بایگانی September, 2003

Tuesday, September 30th, 2003

پيمان هوشمندزاده دوهفته است در روزنامه شرق سبکي از مرور کتاب را شروع کرده که تا آنجا که حافظه من ياري مي دهد، بي سابقه است. هوشمندزاده اصلا عکاس است. اما حالا انگار بيشتر داستان نويس است.مرور کتابهايي که مي نويسد يا نقدهايش در واقع هر کدام يک قصه‌اند. قصه‌اي با چند راوي. نوشته‌هاي او را درباره کتابهايي که مي خواند در ستون نگاه منتقد صفحه ادبيات روزنامه شرق پي بگيريد.فوق العاده است! امروزيه،جذابه، موجز است. مبتکرانه است. براي اين زمانه کتاب نخواني يکي از بهترين کارهايي است که مي شود براي ستون کتاب يک روزنامه نوشت.
مانده ام که هفته ديگر مي خواهد چه کلکي سوار کند!(حالا چشمش نکنيم!)

Tuesday, September 30th, 2003

پدر تنبلي و سربه هوايي بسوزد!
حدود دو ماه پيش شايد هم بيشتر به اين فکر افتادم که با کنارهم گذاشتن مجموعه اي از اطلاعات درباره کتابهايي که تازگي ها از نويسندگان ايراني درغرب منتشر شده يک تصوير کلي بدهم از اينکه نويسندگان ايراني و خصوصا زنان شروع کرده‌اند به نوشتن درباره تجربه‌هاي شخصي‌اشان در کارو زندگي در ايران و از اين طريق تصوير اجتماعي تازه‌اي از ايراني‌ها به غرب ارائه مي‌دهند. بهانه‌ام انتشار سه چهارکتابي بود که همگي به قلم زنان نوشته شده بود و خصوصا درآمريکا مورد استقبال واقع شده بود: پرسپوليس مرجان ساتراپي، لوليتاخواني درتهران آذرنفيسي، فارسي خنده‌داره! از بانويي که نامش به يادم نيست و چند کار ديگر.
خيلي فکر بکري نبود و به ذهن هرکسي ممکن بود برسد.در واقع يکي از آن کلک هاي قديمي ژورناليسي است که از تلفيق چند خبر مختلف که دريک نقطه وجه مشترک دارند يک مطلب جديد توليد مي شود.
خلاصه تا آمدم دست دست کنم و به خودم بجنبم خانم مارگارت آتوود ،نويسنده شهير کانادايي اين زحمت را کشيدند . هرچند که قطعا ديدگاه ايشان با بنده در اين مورد يکسان نخواهد بود به هرحال حق مطلب در مقاله ايشان در مجله تازه تاسيس والروس ادا شده است البته به رويکرد خواننده غربي.
موجب بسي ذوق زدگي است که يک نويسنده مشهور کله گنده به همان چيزي که تو فکر کردي ،فکر بکند.

Monday, September 29th, 2003

ديروز نمايشگاه کتاب و نشريات کانادايي بود در خيابان کويين. بعدا بايد مفصلا درباره اين خيابان کويين بنويسم. اسم اين جشنواره يا نمايشگاه کوچک و جمع‌و جور «کلمه درخيابان» بود. تقريبا تمام نشريات کانادايي و ناشران کوچک کانادايي وسط خيابان چادر زده بودند و کتابهايشان را عرضه مي کردند. قسمت ديگري مخصوص نهاد و سازمان ها و انجمن هايي که هر کدام به نوعي در کار نشر درگيرند برپا بود .از متخصصين سواد آموزي گرفته تا انجمن ويراستاران کانادايي و اتحاديه نويسندگان و انجمن قلم کانادا و اتحاديه نويسندگان مجلات و ….
چندين و چند چادر هم در نقاط مختلف برپا بود براي قصه گويي و داستان خواني و گفتگو با نويسندگان و شاعران و مسابقه کتابخواني و…
ظاهرش شبيه همان نمايشگاه کتاب خودمان بود البته در مقياس بسيار بسيار کوچک تر ولي نکات قابل توجه اش:
ـآنقدر بروشور و دفترچه و دفترک و راهنما و کتابنما و چوب خط جمع کردم که حالا بايد تا سه چهار روز بنشينم و اطلاعات موجود در آنها را دسته‌بندي کنم.
ـيک خروار مجله ادبي کانادايي نصيبم شد که سر فرصت بنشينم مداقه کنم ببينم هر کدام چکاره‌اند.
ـ يک مجله محشر درباره هنر و فرهنگ پيدا کردم که مقالاتش درباره ارتباط هنرهاي تجسمي با فلسفه و زندگي شهري و علوم کاربردي است . اسمش هست «پابليک» و در دانشگاه يورک منتشر مي شود و بعدا مفصلا درباره اش مي نويسم.
ـ قيمت کتابها و مجله ها واقعا ارزان بود و همين طور سي دي ها و مردم هم خدا وکيلي غارت کردند به صورتي که يک ساعت مانده به پايان نمايشگاه غرفه ها خالي بودند.
ـيک جزوهء درسي از انتشارات راديو و تلويزيون دولتي کانادا،سي بي سي پيدا کردم درباره ژورناليسم روي وب که جزوه کامل و به دردبخوري بود.
- اما از همه بهتر اين بود که کتاب و نويسنده به ميان خيابان آمده بودند. درست وسط خيابان نويسنده براي جمعي کتاب مي خواند. جماعت چندان زياد هم نبودند اما همين که مي ديدند چند نفر ديگر ايستاده اند و با دقت گوش مي دهند جذب مي‌شدند.
صنعت نشر کانادا تناسبي با هيکل تنومند اين کشور ندارد. دليل اصلي اش هم اين است که صنعت نشر قدرتمند همسايه جنوبي به شدت آن را تحت شعاع قرار مي دهد. ولي در همين ميان به نظر مي رسد که ناشران و نويسندگان کانادايي روزبه روز در جستجوي تشخص بيشتري هستند و دارند سعي مي‌کنند متمايز باشند .اين را مي شود از تعدا بسيار زياد نشرياتي که حتما در تعريف مجله اشان يک پسوند کانادايي دارند ديد. فرهنگ کانادايي. انديشه کانادايي. شعر کانادايي و…. اين که چقدر واقعا متمايز هستند را نمي دانم ولي تلاشي که مي‌کنند کاملا محسوس است.
آخر اين هفته نمايشگاه کتاب ناشران فرانسه زبان کانادا است و من در غرفه انتشارات دانشگاه مشغولم
اگر کم نوشتم بدانيد.

Thursday, September 25th, 2003

به مناسبت زادروز مشهورترين وبلاگ فارسي

نوشتن درباره اثري که مولفش را مي شناسي کار آساني نيست. پس زمينه آشنايي گاه پابرهنه به ميان مي آيد و نقد مولف و نقد اثر در هم مي‌آميزد.اين شيوه نقادي در ميان ما ايرانيان محبوب است و پرطرفدار خوب است به مناسبت اين تولد ،نقدهاي شفاهي اين وبلاگ راکه نام ديگرش غيبت است و گاه در قالب برداشتهاي (کامنت) همين وبلاگ مطرح هم مي شود مکتوب کنيم:
- مي‌گوييم چقدر اين حسين پرت و پلا و از همه دري مي نويسد و چقدر اظهارنظرهايش خام و نپخته است.مي توانيم بگوييم:يک تعريف وبلاگ دفتر يادداشتهاي شخصي است و شخص در دفتر يادداشتهايش درباره همه آنچه که به ذهنش مي رسد مي نويسد. البته برداشتهاي هر يک از ما حتما نپخته است چون عالم دهر که نيستيم.انتظار مي رود که صاحب اين وبلاگ با توجه به جمعيت و وسعت خواننده هايش کمي ويرايش شده تر و حساب شده تر و معقول تر بنويسد.در واقع داريم مي گوييم تا وقتي براي خودت مي نويسي هر چه مي خواهي بنويس اما وقتي افکارت را درمعرض ديدديگران مي گذاري «بايد» قدري آب کشيده و آراسته‌تر باشد.انتظار داريم که وبلاگ نويس در مطلبش فحش ندهد. حرف زشت نزند.منطقي و متوازن باشد و فارسي را پاس بدارد.
همه اين بايدها ونبايدها و انتظارات تا زماني معنا دارد که به اين اصل معتقد باشيم که نويسنده بايد ميان همه آنچه در ذهنش مي گذارد و آنچه مي نويسد فاصله‌گذاري کند و در اين فاصله نوشته‌اش را از صافي بگذراند.
حسين اينکار را نمي کند و آنطور که از خودش شنيده‌ام دراين کار تعمد دارد و بي واسطه نوشتن را اصل قرار داده.او مي‌گويد همانطور که فکر مي‌کنم مي‌نويسم و به‌معرض ديد ميگذارم ولي ويرايش نمي‌کنم.«هماني که هستم».
من اين موضوع را اين طور تفسير مي‌کنم:حسين از نسلي است که وجه بارزش اين است:«من از آنچه هستم نه شرمنده‌ام و نه ناراضي. من خودم را آنچنان که هستم پذيرفته‌ام و بابت آنچه برمن مي‌گذرد دنيا را به پرسش مي‌گيرم.با عيب و ايرادهايم رودربايستي ندارم و پنهانش نمي‌کنم. شادماني‌هايم را هم به خيابان مي آورم و با ديگران تقسيم مي‌کنم.»
وبلاگ حسين درخشان نمونه تغيير و تحول جواني از نسل جوانان امروز ايران است که برسوالهاو ناداني‌هايش سرپوش نمي گذارد(مثل نسل من).دانسته‌هايش را هم با خست از ديگران پنهان نمي‌کند(مثل نسل پدران من
تجربه هاي شخصي و اجتماعي‌اش را درقالب ادبيات اعتراف به شراکت مي‌گذارد. آنقدر باهوش هست که صداي مخالف را بشنود.اماآنقدر عجول‌ است که حرفهايش را گاه نجويده و پرغلط داد مي زند
اگر اين وبلاگ مطلوب بعضي از ما نيست دليلش اين است که اين وبلاگ ،خودش است نه آنچه ‌ما قاعدتا!؟(کدام قاعده؟!)انتظارداريم باشد.
ادبيات اعتراف سهم بزرگي در شکل گيري فرديت و مسووليت پذيري انسان اروپايي ايفاکرد.نسل جوان ايراني اين تمرين را با وبلاگ هايش آغاز کرده.چرا انتظار داريد مشهورترين وبلاگ فارسي بهترين هم باشد.اين وبلاگ دقيقا همان چيزي است که «مي باشد».

Monday, September 22nd, 2003

امروز لابه لاي مجموعه اي از نمايش لباس در پاريس که به دفيله مد معروف است دو مجموعه بسيار زيبا ديدم . يکي مجموعه لباس‌هاي کارل لاگرفيلد براي شانل و ديگري مجموعه فرانک سوربيه.
لاگرفيلد با اين مجموعه اخير نشان داد که هرجا مد به بن بست مي رسد باز هم سنت فرانسوي طراحي لباس چيزي براي عرضه و ابداع دارد.
اما مجموعه فرانک سوربيه از يک جهت ديگر چشمم را گرفت. سوربيه مجموعه‌اي از رنگ‌هاي گرم مشرق زميني را به آميخته‌اي از برش فرنگي لباس و آرايش آن به سبک گلدوزي هاي هيماليايي عرضه کرده بود.در پس زمينه صحنه نمايش لباس ،نوازندگان ايراني با تنبک و کمانچه و ني ملودي ‌هاي ترانه هاي محلي ايراني مي نواختند و مانکن ها بر صحنه اي که تماما با فرش هاي ايراني کفپوش شده بود گربه وار ‌مي خراميدند. مجموعه سوربيه تلفيق هوشمندانه‌اي از برش لباس غربي و آرايش لباس شرقي بود.
فکرش را بکن اگر طراحان لباس ايراني مجال عرض اندام جهاني داشتند با آن گنجينه متنوع لباس ها و رنگ هاي بومي مي توانستند دنيا را تسخير کنند .آنچنان که هندي ها دارند چنين مي کنند.
کدام ملت ديگري را مي شناسيد که بيش از يک نوع لباس سنتي داشته باشد و هر گوشه سرزمينش لباس خاص خودش را بر تن کند؟

Wednesday, September 17th, 2003

رضا زاده تپل مپل رکورد مي شکند.رکورد خودش را .رکورد جهان را.
آمريکا در عراق گير افتاده .اسراييل در فلسطين. دنيا را بايد با يک داستان تازه سرگرم کرد. سلاح هسته اي در ايران بهانه خوبيه. نارضايتي‌هاي دروني هم که مي شود مزيد بر علت .خوبه ديگر .خوب آشي مي‌شود. همکلاسي کانادايي کتابي را نشانم مي دهد درباره زني در خاورميانه که از ازدواج اجباري گريخته و به آمريکا رفته و … بهش ميگويم خاورميانه مد روز است .من اين داستانهاي خاورميانه‌‌اي رااز برم. براي من جالبتر اين است که آمريکايي ها دارند چه بلايي سر گندم و جنگل و آب کانادايي‌ها مي آورند و کانادايي‌ها صداشان درنمي آيد. اما ته دلم دارم فکر مي‌کنم آنجاي دور در خاورميانه چي مي‌گذرد.
اين وسط يادمان مي رود براي رضازاده گرد و قلنبه‌امان هورا بکشيم!

Sunday, September 14th, 2003

داستان از اين قرار است: عادت کرده‌ام. به ديدن اندام ريزنقش و چشمان بادامي همسايه‌ها و چهره‌هاي کک مکي و موهاي بور رهگذران عادت کرده‌ام. به‌انگليسي حرف زدن با همراه فارسي زبان در مکانهاي عمومي و در منظر ديگران عادت کرده‌ام. عادت کرده‌ايم که به خاطر حضور تنها غير ايراني حاضر در مجلس در تمام طول شب نشيني انگليسي حرف بزنيم. حتي وقتي مي خواهيم غيبت کنيم! حتي وقتي دو به دو حرف مي زنيم. گوشم که اوايل به شنيدن زبانها و لهجه هاي مختلف حساس بود و همه اصوات موجود در هوا را با ولع مي بلعيد به نفهميدن بسياري از نجواهايي که مي شنود عادت کرده‌است. اوايل از اين که دو نفر با هم حرف مي زدندو از حرفهايشان چيزي نمي فهميدم رنج مي بردم(اين جور فضولي يک مرض حرفه‌اي است و درمانش بسيار مشکل). ديگر عادت کرده ام و فقط به همين بسنده مي کنم که حدس بزنم دست کم به چه زباني صحبت مي کنند. فرق ميان اسپانيايي و ايتاليايي را مي فهمم و کمي متوجه تفاوت لحن چيني ها و ژاپني ها مي شوم. ولي تفاوت زبانهاي خانواده اسلاو را نمي فهمم .اگر به زبان چک يا روسي حرف بزنند به گوشم تفاوتي نخواهد داشت. از اين سرگرمي هم( تشخيص زبان آدمهاي رهگذر) مدتي است دست برداشته ام چون ديگر سوادم قد نمي دهد.
همان طور که با همکلاسي فرانسوي حرف مي زنم به يک رهگذر انگليسي زبان مسير اتوبوس را توضيح مي‌دهم و با همکلاسي ايراني به فارسي حال و احوال مي‌کنم. زماني اين کار برايم مشکل بود و به نظرم اوج تسلط و توانايي در زبان بود. اکنون به سادگي ميان زبانهاي جهان شناورم و به مهارت هاي تازه‌اي نياز دارم .ازاصطلاحات بومي سر در نمي‌آورم و بدتر از همه به سختي مي‌نويسم. چالش تازه دست يافتن به عمقي قابل قبول در همين دو سه تا زبان است که فعلا فقط بلديم بخوانيم و حرف بزنيم اما از پس کله معلق هايش بر نمي آييم.
در کتاب عهد عتيق يا همان تورات باب يازدهم سفر آفرينش درباره پيدايش زبانهاي مختلف آمده است که يهوه از آسمان به زيرآمد و آدميان را ديد سخت درکار ساختن برجي که سر به آسمان بسايد پس زبانشان را آشفته کرد تا سخن يکديگر درنيابند و از ساختن باز بمانند و اين چنين شد که برج بابل به سرانجام نرسيد.
حيرانم در حيلت خداوند قوم يهود!

Friday, September 12th, 2003

ديگر با کسي کل کل نمي‌کنم. ديگر کسي نيست که کل کل کنم.شايد فقط با همين همخانه. ديگر حال ندارم آدم‌ها بابت تيز و رکي برنجند و بروند. زبان در کام مي‌کشم و چيزي نمي‌گويم. مصلحت پيشه مي‌کنم. تو بگو پختگي. من مي‌گويم خستگي ناشي از سالداري. شايد اسفنديار خسته بود که به نبرد رستم رفت. قهرمانان چون خسته شوند مي‌ميرند. ما چون خسته شويم مصلحت پيشه مي‌کنيم. نامش را مي‌گذاريم پختگي.

Friday, September 5th, 2003

بعد از اسباب كشي خانه نوبت اسباب كشي وبلاگ رسيده است. قرار است برويم روي يك سرور ديگر و غيبت خواهم داشت. از اين هفته هم قرار است بعد از شش سال برگردم سركلاس درس و هنوز هم در خانه كابل اينترنت ندارم. جاي دشمنتان خالي .خر تو خر عزيزي است. غيبتم از اين روست . زلزله كه تمام شود برميگردم.

Wednesday, September 3rd, 2003

وبسايت زنان ايران يك ساله شد. شايد يك روز رنگ رخسارش از زردي به سرخي رفت.

Tuesday, September 2nd, 2003

اگر اهل نوشتن داستان كوتاه خصوصا روي وب هستيد بد نيست در اين مسابقه طبع آزمايي كنيد.
مسابقه داستان كوتاه بهرام صادقي روي وب.