بایگانی July, 2003

Thursday, July 31st, 2003

رسانه هاي کانادايي دوچيز را همچنان با شدت دنبال ميکنند:زهرا کاظمي و رولينگ استونز.
صفحه دوم گلوب اند ميل تقريبا چند روز متوالي است مختص قضيه خانم زهرا کاظمي است .
و حالا که کنسرت تمام شده دارند به گروههاي مختلف نمره مي دهند و از برنامه پاکسازي پارک داونز ويو از يک ميليون بطري خالي آب و آت و آشغالهاي ديگر گزارش تهيه ميکنند. درمجموع به برنامه ريزي انجام شده براي برگزاري بي خطر اين مگاکنسرت خيلي مي نازند.تخليه جمعيت در کوتاهترين زمان ممکن. کمترين تلفات گرمازدگي و غش و ضعف.کمترين تعداد بازداشت شدگان .و البته طراحي بد صحنه و محل استقرار جممعيت که به شدت مورد انتقاد قرار گرفته. چون درست در ميانه فضاي تماشاگران يک محوطه بزرگ را خالي گذاشته اند که بتوانند جمعيت را کنترل کنند و به اين ترتيب از شور و حال ملت کاسته اند گويا.
درضمن گلوب اند ميل از ۵ ستاره فقط دو ستاره به رولينگ استونز داده و گروه اي سي دي سي چهار ستاره گرفته.

Wednesday, July 30th, 2003

اين هم يک لينک خوب براي آنها که ميخواهند بدانند چرا رولينگ استونز براي پشتيباني تورنتو دعوت شده است.

Tuesday, July 29th, 2003

و اما مونرال يا مونترال:
از مونرال چيزي جزآنجه ديگران گفته‌اند ندارم که بگويم. شهر قديمي است و دست کم سيصدسالي دارد.در اين شهر مي توان يادگاراولين مهاجران ينگه دنيا رادر کوچه پسکوچه هاي مونرال قديم ديد که انگاربه نوستالژي گرفتار آمده اند و همان ديوارهاي سنگي و کوجه هاي تنگ و سنگفرش هاي عصر روشنگري را درسرزمين بکر نو بنانهاده‌اند.
بعد کمي اين طرف تر شهر شبيه نيويورک مي شود با اتوبون هاي تو درتو و سرگيجه آورو ساختمان‌هاي بلند و خط راه آهني که قطارش از نود سال پيش هر روز بي وقفه به مقصد نيويورک از سکو دور مي شود.
در خانه دوستي مهمان بوديم که در يک خانه دست کم هفتاد ساله سکونت داشت. با پنج اتاق و به اندازه ما در سوييت کوچکمان در تورنتو اجاره خانه مي داد.
شهر گرد تپه سرسبزي گسترش يافته . از فراز تپه مي توان جزاير بهم پيوسته اي که مونرال را تشکيل مي دهند ديد. مونرال بر خلاف تورنتو خيابان هاي شيب دار بسيار دارد و از اين لحاظ نوستالژي شميراني هايي که به اين ديار کوچيده‌اند و دلشان در تورنتو براي خيابان شيبدار تنگ مي شود برطرف مي کند.
يک خيابان دارد به نام سنت کاترين که مثلا خيابان جردنشان است. خيابان قرو قنبيل و مد و الواتي.کلوبها و اکثر فروشگاهاي زنجيره اي در اين خبابان قرار دارند و همين طور موزه هنر مدرن و يکي از تئاترهاي بزرگ و نيز دانشگاه مگ گيل.
جشنواره جاز و جشنواره فرانکوفولي در همان ميدانگاه مقابل موزه هنر مدرن برگزار مي شود. ميدانگاهي قشنگي است و طراحي خوبي دارد برخلاف آسمانخراش ها که هيچ کدام در اين شهر شکل و شمايل خوبي ندارند.
در عوض تا بخواهي مردمان خوشگل. دختر و پسر .زن . مرد. نشانه هاي آب و هواي خوشگل پرور مديترانه به وضوح در چهره ها و قد و قواره ها حاضر است. به قد بلندي و بلوندي تورنتويي ها نيستند ولي ملاحت دارند. نمک دارند.بيشتر آرايش ميکنند. خوش لباس اند هرچند که گويا درآمد کمتري از تورنتويي ها دارند ولي به سرو وضعشان بيشتر مي رسند.به وضوح بيشتر از تورنتويي ها سيگار مي کشند.و يک کلام اهال حالند.
يک خياباني هم دارند به نام سنت دني که احساس کردم خيابان قرتي بازي روشنفکري باشد. مدل کافه هايش و مغازه هاي رخت و لباس و فروشگاهاي فراوان کتاب دست دومش اين را نشان ميداد. اگر گذارتان به آن ورها افتاد و خواستيد با ادا و اصول قهوه نوشجان کنيد برويد سراغ کافه «اودوماري» در سنت دني که صد جور مختلف قهوه را با ادا واطوار فراوان برايتان جور مي کند. در ضمن اين کافه اولين جايي بود که ديدم فنجان قهوه را با کاغذ دانتل تزيين ميکند.کاري که در فرانسه جزو پيش پاافتاده هاست و اينجا ظاهرا جزو کلاس محسوب مي شود.
در ضمن در همين خيابان يک مغازه کتاب دست دو مشتي هم هست که مي توانيد در آن ترجمه انگليسي ضد خاطرات مالرو را به يک دلار بخريد و …
در ضمن: رانندگي در مونرال بي شباهت به مملکت عزيز خودمان نيست. کلي با تورنتو توفير دارد.

نوشته عزيزم عين کارت پستالهاي توريستي شد! بلانسبت!

Tuesday, July 29th, 2003

ليلي فرهادپور هم دست به وبلاگ شد.يادداشت دومش غمگينم کرد.در حافظه ام تحريريه چهار سال پيش را مي کاوم انگارچهل سال پيش بود. حالا هرکدام آن آدمها جايي است. و آن روزمرگي که گريبان گرفته خفه مي کند .

Monday, July 28th, 2003

تورنتو تب کرده. تب رولينگ استونز. امشب حضرتشان با پرواز اختصاصي و ۶۰ همراه از راه رسيد. در خيابان يورک ويل راه و روز نيست .مردم صف بسته اند براي يک آن ديدار دوست.
پليس آماده باش داده و انتظار مي رود که ۴۰۰هزار نفر در پارک داونزويو جمع شوند. رسانه ها اين مگاکنسرت را بزرگترين واقعه تاريخ موسيقي در کانادا مي خوانند. در عين حال گزارش هايي هم دارند از اينکه عليرغم همه اين تبليغات هنوز هتل ها اتاق خالي دارند و در نهايت قضيه تاثير زيادي به حال مغازه دارها و رستوران هاي مرکز شهر نميکند.چون اکثر مشتاقان بومي هستند و از خود تورنتو و شهرهاي اطراف مي آيند.
رولينگ استونز اولين کنسرتش را در تورنتو درسال ۱۹۶۵ اجرا کرده است.
ضمنا اول قرار نبوده گروه بابت اين کنسرت پولي بگيرد ولي ظاهرا تصميمشان عوض شده و چک آماده نقدي هم دريافت کرده اند.قيمت بليط اين کنسرت حدود ۲۲ دلار است يعني تقريبا مفت.

Friday, July 25th, 2003

درباره مونرال هنوز چيزي نميگويم ولي امروز رفتم كبك يابه قول انگليسي زبان ها كبك سيتي.
و اين هم يك عكس فوري از كبك :
نويسنده آپارتماني اجاره كرد مشرف به رودخانه . مي خواست نسخه نهايي رمانش را ويرايش كند.توريست ها شهر را پركرده بودند. نويسنده صبح ها مي خوابيد.عصر ها در محله هاي توريستي و ميان خانه هاي قديمي قدم مي زد. آبجويش را مي خورد و نزديك غروب برميگشت خانه و پشت ميز تحرير تا سپيده صبح فردا و جزر آب.اول پاييزكه شد نويسنده نسخه تمام شده داستانش را برداشت و با بدرقه اولين باد هاي سرد شمالي از ميان دالان آتش گذشت تا برسد به شهر و كار را تحويل ناشر بدهد.
و اين به خدا تصوير كبك است. شهري بندري .با ساختمان هاي قديمي .اولين جايي كه ژان كارتيه فرانسوي در آن قدم گذاشت.اهالي يا ماهيگيرند يا در اسكله و يا كارمند ادارات دولتي.بقيه در تابستان به مسافرها خدمات مي دهند .زمستان ها ماهي ميگيرند و در ميكده ها عرق سگي مي نوشند كه سرما را تاب بياورند. آن دالان آتش رديف درختان بيشه زار حاشيه جاده است كه مي گويند در پاييز يك سره سرخ و زرد است و گويا يك پارچه آتش.
تابستان ها شهر پر مي شود از توريست ها كه مي آيند براي قايق سواري و قدم زدن ميان ساختمان ها ي قديمي و نشستن در ايوان ها و بهار خواب ها و ميگساري و ….
مونترالي هاي پولدار ويلا دارند و آخر هفته ها قايق هاي خصوصي اشان را مي بنند به پشت ماشينشان و راه مي افتند سمت كبك سيتي . بقيه هم دوچرخه و كنو و هر وسيله تفريحي ديگري كه دارند .
كبك سيتي را دوست داشتم . به خاطر شباهتش به يك جاهاي ديگر كه دوست دارم و به خاطر دريا و كشتي و اقيانوس. آبهاي آزاد. آزاد آزاد آزاد
نگاه كن نويسنده را! دم سحر دارد از پنجره نبض آرام بندر را مي پايد.

Wednesday, July 23rd, 2003

سه چهارروز نيستم .مي روم مونترال.يک شهر فرانسه زبان. فقط خدا کند از اين لهجه عجيب غريبشان سردر بياورم.

Monday, July 21st, 2003

يکي از آن چيزهايي که دلم برايش تنگ مي شود کيوسک مطبوعاتي است.در اين سرزمين کيوسک مطبوعاتي به آن شکل که ما مي شناسيم وجود ندارد. کنارخيابان صندوق هاي قفل داري هست که با انداختن سکه به اندازه قيمت يک روزنامه قفلش باز مي شود و مي توانيد از درون صندوق روزنامه برداريد فرض بر اين است که آدم محترم و قانونمندي هستيد و وقتي در صندوق باز مي شود فقط يک دانه روزنامه بر مي داريد نه يک دسته.
بقيه نشريات و مجله هاي هفتگي را بايد در فروشگاههاي زنجيره اي چاپترز يا مغازه هاي مخصوص عرضه نشريات پيدا کنيد. اين جور فروشگاهها خيلي هم عريض و طويلند. اوايل فکرمي کردم نبودن کيوسک ها به خاطر وضعيت آب و هواست که چنان سرد است و برفي و باراني که کسي نمي تواند در هواي آزاد پا به پا کند و پاي کيوسک وايسد .
اما دلايل جدي تري هم هست. سرزميني به اين وسعت مسئله پخش و توزيع مطبوعات را بايد به شيوه پيشرفته تري حل و فصل کند.در نظر بگيريد که علاوه برنشريات کانادايي تمام نشريات پرتيراژ و معروف آمريکايي و بريتانيايي و نيز فرانسوي ( به دليل دوزبانه بودن اين کشور) همزمان در کانادا توزيع مي شوند.تخمين بزنيد که اين همه نشريه اگر بخواهد همزمان عرضه شود چه فضاي زيادي مي خواهد فقط براي اينکه همه آنها مجال عرضه داشته باشند.به اين ترتيب مغازه هاي مجله فروشي معمولا فضاهاي بزرگي را به خود اختصاص مي دهند. گاهي وقتها به بزرگي يک سوپرمارکت هستند.قفسه هاي مناسبي براي نمايش نشريات دارند و…
اين جور مغازه ها از کتابفروشي ها پرمشتري ترند.گروه زيادي مي آيند و ساعتها وقتشان را به تماشاي عکس هاي نشريات مد و عکس و هرزه نگاري وکمدي استريپ و کارتون ميگذرانند. بعضي ها هم مي‌آيند همانجا روزنامه و مجله اشان را مي خوانند و مي روند. خيلي مرتب و منظم و شيکند. دلم براي کيوسک مطبوعاتي که نصف پياده رو را قرق ميکند تنگ مي شود.

Thursday, July 17th, 2003

سومين جشنواره سينماي مهاجرت ازامروز تا آخرهفته در تورنتو برگزار مي شود. بخش اصلي جشنواره امسال مرور آثار رضاپارسا است.

Wednesday, July 16th, 2003

در ماهي که گذشت دو تا فيلم مثلا جشنواره‌اي ديدم.يکي وال سوار از نيوزلند و ديگري رسپيرو از ايتاليا. هر دو فيلم رج و قطار جايزه گرفته بودند از جشنواره ها و ما هم به همين خيال رفتيم به تماشا در سينما کامبرلند.سينما کامبرلند جزو معدود سينماهايي است که در تورنتو فيلمهاي مخاطب خاص نمايش مي دهد و جزو زنجيره سينماهاي متعلق به آليانس آتلانتيس است.
وال سوار داستان دختر نوجواني از بوميان نيوزلند بود که پدربزرگش به او فنون رياست قبيله را نمي‌آموزد. فيلم در سواحل چشم نواز و خيره کننده نيوزلند و با حضور مسلط والها و نهنگ ها در سرگذشت اهالي ده ميگذرد.
ديگري رسپيرو داستان زني است از اهالي يک دهکده کوچک جنوب ايتاليا و در جوار آبهاي مديترانه .زن حال و هواي مادام بواري وار دارد و خيالاتش در فضاي زندگي ساده و فقيرانه دهکده که همه اهالي اش از راه ماهيگيري روزي مي خورند نمي گنجد.زن گم و گور مي شود و اهالي از او يک قديسه مي سازند.
هر دو فيلم سرشار است از آفتاب و درياي آبي و آبهاي فيروزه اي .يک داستان دوخطي و دستمالي شده و البته ساده و انساني. اما دست آخر عليرغم مناظر طبيعي زيبا هيچ کدام فيلم سينمايي نيست.راضي کننده نيست. نصفه کاره است.نمي دانم داوران جشنواره هاي جهان اين قدر آسان پسند شده اند يا در مقابل سينماي هاليوود موضع گرفته اند يا من واقعا حالي ام نيست . قول مي دهم هفته آينده بروم ترمينتاتور ۳ را ببينم که محسن آزرم از قول نمي دانم کدام منتقد نقل مي کند که اگر نيچه امروز به جهان بود به جاي نوشتن چنين گفت زرتشت مي رفت ترمينتاتور مي ساخت.
يک دوست فيلسوف هم داريم که ديدن فيلم مستند مهاجرت بالدار را شديدا توصيه کرده‌است.

Wednesday, July 16th, 2003

از اين جور سوال و جوابها که آدم رامجبور مي کند در اخلاق هاي کاربردي خودش تجديد نظر کند آنقدر خوشم مي آيد.

Tuesday, July 15th, 2003

با هر کس از ايران حرف مي زنم کسل است.افسرده است.خسته ست.کلافه ست.دل شکسته ست.گرمشه.مي‌خواهد سربه تن تهران نباشد و مرده شور ترافيک و سروصداشو را ببرند.
من اينجا دوچرخه‌سواري ميکنم.به ياد آخرين روزهاي دبستان که براي آخرين بار در کوچه هاي بيشه حبيب دوچرخه سواري کردم و از اينکه همچنان مي توانم رکاب بزنم تعجب مي‌کنم. اينجاهوا گرم نيست. طاقت فرسا نيست.ترافيک ندارد. مردم عصبي نيستند.و من به لطف دوستان دارم از کتابخانه دانشگاه تورنتو استفاده مي‌کنم و شوهري دارم که کار مي‌کند و تامن کار پيدا کنم جورم را مي‌کشد.
بعضي روزها همانجورکه مارچوبه ها را به دقت بخارپزمي‌کنم و در برگه پنير چدار مي غلتانم و به گيلاسهاي گران قيمت و بيمزه آمريکايي پوزخند مي‌زنم و به ارزاني غير عادي موز وقهوه در اين مدار شمالي فکر ميکنم خبر دار مي شوم که مارچوبه و موز جزو محصولات لوکس استعمارجديد است که بابتش کشاورزي بومي کشورهاي جهان سوم تخريب مي شود و زنان جهان فقيرتر مي شوند.بعد عذاب وجدان مي‌گيرم که چرا مارچوبه را مثل آنهاي ديگر تحريم نکرده ام. مثل مک دونالد و گپ و بانانا رپابليک و نايک و کي اف سي.
يک روز ديگر دانشجوها تو دانشگاه دادمي زنند دموکراسي و فردا شبش داستان واقعي دانشجويي رامي‌شنوي که چون زيادي فکرکرده بود دموکراسيه همينجا در مملکت دموکراسي حسابي چوب مي خورد.چوبه فرقش را نمي شکافد.روانش را چرا.
بعد من مي روم مي نشينم تو سينما و با کانادايي ها که از فيلم مايکل مور خيلي خوششان مي آيد و وقتي مايکل مور ازشان مي پرسد شما درخانه اتان را قفل نمي‌کنيد مي‌گويند نه واز خنده ريسه مي روند فيلم مي بينم.و با خودم مي‌گويم عجب روشنفکرهاي باحالي دارد آمريکا! و چقدر باحالند اين کانادايي ها که شش ماه است دارند تو سالن به اين بزرگي فيلم مستند نشان مي دهند براي تماشاگران تک و توک.
هميجور بگير برو جلو.يک خط درميان ياد به‌به و اه‌اه
مي افتم.
بيخود نيست بعضي ها آنارشيست مي شوند!

Wednesday, July 9th, 2003

نسل جديدي در ميان مهاجران ايراني اين گوشه از جهان ظهور مي کند که مشخصه هاي اميدبخشي دارد.
اين نسل سالهاي اول جواني اش را درايران سپري کرده. در اينجا يا ادامه تحصيل مي دهد و يا با تخصص و توانايي حرفه اي وارد عرصه کار شده.مشکلات اوليه استقرار و پاگيري نظير مهاجران دهه شصت را ندارد.با دعوت قبلي و پاسپورت صاف و صوف آمده و مشکلي براي رفت و آمد به سرزمين مادري ندارد.زبان انگليسي‌اش روان است.گاه اندوخته اي هم با خودش آورده که زندگي را برايش آسانتر مي‌کند.سختي هاي آنچناني مهاجران دهه هاي قبل را متحمل نمي شود بنابراين نسبت به جامعه ميزبان از خوش بيني و خوش خلقي بيشتري برخوردار است.
اينهاکه شمردم هيچ کدام عامل برتري‌اش نسبت به نسل هاي قبل مهاجران نيست. اصلا قصد برتري دادن نيست. بلکه توجه به اين نکته است که چگونه مجموعه اين عوامل موجب مي شود که اين نسل ضمن رعايت قواعد بازي در سرزمين ميزبان درانزوا نماند و زندگي موازي و منزوي جريان اصلي زندگي در اين سرزمين را پي نگيرد.
اين گروه جديد تحمل و مدارا را دست کم به عنوان يک اصل قبول دارد .گيريم که دارد تمرينش را مي‌کند.با رسانه ها ارتباط برقرار مي کند. به زبان دنيا حرف ميزند و با نشانه هاي آن.
اين نسل جديد به تجربه هاي پراکنده نسلهاي مهاجر قبل از خود نياز دارد و نيز به کسب اعتماد آنها.اين نسل جديد مي تواند کمک بزرگي باشد براي گروه بزرگ ديگري از مهاجران که با فرزندان نوجوانشان مهاجرت کرده اند و دچاردغدغه‌هاي فرهنگي براي فرزندانشان هستند.
اين نسل جديد با توجه به جمعيت قابل توجه اش دراين گوشه دنيا در حال تثبيت خويش است اگر به همان آسيبهاي آشناي روح جمعي ايراني دچار نشود!

Wednesday, July 9th, 2003

از فراموشي مي ترسم و از کاغذ سپيد و از شکنجه.
مي ترسم از فراموش کردن نام آدم ها و کتابها و خيابان ها و کنج ها و دنج ها.

Monday, July 7th, 2003

برويد پيش يکي از پاريس.يک ترانه دارد از فلوران پاني ( اين اسم هاي فرانسوي را چطور بايد نوشت به فارسي؟) که من دوستش داشتم .نمي‌دانم چون فرانسوي بود يا چون واقعا خوبه؟

Friday, July 4th, 2003

اين هفته را سرگرم تماشاي ملتي بودم که درگرم‌ترين روزهاي سال، اول مثل همه کشورهاي غربي روز افتخارهمجنس گرايان را جشن گرفت . بعد هم روز ملي‌اش را. اين وسط جشنواره هاي موسيقي و بزن و برقصش هم به راه بود و پريروز هم شادماني اش با به دست آوردن ميزباني المپيک زمستاني ۲۰۱۰ ونکوور تکميل شد.
هرگز اين همه شادي جمعي را يکجا نديده بودم. نديده بودم ملتي در روز ملي اش اين قدر از ته دل شاد باشد. نديده بودم که ملتي فارغ از خيال دشمن و عوامل خودسر و خودي و غيرخودي از بدست آوردن يک موفقيت ورزشي اين چنين خوشحال شود و همه شهروندانش را يکسان شادباش بگويد.بايد هم باشد. از حالا تا هفت سال ديگر مسئله اي دارد به نام المپيک که بايد حسابي در آن آبروداري کند. هم بايدميزبان خوبي باشد و هم ميدان دار خوبي. مثل صاحبخانه اي که هم حسابي به مهمانانش مي رسد و هم بهتر از همه مي رقصد و آواز مي‌خواند. انگيزه قدرتمندي است براي ملتي که همه همتش را صرف کسب سهم واعتبار سياسي و اقتصادي و فرهنگي بيشتر در جهان کرده است.
روزنامه گلوب اند ميل در مجموعه گزارش هاي ماه گذشته اش درباره کاناداي امروز به ده چالش اساسي پيش روي کانادا در سالهاي آتي اشاره کرده و گفته که اينها مطالبات جوانان کانادايي است که از هرنژاد و کشوري در اين سرزمين گرد آمده‌اند . جوانان کانادايي جداي از مسئله کار و تحصيلات، انتظار دارند کانادا در سالهاي آتي نقش پررنگ تري در سياست جهاني به عهده بگيرد. آنها درعين حال انتظاردارند که کانادا ضمن گسترش رابطه اقتصادي با آمريکا تشخص و تمايز سياسي و فرهنگي بيشتري از اين کشور پيداکند.
مسئله نژادپرستي و تلاش براي برطرف کردن نشانه‌هاي آن از ديگر انتظارات آنهاست.کانادا به زعم بعضي تحصيل کرده‌ترين جوانان ۲۰ تا۳۰ ساله را در ميان کشورهاي جهان دارد.

من هرگز اين همه اميد و شادماني ملي نديده بودم.روزنامه هايي که به پرو پاي پليس نژادپرست بپيچند و بعداز دادگاه شکايت پليس پيروز بيرون بيايند نديده بودم.نمي دانستم که با فشارهاي اقتصادي و سياسي آمريکاي جهان خوار جور ديگري هم مي شود مقابله کرد.عقده‌اي شدم از بس پايکوبي خياباني ديدم. من اين چيزها را نديده بودم.

راستي! هموطنان همجنسگرايمان هم در راهپيمايي افتخار همجنس گرايان حضور داشتند آن هم با پرچم رسمي .