بایگانی January, 2004

Saturday, January 31st, 2004

گفتمان غالب.
گفتمان غالب اين روزها برف است. برف تا همين پارسال يک واقعيت فانتزي بود . اکنون مدتي است که بدل به واقعيتي انکارناپذیر شده است که بايد ياد گرفت باهاش چطور رفتار کرد.فرنگي ها ميگويند دیل کرد. خوب من دارم یاد می گیرم که هفته ها همه جارا سفید ببینم و آفتاب را نبینم.تا همین پارسال اگر تا ساق پا در برف فرو می رفتیم غش غش ذوق زدگی امان به هوا بود. حالا دیگر پاهایم آنقدر قوی شده که وقتی تا بالای زانو توی برف فرو می روم وزن برف را تحمل کنم و راحت قدم بزنم.
اما آخرش یک چیز را می دانی؟ دشت به برف نشسته و یکسر سپید یک جورهایی شبیه کویر یکسر ماسه طلایی است. هر دو وهم آلود. هردو عجیب .هر دو زنده ی مرده نما.

Saturday, January 31st, 2004

يک لحظاتي هست که فقط ممکن است توي يک متروپوليتن اتفاق بيفتد مثلا وقتي که طربناک از کافه‌ ايرلندي به درآمده‌اي و زيربرف تورنتو سوار تاکسي مي شوي و چند لجظه بعد کلمات آشنايي از راديوي تاکسي به گوشت مي‌خورد:«شوراي نگهبان»،«انتخابات»،« مصلحت» ، «اميدواري». راننده تاکسي پاکستاني است و دارد بخش اردوي راديو بي بي سي را گوش مي‌دهد.

Friday, January 30th, 2004

شبيه فيل شده‌ام. ساعتها به برف خيره مي‌شوم و به فکر فرو مي‌روم. آقاي همسر مي‌گويد از عوارض سال اول مهاجرت است.

Monday, January 26th, 2004

هفته پيش کسي از من سراغ معاشران فرانسه زبان در تورنتو را گرفت. خوب اين هم وبسايتشان. مي توانيد برويد ثبت نام کنيد تابراي مهماني ها و برنامه هاو گردهمايي‌اشان دعوتتان کنند.در هر سطحي که فرانسه بدانيد يا حتي ندانيد و فقط علاقه مند باشيد ميان اين جماعت بالخره يک مصاحب پيدا ميکنيد.

Saturday, January 24th, 2004

چقدر آدم گاهي وقتها از اينکه با ديگران دغدغه و فکر مشترک پيدامي‌کند خوشحال مي شود. اين خبر را بخوانيد. واقعااز شکل گرفتن گروه ترجمه در شيراز که گويا قصد دارند ريشه اي به بحث نقد ادبي بپردازند خوشحالم. خيلي دلم مي خواهد حاصل کارشان را ببينم. واقعا به اين عقيده رسيده ام که ترجمه صرف و پراکنده بعضي از کتابهاي نقد ادبي دردي را دوا نميکند. ترجمه گروهي و حاشيه نويسي متناسب با نياز مخاطب نقد ادبي در ايران واقعا يک نياز است که ديگر وقت است به آن رسيدگي شود. در واقع ارائه مجموعه اي از آثاري که ترجمه و تاليف توام باشند براي آموزش و پيشرفت نقد ادبي در ايران واجب است. به اين دوستان دست مريزاد ميگويم و برايشان آرزوي پايداري و ماندگاري در کاري که در پيش گرفته اند مي کنم. ما به چند عدد از اين آدم ها شبيه آقاي حسين پاينده نياز داريم. دمشان گرم!

Friday, January 23rd, 2004

يک دو جمله قصار هم از خودم . آدم در نگاهش به مسايل مدام بايداز کلوزآپ به لانگ شات برود و برگردد .مشکل اين است که معمولا نمي داند کجا بايد نقطه ديد را عوض کند و خيلي دير ميفهمد که کدام قضيه را بايد با ذره‌بين نگاه کرد و کدام يکي را با دوربين. يک روش شايد اين باشد که مسئله‌اش را جار بزند و در واقع نقطه ديد ديگران را قرض بگيرد. اما اين روش هميشه هم درست نيست. بنابه دلايل امنيتي و غيره.
رسيدن به کسي که نقطه ديد معتمد و قابل قبولي داشته باشد خودش مهارتي است .آخ که من چقدر به آدم هايي که يک لشکر معتمد و دوست و امين و وزير و وکيل دارند حسودي ام مي شود!

Wednesday, January 21st, 2004

هميشه وقتي براي فراهم کردن مطلب تاليفي براي زنده‌رود دچار مشکل مي شديم و باز دست آخر دست به دامان مطلب ترجمه مي شديم از خودم مي پرسيدم چرا اينقدر تاليف کم است. حالا وقتي سرکلاس درس مي بينم که استاد قدم به قدم دستمان را مي گيرد و در موضوع پيش مي بردمان و مدل‌هاي پروردن ذهن و پيرنگ زدن مقاله را يادمان مي دهد تازه دوزاري ام مي افتد که خوب هيچ کس يادمان نداده بود چطوري بايد مقاله نوشت. يادم نمي آيد کلاسهاي انشا هيچ وقت دستورالعمل و کتاب درسي داشته بوده باشند. هيچ کس به ما ياد نداده بود ذهنمان را سامان بدهيم و حول يک محور مشخص بپرورانيم. از اين همه راهنما و دفترچه آموزش نوشتن و پرورش طرح مقاله و… خبري نبود. حالا چقدر آن عمل شاق تاليف به نظرم امکان پذير و شدني می‌آيد . دست کم از برج عاج ناممکني پايين آمده و فعلا تا اطلاع ثانوي پرکار و سخت اما امکان پذير است. خودش پيشرفتي است.
و خدامي داند که ما چقدر به نوشتن محتاجيم.هميشه فکر مي کنم که اگر ما يک رمان مثل جنگ و صلح از دوران صدر مشروطه داشتيم شايد تاريخمان را بعد از صد سال تکرار نمي کرديم. و وقتي هنوز بعد از پانزده سال که از جنگ مي گذرد اثري به قوت «وداع با اسلحه» يا «سيماي زني در ميان جمع» نداريم نگران مي شوم.
ذهن نظام مند سرخود به وجود نمي آيد. مي‌سازندش. آموزشش مي دهند. مي پرورندش. هرگز در زندگي‌ام تا اين حد حسرت يک آموزش منظم و منضبط را نخورده بودم! ما هرچه آموختيم از ره آزمون و خطا و بخت و اقبال و ماجراجويي بود. حالا به هرچه اشاره کنند يک چيزي ازش مي دانيم ولي نمي توانيم نشان بدهيم که بابا ماهم مي دانيم والا به خدا فکرمان خيلي هم جهان سومي نيست. حرف براي گفتن داريم. بلد نيستيم حرفمان را مکتوب کنيم و از نقطه‌اي به سلامت به نقطه ديگر برسانيم.

Tuesday, January 20th, 2004

هيچي.کي بود مي ناليد از نبودن قهوه اسپرسو خوب در تورنتو؟ مي خواستم بگويم که پريروز آن همکلاسي فرانسوي ژولي که خيلي از مزه‌ي قهوه‌هاو ريخت ليوان هاي يکبار مصرف قهوه در تورنتو کلافه است خبر داد که در محله پرتقالي ها مي شود قهوه اسپرسو واقعي به سبک اروپايي پيدا کرد. محله پرتقالي ها را هم که بلديد . همان کالج و باترست و آن طرف ها. ژولي آنجا خانه گرفته است.براي اينکه خيلي احساس دلتنگي نکند. خلاصه قابل توجه هرکي که شاکي بود.

ديگر اينکه جايزه بوکرمن انگلستان انتخاب داوران جايزه ۲۰۰۴ را شروع کرده است. اگر عضو فهرست خبرنامه اشان بشويد حالا نه لحظه به لحظه ولي ماه به ماه اخبار داوري را برايتان مي فرستند.
جايزه بوکرمن يکي از پيچيده ترين نظام‌هاي داوري جايزه ادبي را دارد . داوران از يک ماه مانده به اعلام جوايز فرنطينه مي شوند و حقوق هاي مرتبي مي گيرند و هکذا.

امروز هم برنامه راديويي شيلا راجرز گزارشي داشت درباره اينکه از تيم فوتبال زنان کانادا که در فصل گذشته در مسابقات فوتبال زنان قاره آمريکا خوش درخشيده خواسته شده که براي جذب تماشاگران يونيفرم هايي رابپذيرند که اندام نما باشد و اين موضوع موجب خشم و ناراحتي بچه هاي تيم شده است.هنوز متن گزارش روي وبسايت نيامده وگرنه لينک مي دادم. شيلا راجرز برنامه ساندزلايک کانادا را در راديو اول سي بي سي اجرا مي کند.

Monday, January 19th, 2004

شمس و بهنود پريشب در اينجا، در تورنتو سخنراني داشتند. سخنراني که چه عرض کنم. شمس يک تصوير ساخت از اوضاع فعلي انتخابات مجلس هفتم و اينکه هر گروه سياسي چي فکر مي کند و چرا فکري که مي کند غلط يا درست. بهنود هم يک دو داستان گفت و چند فاکت داد. حرف به خصوصي که بگويم مال خودشان يا تحليل شخصي اشان باشد نداشتند. دست کم از اين بابت که هر دو اين اصل روزنامه نگاري را رعايت کردند بايد ممنون بود. گرچه گويا روزنامه نگاري سياسي مدلش اين است که تحليل و نظر در آن ارايه شود.شمس که ماشاله هميشه خدا مجسمه خوش بيني است و اين بار هم چنين بود. لب حرفش اين بود که به دولت و دستگاهي که وعده هاي بزرگ و تماميت خواهانه مي دهد نبايد دل بست و ديگر دوران وعده‌هاي کلان به سر آمده و بايد به دولتي دل بست و از نمايندگاني حمايت کرد که از جزء به کل مي روند و وعده هاي محدود مي دهند و غيره…
گروه هاي مخالف و خصوصا حزب کمونيست کارگري هم بودند و همچنان فريادهاي مرده باد و زنده باد مي دادند و البته کم هم فحاشي نکردند و نمي دانم بعد از سالها تبعيد و زيستن در ممالکت دموکراتيک چرا وسط حرف همديگر مي پريدند.فريادهاي عصبي اشان و لرزش دستهايشان هنگام فرياد زدن و به عبارتي پرخاش کردن نشان مي داد که انرژي سرکوب شده دروني اشان دارد به حال انفجار خارج مي شود. بيننده را در لحظه اول دچار حيرت مي کردند . يکيشان بود که رفت جلو و گفت آقايان شماخبر نداريد ايران به چپ چرخيده شما خبر نداريد. يکي هم چند شعار را عنوان کرد که ميگفت مردم در ايران اين شعارها را ميدهند که ظاهرا کسي نشنيده بود.
راستش دلم سوخت.حسين درخشان در اين مورد تحليل درستي دارد که من ديگر تکرارش نميکنم . فقط مي توانم بگويم که وقتي مي ايستي و نگاهشان مي کني در لحظه اول ميزان بي خبري اشان از اوضاع ايراني که سنگش رابه سينه مي زنند و نيز از جمود فکري که دچارش هستند آدم را به حيرت مي اندازد. بعد که بيشتر فکر ميکني مي بيني شايد تقصيري ندارند. زندان و شکنجه و فرار و تبعيد و احساس بازگشت ناپذيري ممکن است هرکس را به اين وضع دچار کند. خانمي که معتقد بود ايران به چپ چرخيده هنگام صحبت کردن به شدت مي لرزيد و کاملا واکنش هاي عصبي نشان مي داد. ما در طول اين سالها بارها شده که به خاطر تمام شدن جنگ خوشحال شديم. براي قبولي کنکور.براي رفتن ايران به جام جهاني جيغ زديم. براي خاتمي هوار کشيده ايم و بالخره در اين فواصل گاه تخليه شده‌ايم. اما اين نسل سوخته از همين هم محروم بوده است.مي شود از اين رو عصبيتش را فهميد ولي حيرتم از اين است که چرا وقتي ميکروفون به دست مي آورد باز هم عين يک ديکتاتورحرف مي زند و اين قدر بايد و نبايد مي کند. بهنود يک بخشي از صحبت هايش را در واقع رو به آنها گفت. که جوان هاي ايران راه صحبت کردن با حتي دشمنشان را هم ياد گرفته اند و اهل بايد و نبايد و تحکم نيستند. من آخر سالن ايستاده بودم و ديدم که متاسفانه اين هموطنان حتي طرف ديالوگ شدن راهم تاب نياوردند. به محض اينکه دادهايشان را زدند سالن را ترک کردند که چيز ديگري نشنوند. چيزي براي فخر فروشي اين نسل به آن نسل وجود ندارد. ولي انگار واقعيتي هست که نمي شود فراموشش کرد. انگار نسل هايي که بعد از ما مي آيند بهتر از ما تمرين مدارا و تحمل و همزيستي مي کنند،بي آنکه در چنان فضايي زندگي کرده باشند.

Friday, January 16th, 2004

sappy aroman of red cherry tobacco and earth.sweet and expressive in the mouth, with a mineral pungericy framing the liqueur-like cherry and raspberry flavors. At once juicy and fat. finishes with dusty but even tannis and very good lenght. Has plenty of personality.
( stephan Tanzar, international wine cellar)
اين تكه را سرفرصت ترجمه خواهم كرد.فقط داشته باش چطوري فرهنگ سازي مي كند. هر وقت توانستي مزه فسنجان را با اين همه كلمه توصيف كني آن وقت مي تواني يك رمان ايراني بنويسي.

Thursday, January 15th, 2004

بلاخره سرماي منهاي سي درجه زمستان مشهور كانادا رسيد. دوست داري چجوري باشد؟ خوب سرد است ديگر. دستكش و كلاه را نبايد فراموش كني . وگرنه به دردسر مي افتي. مثل آقاي همسر در فاصله اي كه از ماشين پياده مي شوي تا بنزين بزني، نوك انگشتانت مي سوزد و تاول مي زند.رنگ پوستي كه تاول زده سفيد نيست سبز است و مثل اينكه آبجوش ريخته باشد همان جور مي سوزد .
وقتي كه باد ميآيد . باد سرد قطبي. با خودش پودر يخ مي آورد. در واقع برفي كه از آسمان مي بارد در اثر وزش باد تبديل به پودر يخ مي شود و مي پاشد توي صورتت. پودر يخ را حتي توي سوراخ بيني ات احساس مي كني. اولش فكر مي كني بيني ات را خوب تميز نكردي. بعد متوجه مي شوي كه بلور يخ است. باد آنقدر شديد است كه حركتش را در آسمان مي بيني. آن پودر سفيد برفي -يخي را با خودش همه جا مي برد.
ولي خيال نكن كه غيرقابل تحمل است. وقتي بادنمي آيد حتي لذت بخش هم هست. برفش آب دار نيست. ترد و خشك است. زير پا خرت خرت مي كند. زمين يخ‌سري پشت خانه را با يك ماشين زامبوني آماده مي كنند. پنج شش ساله ها كفش اسكيت پا مي كنند و مي پرند روي يخ. انگار از توي شكم مادرشان يخ باز بوده اند.
خانه را بيشتر از ۱۷ درجه نمي توانيم گرم كنيم. بهتر است كه اين كار را نكنيم. تفاوت دماي فاحش درون و بيرون آزاردهنده مي شود. از اين جهت خانه امان با خانه مامان و بابام فرقي ندارد. خانه اصفهانمان هميشه زمستان ها سرد است. سردتر از خانه دوستان. تو خانه لباس زمستاني كاربرد دارد. من اينجا پلور پشمي كه بهرنگ بهم داده را مي پوشم با روفرشي هاي گل منگولي پشمي كه از ماسوله خريدم. يك پالتوي غلط انداز پوست نما هم دارم كه عمه ام بهم داده . خيلي گرم است.وقتي مي پوشم احساس رويين تني مي كنم.
تنها چيزي كه هنوز نفهميدم اين است كه اين دختر مدرسه اي ها چطوري تو اين سرما جوراب سه ربعي مي پوشند با دامن كوتاه پليسه چهارخانه. پرو پاشون سرخ مي شود و از سرما ورم ميكند ولي همچنان دارند وسط خيابان جولان مي دهند.
با اين همه فكر نكن كه در اين سرما زندگي باز مي ماند. مردم در سرماي منهاي ۳۵ درجه در ساعت ده و ده دقيقه شب از خانه بيرون مي آيند و ماشينشان را در زيرزمين سينما پارك مي كنند تا به تماشاي آخرين سانس فيلم جديد شون پن بروند:۲۱ گرم. و در ساعت ۱۲ و ۳۵ دقيقه نيمه شب بي آنكه به فضاي باز قدم گذاشته باشند از همان سالن سينما به زيرزمين برميگردند سوار ماشين مي شوند و از پاركينگ آپارتمانشان در طبقه منهاي سه ساختمان سردر مي آورند و بعد مي چپند توي لانه اشان در طبقه بيست يابيست و پنچ يا سي. اگر ماشين داشته باشي مي تواني تمام زمستان تورنتو را فقط از پشت پنجره تماشا كني. بي آنكه قدم به فضاي باز بگذاري. اين هم يك جورش است!

Wednesday, January 14th, 2004

يک قصه‌ي يک کم خصوصي يک کم عمومي
وقتي به پشت سر نگاه مي‌کنم مي‌بينم که اين وقفه‌اي که در روند طبيعي روزنامه نگاري اتفاق افتاد چه محاسن و معايبي داشت .
همسن و سالهاي من نمي‌دانم نسل چندم روزنامه نگاري در ايران بودند و هستند . دوم خرداد يک جورهايي بسياري از ماها راکه سرمان به آخورهاي ديگر بند بود به اين عرصه کشاند. شايد اگر دوم خردادي نبود سينا مطلبي هنوز هم نقد فيلم مي نوشت. حسن محمودي داستان نويس مي‌ماند. احمد غلامي يکي دو تا رمان نوشته بود. محمد قوچاني يک سياستمدار يکپارچه مي شد و حسين آبک تا به حال دکتراي فلسفه‌اش را گرفته بود.
من هم احتمالا تا به حال يک خاکي تو سر خودم و ادبيات و ترجمه کرده بودم. در عوض خبرنگار دو آتشه اي چون ليلي فرهاد پور همين روزها رمانش را منتشر مي کند. امير حسين رسايل که ژورناليست به دنيا آمده نمي‌دانم کجاي مطبوعات خودش را قايم کرده و …
امروز گرچه يادآوري آن روزها برايم لذت بخش است و گرچه مي دانم که همه آن آدم ها هنوز هم خواب روزنامه محبوبشان را مي‌بينند ولي اين باعث نمي‌شود که اشتباهاتمان را از يادببرم.
داستان اين اشتباهات مفصل است و پرداختن دقيق و تخصصي به آن کار يک محقق و متخصص است .آنچه به زبان من مي آيد ماحصل تجربه است که فعلا فقط به يکي اش اشاره ميکنم.
يکي از بزرگترين اشتباهات اين بود که صفحه ادب و هنر روزنامه را با مدرسه هنرو ادبيات اشتباه گرفته بوديم. واقعا نمي‌دانم چه فکري مي کرديم يا مي‌کنيم که اصرار داريم نقدهاي دهن پرکن ادبي و مطالب سنگين فلسفي و دنباله دار را توي روزنامه چاپ کنيم. هيچ کجاي دنيا اين کاررا نمي‌کنند. ما حتي از پس نوشتن يک مرور کتاب ساده و دلپذير برنمي‌آمديم.واقعا چرا اصرار داشتيم جاي ماهنامه هاي ادبي را با تک صفحه لايي ادبيات پر کنيم. هرچه صفحات خبري هنري جذاب و موج آفرين بود و منجر به شکل گرفتن سرويس هاي متمايز اخبار ادب و هنر و کتاب شد درعوض صفحات لايي کسل کننده و سردرگم ازآب در مي آمد. نتيجه اين مي شد که هر کس چهار تا مقاله روزنامه اي خوانده بود فکر مي‌کرد سر تا ته پست مدرن و فرامتن و چند صدايي و خوانش ادبي رافهميده است. هرچه نگاه مي کنم مي‌بينم آن روش چقدر اشتباه بود که براي رساندن چندرغاز به دست آدم‌هايي که اصلا کار شريفشان چيز ديگري بود چه حقارتي به خودمان مي‌داديم.محقق ومترجم ادبي تبديل مي‌شد به يادداشت نويس روزنامه‌اي و منتقد کيلويي نويس مي‌شد حق التحرير بگير ثابت .
منکر ارزشهاي کار ژورناليستي نيستم. ولي ما اختلاط بدي از ژورناليسم و آکادميسم ادبي،فلسفي ساخته بوديم که اگر چه ديگر به غلظت سابق نيست ولي هنوز هم ردپايش در روزنامه هاي فعلي هست. نه. روزنامه جاي پرداختن به کلمات قلنبه سلنبه نيست.واقعا نيست. به خدا نيست.سربسته و جسته گريخته نوشتن درباره مفاهيم درشت و وسوسه کردن آنهاکه اولين بار از طريق روزنامه با اين مفاهيم آشنا مي شوند به گمانم يکي از بدترين خيانت هايي است که يک روزنامه نگار ادبي مي‌تواند به حرفه‌اش و به خواننده‌اش بکند. يک مقدارش شايد به اين خاطر بود که اکثر ژورناليست‌هاي همسن و سال من خاطره اي از نسل هاي ژورناليست قبل از خودشان نداشتند. آموزش اين حرفه را نديده بودند و اصرار داشتند که قديمي‌ترها را هيچ جوري تحويل نگيرند.چيزي اين ميان پاره و قطع شده بود و آن حافظه‌ي حرفه‌اي ما بود.ما عمداخودمان را به بهانه نوگرايي از تجربه نسل هاي قبل از خودمان محروم کرديم. به نظرم اشتباه بود.امروز محصولات متنوعي از درخت مطبوعات دوم خرداد زاييده شده که بعضي از ما خيال ميکنيم در تاريخ مطبوعات ايران بي‌سابقه است. اماگاهي فراموش مي کنيم که روزنامه آيندگان يا ويژه‌نامه‌هاي ادبي آن و يا نشريات ديگري را پيش از ما در آن سرزمين منتشر مي‌شده تورقي بکنيم. ناآگاهي از گذشته بزرگترين ضعف ما بود و مي‌بينم که هنوز هم اين ضعف گريبان بچه هايي راهم که فرداي تعطيلي فله اي مطبوعات دوم خردادي به اين قافله پيوستند ،گرفته است. نيتجه اين مي شود که به يوسف عليخاني در سفر بندرعباس مي گويند مافکر مي کرديم شما ۴۵ ساله باشيد و دوست ديگرم محسن فرجي اين را به حساب زود پير شدن نسل ما ميگذارد. به گمانم اين خطاي بزرگي است. ما پير نشده ايم. هنوز واقعا کاري نکرده ايم که پير شويم . حافظه‌امان رااز دست داده ايم که فکر ميکنيم پير شده‌ايم. وقتي نسل قبل از خودت را درست نشناسي فکر ميکني پيرترين آدم روي زميني. گمان نکنم اگر از مهدي يزداني خرم يا محسن آزرم بپرسند احساس پيري کند. قرار نيست چهار تا اسم را دوره کنيم و خيال کنيم که به آخر خط رسيده‌ايم. امان ازاين عنوان‌خواني و عادت تيترخواني ما. ما مدتهاست به خواندن تيترها بسنده کرده‌ايم. به بحرهيچ کدام شنا نکرده‌ايم. براي همين فکر مي کنيم پير شده‌ايم. ژورناليسم ايراني حرفه بيرحمي است. زودتر از موقع آدم را به آخر خط مي‌رساند. به مسئول صفحه گي ، به دبيرسرويسي. بعدش ديگر قله ديگري را نشانت نمي‌دهد. همانجا ولت مي کند تا به روزمرگي گرفتارشوي. فقط چند تا موجود باهوش را مي‌شناسم که از اين چرخه گريخته‌اند و هرازگاه خوني به رگ صفحه‌اشان داده اند. در حالي که ما هنوز اين همه کار داريم بکنيم.نه دوست من بيخود و بي جهت خودتو تحويل نگير. ما هنوز اول راهيم!

Tuesday, January 13th, 2004

هفته پيش شورانگيزترين واقعه اي که رسانه هاي کانادايي مثل همه جاي ديگر جهان آن را پوشش دادند همان تصاوير خيره کننده سطح مريخ بود. شادماني ناشي از ديدن اين تصاوير زيبا براي کانادايي ها يک معني ديگر هم داشت. دوربين هايي که اين تصاوير را بر مي داشتند در کبک طراحي و ساخته شده اند. در واقع چشم رباطي که در مريخ فرود آمد کانادايي است و براي همين هم رسانه هاي کانادايي آنقدر سر ذوق آمده بودند .اما اين هفته کانادايي ها در يک حالگيري عمومي به سر مي برند که دست کمي از ياس و دلشکستگي ندارد. خبر جديد آن است که ماهيهاي سامون آب هاي آزاد بيش از حد به توکسين آلوده اند و نبايد بيشتر از يک يا دوبار در ماه مصرف شوند. ماهي سامون يا همان سالمون با آن گوشت نارنجي خوش رنگش به جرات مي توانم بگويم بهترين چيزي است که من در کانادا کشف کرده ام. واقعا لذيذ و خوشمزه است. براي کانادايي ها سامون چرب درياي آتلانتيک ( همان اقيانوس اطلس خودمان)يک خوراک ملي است و قضيه بسيار حيثيتي است.وقتي به يک کانادايي با اوضاع مالي متوسط بگوييد که حق نداري بيش از يک بار در ماه سامون بخوري درست مثل اين است که به يک تبريزي بگوييد کوفته تبريزي نخور يا به يک رشتي بگوييد باقالاقاتق و ميرزا قاسمي نخور يا به يک اصفهاني بگوييد بريان خوري تعطيل !
فعلا قضيه ماهي سامون آنقدر جدي است که بعضي ها تقريبا فراموش کرده اند که در فاصله پنچ روز اول سال ميلادي جديد چهار قتل در تورنتو اتفاق افتاده است. گويا مايکل مور با آن فيلمش ،بولينگ براي کلمباين ، کانادايي ها را چشم زد.
قربانيان اکثر قتل ها نوجوان هستند . جامعه ايراني هم بي نصيف نمانده و يک جوان ۲۶ ساله ايراني هم ميان قربانيان بوده است.
نشانه هاي متروپوليتن دارند ظاهر مي شوند.

Tuesday, January 13th, 2004

مي خواستم چيزي بنويسم که اين روزها باهاش درگيرم چشمم به اين يادداشت افتاد که تا حدودي همان درگيري ذهني مراباز مي تاباند.
راستش بزرگترين چالش من در طول سه ماه گذشته نوشتن و پروراندن يک فکر به زباني آکادميک بود. پله به پله . موبه مو. با يک روش تحقيق مشخص و طرح مشخص. کساني که در ايران در مقاطع بالاتر از ليسانس تحصيل کرده باشند ممکن است با اين مقولات آشنايي داشته باشند ولي اگر مثل من يک ليسانس آبکي گرفته باشيد و در اين سالها تنها به مدد محيط خانوادگي و ذوق شخصي خودتان را به منابع دانش وصل نگه داشته باشيد و بدتر از آن به اظهار نظر هاي کيلويي و در برهم ميراث روزنامه نگاري سالهاي اخير هم عادت کرده باشيد که ديگر هيهات!
حالا فصل جديددرس شروع شده و من تازه ياد گرفته ام که از درس خواندن لذت ببرم. و چطور چيزهايي را که بلد نبوده ام ياد بگيرم. يکي از آنها هم نوشتن.
آن قدر حرف دارم با دوستان آن ورآبم بزنم. از تجربه هايي که اين مدت به دست آوردم. از نام ها و نشانه هايي که شناخته ام. باشد براي وقتي که ديدمشان.
علي الحساب نگاهي به اين گاهنامه سنگين و حسابي که ديروز کشفش کردم بيندازيد. در تورنتو منتشر مي شود و هر شماره اش در باره رابطه متن با يک مقوله ديگر وابسته به آن است. اين مجله دو زبانه است. تحفه ي ناب کانادايي است در حوزه زبان و ادبيات و انديشه. نوش جانم! معادل آمريکايي اش مجله قديمي و معروف استايل است که در دانشگاه آرکانزاس آمريکا منتشر مي شود.
آن روي سکه را بعدا عرض مي کنم.

Wednesday, January 7th, 2004

از ساعت هشت صبح تا ۱۲ شب کامپيوترم روشن است. مگر اينکه خانه نباشم. من با اين کامپيوتر کارميکنم و در تمام اين مدت به شبکه وصل هستم. به اندازه کافي در اين چندماه عقده گشايي اينترنت سريع و دسترسي آزاد را از سر باز کرده ام.
حالا اين رسانه داردبلاي جانم مي شود. ياهو مسنجر باز است و دم به دقيقه دوستان بي آنکه بخواهند دق الباب مي کنند. صدايش در تمام خانه کوچک من شنيده مي شود .احساس مي کنم در خانه ام باز مانده است. هيچ کس مقصر نيست . کافي است بر اين وسوسه غلبه کني و پيامبر ياهو را ببندي!اين کار را مي کنم.اما هنوز وسوسه ديگري هست که آن راکاريش نمي شود کرد. اينترنت اکسپلورر هميشه هست .اگر تاب بياوري و از حالا تا هشت ساعت ديگربازش نکني بهت آمرزش روحت را هديه خواهم کرد!

Monday, January 5th, 2004

ديشب يک اتفاق بامزه افتاد. تلويزيون سي بي سي کانادا نمايش سريال جديدي را شروع کرده به نام هيومن کارگو که درآن سه داستان موازي پيش مي روند و آدمهاي اين سه قصه با هم تلاقي مي کنند و در نهايت يک قصه واحد يعني داستان پناهندگان در کانادا با پس زمينه جنايي را تشکيل مي دهند. نکته بامزه‌اش اين بود که من براي اولين بار شاهد بودم که زني با روسري و حجاب کامل اسلامي (باور کنيد حجابش کامل است) در آغوش مرد محبوبش به بوس و کنار مشغول مي شود. اين صحنه چنان نجيبانه و طبيعي است که در وحله اول متوجه نشدم چه چيزش برايم عجيب است. تازه وقتي شروع مي کند به باز کردن روسري متوجه مي شوم که در پس زمينه ذهنم ميان حجاب و بوسه تناقضي نشسته که همان موجب حيرتم شده. اما خوب شايد بايد درجهان شهري چون اينجا زندگي کرد تا دريافت که آن تناقض چقدر بي رنگ و رو است و چرا از ديد کارگردان کانادايي پنهان مانده يا به عمد ناديده گرفته شده است.
زن پناهنده افغاني در تمام صحنه‌هاي بيروني با حجاب است و جز در خلوت خودش موهاي سياهش پيدا نيست. در صحنه هاي بيروني هم بدون آرايش قرص صورتش از ميان حجاب کاملش زيباست.و حال اين بوسه باحجاب!
شايديک روز بچه هامان به ما بخندند وقتي بفهمند چه چيزهايي ما را به حيرت مي آورده ست.

Monday, January 5th, 2004

کشف جديد اينانا در حوزه مبارزه با انگشت خوري:
چسب زخم بيفايده است .به محض اينکه بخواهيد آشپزي کنيد يا دست به آب شويد مزاحمت جدي ايجاد خواهد کرد. جديدترين روش ،استفاده از دستکش جراحي است. يک جفت دست کش جراحي را از آخرين قسمت متصل به انگشت ها ببريد و در دست کنيد. به اين ترتيب دستکشي داريد که فقط انگشت ها را مي پوشاند و عرق نمي‌کند و به کف دست نمي چسبد.
اينانا بالخره اين عادت لذت بخش را ترک مي‌کند .حالا ببينيد!

Saturday, January 3rd, 2004

برايم عجيب است. دوستان زنگ مي زنند و پيام مي گذارند و سال نو را تبريك مي گويند. كدام سال نو؟ من گويا هنوز تازه واردم. خوب آره خيابان ها يك خورده شبيه شب عيد خودمان بودند و بعد هم شهر مثل تهران هفته اول فروردين خلوت بود ولي خوب باز هم انگار همچين به من مربوط نيست .براي من بيشتر عوض شدن تقويم است. ولي انگار آدم ها براي شادي دنبال كوچك ترين بهانه ها مي گردند و انگار همرنگ جماعت بودن اين جور وقتها بد هم نيست. خوب باشد. هركي دوست دارد سال نوش مبارك . تولد مهر هم مبارك.

Friday, January 2nd, 2004

شده ام عين کلاغ شوم. يک مومني اينجا راهنماي عملي زنده ماندن در زلزله تهران را نوشته و گذاشته روي وب. خدا خير بده ولي فکر کنم آن فاجعه‌ي اسمشو نبر براي آنها که دورند وحشتناک تراز آنها باشد که گرفتارش مي نشوند!
اين وب هم چيز عجيبي است . آدم وحشت هايش را و گاه شادي هاشو با ديگران در ميان مي‌گذارد. نمي داند که دارد به وحشت يکي ديگر دامن مي زند يا تسکين مي دهد يا اصولا چه غلطي مي‌کند وقتي اضطراب هاي جهان اين چنين در اين فضا منتشر مي‌شود!
نمي داند بايد بگويد يا نگويد. چنان سيلي خورده‌ي زمين و زمانيم که حتي براي گفتن يا نگفتن در چنين فضاي فعلا بازي شير و خط مي‌کنيم. نکند بيخودي ديگران را وحشت زده کنم. نکند ديگران را آزار دهم. نکند فقط هذيان گفته باشم. نکند! نکند! نکند!