Tuesday, October 28th, 2003
ديوانه خاطراتش بودم. يادشيرين ميرعلايي از پدر.
ديوانه خاطراتش بودم. يادشيرين ميرعلايي از پدر.
عجب دنياي متناقضي است! اين هم زيباترين دخترکانادا در سال ۲۰۰۳: دوشيزه نازنين افشين جم.
امروز استاد کبکي ما سر کلاس که آمد از من سراغ مسابقه فوتبال زنان در ورزشگاه آزادي را گرفت. برايش خيلي جالب بود. هاج و واج مانده بودم که از کجا مي داند. معلوم شد ازتلويزيونهاي فرانسوي شنيده. اما بايد قيافه اشو ميديديد .
آنقدر ذوق زده بود. بعد تعريف کرد که تا همين بيست سال پيش تو همين آمريکاي شمالي کسي به ورزش زنها توجه نشان نمي داد و راديو و تلويزيون ها و روزنامه ها فقط از قهرمانهاي مرد حرف ميزدند. مي گفت تو کانادا هم تازگيها رسم شده اين همه از ورزش زنها حرف بزنند. يک خورده هم پشت سرفرانسوي ها غيبت کرد که عوض اينکه ورزش کنند مدهاي سکسي اختراع ميکنند.
ناگهان متوجه شدم که خودم اين خبر را چند روز پيش خواندهام و چقدر بي تفاوت از کنارش گذشتهام. راستي چي شده بود که بيخيال از کنار چنين خبري گذشتم تا اينکه اين فرنگي دوباره يادم انداخت؟ عجيبه ها! نه؟
نيوشا توکليان را يادتان ميآيد؟ همان دخترک شيطون بلاي مطبوعات که اگر مطبوعات دوم خردادي را ورق زده باشيد حتما عکسهای او را هم دیدهاید.
نیوشا پریشب ازدواج کرد. برای من که عادت دارم تقویمم را به نشانه ها مزین کنم این هم نشانه ای بر عوض شدن زمانه بود. وقتی حتی شیطانکی مثل نیوشا عروسی کند یعنی حتما زمانه عوض شدهاست و هرگز به کوچه روبروی جام جم برنخواهد گشت.
و تقویم من همچنان در از یاد بردن تاریخ مرگ زنده یاد آقای میرعلایی اصرار می کند. قصه ناگفته هنوز زنده است.
اين نوشته را گزارش يا نقد نپنداريد، تنها يک برداشت شخصي بينگاريد:
سخنراني خانم نفيسي سرخوردهام کرد. بيرودربايستي .
ياد چند سال پيش افتادم که اسلامي ندوشن آمده بود دانشگاه اصفهان سخنراني درباره اگر اشتباه نکنم هويت ايراني و آنقدر پرت و پلا گفت که حوصله امان را سر برد.
بعد از صحبت هاي خانم نفيسي يک بار ديگر بهم ثابت شد که وقتي در حوزه غيرتخصصت بخواهي حرف بزني نتيجهاش مصيبت بار ميشود و ديگر اينکه وقتي آدم معلم است مشکل ميتواند از شر بيماري «همه را شاگردبيني » نجات پيدا کند .نتيجه اين مي شود که سعي ميکند آدمها مثل شاگردانش شيرفهم و لزوما متقاعد کند.
خانم نفيسي را نديده بودم ولي ازش زياد شنيده بودم و خصوصا اينکه کسي است که با ادبيات آن هم به شکل محضش شوخي ندارد .کتابش که درباره ناباکوف درايران چاپ شد اين نظر را درباره او تاييد ميکرد. کتاب او که به تازگي چاپ شده درباره زندگي نامهء خودنوشتي است که درآن ادبيات به واقعيت زندگي متناقض ايران امروز پيوند خورده است. تا اينجاي کار درست . کتاب به شکل تحسين برانگيزي مخاطب و خصوصا مخاطب غيرايراني را به پارادوکس زندگي اجتماعي و فرهنگي امروز ايران نزديک ميکند. اما آنجا که خانم نفيسي در اين جلسه سعي ميکند درباره انگيزهاش از نوشتن کتاب بگويد راستش همه لطف کار از بين مي رود. خانم نفيسي مي خواهد بگويد ادبيات و مشخصا رمان چگونه با فرديت و اعتلاي آزادي فردي در رابطه مستقيم است اما در چگونگي بيان اين مطلب چنان ذوق زده بود که گويي فراموش ميکرد که گرچه اين مباحث را بايد از ادبيات نتيجه گرفت اما براي معرفي يک کتاب نيمه رمان نبايد به تشريح تاريخ تحول اجتماعي و و معاني فلسفي آن هم به شيوهاي معلموار متوسل شد. همه نمک اين اثر به قصهگونگي آن است وقتي نويسنده اينگونه با هيجان زدگي سعي دارد مثل معلم تفسيرادبيات به نشانه شناسي آن بپردازد خوب حال آدم گرفته مي شود.درواقع وقتي نويسنده به نقش معلمياش باز ميگردد براي معرفي کتابش اصلا جالب نيست.
براي همين شک مي کنم که اصلا برگزاري چنين جلساتي براي معرفي کتاب تاچه حد درست است؟ آيا اينکه به شوق ديدار نويسنده براي کتاب خواننده دست و پا کنيم کارآيي دارد؟
من مخلص خانم نفيسي هم هستم که گمانم واقعيت را از خلال ادبيات مي فهمد و زندگي مي کند باآن شال ايتاليايي و موهاي آشفتهاش که بيش از آنکه آمريکايي باشد شکوهي اروپايي به او مي بخشد. اما راستش فکر ميکردم آدمهايي که اينسوي جهان در محيط هاي دانشگاهي زندگي مي کنند اين اصول نامريي را براي مواجهه با شهرت رسانهاي فراگرفته اند و مي دانند که وقتي موج شهرت ميآيد چگونه بايد رفتار نخبگي را دربرابرش حفظ کرد!
هر هفته پيش از ظهر پنج شنبه يک نامه برقي از طرف سايت تورنتو برايم مي آيد که برنامههاي فرهنگي و تفريحي و قرتي بازي و روشنفکري(خودمانيش مي شود انتلکي)و ورزشي و … که در شهر اتفاق مي افتد را به ترتيب روز و محل و قيمت بليط و هزار تا مشخصات ديگر رديف ميکند و به عرض مي رساند که مبادا از يکيش غافل بمانيم.اين هفته جشنواره نويسندگان است و نمايش لباسهاي فتيش(به فارسي چي مي شود گفت اين لباسهاي سکسي شيطان صفتانه را؟)و شروع نمايش فيلم سيلويا براساس زندگي سيليويا پلات وچند فقره ديگر.
سهم من ؟ انشالله سخنراني آذرنفيسي در آگورا و مقداري معتنابهي هم ولتر!
هفته پيش از «آخرهفته» زياد سهم گرفتم.شام مفصل و ولگردي و يک جفت گوشواره فيروزنشان به ميمنت (کوفت و ميمنت!)گذر از مرز سي سالگي. قرار شد بالخره در اين دهه يک غلطي بکنم!
جمعهها معمولا بهرنگ از ايران زنگ ميزند براي او غروب دلگير عصر جمعه است و براي من شروع آخرهفته کذايي. جمعه را ميشود از لباس آقاهه که دارد ميرود سرکار و از روزهاي ديگر اسپرت تر است هم فهميد.
اين هفته يک خورده خوشم .يک چيزي پيدا کردم به نام کوئسيا که يک کتابخانه اينترنتي است با امکانات عظيم جستجو.وقتي مشترک بشوي (که اگر محقق باشي هزينه اش هم چندان نيست) به منابع عظيمي از اطلاعات روي کامپيوتر خانه ات دسترسي پيدا
مي کني.
و اينها تقريبا همه آن چيزهايي هستند که زندگي را با يک سال پيش در آن سوي آبها متفاوت ميسازند وگرنه آفتاب مورب پاييزي همان آفتاب است که بود و هميشه خدا اين وقت سال تو را به ياد هبوط جد بزرگوارت در تاريخ يک يک يک و غربت زمينياش ميانداخت. بيانصاف اين آفتاب پاييزي!
آّهان! يک چيزديگر هم هست که زندگي را باآن سوي آبهامتفاوت ميکند: وقتي فيلم پيترگرينوي را روي پرده سينما ببيني و تا يک هفته نتواني لب به گوشت بزني.
پاريس ريويو از جمله مجلات ادبي قديمي آمريکاست که ميان اهل ادب ايران هم شناخته شده است. اهلش اين گزارش را بخوانند از فراز و نشيب ماندگاري اين مجله . ببينيد اين سوي دنيابراي سرپانگه داشتن مجلات خاص فرهنگي چه تدبير مي کنند.
آهاي ملت عشق خبر و جايزه!
اين هم برنده صدمين جايزه ادبي برادران گنکور در جهان فرانسه زبان که دوهفته زودتر اعلام شده : ژان پير امهت با کتابي که گمانم ترجمه نامش اين باشد:« معشوقهء برشت »
پيرو آن يادداشت از آوات اين يکي راهم داشته باشيد از پنجول.
عزيز!
اين روزها اين طرفها مسئله اساسي بيمه ماشين است که خيلي گران است.
ايران و اسلام هم مد روز است و همه مي خواهند از کار اسلام و ايضا پارادوکس ايراني سردربياورند.
مردم هم دارند براي جشن هالووين آماده مي شوند و از حالا کدو تنبلها را همه جا تلنبار کرده اند.
خانمهاهم چکمههاي ساق بلند مي پوشند که آخرين بار بيست سال پيش ديده بودم.والا همين.
زياده عرضي نيست
قربان شما
چند وقتي بود با اين احوال فاصله گرفته بودم.اين يادداشت دوباره آن احوال را به يادم آورد.
آذر نفيسي يکشنبه آينده در تورنتو خواهد بود و ساعت يازده صبح در هاربورفرانت سنتر درباره کتابش صحبت خواهد کرد. نفيسي براي شرکت در جشنواره نويسندگان به تورنتو مي آيد. گزارش امروز تورنتو استار درباره او همراه با عکس بزرگش در صفحه هنر . کتاب نفيسي به ۱۵ زبان ترجمه مي شود و حتي در چين و کره جنوبي منتشر خواهدشد.
داستان «لکهها»ي زويا پيرزاد را خواندهايد؟
همکلاسي سوييسي مي گويد که نمي تواند توي خانه درس بخواند .مي گويد حواسش پرت مي شود به لکههاي دستشويي و ماهيتابه روي اجاق.
من حواسم پرت مي شود به المنت هاي اجاق برقي که اگر تميز نباشند بوي سوختگي مي دهند و صداي آژيرخطر آتش نشاني را درمي آورند.واه که چقدر هم اين آژير بدصدا است. يکي دو هفته است برايم دل و دماغ آشپزي نگذاشته .از ترس اينکه صدايش درنيايد از آشپزي وحشت دارم.شرطي شدهام.
ولي آخرش بايد شال و کلاه کرد و ازکوچه پشتي گذشت و رفت آن سوي خيابان و در طبقه دوم کتابخانه يک گوشه دنج و ساکت يافت و نشست زباندرازيهاي متفکران قرن هژده را خواند.( چقدر احوال فرانسه قزن هژدهم شبيه امروز خودمان است.)و ويژهنامه اين ماه مگزين ليترر درباب موريس بلانشو و کتابهاي تازه منتشر شده اين ماه و راديو محبوب بي بي سي سه و سبزي تازههاي توي يخچال و گردو خاک روي مونيتور و سريال دختران گليمور و لکههاي روي سکوي آشپزخانه و سبد حراج اين هفته لابلاس را فراموش کرد.
حالا لکهها به جهنم. فکر اينکه نويسنده در چه احوالي داستان «لکهها» را نوشته آن گوشه ذهنم گير کرده و دارد به احوالات ولترگرايانهام دهنکجي ميکند.تاريخ ادبيات را يک بار هم بايد به روايت زنان نوشت.احتمالا با تاريخ کشاورزي و آشپزي و بچهداري و باروري و چند فقره چيز ديگر در هم ميآميزد.
و اين هم برنده بوکر ۲۰۰۳ که گويا اولين کارش هم هست. مترجمان عزيز بشتابند!
فيلم مصاحبه شيرين عبادي با تهوهسنک را در وبلاگ آذر و مطلبي درباره خبر را وبلاگ ليلي فرهاپور بخوانيد.
حالا تکليف افسانه نوروزي چي ميشود؟ و تکليف متجاوزان به ليلا فتحي يازده ساله و قاتلان آريان و همه آنهاي ديگر؟
شيرين عبادي جايزه صلح نوبل را برد. عبادي از گروه زناني است که براي اولين بار درايران جامه قضاوت پوشيدند. مدتها بود اين قدر خوشحال نبودم.به خاطر او. به خاطر خودم و به خاطر مادرم.
مي دانم که پشت پرده اين جايزه خيلي چيزهاست. مي خواهم اندکي دغدغههاي روشنفکري ام را کنار بگذارم و تنها يک دم از اينکه جهان زن ايراني را خواهد شناخت لذت ببرم.
نارنج گفته چيزهايي درونکور مي بيند که اگر بنويسد خواهند گفت فرزندان کوروش و داريوش را به ناسزا گرفته. ارکيده تصوير ناخوشايندي مي دهد از نوجوانان ايراني که در شهرشان ديده. مامان نيلو مکالممهاي را نقل ميکند که…
ميروم تا دم سوپرخوراک و تماشاي بعضي آدمهايي که مي آيند و غذاسفارش مي دهند حيرانم ميکند .سعي ميکنم قيافه دلخور يارم را ناديده بگيرم. سعي ميکنم حالت تحقيرو اخ وتف به اين آدمها نداشته باشم. آنها هم يک جورند ديگر. ولي ته دلم دلخور است. از يار مي پرسم اينها چطوري آمدهاند اينجا.
مي گويد:…
مي توانم بگويم چي ميگويد؟ مي توانم بگويم نسبت به ايجور هموطن ها چه حسي دارم؟ مي توانم اوصافشان را بگويم؟ به برتري جويي و احساسات ضدميهني و خودپسندي و چند فقره جرم ديگر متهم نمي شوم؟
درضمن نارنج در ونکور زندگي ميکند. گويا هنوز دارد از پشت سر مي نويسد و من بي صبرانه منتظرم از ونکور بنويسد.
و يک درضمن ديگر: دارم روزي دوازده ساعت ميان متن و کلمه کلهمعلق مي زنم. هيچ کس نتوانسته بود وادارم کند از اين همه کلمه درطول روز کشف رمز کنم. فعلا يک جايي ميان ولتر و لوکلزيو گير کردهام.
شيرجه عميق رفتهايد تا حالا؟ مدتها بود شناي قورباغه ميرفتم. حالا دارم مي روم به کف. فقط از توي گوشهايم صداي قلقل آب مي شنوم و شبها خواب کلمه مي بينم. کلمهاي که لامصب هر چه ميکني معنايش را از متن بگيري در نميآيد. باز هم خدا باباي هرکي بابيلون پاکار(آن لاين) را آفريد ببرد روضه.
دارم بورخس وار عاشق دايرهّالمعارف ميشوم.
نمايشگاه کتاب فرانسه زبان تورنتو جمعوجور و خودماني بود. ناشران فرانسهزبان انتاريو،يکي دو تا ناشر کبکي و دوسه ناشر بزرگ فرانسوي مثل گاليمار و فلاماريون در نمايشگاه بودند. به نظرم آمد که اين نمايشگاه بيشتر بهانهايست براي گردهمايي فرانسه زبانهاي انتاريو.برايم جالب بود که اين گروه تا چه حد خودش را حتي از کبک مستقل ميداند.
چقدر گروه و انجمن دارد و چقدر همين اقدامات کوچک را با پشتکار دنبال ميکند. درضمن تفاوت لهجه فرانسوي انتاريو و کبک را هم ياد گرفتم. البته يک خورده. درضمن کلي با اين دخترهاي جوان و سرخوش کانادايي بق بقو کردم. جالب است که شاعرو نويسنده درجه دو در همه جاي جهان مثل هم است.
پيرمردان شاعرپيشه ميان دختران جوان غرفهدار
مي چرخيدند و از دوشيزگان شکوفا مقدار معتنابهي توجه و التفات دريافت ميکردند که احتمالا بايد در سن و سالي که آنان دارند موجبات بسي انرژي و ياد جواني باشد.
ولي از همه اينها مهتر اين که انتشارات گرف که وابسته به دانشگاه يورک در دانشکده گلندون است کتابي منتشر کرده به نام « حکايتهاي ايراني اسلامي شده» از شجاعالدين ضياييان .طرح جلد قشنگي دارد و آن طور که من تورق کردم مجموعهاي از حکايتهاي ايراني است که پيش از ترجمه به عربي و تبديل شدن به کليله و دمنه چگونه بوده و اصل چي بوده.(خاک برسرم، اسم اصل کتاب را فراموش کردهام!)
اگر دوست فرانسه زباني داريد که مي خواهيد مجموعهاي از حکايات فارسي را به او هديه کنيد کتاب مناسب و خوبي است .کتاب را که دقيق تر زير و رو کردم برايتان مي نويسم.
بايد چيزي بنويسم درباره دموکراسي درآشپزخانه.
دموکراسي در آشپزخانه امکان پذير نيست وگرنه گند از سر و روي آشپزخانه بالا ميرود.آشپزخانه باز است. منظر ورودي خانه من است. از در که ميآيم بيزار ميشوم ازديدن لشکر ظرفهاي کثيف روي سکو. به من باشد هيچ ظرفي را براي فردا صبح نميگذارم. به قول مامان نرگس به نقل ازمادربزرگش ظرف کثيف که بماند دندان در ميآورد. تو ميگويي پس ماشين ظرفشويي براي چيه؟ آخر ماشين ظرفشويي قابلمه نمي شورد.
وقتي سکوي سفيد لک ميشود بايد بلافاصله يک دستمال کشيد. بيخود نيست که آشپزهاي حرفهاي هميشه يک دستمال به کمرشان آويزان است. اينجوري کار نظافت آسانتر ميشود.
اگر موقع برداشتن مواد از يخچال يک کم بيشتر دقت کني يخچال زود به زود کثيف نمي شود .اگر طبقه بندي مواد توي يخچال رعايت شود کاهو يخ نميزند، کره شل نميشود.
وقتي آشپزي مي کنم سرعت عمل مهم است. بايد مطمئن باشم که جاي زردچوبه عوض نشده و وسط تفت خوراک دنبال زيره و آويشن نگردم پس وقتي چيزي را برمي داري درست همانجا بگذار. درست همانجا.
دموکراسي در آشپزخانه يعني اينکه گاهي وقتها نيمرو را به سبک من بخوريم با پيازچه و فلفل قرمز و گاهي به سبک تو تخم مرغ را توي روغن داغ نشده بشکنيم و فلفل دلمهاي را همان اول کار بريزيم تويش.
من چطوري تو را به نظام آشپزخانه آموخته کنم؟ با دموکراسي که نميشود.یعنی می گویی من با هرج و مرج تو کنار بیایم؟
ما را باش که تا حال فکر مي کرديم برگ ريزان يک امر کاملا شاعرانه و رمانتيک است و لاغير.تا حالا شنيده بوديد اداره هواشناسي از برگ ريزان پاييزي و درصد تغيير رنگ برگ ها در هر منطقه و شدت ريزش و… گزارش بدهد؟
پس بخوانيد: گزارش سايت هواشناسي از برگ ريزان پاييزي در استان انتاريو.