وقتي من پنج سال پيش تو محله پانتن پاريس ميان عربها و سنگالي ها ديدمش با يک تا پيرهن و فنجان قهوه و روزنامه هاي زيربغلش خوش بود. اومانيته مي خواند و اکيپ.عصرهاي شنبه مي رفت ورزشگاه پارک پرنس به طرفداري تيم پاري سن ژرمن.بعد فردايش همان بازي را مي نشست از تلويزيون تماشا مي‌کرد. از حواس پرتي اش قصه‌ها مي‌گفتند. آرش اديب زاده مي گفت خاکستر سيگارش را تو شيشه نوشابه‌اش مي تکاند. موقع بازي ايران و آمريکا تو ليون آنقدر فرياد زده بود که صدايش تا يک هفته در نمي آمد.
آنقدر با دخترها داداشي مي شد که ديگر نمي توانست بهشان پيشنهاد ازدواج بده. شيريني خوري نقره کاراصفهان راکه دختردايي اش برايش پيشکشي برده بود از توي سبد پياز و سيب زميني زير ظرفشويي آشپزخانه‌اش پيدا کردم.سياه و زنگ زده.گفتم عمو اين کلي قيمتشه! با چشمهاي بره نگاه کرد انگارداشتم مريخي حرف مي زدم.
ماهور آهسته گفت :آمد.راحت آمد.
فرودگاه مهرآباد از اين قصه‌ها زياد بلده.

Saturday, June 14th, 2003

حواسم به آن ور است.انگار توي ابرها راه مي‌روم. درغيبت خبر ،توهم و خيال باطل اوج مي‌گيرد.از حقيقت پيش مي‌افتد قصه مي‌بافد،قصه مي‌بافد،قصه ‌مي‌بافد…
قصه‌هاي بد. قصه‌‌هاي زشت.قصه‌هاي تلخ.مي‌خواهم به ايران زنگ بزنم.آنجانيمه شب است.خدايا.تا شش ساعت ديگر که صبح ايران بشود که من ديوانه مي‌شوم.
فاصله.فاصله.فاصله……………..
خيرسرت! بتمرگ زندگيتو بکن!

Friday, June 13th, 2003

خبر اينکه دادگاهي در تورنتو اعلام کرد که کلمه يک زن و يک مرد در تعريف ازدواج لازم نيست و به جاي آن مي توان گفت که دو نفر مي توانند چنين پيوندي ببندند. نيم ساعت بعد مايکل و مايکل يک جفت مرد کانادايي دربرابر چشم خبرنگاران با هم ازدواج کردند و عکس بزرگ انگشتان مزين به حلقه‌اشان رفت صفحه اول روزنامه تورنتو استار.
از ديروز تا حالا رسانه‌هاي کانادايي انگارکه انقلاب شده چنان پيچيده‌اند به پرو پاي اين قضيه که راستش براي من يک کمي عجيب است.به نظرم شبيه هياهو براي مانتوي کوتاه وبلند است.جنس هردو هياهو از يک نوع است:وقتي چيزي را منع کردي خلايق رابه آن حريص مي‌کني.

Friday, June 13th, 2003

واله‌ي چخوف ديگر نمي نويسد.اگر دارد قصه مي‌نويسد باشد .حرفي نيست. وبگرد صفحه اش سفيد است و خدا مي داند که احتمالا الان از دوري وب استخوان درد گرفته.خورشيد خانم هم که درس و مشق دارد.يکي دو تا وبلاگ جديد کشف کردم که به زودي لينک مي دهم.
اما اين ميان مچ خودم راهم گرفتم: ديگر به خانه هم نمي رويم.ديگر به هم تلفن نمي‌کنيم. ديگر براي هم نامه نمي‌دهيم. وبلاگ همديگررا مي خوانيم. يک جورهايي جاي غيبت کردن(آخ!چه حديث شيريني!) و هره‌کره رفتن را گرفته.وبلاگ هم را مي خوانيم و همديگر را در خيال تصورمي‌کنيم که دارد اين حرفها را مي‌زند.رابطه‌ي صورتها راترک کرده‌ايم .با مجاز يکديگر حرف مي‌زنيم.اينجوري شايد رابطه به عمق برود.اما از تماشاي دست و سرو چشم و صداي يکديگر محروم شده‌ايم.مخلص کلمه‌ام .اماگاهي وقتها حيف!کلمه سه بعدي نيست.

Tuesday, June 10th, 2003

مي دانيد؟سرگيجه گرفته‌ام. کارنامه حرفه‌اي ام را تنظيم کردم.البته نکردم.کرد.شايان دراين زمينه تخصص دارد. حالا من سه تاکارنامه دارم که هرکدامش يک سازي مي‌زند. همه‌اش البته حول و حوش کتاب و نشر و روزنامه و اينها دور مي‌زند.يکيش را فعلا کاري ندارم. گذاشته‌ام کنار.شايد وقتي ديگر.آن دوتاي ديگر نشان مي‌دهد که خودمانيم از چه جاهايي سردر آوردم.انبار عدل شريعت آن ور شهرري دنبال سهميه فيلم و زينک.دوندگي دنبال آقاي دربندي براي گرفتن غرفه نمايشگاه . بالاپايين رفتن از سوراخ سنبه‌هاي انبار توزيع .قيقاج رفتن ميان کتاب‌هاي انبار پخش چشمه.تاديب گاه نوجوانان پشت کن وسولقان.افتتاح فرهنگسراي کيانشهر(به قولي کيان شامپو)آخرمنطقه ۱۵ و آن طرف بزرگراه افسريه. اتاق کنفرانس مديران سازمان هاي دولتي.خانه‌‌ي ميان بيابان‌هاي سعادت آباد که پوراندخت يزدانيان را دمش پياده کردم.
از خلال اين کارنامه‌ها بيست سالگي هايم سر بيرون مي آورند.چقدر دورند.اينجا برفراز ساختماني سي طبقه در شهري آن‌ن‌‌ن‌ن‌ن‌ن‌ن‌ن‌ن‌ن‌ن‌ن طرف دنيا نشسته‌ام و انتظار دارم اين سرزمين جديد با اين کارنامه‌ها مرا به خودش بپذيرد. آمده‌ام تماشايش کنم. و کارهايي که نکرده‌ام را بکنم. درس بخوانم.کتابخانه بروم.راننده تريلي بشوم.دوچرخه سواري کنم.زبان درست و حسابي يادبگيرم و با مردم جهان حرف بزنم.
بعضي‌ها همين کارها را تو ايران هم مي‌توانندبکنند.
اما خيلي‌هاهم نمي‌توانند.
همه چيز بستگي به اين کارنامه‌هاي عجيب غريب دارد.بايد جوري تنظيمش کني که جلب توجه کنند.وقتي باهات مصاحبه مي‌کنند بايد آن خجالت مزاحم و آن نگاه سرگردانت را کنار بگذاري.راست توي چشم‌هاي مصاحبه کننده نگاه کن. اينجا معمول اين است که مشکلي نيست پس نبايد بپرسي که آيا مشکلي هست؟ اين سوال مرسومي نيست.اگر بپرسي شک مي‌کنند که واقعا هست؟«شايد.ممکن است.امکان دارد» اين کلمات را نبايدزيادبه کارببري. درباره همه چيز بااطمينان حرف بزن.گويي همه چيز را در يد قدرت داري.وقتي ازت چيزي مي پرسند که جوابش مثبت است نبايد بگويي بله. بايد بگويي حتما.
واينها هيچ کدام ربطي به آن کارنامه‌ها ندارد.بايد چيزهاي تازه‌اي ياد بگيري.و حجم چيزهاي تازه‌اي که اين روزهاياد مي‌گيري خيلي زياداست.آنقدرکه گاهي نمي‌کشي .با نااميدي سي سالگي‌ات رابه رخ خودت مي‌کشي.بعد توي خيابان پيرمردي را مي بيني که دارد اسکيت سواري مي‌‌کند.يادت مي‌افتدکه دير نيست.يادت مي‌افتد که اينجاکسي را تو را به‌‌خاطر دير رسيدن و ندانستن مسخره نمي‌کند.اينجاکسي شغلت راتحقير نمي‌کند.هرچه که باشد.بااين حال ته ذهنت يک چيزي هي تو را مي‌گزد.ديررسيده‌ام؟ لعنتي .آن چيست که نمي گذارداز حال باربگيرم.آن چيست که گذشته راچوب مي‌کند و توي سرت مي‌زند.

Monday, June 9th, 2003

راستي!کسي آقامون چخوف را نديده؟!

Monday, June 9th, 2003

امروز صبح کتاب هيلاري کلينتون درکتابفروشي‌هاي آمريکا توزيع شد.تلويزيون صف دراز خريداران را نشان داد و بانوي اول سابق آمريکا که کتابش را براي خريداران امضا مي‌کرد.
تبليغ کتاب هيلاري از در وديوار بالامي رود و کم مانده توي حلقوم آدم فرورود.اينجور وقتها آدم فکر مي‌کند بيچاره آمريکايي‌ها!چه افسانه‌هاي کوچکي دارند.نمي دانم از شور حقيقت يابي است يا از تاثير تبليغات و برطرف کردن کنجکاوي خاله زنکي ؟
فکر ميکنم همه اينها باشد و نباشد.چرخه پيچيده‌اي است براي ايجاد بازار عرضه و تقاضا و گردش پول و سرگرمي:بزرگترين نياز آمريکايي ها.

Monday, June 9th, 2003

مشاغل خدماتي در تورنتو به تدريج ميان مليت هاي مختلف تقسيم شده وانگارقانون نانوشته‌اي آنهارا به تبعيت از اين قانون تشويق مي‌کند.
اينجورکه ديده‌ام و شنيده‌ام داشتن بقالي حرفه‌اي مختص چيني‌هاو هندي هاست. مغازه‌هاي فروش اجناس يک دلاري براي يوناني ها .پمپ بنزين ها براي هندي ها.نمايشگاه هاي اتوميبل هاي اروپايي براي ايتاليايي‌ها . شيريني فروشي ها براي روس‌ها .
و بالخره خدمات دليوري و بازسازي منازل و بنگاه معاملات براي ايراني هاست.
البته طبيعي است که اين تقسيم بندي خيلي هم دقيق نيست. و هر کاميونيتي براي خودش گروهي مشغول در هر حرفه را دارد ولي از دوستان شنيده‌ام که درمورد بعضي از اين مشاغل مافياي سفت و سختي هست که از ورود افراد مليت هاي ديگر به آن مشاغل جلوگيري مي کند و به قول معروف چوب لاي چرخشان مي‌گذارد. صحت و سقم اين موارد را نمي‌دانم فقط از ديگران شنيده‌ام.

Sunday, June 8th, 2003

رابطه ادبيات و جامعه شناسي هميشه برايم خيلي جذاب بوده .در اين حوزه هميشه فرانسوي‌ها حراف‌ها و نظريه پردازهاي قدري بوده‌اند و آمريکايي‌ها عملگراهاي خوب.از جمله اين بحث‌ها يکي اين بود که چراآمريکاخاستگاه داستان کوتاه و ميني ماليسم است و چرا مثلا فرانسه يا انگلستان نيست.اين رابه عنوان يک بحث کلي مي‌گويم.
دراين چند ماه تقريبادستم آمده که فرهنگي که آمريکاي شمالي برمبناي آن بناشده بزرگترين مصرف کننده داستان کوتاه هست.داستان را ‌مي‌‌خورد،مي‌بلعد
و همچنان تشنه است. صنايع تبليغاتي هرلحظه براي تيرزهاي تلويزيوني وراديويي نياز به قصه‌هاي تازه دارند چون جذاب ترين تبليغات از اين دست را تبليغات داستان پرداز تشکيل مي‌دهند.صنايع سرگرمي هر روز يک فيلم تازه ،يک بازي کامپيوتري تازه،يک مسابقه تازه،يک سريال تلويزيوني تازه،يک کارتون تازه مي سازد که همه آنها نياز به قصه دارند. حتي صنايع آموزشي دائم در حال خلق داستان هاي تازه براي جلب شاگردان هستند. شخصيت هاي مجازي مدام متولد مي‌شوند و آنچنان مشخصات و نشانه هاي يک انسان کامل را دارند که به سختي مي شود باور کرد که واقعي نيستند.اکثر اين داستان‌ها گروهي نوشته مي‌شود.يک نفر طرح مي ريزد ،يک نفر رد پاي تاريخي يا افسانه اي اين شخصيت را پيگيري ميکند. يکي برايش قيافه طراحي ميکند. آن يکي لباس هايش را انتخاب ميکند.يک نفر برايش آّهنگ هاي محبوبش را انتخاب مي کند و کسي هم برايش تکيه کلام خلق مي کند.داستان چند خطي به پشتوانه فرهنگ عمومي با سرعت خلق مي شود.
از طرف ديگر سرعت بالاي زندگي بسياري از روابط را به صورت کليشه‌هاي از پيش تعيين شده در آورده. دريک کليشه مشخص و داستان از قبل نوشته شده با اطرافيانت همکلام مي شوي. وقت نداري پس از حرکات دست و صورت براي انتقال سريع مفهوم استفاده مي کني. ديالوگ ها کوتاه و مختصرند(و ميل به پرحرفي شرقي را اصلا ارضا نمي کنند).هرسليقه‌اي مختصات خاصي از نظر پوشش ،مبلمان منزل و مدل ماشين دارد بنابراين تو داستان زندگي ديگران را تا حدودزيادي از روي موارد مي داني. اينها همه به دليل اين است که اين قصه را بارها برايت گفته‌اند و بخش هايي از آن را درقالب سليقه عمومي برت قبولانده‌اند.پرفروش ترين گروه کتاب ها که کتابفروشي ها به يمن آنها سرپا مي مانند و چرخ صنعت نشر را چرخان نگه مي دارند همانا زندگي نامه هاست.فت و فراوان. داستان هاي واقعي از زندگي هاي واقعي.
و همه اينها برمبناي داستان هايي بناشده اند که زماني گفته شده اند و بعد به مقدار زياد.خيلي خيلي زياد مصرف شده اند.

Sunday, June 8th, 2003

اولش گفتم آخ جون باران!
بعد يواش يواش مي شنيدم که قطره‌ها از گيسم گذشته‌اند و دارند کف سرم راه مي روند.باز محلشان نگذاشتم.بعد ديدم بعضي ها دارند چپ چپ نگاهم مي‌کنند.پيرمرد خط نگهدار توي باراني نارنجي اش همانطورکه از کنارم مي‌گذشت باچشمهاي آبي اش چترش راپيشکش کرد.نه متشکرم(اينجا را بايد انگليسي نوشت يا فارسي؟).نزديکي هاي سن کلر ديگر سردم شد. نه مثل اينکه بارانش براي خيس شدن مناسب نيست.باد هم مي آيد و حسابي پک و پهلوي آدم را اذيت مي‌کند.چند وقت بود دنبال يک چترقرمز مي‌گشتم. مردم اکثرا چتر سياه دست مي‌گيرند.چرااين مردم اين قدر به پوشيدن پالتوي سياه،کت چرم سياه و چتر سياه علاقه دارند؟.نزديکي هاي بلور چشمم افتاد به چترهاي قرمز مغازه .دسته مثلا چوبي . قرمز قرمز نبود. اناري بود. فروشنده چيني بود و بي حوصله. زدم بيرون. پايين بلور ازيک هندي يک چتر قرمز چارخانه خريدم. شبيه دامن اسکاتلنديه. يا شبيه پتوهاي پيک نيک انگليسي .
خيلي کيف دارد آدم با يک چترقرمز چارخانه زيرباران ورجه ورجه کند.
!به خصوص وقتي بيکار و بي‌پول هم باشد آنقدر اين چترسرخ به نظرش شاهانه و سخاوتمندانه مي آید

Saturday, June 7th, 2003

آي تازه‌واردها! مهاجران در راه!
اين تهرانتو جدي جدي دارد همه‌چيز را موبه مو برايتان مي نويسد ها !با حوصله .با جزييات. لحظه به لحظه . بابا دمش گرم!
اگر باز دوباره متهمم نمي‌کنيد آخر هفته است مي‌خواهم بروم ولگردي. نمايشگاه کتاب بوک اکسپو در متروکانونشن سنتر.يک سال است کانادايي‌ها دارند برايش تبليغ مي کنند ولي تا همين سه چهار روز پيش داشتند التماس مي کردند که ناشرها بيايند غرفه اجاره کنند. البته ديروز مخصوص ناشرها بود. چند جلسه سخنراني خوب داشت درباره آينده کار انتشارات در جهان ديجيتال و يک کارگاه دوروزه آموزش کتاب فروشي .از امروز بازديد براي عموم است .نويسنده‌ها هم مي آيند و امضا مي دهند .(به ما چه‌! ما که جز مارگارت اتوود کسي را نمي‌شناسيم.) رفتيد توي ذوقتان نخورد که چقدر کوچک است. کل نمايشگاه به اندازه يک سالن ميلاد نمايشگاه بين‌المللي تهران است.ولي عجب اسپانسرهاي گردن کلفتي دارد.
امروز هم فستيوال درام است درکويين پارک. فردا هم فستيوال موسيقي خياباني و کارهاي نمايشي در خيابان بلور( قابل توجه مامان نيلو و فراز).
درضمن جشنواره فيلم کوتاه هم يادتان نرود که فقط دوروز ازش مانده.بقيه اش هم طلبم!

Thursday, June 5th, 2003

نامه‌هاي زيادي دريافت مي‌کنم که در آنهااز من پرسيده‌اند بياييم يا نياييم. و يا ازکساني که به اين طرف آبي‌ها حسرت مي خورند . بعضي‌ها هم مي‌گويند که حسنش گفتي،عيبش هم بگو.
راستش نمي‌دانم چرا از يادداشتهاي من اينطور برداشت مي شود که فقط از محاسن مي‌گويم.اولا اين گزارش‌ها همه پراکنده و موردي و وابسته‌ به‌اتفاقاتي است که براي خود من پيش مي‌آيد.دوم اينکه آموخته‌ام که درگزارش بي طرف باشم.نه مي‌توانم کسي را توصيه به آمدن کنم و نه به ماندن.من تصويرخودم را ارائه مي دهم.اين تنها يک پنجره از ميان تمام پنجره هاست.بله .دوستاني هستند که نتوانسته‌اند کار مناسب پيدا کنند و از اينجامي نالند. در عوض به همان تعداد من کساني را مي‌شناسم که خيلي هم خوب درمحيط جاافتاده‌اند. مسئله اين است که اکثر ما کساني که با اينترنت و وبلاگ سرو کار داريم در گروه مشاغل وابسته به کامپيوتر و نرم افزارو اينترنت و آي تي قرار مي‌گيريم.يعني دقيقاکساني که در اين دوسه سال گذشته بيشترين آسيب را از اوضاع کساد کانادا ديدند.بنابراين صرف تصويري که ما از کانادامي‌سازيم همه واقعيت نيست.من درست است تازه‌وارد هستم ولي به خاطر حضور همسرم که تقريبا سه سال است در اينجا مستقر شده درواقع سه سال است که لحظه به لحظه با مسايل کار و استقرار و مهاجرت در اين کشور درگير بوده‌ام.اماهنوز هم مي‌گويم تصوير ما وبلاگ نويسها همه واقعيت نيست.طبق تعاريف سازمانهاي سياست گذاري و تصميم گيري کانادا تا هزار روز از اقامت شما دراين کشورنگذرد شما را همچنان تازه‌وارد قلمداد مي‌کنند. تازه طبق تعاريف جامعه شناسي ما هرگز کانادايي محسوب نخواهيم شد ولو با پاسپورت هاي کانادايي و در واقع کشوري که مارا به خودش پديرفته سرمايه گذاري اصلي را روي نسل دوم ما مهاجران گذاشته‌است.حقيقت اين است که ماقرار است کارگران ذهني و يدي باشيم براي آينده اين کشور.خوب اين حقيقت را که همه‌امان مي دانستيم از اول. هرچند که اگر بخواهي پيشرفت کني هيچ کس جلويت را نگرفته. در واقع مي خواهم بگويم به هيچ جمع بندي خاصي نمي شود رسيد. فعلا يک بوهايي به دماغ همه خورده که اوضاع در ايران عوض مي شود و آخ جون بر ميگرديم خانه امان. من دوستاني راهم مي شناسم که ديگر حتي حاضر نيستند به پشت سرشان هم نگاه کنند .اينجا خانه خريده‌اند .بچه دار شده‌اند و براي آينده اشان در اين کشور برنامه ريزي کرده‌اند. آنهاکه بچه ندارند راحت تر مي توانند از بازگشت حرف بزنند. آنهاکه بچه دارند با نگاهي به وضعيت آموزشي ايران از هرچه برگشتن است پشيمان مي شوند.( هرچند که نظام آموزشي کانادا هم در تاقبل ازدانشگاه به دليل کمبودبودجه وضع خيلي روبه راهي ندارد).مي‌بينيد که وضع بغرنجي است .تصوير درهم و برهمي است .ملغمه‌اي از موفقيت و شکست و دلتنگي و کاميابي. کالبدشکافي اين وضعيت مثنوي هفتاد من کاغذاست که نه درتخصص ماست و نه درقد وقواره اين وبلاگ.من نه صلاحيتش را دارم و نه اصلا خودم رادر حدي مي بينم که بتوانم به کسي توصيه ماندن يا رفتن بکنم.اين فقط يک پنجره است.مي توانيد با تجربه هاي خوب وبدتان درآن شريک شويد.اماحکم صادرکردن کار مانيست.

Wednesday, June 4th, 2003

آهاي اهالي ايراني تورنتوي بزرگ!
اگر يک دانشجوي رشته فني بخواهد با ويزاي تحصيلي بيايد کاناداو بعد اقدام کند و ماندگار شود شما چه توصيه و پيشنهادي بهش مي کنيد؟ کدامتان که دانشجوي رشته فني هستيدحاضر است به نامه اش شخصا جواب بدهد؟

Wednesday, June 4th, 2003

مرثيه‌
«آمدند.امروز صبح ديدمشان.انگاراين سه چهارماهه داشته‌اند مي آمده‌اند.من حواسم نبوده.ريزوظريف و موذي.اول فکرکردم از خشکي است. بعد فهميدم که عميق‌تر شده‌اند.از هر طرف دوتا.ديگر نمي‌تواني با موهاي رنگ نکرده ديگران را به اشتباه بيندازي. چروک‌ها آمده‌اند.
پارسال همين وقتها بود که بيتا مي‌گفت ديگر بايد شروع کنيم.خوب ازکدامش؟ فيتومر؟ ايوروشه؟ کلارنس؟ اولاي؟نئواستراتا؟ويشي؟ ضدچروک ؟محافظ روز؟ محافظ شب؟شاداب کننده؟مرطوب کننده؟
مي خواهي هم مثل سوزان‌سونتاگ و کتي اکر بي خيال شويم؟
هان؟ بگو ديگر.يکيشو بگو.»!

Wednesday, June 4th, 2003

يک آگهي!
يادم است چندسال پيش جناب عبدالحسين آذرنگ از سفر ونکوور که برگشته بود سفرنامه جذابي نوشته بود درباره آنچه از کتابخانه‌هاي آنجا ديده بود. ميان اوصافش يکي هم اين بود که يک رشته تحصيلي درمقطع فوق ليسانس وجود دارد درباره صنعت نشرو کتاب که شرايطش هم باآدم‌هاي شاغل هماهنگي دارد. هر چه دراينترنت جستجو مي‌کنم هيچ رد و نشاني از اين رشته دانشگاهي نمي‌بينم.آيا کسي هست که بداند رشته‌اي حول‌وحوش صنعت نشر و مديريت انتشارات و کتاب در کدام دانشکده يا کالج در استان انتاريو تدريس مي شود ؟اصلا چنين چيزي هست؟

Wednesday, June 4th, 2003

يک خبر خوب! تهرانتو آشتي کرد.

Tuesday, June 3rd, 2003

يک خورده خاله زنک بازي !
راستش يک اتفاقي افتاده که دوست دارم براي کساني که خبر ندارند بنويسم.بگذاريد اول خنده‌‌ام را بخورم!
گويا اين حسين درخشان براي بعضي از دوستان خيلي مسئله بزرگي شده است. راستش هم تاسف‌آور است و هم خنده‌دار.آن از بدلش و حالا اين هم يک ماجراي تازه ديگر.
امروز نويسنده وبلاگ تهرانتو قهرکرد.
نويسنده اين وبلاگ در دو يادداشت آخروبلاگ بسيار جوانش (دوهفته)چيزهاي عجيب غريبي نوشته راجع به اينکه حسين درخشان با يک توطئه قبلي و عمدي نخواسته وبلاگ او را به ديگران معرفي کند و بين وبلاگ او يک سايت شبيه به وبلاگ او تبعيض قايل شده واز اين حرفها.لحن يادداشت آخر او چنان بغض‌آلود است که …
به هر حال اگر وبلاگش را ادامه بدهد خيلي خوب است چون چنان به تفصيل و با دقت و جزييات آداب لحظه به لحظه مهاجرت از بليط خريدن و چمدان بستن را توصيف کرده که اگر او اين وظيفه را به عهده بگيرد من يکي خيلي ممنونش مي شوم و مراجعان وبلاگم را که در جستجوي اطلاعاتي از اين دست هستند يکسره به ايشان ارجاع مي دهم. قول مي دهم که لينک دائمش را هم درصفحه ام بگذارم.
اگر هم قصدش اين بوده که به اين طريق خواننده جلب کند که دست مريزاد ! واقعا موفق بود. حسين هم بهش لينک داد و توضيح هم داد و …حالا همچين هيتش برود بالا که اگر استفاده نکند سخت اشتباه کرده.خيلي ببخشيد.واقعا نمي توانم جلوي خنده‌ام را بگيرم.يک وقت به کسي برنخورد.ولي به خدا باورم نمي‌شد اين ور دنيا هم باز از اين حرفها باشد. توهم توطئه و ….

Tuesday, June 3rd, 2003

بالخره هر جور بود خودم را به جشنواره فيلم ايسپانوآمريکن رساندم. توي اين جشنواره که پنج شش سال از عمرش مي‌گذرد فيلم‌هايي از کشورهاي آمريکاي لاتين به اضافه کاناداو اسپانيا به نمايش درآمد. طبق معمول اين جورجشنواره‌ها در همان سينمابلور که ديگر حالا دارد براي من تبديل به يک آشناي قديمي مي‌شود.
آمريکاي لاتيني‌هاي تورنتو سه چهارروز با فيلم‌هاي سرزمين‌هاي مادري‌اشان حال کردن.
يک فيلم ديدم از مکزيک به نام:«سکس،شرم،اشک».
فيلم درباره سه زوج جوان بود که در همسايگي هم زندگي مي‌کردند و هر کدام مظهريک جور رابطه و مشکلات آن.يکي روشنفکر است و به جاي اينکه حواسش به زن جوان و پرو جنب و جوشش باشد در هواي نوشتن و مديتيشن است. آن ديگري جهانگردي است که زنها را فقط به خاطر رابطه جنسي دوست دارد. يکي ديگر جانورشناسي که سعي مي‌کند از هررابطه‌اي بگريزد و عشق را نفي کند. يکي ديگر مرد خوش تيپي ست که زماني مانکن بوده وحالا مدير يک شرکت تبليغاتي ست و از فرط تعدد رابطه،فراموش کرده که زنش را چقدردوست دارد. اين آدم‌ها دريک موقعيت زماني درکنار هم قرار مي‌گيرند ومشکلات همه آنها با طرف مقابلشان همزمان مي‌شود. دست آخر جهانگرد وقتي مي‌فهمد که هيچ کس حاضر نيست فقط به خاطر يک شب بااو باشد خودکشي مي‌کند.جانور شناس بر مي‌گردد سراغ شوهري که ترکش کرده.روشنفکر نويسنده عاشقانه زنش رامي‌بوسد و خوش تيپه و همسرش که مدتهااز او آزار جنسي مي‌ديده از هم جدا مي‌شوند.فيلم جابه‌جا با شوخي‌هاي تند و تيز مکزيکي درباره روابط زن و شوهرها بمباران مي‌شودو باريتم تندو گفتارهاي بي‌پروا،سوتفاهم‌هاو ناگزيري آدم‌ها از دوست داشتن و کلک هاي روان‌پريشانه‌اي که براي جلب توجه يکديگر به کار مي برند را رو مي‌کند.
اگر اسم آدمها راعوض کني به سادگي مي‌تواني همين قصه را در تهران تعريف کني.از خلال فيلم که به شدت درفضاي هاي شهري دورمي‌زند مي توان به تصويري از مکزيکوسيتي دست يافت. انگارتهران.خرتوخر.شلوغ.برج‌هاي مدرن درکنار آلونک ‌هاي قديمي.حتي پرتقال فروش دوره‌گردي که با بلندگوي ماشينش دروصف پرتقال هايش آواز مي‌خواند.(لهجه شيرين اسپانياييشان که ديگر منو کشته .کلي ياد مارياروزاو سنيورآئورتا در سفارت مکزيک در تهران افتادم).
يک دفترچه هم پيداکردم پراز اطلاعات درباره مراکز اسپانيايي زبان‌هاي تورنتو.اين هم براي اينکه مااز اين جشنواره بي نصيب نمانده باشيم.اين جشنواره به مونترال و کلگري هم سفر مي‌کند.

Monday, June 2nd, 2003

عصر که مي شود راه مي افتم به پياده‌روي .چند تاخاصيت دارد.از مسخ شدن دربرابر کامپيوتر جلوگيري مي‌کند.نگراني ها و تشويش ها را کاهش مي‌دهد. اشتهارا باز مي‌کند.افکار آدم را سامان مي‌دهد. هرکس وقتي خيلي نگران و مشوش است يک جور خودش را آرام مي‌کند. پياده‌روي محبوب ترين اخلاق بشر است.
در اين پياده‌روي سعي مي‌کنم هر بار يک مسير تازه کشف کنم. مردم را که از سر کار برمي‌گردند تماشا مي‌کنم .آدم‌هايي که براي صرف شام در رستوران‌ها نشسته‌اند و سالاد کاهوي فصل مي خورند.دختران نوجوان که‌با تکه‌هاي پيتزا در دست غش غش خنده‌اشان درپياده‌رو به گوش مي‌رسد.کارمند فروشگاهي که ليوان قهوه اش را در دست گرفته وکنارپياده‌رو ايستاده و سيگار مي‌کشد.مادراني که با بچه‌ها آمده‌اند به هواخوري عصرانه ( راستي چقدر اين کانادايي ها بچه دارند .انگار هيچ چيز از کنترل جمعيت و تنظيم خانواده نمي دانند!)
در اين گشت و گزار‌هاي عصرانه گاهي وقتها اکتشافات خوبي هم مي‌کنم.امروز عصر يک مغازه صنايع دستي آمريکاي لاتين پيدا کردم به اسم ماچوپيچو .طرف فکر کرد اسپانيايي هستم .به اسپانيايي ازم پرسيد .به اسپانيايي گفتم متاسفانه نه! کيف کرد .يک نمايشگاه ويتراهاي روسي خوشگل و يک مغازه داروهاي گياهي که دارو هاي مورد نيازم را به يک سوم قيمت مغازه نزديک خانه مي فروخت. (هنوز نفهميدم چرا درباره ما زن‌ها مي‌گويند که عاشق خريد کردن هستيم؟ مغازه ها معدن خيال و آرزو و نمک اند.)
از پياده‌روي امروز راضي ام. آفتاب بي‌دريغ بود .من غمگين بودم و تنهايي کامل بود. نوه مادربزرگم تک‌وتنها در غربت خودش خوش بود.مسئله اين است که اصلا هم احساس غربت نمي‌کرد! فقط از اينکه احساس غربت نمي‌کرد غمگين بود.

تکمله :
مجربان ميگويند که در سال اول مهاجرت فشارهاي روحي و رواني وارد بر شخص چندين برابر معمول است .بهترين راه مقابله ورزش کردن و پرداختن به تفريح مورد علاقه است.بهترين کار پياده روي و يا دويدن در فضاي آزاد است که جريان خون را تسريع مي کند و کمک موثري براي تخليه فشارهاي عصبي است.

Monday, June 2nd, 2003

يک سايت جديد
سايت ايرکانا به تعريف خودش «نخستين مجله/وبلاگ دوزبانه است که قصد داردنگاهي نو به سياست و اقتصاد و فرهنگ کانادادر کنارموفقيت ها و حضورايرانيان و بيزنس هاي ايراني دراين کشور بيندازد.»
همه بخش هاي اين سايت هنوز کامل نيست ولي ظاهرش تروتميز است و اگر همه بخش هايي که وعده داده کامل بشود منبع اطلاعاتي خوبي براي تازه واردها و افراد درشرف مهاجرت خواهد بود.
طبق معمول اکثر سايت هاي ايراني هم شناسنامه ندارد.فارسي اش هم يک خورده مي لنگد.(باتشکرازلينکدوني حودر)
درضمن پدرام عزيز تذکر داد که تاريخ آن جشن بي‌نظير هشت آذر ۱۳۷۶ بود.(چقدرگاهي وقتها دلم براي يک دبير تحريريه تنگ مي شود!)