بایگانی December, 2003

Tuesday, December 30th, 2003

ابن سايت دو زبانه از طرف انجمن هاي غيردولتي زنان مسايل مربوط به زلزله را پوشش مي دهد و احتمالا در ماه هاي آينده هم براي پيگيري مسايل مربوط به بازماندگان فعال خواهد بود. به نظر مي آيد بهترين کاري که ايرانيان خارج از کشور مي توانند انجام بدهند حفظ حساسيت نسبت مسايل بازماندگان و کمک به انجمن هاي غير دولتي براي برنامه هاي بازسازي است . خصوصا کمک از طريق انتقال اطلاعات و تجربه هاي کشورهاي ديگر .اينهاهمه اش فکرهاي کلي است. ولي شايد بشود سازمان دهي اش کرد و نتيجه رضايت بخشي گرفت.

Saturday, December 27th, 2003

امروز عكس هاي حسن سربخشيان بر صفحه اول همه روزنامه هاي كانادا با كيفيت بالا و وضوح كامل چاپ شده بود. بايد بيست هزار كشته مي داديم تا بياييم به صفحه روزنامه هايي در اين سوي جهان؟ بعد از ماهها دوري از مطبوعات وطني بايد با چنين خبري عكس هاي همكار سابق را بر تارك صفحه اول مطبوعات ينگه دنيايي زيارت كرد.
يادم مي آيد سال ۷۴ در مركز آموزش رسانه استاد درس گزارش نويسي از ما خواست يك گزارش تخيلي از زلزله تهران بنويسيم. يك سري آمار و ارقام هم به عنوان مواد خام داد كه آن موقع گفت اينها برآورد هاي سازمان هاي مرتبط با مسئله زلزله در تهران است كه به صورت محرمانه در اين ادارات نگهداري مي شود و مصرانه از مطبوعات مي خواهند كه درباره اين آمار چيزي ننويسند و اذهان عمومي را مشوش نكنند. آمار وحشتناك بود. طبق آن آمار كه نمي دانم هنوز هم بعد از هشت سال صحت دارند يا نه زلزله تهران يك فاجعه ملي خواهد بود . چهارصد هزار كشته در چهار دقيقه اول وقوع زلزله اي با حد اقل ۶ درجه ريشتر . چهار مليون كشته در ۴۸ ساعت. نابودي تمام ۲۵ ايستگاه آتش نشاني تهران و ۲۵۰ واحد بيمارستاني و درماني در تهران . مدفون شدن تمام گنجينه هاي ملي شامل جواهرات ملي . موزه ها . كتابخانه ملي و مركز اسناد ملي و بخش اعظمي از ميراث فرهنگي كه در تهران تجمع يافته است و …..
هيچ كس حاضر نشد آن گزارش را بنويسد. همه وحشت كرده بوديم. حتي از تصورش مو به تنمان راست مي شد چه برسد به اينكه بخواهيم درباره اش خيال پردازي كنيم و قلم بفرساييم. تا چند سال بعد هم همچنان موضوع زلزله تهران يكي از تابوهاي مطبوعات بود . از هرگاهي يك نفر از بچه هاي سرويس اجتماعي با دكتر عكاشه معروف ترين زلزله شناس ايران مصاحبه مي كرد. همه مي دانستند كه دكتر عكاشه در تهران زندگي نمي كند. خانه اش آن طرف گوهر دشت كرج است و به همه خبرنگارهايي هم كه باهاش تماس مي گرفتند مي گفت مگر ديوانه ام تو تهران زندگي كنم. و همه هم مي دانستند كه نصف حرفهاي دكتر عكاشه را نمي شود چاپ كرد. مي گفتند مردم وحشت مي كنند.
من سالهاست كه با اين وحشت زندگي مي كنم و حالم از هرچي تيرآهنه به هم مي خورد. مردم دوباره بم را مي سازند. اگر قنات ها قهر نكنند ، نخل هاي خرما و نارنجستان هايش دوباره ميوه مي دهند و مردم سال مصيبت را به ياد خواهند داشت .آن سال كه همه كسشان رفت. ولي آيا كسي به ياد خواهد داشت كه تن شريف آدمي را به تير آهن و پاره آجر و بي غيرتي نفروشند؟

Saturday, December 27th, 2003

گروهي از وبلاگيست هاي ايراني مقيم تورنتو درحال جمع آوري کمک هاي نقدي هستند .اگر مي خواهيد به آنها بپيونديد مي توانيد برويد به اينجا. همچنين انجمن دانشجويان ايراني دانشگاه تورنتو از همه خواسته که هر پيشنهادي براي کمک دارند با وبسايت اين انجمن تماس بگيرند و درميان بگذارند. احتمالا گروه هاي ديگري هم هستند که تا بحال دست به کارشده اند ولي متاسفانه نبود يک رسانه فراگير که بتواند همه اين اجتماع پنجاه هزار نفري ايرانيان اين منطقه را پوشش بدهد و به اين گونه کارها نظم و نسقي بدهد يا دست کم درباره‌اش اطلاع رساني کند بدجوري دارد توي چشم مي زند و آزار دهنده است. بعضي ها تلويزيون هاي لس آنجلسي تماشا مي کنند . چند نفري به راديوي ديجيتالي ايرانيان تورنتو گوش مي دهند و چند تا مجله فارسي موجود هم يا کند عمل مي کنند و يا مثل بقيه سرگردانند. همه دلشان مي خواهد کاري بکنند ولي هماهنگي و دست کم اطلاع رساني فراگير براي هماهنگي هاي بعدي وجود ندارد.

Friday, December 26th, 2003

دردنامه عباس معروفي بر کشتگان زلزله بم که بر تمامي کشتگان خاک زلزله خيز.

Friday, December 26th, 2003

مويه کن سرزمين مجروح!
باغ هاي طبس برنگشتند وقتي زلزله آمد. نخلهاي سبز تو چي؟ بر مي‌گردند؟

ايراني هاي تورنتو در تدارک جمع آوري کمک هستند. گوش بزنگ باشيد. خبرتان مي کنم.

Tuesday, December 23rd, 2003

چه مي کند اين دختر! اين يادداشت خورشيد خانم را بخوانيد و به من بگوييد شما خانم ها !؟ چند تاي شما چنين تجربه اي درباره عروسي اتان داشته ايد؟ اين صدا برايتان آشنا نيست؟ و چرا هنوز هم اين تجربه تکرار مي شود وقتي مبتلايانش اين قدر زيادند؟

Sunday, December 21st, 2003

!گلايه به جاي رضا قاسمي را بخوانيد از دزدان سرگردنه در اينترنت که گويا وقاحتشان رخت روشنکفري هم به تن دارد. وامصيبتا!

Saturday, December 20th, 2003

از پنجره هاي کاشانه کوچک ما يک خانه قديمي صدو پنجاه ساله پيداست. خانه گيبسون. اولين بيگانه‌اي که در اين منطقه بار سفرش را زمين گذاشت و خانه‌اي ساخت و باغ هاي سيب و مزارع کلم و ذرتش را راه انداخت. احتمالا اينجايي که الان ساختمان ما هست مزرعه کلم يا سيبستان بوده است. اين خانه را ميان اين همه ساختمان هاي سربه فلک کشيده که در دهه اخير سبز شده اند به همان شکل نگاه داشته‌اند. با آجرهاي قرمز و دود کشي که هر وقت توي موزه نان مي پزند ازش دود بيرون ميآيد. آره . تبديلش کرده اند به يک موزه کوچک از روستاييان صد سال پيش . نان پختن و طرز تهيه شربت سيب گازدار را به بازديد کننده ها نشان مي دهند.
تماشاي اين خانه از پنجره به من آرامش مي دهد. احساس مي‌کنم به چيزي کهنه در اين سرزمين که هيچ چيز در تاريخ مکتوبش از دويست و پنچاه شصت سال آن طرف تر نمي رود وصل شده‌ام.درعين حال برايم يک خورده عجيب است. لابد ارواح صاحبان اين خانه يک جايي همين دور و برها با حيرت به آنچه بر سر مزرعه اشان آمده‌ نگاه مي‌کنند. با خودشان مي‌گويند اين مو سياه ها و چشم بادامي ها در اين ساختمان هاي عظيم جثه توي مزرعه من چکار مي‌کنند؟ اصلا مزرعه ام کو؟ فقط يک ساختمان و چهارتا درخت ازش مانده. خانه گيبسون احتمالا تا چند سال ديگر پشت ساختماني که در محل فعلي پارکينگ ماشينها ساخته خواهد شد پنهان مي شود. اما از خانه مني که از شهر چيزهاي کهنه آمده‌ام همچنان پيداست و دود دودکشش آرامشي بهم مي دهد. آرامشي تو مايه هاي : « با ما و بي ما زندگي همچنان ادامه دارد»

Thursday, December 18th, 2003

اينانا از اينکه هنوز هم انگشت مي خورد دلخور است. وقتي فکر مي کند. وقتي هيجان زده است. وقتي ذهنش از قلمش جلو مي زند. وقتي به داستاني گوش مي دهد و در ذهن داستان خودش را مي بافد . وقتي دارد سعي مي کند از متني کشف رمز کند. وقتي دنبال کلمه اي مي گردد. وقتي عصباني است و دنبال کلماتي مي گردد که عصبانيتش را ختم به خير کند. در تمام اين لحظات انگشت مي خورد. اينانا اهل ناخن بلند کردن نيست. از بچگي يک دلمشمغولي ديگر داشته که با ناخن بلند جور درنمي آمده :پيانو. اينانا هيچ وقت نوازنده خوبي نشد ولي ناخن بلند کردن را هم ياد نگرفت. يک مدتي به سبک دهه بيست با ناخن کوتاه لاک مي زد بلکه توي رو دربايستي لاک مالي انگشت نخورد ولي افاقه نکرد. تنها دوره اي که يک مدتي از انگشت خوري غافل ماند زماني بود که دندانهايش براي ارتدنسي سيم پيچي شده بودند و به هم نمي رسيدند.
پريشب اينانابالخره کفري شد. به جهنم که مردم آدم را چپ چپ نگاه مي کنند. يک بسته چسب خريد و هر ده انگشتش را چسب کاري کرد. تا اطلاع ثانوي دست کم تا وقتي اين زخمها بهبود پيدا کنند يا اين ترفند هم بي اثر شود اينانا انگشت نمي خورد. حواستان باشد من نه ها! اينانا!

Thursday, December 18th, 2003

آقا نيستي ببيني! اين پليس تورنتو راه افتاده دوره از توي زيرزمين خانه هاي مردم بوته بوته ماري جوانا مي کشد بيرون با اسباب و ادوات باعباني و نگهداري. ملت توي زيرزمين خانه هايشان گلخانه درست مي کنند و پلاستيک کشي و پنکه و چراغ مهتابي و دنگ و فنگ ،ماري جوانا پرورش مي دهند پليس هم مي گذارد همچين که بوته ها بزرگ شدند و آمدند بالا دريک عمليات ضربتي مي ريزد توي خانه ها. پليس ها ماسک مي زنند که مبادا معتاد نشوند و بوته هاي ماري جوانا را با تشريفات مي برند. بعد هم توي تلويزيون نشان مي دهند که هر کس به عمرش بوته گياهي که ازش ماري جوانا مي گيرند نديده و نمي داند که چطوري پرورش مي دهند حتما ببيند و ياد بگيرد! آن وقت از آن ور هم مردم مي روند دادگاه ثابت مي کنند که گياه را براي مصرف شخصي و دارويي اشان پرورش مي دهند . يک مجوز مي گيرند و مي آيند خانه از نو. آي خنده داره!

Tuesday, December 16th, 2003

چهار کلام حرف حساب حساب حساب از محمد محمد علي درباره ادبيات معاصر فارسي و ترجمه اش به زبانهاي ديگر و ناخوانايي قصه هاي معاصر فارسي و ساير قضايا. کيف کردم!

Sunday, December 14th, 2003

سينا برگشته به وب ولي گويا از خانه گريخته.
چيزي سخت و تيز در جناق سينه‌ام فرو مي رود.

Thursday, December 11th, 2003

آگهي: نياز فوري به يک نسخه « داستانهاي هزار و يک شب » در تورنتوي بزرگ . دارندگان محترم که مايل به قرض دادن کتاب هستند لطفا به بنده نامه بدهند.

Sunday, December 7th, 2003

يکي دو نکته:
اول اينکه من به شدت درگير کارهاي آخر ترم هستم. ترم اولي هم هستم و هزارتا ناشيگري هم دارم و اگر اين يک ماه آينده نجنبم اوضاع خيلي خراب مي‌شود بنابراين همه دوستاني که منتظر جواب نامه‌اي بوده‌اند يا درخواستي داشته‌اند که در انجامش تعلل کرده‌ام برمن ببخشند.واقعا اوضاعم خرتو خر است.
ديگر اينکه من در کانادا زندگي مي‌کنم. دير زماني نيست که اينجا هستم و هنوز جامعه ميزبانم برايم جالب است و چيزهايي دارد که نشانم بدهد و من هر چه را که مي بينم و مي شنوم و متاثر مي شوم در وبلاگم بازمي تابانم.
سوم اينکه سهيل پرسيده بود يا شايد اعتراض کرده بود که چرا ايرانيها اصرار دارند از برنامه ژيان قميشي در تلويزيون سي بي سي حمايت کنند. اگر اشتباه نکنم منظورش اين بود که اگر اين برنامه خوب بود حتما مي توانست ماندگار بشود.
خوب سهيل عزيز!
فکر کنم اولا به لحن و کلمات مطلب من توجه نکردي. من هيچ توصيه اي به کسي نکردم که حتما اين کاررا بکند. من فقط خبري را باز تاباندم. من هيچ نظر خاصي درباره برنامه ژيان ندارم. در جهان رسانه‌ها هم ياد گرفته‌ام که معيارها خوبي و بدي يک کار نيست. معيار محبوبيت و لابي کردن است. ايراني هاي تورنتو يک بار با لابي و بمباران اطلاعاتي روزنامه تورنتو استار را وادارکردند که بابت استفاده از کلمه خليج به جاي خليج فارس معذرت خواهي کند. هيچ اشکالي ندارد که از همين نيرو استفاده کنيم که براي اينکه يک آدمي که با ما مشترکاتي دارد بتواند شغلش را حفظ کند. آدمکش که نيست. تجارت اسلحه و مواد مخدر هم نمي کند. يک آهنگساز و نوازنده است که اگر لابي دوستانش بتواند کاري برايش بکند من اشکالي تويش نمي‌بينم.به نظرم اصلا مهم نيست که برنامه ‌اش خوب است يا بد. چون در رسانه‌ي مخوفي مثل تلويزيون چيزي که محک نيست همانا خير و شر و خوبي و بدي است. برنامه را از يکي مي‌گيرند مي سپرند به يکي ديگر . چرادوست ما نباشد؟ به همين سادگي. ما در سرزمين لابي ها زندگي مي‌کنيم که حرف اول را براي تعيين وضعيت همه چيز مي‌زنند . يک نگاه به چيني ها و هنگ کنگي ها و ايتاليايي ها و ديگران بينداز. ببين لابي ‌هاي عظيم آنها چطور در بخش‌هاي مختلف اقتصاد اين کشور چنگ انداخته. حالا يک پشتيباني ساده از يک آدمي که دست کم نامي شبيه به ما دارد براي اينکه بتواند سهم کوچک خودش را ميان خروارها برنامه تلويزيوني آمريکاي شمالي حفظ کند اين قدر ناخوشايند است؟

Saturday, December 6th, 2003

سياست خارجي کانادا با شهروندان تازه کانادايي خاورميانه ايش حسابي دچار دردسر شده است.
از آن طرف محمد عرار کانادايي سوري تبار بعد از يک سال از زندان سوريه آزاد مي شود و به کانادا برمي‌گردد و از دولت کانادا انتظار دارد که آمريکايي ها را به خاطر اينکه او را به سوريه برگردانده اند تحت فشار گذارد. از طرف ديگر جوان بيست و يک ساله مصري تبار کانادايي بعد از يک سال که به خاطر مظنون بودن به همکاري با القاعده در گوانتانامو زنداني بوده به کانادا برميگردد. سابقه پدر او در همکاري با القاعده مثل روز روشن است . خود او اذعان مي کند در پايگاههاي وابسته به القاعده آموزش نظامي ديده. بيشتر عمرش را در افغانستان زندگي کرده .حالا که از زندان آزاد شده ناگهان ياد پاسپورت کانادايي اش افتاده و برگشته به خانه و حالا هم اين شهروند فلسطيني کانادايي که اسراييلي هاتوانسته اند ازش اعتراف بگيرند که قصد داشته با همکاري حماس در خاک کانادا عليه صهيونيست ها خرابکاري کند. به همه اينها اضافه کنيد شکايت يک آقاي ايراني به نام هوشنگ که شهروند کانادا است و قصد دارد به خاطر شکنجه عليه دولت ايران در کانادا پرونده تشکيل دهد.
امورخارجه کانادا سرگيجه گرفته . در دهه هاي گذشته با دست و دلبازي پاسپورت کانادايي را به مهاجران جور و واجور کشورهاي مختلف اعطا کرده و حالا همين دست و دلبازي خصوصا در مورد خاورميانه‌اي ها حسابي اسباب دردسر شده است. همه آنها انتظار حمايت دارند و اين موضوع موجب مي شود که کانادا از ژست کشور صلح دوست و آرامش طلب خارج شود و به تدريج با کشورهاي مختلف از در خصومت و اعاده حيثيت شهروندانش که شهروندان سابق کشورهاي ديگر هستند بر آيد. بعضي از اين شهروندان محقند و بعضي ديگر مثل اين خدر بيست ساله که نزد القاعده آموزش ديده (هرچند بيگناه باشد) حسابي حساسيت ها را برانگيخته. شما جاي يک کانادايي باشيد که از بچگي در اين سرزمين بزرگ شده و جز اين سرزمين جاي ديگري را کشور ووطن خودش نمي داند و همه عمر هم سرش به کار و هاکي و برف بازي خودش گرم بوده وقتي اين ماجراها را ببينيد چي فکر ميکنيد. اگر از آموزش و پشتوانه فرهنگي قدرتمندي برخورد نباشيد( چيزي که فعلا کانادايي ها تا حدود زيادي از آن برخوردارند) آياذهنتان به سرعت به سوي نفرت نژادي و مفاهيم خودي و غريبه سوق پيدا نمي‌کند؟

Friday, December 5th, 2003

و اين کرديت کارتهاي لعنتي هرگز نمي گذارند حسرت به دل روياهاي کوچک و بزرگت بماني. لطف مي‌کنند و براي هميشه تو را مقروض آرزوهاي برآورده شده باقي مي‌گذارند.

Thursday, December 4th, 2003

يک چيزي مي گويم نخنديد ها!
کسي توي تورنتو کرسي برقي سراغ ندارد؟

Wednesday, December 3rd, 2003

دوستداران تئاتر انگليس در تورنتو توجه کنند که ونساردگريو براي اجراي تئاتر به تورنتو مي‌آيد. اگر مشتاق ديدار اين بازيگر افسانه‌اي هستيد بشتابيد بليط از دستتان نرود.جزييات بيشترش در اينجاست.
و ديگر اينکه پاريس ريويو مجله معروف و قديمي ادبي آمريکا بعد از مرگ بنيان گذارو سردبيرش به دنبال سردبير تازه‌اي مي گردد. اين مقاله ساده و روزنامه‌اي ممکن است براي کساني که سرنوشت هاي حاشيه‌‌ي ادبيات را پيگيري مي‌کنند جالب باشد.

Tuesday, December 2nd, 2003

اگر در کانادا زندگي مي‌کنيد و تماشاگر برنامه play از تلویزیون سی بی سی کانادا هستید و علاقه مندید که این برنامه همچنان به میزبانی ژیان قمیشی هنرمند ایرانی تداوم داشته باشد بد نیست که به وبسایت سی بی سی و صفحه مخصوص این برنامه بروید و با فرستادن نامه و پیام علاقه اتان را نسبت به ادامه این برنامه نشان بدهید .گویا بویش می آید که می خواهند بساطش را برچینند و از جامعه ایرانی های کانادا خواسته شده که با بمباران تلفن و فاکس و نامه علاقه مندیشان را نسبت به ادامه این برنامه نشان بدهند.

Tuesday, December 2nd, 2003

هنوزنسخه جديد فصلنامه زنده رود به دستم نرسيده است. چقدر دلم برايش تنگ شده بنابراين اکتفا مي‌کنم به گزارش حامد يوسفي از جديدترين شماره فصلنامه زنده رود.