بایگانی November, 2003
Saturday, November 29th, 2003
اين مطلب را در وبلاگ خورشيد خانم بخوانيد. به گمان من نقطه اي است در روزنوشتهاي او . آنچه در اين مطلب آمده روايتي است ديرينه در زنانه نويسي . فاصله گذاري ميان من و راوي . روزهايي كه خورشيد خانم مي گذراند روزهاي عجيبي است در زندگي زنان شهر نشين ايراني كه دغدغه مدرن دارند و مي خواهند با چنگ و دندان ميان درياي سنت و مدرنيته تخته پاره خودشان را بچسبند و گويا بقيه با اين تخته پاره كار دارند.
شايد روزي اينانا هم در باره چنين روزهايي بنويسد . تا آن روز اينانا همچنان دوگانه مي زيد.
زندگی دوگانه اینانا | No حواشی »
Friday, November 28th, 2003
امروز روز خريدن نکردن در آمريکا و اروپا است. يک روز نمادين براي اعتراض به مصرف گرايي و حرص خريد در مردمان مغرب زمين. طبق آخرين اطلاعاتي که هماکنون به دستم رسيد معترضين تورنتويي امشب ساعت هشت شب به ايتون سنتر معروف ترين مرکز خريد تورنتو حمله مي کنند . قرار نيست کارخشني بکنند. فقط خودشان را به شکل زامبي آرايش ميکنند و کيسه هاي خريد فروشگاههاي معروف را در دست مي گيرند که تويش خالي است و از مقابل مغازه ها ميگذرند و هيچي نمي خرند!
اين مراسم امروز در تمام شهرهاي بزرگ آمريکاي شمالي و کشورهاي اروپايي برگزار ميشود . اگر درتورنتو هستيد مي توانيد حدود ساعت هفت شب زامبي ها را ببينيد که جلوي کليسا نزديک در غربي ايتون سنتر در خيابان کويين تورنتو دارند خودشان را براي ورود به مال آماده ميکنند و حدود هشت شب قرار است وارد مال شوند. برويم تماشا؟ اگر بخواهيد مي توانيد خودتان هم به زامبي ها بپيونديد
تکمله: زامبي ها همان مردگان از گور برخاسته هستند که با چهره هاي اسکلتي و خون آلود موجب وحشت زندگان مي شوند . بهترين نمونه مصور زامبي ها ويديوکليپ ترانه معروف مايکل جکسون ، تريلر است که اگر يادتان باشد زامبي ها پشت سر مايکل جکسون مي رقصيدند . وحشت از مردگان از گور برخاسته و چهره هاي اسکلتي در فرهنگ عمومي غربي ريشه دار است بايد بگردم يک منبع خوب در اين باره پيدا کنم ببنيم چرا اصولا اين فرنگي ها اين قدر از ترسيدن خوششان ميآيد؟.
زندگی دوگانه اینانا | No حواشی »
Thursday, November 27th, 2003
قصه امير ارسلان نامدار را دوست داريد؟ پس بسم الله:
زندگی دوگانه اینانا | No حواشی »
Thursday, November 27th, 2003
نتيجه تلاشم براي طبخ يک خوراک من در آوردي با کدو حلوايي مذبوحانه از آب درآمد. کدو ها را تکه کردم . شيرين کردم و با زرشک تفت دادم. بيمزه شد. فکر مي کردم ترشي زرشک خوشمزهاش کند ولي نشد. يک بار هم ديگر هم سعي کردم کدوحلوايي را مثل مامان با آلو براقاني بپزم باز هم نتيجه خوب نشد. فکر کنم بايد کدو حلوايي را بي خيال شوم. گويا کار من نيست. بهتر بگذارمش فقط براي شوربا و آش . گويا مزه دار کردنش کار من نيست. يک متخصص مي خواهد.
زندگی دوگانه اینانا | No حواشی »
Thursday, November 27th, 2003
کريسمس نزديک است. روزنامه ها ،خبرنامه هاي اينترنتي ، برگه هاي تبليغاتي، اداره پست، فروشگاه هاي بزرگ ،همه و همه دارند خودشان را خفه ميکنند براي ماجراي گيفت. هديه. هر کس را مي بيني داره بهت پيشنهاد مي کند که براي هفت جد و آباد ت هديه بخر. از خرت و پرت هاي لوازم تحرير بگير تا لوازم آرايش و لباس و دوربين ديجيتالي و پالم و پتو و تشک و ملافه و ملاقه و قابلمه و سرويس کوکتل و دستمال سفره و شمع و شمع و شمع. چقدر اين ملت شيفته شمع وشمع بازي اند.
سر مي چرخاني هرکس توصيه اي مي کند که براي پسرخاله دسته ديزي ات چه هديه اي بخري. مغازه ها هم حراج ها يشان را شروع کردند. معروف ترين حراج متعلق به فروشگاه بي است که از شنبه هفت صبح شروع مي شود و آنها که ديده اند مي گويند شبيه ماراتن خريد است. ما که هنوز نديده ايم. ايشالله ديدم براي بقيه هم تعريف مي کنيم.
زندگی دوگانه اینانا | No حواشی »
Wednesday, November 26th, 2003
اگر توانستيد فيلم حمله بربروار را ببينيد. اين فيلم جوايز زيادي گرفته. بيراه هم نيست. قصه ساده و انساني قشنگي دارد که در مونترال ميگذرد. در واقع داستاني است که فکر نمي کنم جز در کانادا جاي ديگر بشود شکلش داد هر چند که آدم هايش مثل آدم هاي همه جاهاي ديگر دنيا هستند. کانادايي ها براي اين فيلم خيلي ذوق زده اند و از آن به عنوان يک اثر ناب کانادايي در اندازه هاي جهاني ياد ميکنند. در اين وانفساي فيلم هاي ساده با قصه آدم هاي معمولي ( استاد تاريخ دانشگاه با گرايش هاي چپي و دوستان و معشوقگان سابقش ، پسرش که در نقطه مقابل پدر يک سرمايه دار موفق است ، دختر معتادي که براي کاهش درد هاي سرطان استاد، هرويين جور ميکند).و اين وسط تصوير کبک که ملغمهاي از زيبايي طبيعت آمريکايي و فقرو فساد جهان سومي و روشنفکري اروپايي است.
من نقد فيلم بلد نيستم فقط از فيلم حمله بربروار خوشم آمد.
زندگی دوگانه اینانا | No حواشی »
Friday, November 21st, 2003
همکلاسي هاي من هر کدام از جايي آمده اند به جز دو تا که کانادايي هستند بقيه يکي اشان مال فرانسه است .يکي سوييس و يکي ازلبنان.
از جولي که مال فرانسه مي پرسم چرا آمده توي کانادا آن هم در اين بخش انگليسي زبان کانادا دارد ادبيات فرانسه مي خواند؟ مي گويد از دانشگاه سوربن فوق ليسانس ادبيات فرانسه گرفتم بعد مي خواستم انگليسي ياد بگيرم آمدم اينجا که انگليسي ياد بگيرم. توجه داشته باشيد که در فرانسه تحصيل رايگان است ولي دولت هيچ کمکي به دانشجوي بالاي ۲۵ سال نمي کند .يعني درست است که تحصيل رايگان است ولي بايد خرج زندگي ات راخودت تامين کني. جولي در اين دانشگاه با بورس دولت کانادا و درواقع به خرج دولت کانادا زندگي ميکند. ازش پرسيدم چرا براي دکترا ادامه ندادي؟ مي گويد سوربن خيلي سيستم سنتي دارد. از امتحان جامعش خوشم نمي آيد .درضمن مي خواستم يک سيستم آموزشي ديگر راهم امتحان کنم. احتمالا براي دکترا مي روم بلژيک . دانشگاههاي بهتري دارد.
ساراهم از سوييس آمده که هم انگليسياشو بهتر کند و هم بدون هزينه زيادي (او هم بورسيه است) فوق ليسانس بگيرد که بتواند در دبيرستان تدريس کند. ساميه لبناني مي خواهد يکي دوسال استراحت کند و بعد برود به يکي از شهرهاي کبک براي دکترا. ناتالي برنامه جدي براي ادامه تحصيل ندارد. فوق ليسانس مي خواند چون بهش بورس مي دهند. جينفر هيچ برنامه خاصي ندارد. ريموند از داشنگاه گولف فوق ليسانس فلسفه گرفته و چون کار پيدانميشده نتوانسته براي دکترا ادامه بدهد( دانشجويان دکترا حتما از دانشگاه حقوق مي گيرند معمولا اگر نتوانند پذيرش بگيرند معنايش اين نيست که صلاحيت علمي ندارد معنايش اين است که دانشگاه پول ندارد بهشان حقوق بدهد) براي همين ريموند آمده که يک فوق ليسانس ديگر بگيرد .او هم بورسيه است.در واقع با پول بورسي که بهش مي دهند زندگي مي کند.
از هر کدام مي پرسم هيچ عجله اي ندارند که درس را تمام کنند. براي مدرک دکترايشان نقشه نکشيدند و بهش به عنوان يک وسيله درآمد نگاه نمي کنند. هيچ کدام عجله ندارد خانه بخرند. يک جوري زندگي مي کنند و در کلامشان آرامشي هستند انگار هميشه همه چيز همين جور مي ماند. هميشه جوان هستند. هميشه مي توانند با همان تي شرت پارسالشان زندگي کنند. هميشه مي توانند سوار اتوبوس بشوند. ميگيري چي مي گويم؟ براي هيچ چيز عچله اي ندارند انگار اصلا اينکه مي گويند«هر کاري يک سني دارد» توي ذهنيت اينها جايي ندارد. چيزي به چيز ديگر ارجحيت زماني ندارد. انگار هيچ برنامه اي تا زماني که فرا نرسد صلاحيت ندارد. صلاحيت فقط در اتفاقي است که در همان لحظه مي افتد و مي بينم که واقعا در لحظه زندگي ميکنند. کاري را که بهشان محول مي شود حتي اگر دوست نداشته باشند با تمام وجود انجام ميدهند. چقدر با پيش فرض هاي ما از مفهوم سن و سال و زمان و اين چيزها فاصله دارند.
زندگی دوگانه اینانا | یک حاشیه »
Friday, November 21st, 2003
داني که فرافکني چيست؟ و تو چه داني که ذهن فرافکن چيست؟ و تو چه داني که درمان ذهن فرافکن چيست؟
زندگی دوگانه اینانا | No حواشی »
Thursday, November 20th, 2003
روزنگار تورنتو ديشب يک مطلب خوب نوشت که باب طبع من است . بخوانيد و اگر خواستيذ برداشتتان را بگذاريد اينجا! ( اين ديگر چه مدلشه؟ مطلب يک وبلاگ ديگر .کامنتش توي يک وبلاگ ديگر؟)
زندگی دوگانه اینانا | No حواشی »
Wednesday, November 19th, 2003
خانمها و آقایان!
با زامبونی آشنا شوید. ماشین مخصوص صیقل دادن سطح زمین یخ . این وسیله در باشگاه های هاکی و رقص روی یخ که محبوب ترین ورزشهای کانادایی هستند به کار می رود و کارش این است که در مدت زمان کوتاهی تمام سطح یخ را که بر اثر تحرک بازیگران خراشیده شده صاف و صیقلی کند مثل آینه. شیلا راجرز مجری برنامه رادیویی ساندز لایک کانادا این ماشین را یکی از نمادهای فرهنگ کانادایی می داند .
زندگی دوگانه اینانا | No حواشی »
Sunday, November 16th, 2003
کارهاي بهناز صراف پور را ببينيد که يکي دوفصل است ميان طراحان لباس در نيويورک سري ميان سرها بلند کرده است . مجموعه کارهايش در سه فصل گذشته ساده و معقولند و به نظر مي آيد آينده خوبي داشته باشد.(نقل از وبلاگ نيما بهنود)
زندگی دوگانه اینانا | No حواشی »
Saturday, November 15th, 2003
خانم کار در بيمارستان بستري شده است.بنابراين برنامه فردا که قرار بود در تورنتو سخنراني کند لغو شده است.
براي زني با وضعيت او يک سرماخوردگي کوچک هم آدم را به بيمارستان مي کشد. برايش آرزوي بهبودي ميکنم.
زندگی دوگانه اینانا | No حواشی »
Saturday, November 15th, 2003
کتابخانه اسکات . دانشگاه يورک. تورنتو.کانادا. طبقه سوم.آخرين رديف ققسه هاي کتاب .من را مکاتبات يک نويسنده قرن هژدهمي کشانده به آنجا. همه ميزها پر هستند. به ناچار آخرين کنج قفسه ها را نشان مي کنم و بساطم را روي زمين پهن مي کنم. به فاصله سي متري من يک جفت دانشجوي دختر و پسر آن کنج ديگر را براي پهن کردن بساطشان انتخاب کردهاند. چيزي که توجه ام را جلب ميکند طرز قرار گرفتنشان است. کاملا روي زمين دراز کشيدهاند و تقريبا توي بغل يکديگر هستند. توي فرانسه ديده بودم که دانشجوها در حياط دانشگاه به مغازله ومعاشقه مشغول باشند ولي اينجا که ديگر اصلا همان راهم نديدم آن وقت يک دفعه توي کتابخانه .آنها تقريبا در پناه ديوارند و من که اين کنج نشستم گويا مزاحمشان هستم چون حضورم باعث مي شود که بيشتر پشت قفسه ها فرو بروند. من همچنان ميان سي و چهار جلد مکاتبات آن بابا دارم دنبال يک نامه ميگردم . صداي جفت آن طرفي به گوش ميرسد .فارسي حرف ميزنند!
من هنوز ميان مکاتبات سرگردانم. کتابخانه ساکت است و من بي آنکه لازم باشد فضولي کنم متوجه مي شوم که جفت قصد رفتن دارند. از جابلند ميشوند و لباسهاشان را مرتب ميکنند. دختر روسرياش را سرش ميکشد و مانتوي کوتاه سياهش را مرتب ميکند. دور ميشوند..
زندگی دوگانه اینانا | No حواشی »
Wednesday, November 12th, 2003
عصباني ام. ذهنم به هفت هشت سال کار شلخته و بينظم ژورناليستي عادت کرده و اکنون که ميخواهم به کار آکادميک و منظم و باريک و دقيق تحقيق دانشگاهي برگردم حسابي اذيت ميکند .از باريک شدن و کنکاش عمقي پرهيز ميکند.مجموعهاي از جرقهها درذهنم مي رقصند بي آنکه سامان بگيرند . به هرکدام نوکي ميزنم و رها ميکنم و ذهن تنبلانه از جمع و جور کردنشان طفره ميرود. يک عالمه اطلاعات آشغال به درد نخور دارم که در اين دوسه ساله اخير اينترنت آنها را بيشتر دامن زده و حالا مي بينم که از پس اينکه يک فکر را بيشتر از چهار پنج صفحه ادامه بدهم برنمي آيم. همه اش تبديل به قصه مي شود.
آنقدر حسرت ميخورم وقتي مي بينم آدمها دقيقا مي دانند چي مي خواهند بگويند و يک مسير مستقيم را مثل آدم پي ميگيرند. ته آخرش مي بيني هيچ حرف تازهاي نزده اند ولي همان يک کلام را منسجم و منظم پرداخت کردهاند.ذهنم حال آدم سرمازدهاي را پيدا کرده که دارند به دماي عادي برش ميگردانند و اندام منجمدش را به زور حرکت ميدهند تا خون جريان پيدا کند.
هفت هشت سال پيش کار ژورناليستي را دقيقا براي درمان درد وسواس برگزيدم. به وسواس در ترجمه مبتلا بودم و نسخهاي که براي خودم پيچيدم اين بود که بايد به کاري بپردازم که ريتم تندي داشته باشد و مجال وسواس ندهد. وسواس که درمان نشد هيچ ،مرض حرص اطلاعات پيدا کردم. يک جور «جوع» اطلاعاتي. در اين هفت هشت ساله از چنته کتابخوانيهاي دوران کودکي و نوجواني تا مي توانستم برداشت کردم. اين اواخر ديگر چنتهام خالي بود. براي همين برگشتم سردرس. ولي ذهني که به آن همه آشغالکاري عادت کرده حالا حسابي دارد سرم بازي درميآورد.
گمانم قرار است تا آخرش ميان اين دو حرفهي چنين دور و چنين نزديک آونگون بمانم. اقيانوس ژورناليسم به عمق يک وجب وسط تحريريه يا برکه دنج و خلوت کنج کتابخانه .
زندگی دوگانه اینانا | No حواشی »
Monday, November 10th, 2003
هرچه ما در کوجه و خيابان گربه ويلان داريم اينجا سنجاب هاي بازيگوش سرگردانند. در اين فصل آخرين روزهاي بازيگوشي را مي گذرانند و گاه قرباني هم مي شوند نمي دانم چرا ديدن جنازههاي له شدهاشان بر کف خيابان همه اش سهم من است. !
ما بر درو ديوار تبليغ سمپاشي ضد سوسک و موش مي کنيم اينجا مي نويسند:« راکون ها مزاحمتان هستند؟ با ما تماس بگيريد» . نمي دانم چرا همه اين راکونها هم شکل «رامکال» اند. رامکال استرلينگ ديگر.
زندگی دوگانه اینانا | No حواشی »
Monday, November 10th, 2003
دو سه روز بعد از آنکه اولين فضانورد چيني صحيح و سالم به زمين بازگشت روزنامه تورنتو استاربا دختر سي و سه چهارساله چيني که در ايستگاه شپرد سينهبون (همان شيريني دانمارکي خودمان) مي فروشد مصاحبه کرد. دختر مهندس مکانيک و متخصص طراحي موشک بود و يکي از قطعات همان موشکي که فضانورد چيني باهاش به فضا رفته بود را طراحي کرده بود. او سه سال بود که به کانادا آمده بود اما چون تجربه کار کانادايي نداشت نتوانسته بود جايي کار پيدا کند و در مغازههاي زنجيرهاي سينهبون شيريني مي فروخت .به مصاحبه گر روزنامه گفته بود وقتي چهره فضانورد هموطنش را بر صفحه تلويزيون ديده که باهمان حاصل زحمت او به فضا رفته يک لحظه دچار شک شده که خوب است برگردد. نويسنده گزارش درپايان گزارشش نوشته بود: اگر چنين شود برد آنها (چيني ها) خواهد بود و باخت ما( کانادايي ها) که نتوانستيم او را به کار بگيريم.
بعد از آن هربار که ازايستگاه شپرد مي گذارم نگاهي به درون شريني فروشي مي اندازم ولي ديگر او را نديدم. خيلي دلم مي خواهد بدانم برگشته به چين يا اينکه بالخره دعوت به کار شده و شيريني فروشي را رها کرده؟
زندگی دوگانه اینانا | No حواشی »
Sunday, November 9th, 2003
کسي حوصله کند و اين گزارش نيويورک تايمز را براي چاپ در مجلات ايران ترجمه کند. خانم باس مالک کتابفروشي معروف استرند نيويورک يکي از کارهاي اصلي اش اين است که براي خانه آدمهاي معروف يا دکور کردن بويتک مديست هاي معروف و يا هر جاي ديگر کتاب مناسب با سليقه يا نياز آن شخص تهيه کند. اين خانم بابت کارش متري پول مي گيرد نه جلدي. در واقع به ازاي فراهم کردن هر فيت کتاب بين ۱۰۰ تا ۳۵۰ دلار ميگيرد و در عوض بوتيک رالف لورن در جده عربستان سعودي يا کتابخانه شخصي تام کروز و ريچارد گير را با توجه به روحيات آنها فراهم ميکند. او ميگويد که کتاب به فضا گرمي ميبخشد . حال اگر مردم دکور خانهاشان(کتاب) را بخوانند چه بهتر!
کاش جماعت اهل نشر تو ايران اين گزارش را بخوانند و يک خورده از اين قيافههاي عبوسشان که باعث ميشود غير کتابخوانها هيچ جور با کتاب آشتي نکنند دست بردارند. اگر قرار است کتابها توي انبار پخشي ها و ناشرها خاک بخورد چه بهتر که دکور خانههاي مردم بشود.الحمد الله چيزي هم که زياد است تو مملکت ما آدم نوکيسه که حاضرند پول بدهند و از اين دکوراسيونهاي روشنفکرانه براي خانههايشان جور کنند. به نظرم هيچ اشکالي ندارد که کتاب را از برج عاجش پايين بياريم و اينجوري بهش نگاه کنيم.
زندگی دوگانه اینانا | No حواشی »
Wednesday, November 5th, 2003
مي گم ها!
مي دانم اين وبلاگ خيلي از هر دري سخني شده و همه جور نخودي توش هست. راستش از اول قرار بود آن لينک هاي قرمز گوشه چپ صفحه کار کنند و اين صفحه را از اين حالت آش هفت جوش درآورند و دسته بندي موضوعي کنند. منتها داستان بنده با اين آقاي همسر داستان کوزهگر است که از کوزه شکسته آب ميخورد. همه يا مووبل شدند يا پي ماشين و غيره و ذلک و بنده منتظر الطاف آقاي همسر ماندهام که دستي به سر وروي وبلاگ ما بکشند. لطفا بحثهاي فمينيستي و استقلال و اينها راه نيندازيد. تا وقتي من تنبلي ام مي آيدکه خودم اين کاررا ياد بگيرم و خيال هم ندارم بابت اين کار هزينه کنم ـ دندهام نرم ـ مجبورم که درانتظار الطاف آقاي همسربمانم.
منتها اهل ادبيات يک اعتقاد خرافي دارند که مي گويند اگر مي خواهي چيزي اتفاق بيفتد قدم اول اين است که مثل يک اتفاق افتاده ازش حرف بزني. يا به قول اينگماربرگمان کبير آن کس که دروغي ميبافد عاشق حقيقت است.
و من چون عاشق اين حقيقت ام که اين وبلاگ سامان بگيرد دروغي ميگويم که يک نرمافزار سوار کردهام و عنقريب است که دست به کار سامان دادن لينک هاي کنار صفحه شوم. به خدا!
زندگی دوگانه اینانا | No حواشی »
Wednesday, November 5th, 2003
هاي ملت!
هيچ کس تو تورنتو چايي قند پهلو تو استکان کمرباريک که مزه واقعي چايي بده سراغ نداره؟ اگر مامان فخري بفهمد من چه آب زيپويي به جاي چايي سر ميکشم!
مي گويند يک قهوهخانه مصري تو اتاوا هست که چايي ديشلمه دارد.منتها راهش يک خورده دوره.
ولي از شوخي گذشته کسي مي داند چطوري بايد با اين آب بدمزه تورنتو چايي را عمل آورد که واقعا طعم چايي بدهد؟
قوريام چيني است و استيل نيست. آب را حسابي قل ميآورم.چايي خشک را قبلا توي قوري گرم مي کنم . دمکني هم روي قوري مي گذارم. ولي باز هم فقط مزه آب جوشيده ميدهد. کتاب مستطاب يه چيزهايي دارد ولي کارساز نشد. چايي احمد هم مصرف مي کنيم ولي باز هم چاره ساز نيست. کسي پيشنهادي دارد؟
زندگی دوگانه اینانا | No حواشی »
Monday, November 3rd, 2003
گروه بزرگي از جوانان ايراني کانادا را کساني تشکيل مي دهند که در سالهاي اخير با خانواده مهاجرت کرده اند و اکنون به دانشگاهها راه يافته اند. آنها اکثرا ايران را درسالهاي دبيرستان ترک کردهاند و قرار نيست به اين زودي ها فارسي يادشان برود.
يک گروهي هم هستند که تعدادشان زياد است و آن بچه هايي که در ايران ليسانس وفوق ليسانس گرفته اند و اينجا ادامه تحصيل مي دهند.
اين جوان ها مسايل ايران و کانادا را به طور موازي دنبال ميکنند و جمعيت زيادشان موجب مي شود که ميان تمامي گروههاي مهاجران ايراني درسراسر دنيا ويژگي منحصر به فردي داشته باشند.خصوصا در تورنتو که تعدادشان بسيار زياد و چشمگير است.
مجله قاصدک که اين هفته اولين شماره وبي اش را منتشر کرد حاصل تلاش جمعي از اين جوانان است: جوانان ايراني دانشگاهاي تورنتو (شامل تورنتو،يورک ،رايرسون و…).در آنها شور و ذکاوتي هست که ماندگاري و باروري اشان را نويد مي دهد.قاصدک را ببينيد.
زندگی دوگانه اینانا | No حواشی »
Sunday, November 2nd, 2003
آقاي باقرزاده مدير انتشارات توس در سفرنامهاش از نمايشگاه کتاب فرانفکورت از قول کساني نقل ميکند که آلماني ها و سوييسي ها علاقه دارند از ايراني ها کتاب چاپ کنند و بعضي شان همين که لطف مي کنند و کتاب نويسنده ايراني را منتشر مي کنند کافي مي دانند و چيزي بابتش به نويسنده نمي دهند.
خوب يا بد. توطئه يا توهم ياواقعيت يا هر چيز ديگر ،دنيا اين روزها بار ديگر به خاورميانه نگاه ميکند و دنبال خوراک رسانهاي و … ميگردد. براي آنها پارادوکس زندگي انسان خاورميانهاي که ملغمه اي از سنت و مدرنيسم و مذهب و سياست زدگي و… به هر دليل جذابيت دارد و يک تقاضاي عمومي براي شنيدن داستانهايي از سرزمين شهرزاد پديد آمده است. هرچه اين داستانها خوشخوان تر و مردمي تر باشند مشتاقان بيشتري درغرب خواهند داشت .براي خواننده غربي که مطابق همه گونه ذائقه ،کالاي فکري مورد نيازش را در دسترس دارد،داستاني جذاب تر است که بيشتر و با جزييات دقيق تري از زندگي روزمره مشرق زميني بگويد. (نگاه کنيد به موفقيت رمان«يک خواستگار خوب » از ويکرام ست در کشورهاي انگليسي زبان که مطبوعات انگليسي آن را جنگ و صلح دوران معاصر خوانند).اگر عربها و هندي ها و چيني ها به پشتوانه سابقه استعمار مي توانند به زبان فرنگي ها بنويسند و بلافاصله امکان انتشار و خوانده شدن پيدا کنند، نويسنده ايراني بايد با واسطه ترجمه به جهان شناسانده شود.
اين اتفاق به زودي رخ خواهد داد و ما درسالهاي آتي شاهد موج ترجمه آثار ايرانيها به زبانهاي غربي خواهيم بود و با مسئلهاي به نام حقوق نويسنده و ناشر ايراني در سطح بين الملي مواجه خواهيم شد. چرا بايد انتظار داشته باشيم که حقوق نويسندهايراني را مخترم بشمارند وقتي که حقوق نويسنده خارجي در مملکت ما محترم نيست ؟
نقشه هاي اصيل فرش ايراني را که به هندي ها و پاکستاني ها باختيم. آيا بايد در غيبت کپي رايت و در سالهاي آتي ، حقوق ناشر ونويسنده ايراني را نيز به گروههاي ديگري ببازيم؟ اهل نشر در ايران هميشه و بيشتر از هر صنف ديگري به مسئله کپي رايت حساسيت نشان مي داده است.آيا وقت آن نشده که از جمع حساسيت هاي گاه گداري به نيتجهاي اثر گذار برسيم؟
زندگی دوگانه اینانا | No حواشی »
Sunday, November 2nd, 2003
انجمن دانشجويان ايراني دانشگاه تورنتو باهمه عمر کوتاهش آبرومند و سرزنده و پوياست . اين انجمن در طول سال گذشته سه چهار سمپوزيوم و گردهمايي خوب و شاخص برگزار کرده که از جمله آنها مراسم يادبود هژده تير. کنفرانس بيست هشت مرداد و امروز هم يادواره صدمين سال تولد صادق هدايت است. برگزاري برنامههاي مشابه از اين دست را در ايران فقط در يد و توان ريخت وپاش هاي دولتي مي شناسيم و براي همين حيرت مي کنيم که اين جمع دانشجويي با همان بضاعت اندکش چه آبرومند برنامه برگزار مي کند. از جمله امروز که چند سخنران به زبانهاي انگليسي و فارسي درباره صادق هدايت و بوف کور سخن گفتند.
زندگی دوگانه اینانا | No حواشی »