بایگانی February, 2004

Friday, February 27th, 2004

روش طبخ سبزه! ببخشيد سبز کردن سبزه.
ببخشيد که اين نوشته فقط براي گروه اندکي ممکن است خواندني باشد.
براي سبز کردن سبزه ابتدا گندم يا ماشک يا ماش يا عدس ريز را توي آب مي ريزيم و حدود سه روز در آب نگاه مي داريم البته هر روز براي جلوگيري از گنديدن دانه بايد آبش را عوض کنيم. حواسمان باشد که آب گرم روي دانه ها نريزيم بلکه فقط با آب سرد آبش را عوض کنيم.
بعد از سه روز يک تکه پارچه از جنس کتان يا ململ يا چلوار درشت باف مناسب که رطوبت را در خودش نگاه دارد در ضمن آنقدر کلفت نباشد که مانع عبور هوا شود پيدا مي کنيم. دانه ها را آبکش مي کنيم. پارچه را خيس مي کنيم و ميچلانيم در حدي که مرطوب باشد ولي آبچکان نباشد. دانه ها را وسط پارچه مي ريزيم و پارچه را به شکل بقچه جمع مي‌کنيم و درظرفي قرار مي دهيم. به همين وضع نگاه مي داريم تا زماني که اولين جوانه هاي سفيد از دانه ها بيرون بزند. فقط در حدي که جوانه‌ها نوک بزنند. پارچه‌اي که دور دانه ها پيچيديم هيچ وقت نبايد خشک بشود .مي توان با آبپاشي که براي آبپاشي روي برگ گل ها به کار مي بريم يا با پشنگه کردن آب بوسيله انگشتان پارچه را مرطوب کرد. بعضي ها معتقدند که در اين مرحله بايد محل دانه ها گرم ولي تاريک باشد. وقتي اولين جوانه ها زده شده ( قبل از اينکه سبز بشود فقط سفيدي اش اندکي ظاهر شود) دانه ها را در سيني پهن مي کنيم با ضخامت حدود يک و نيم سانتي متر و پارچه را روي آنها مي کشيم. و هرروز هم پارچه را مرطوب مي کنيم.تا زماني که جوانه ها روبه سبزي بگذارند ديگر پارچه را بر مي داريم و مي گذاريم زير نور آفتاب يا چراغ مهتابي رشد کنند و ذره ذره از کناره هاي سيني آبياري اش مي کنيم . نه آنقدر کم که به بعضي جاها آب نرسد و بخشکد و نه آنقدرزياد که جوانه ها بگندد. بقيه اش هم ديگر با خداست يا مادر طبيعت يا علم ژنتيک يا عوامل زيست محيطي يا هرچيز ديگري که بهش معتقديد.
اين دستور را ديروز تلفني از مادربزرگم گرفتم.
من هم بار اولم است که سبزه درست مي کنم. حالا بايد ببينيم نتيجه تلاش مامان نيلو و مسافر و
بنده به کجا مي رسد.
حيف که درست کردن سمنو خيلي دنگ وفنگ دارد و بنده هم عدل قرار است همين سه چهارهفته با ژرژ پرک و رمانش کشتي بگيرم وگرنه بعيد نبود محض اين شکم عزيزم يک سمنويي هم بار بگذارم. آدم تا وقتي توي ايران است و آن همه فک و فاميل و دوست و رفيق خوش دست پخت دارد حاليش نيست که چقدر به خوش خوراکي عادت کرده . اينجا که مي آيد از يک طرف آشپزخانه لذيذهمه ملل جهان پيش رويش و از طرف ديگر دوري از آن همه دست پخت معجزآسا يک دفعه استعدادهاي نهان قوه هاضمه‌اش را کشف مي‌کند.
(مي خواستم دستور سبزه بنويسم به کجاختم شد!)

Thursday, February 26th, 2004

خوب. بحث شيرين نوول اتوبيوگرافي يا خودزندگينامه نويسي نو در ادبيات معاصر فرانسه از اين هفته در كلاس آغاز ميشود . قرار است بنده با ژرژ پرك و رمانش كشتي بگيرم. مي خواستم بند كنم به عاشق دوراس ولي همكلاسي محترم ، نورمن عزيز پيش دستي كرد. كسي يادش مي آيد از ژرژ پرك چيزي به فارسي ترجمه شده باشد؟ اين سايت غشي كتابخانه ملي معظممان كه هر از گاهي از حال مي رود. گاهي وقتها هم پرت و پلا جواب مي دهد از بس سامانه جستجويش پيچ واپيچ است. خيلي بد است آدم به اين سامانه هاي جستجوي راحت اين كتابخانه هاي آمريكاي شمالي عادت كند. بعدش كه مي خواي توي يك كتابخانه ايراني دنبال يك چيزي بگردي كلافه اي. البته خدا وكيلي مال كتابخانه دانشگاه اصفهان بهتر از آنهاي ديگر كه سر زدم كار مي كند.
خيلي نويسنده ها هستند كه فقط اسمشان را در تاريخ ادبيات خوانده ام و حالا كتابهاشان رج و قطار جلوي رويم هستند . اين جور وقتها اگر آدم بي جنبه اي باشي اولي فكري كه به كله ات مي زند ترجمه كردن است. ولي خوش بختانه دو تا عامل بازدارنده هست: اول پند بزرگان كه مي گويد تا اثر را تمام نكرده اي و قورت ندادي و هضم نكردي و در تو رسوب نكرده فكر ترجمه اشو از ذهنت بيرون كن و تازه وقتي هم كه خوب ملكه ذهنت شد بايد بسنجي كه آيا كار ترجمه اثر در بضاعت زباني و واژگاني ات هست يا نه. و دوم:
يك زماني برنامه كودك تلويزيون يك كارتون نشان مي داد به اسم عصاره تنبلي! يك كيسه بود كه هرجا مي افتاد و گره اش باز مي شد از توش رايحه تنبلي مي ريخت بيرون و يك آدمي را بدبخت مي كرد. من نمي دانم چرا هرچه مي گردم اين كيسه لعنتي ماقبلي تاريخي را كه يك جايي همين دورو برها گره اش باز شده و رايحه پراكني مي كند پيداش نمي كنم.همچين خفتشو بگيرم پرتشو كنم بيرون!
كه چي؟ كه هيچي عزيز ! تا عامل دوم هست نگران عامل اول نباش. تا دومي هست هرگز زمان اولي فرا نخواهد رسيد. برو خوش باش!

Thursday, February 26th, 2004

روزنامه شرق از شنبه منتشر مي‌شود.
آيا باز هم به همين سادگي؟

Wednesday, February 25th, 2004

من خاک سفيد تهران را قبل از اينکه صافش کنند نديده‌ام. از بعضي از خبرنگارهاي اجتماعي که يک بار خطرکرده بودند و به آنجا رفته بودند شنيده بودم که جاي خطرناکي است و همه معامله موادمي‌کنند و فقر فرهنگي و اجتماعي وحشتناکي دارد و چه و چه وچه . احتمالا اگر يک روزي بخواهند درباره اش فيلم بسازند مي شود چيزي شبيه به اين فيلم که من ديشب ديدم: شهرخدا. يک فيلم برزيلي درباره خاک سفيد ريودوژانيرو. اگر اهل ديدن فيلم هاي خشن مستندوار روشنفکري هستيد اين فيلم را ببينيد. فقط اين را بگويم که خيلي خشن است به خصوص صحنه ترور کودک پنچ شش ساله به دست همسن و سال خودش براي عضويت در گنگ توزيع مواد مخدر.

Tuesday, February 24th, 2004

خواندم که آقاي ابراهيم نبوي از توانگران استمداد کرده براي راه اندازي يک تلويزيون آدم حسابي سنگين و آبرومند و آقاي بهنود خبر داده که چند نفري دست به کارشده‌اند.
هاي جماعت! همين جا اعلام مي‌کنم مشمول الذمه هر کس چنين تلويزيوني راه بيندازد و نيم ساعت در هفته از وقت آنتنشو ندهد به من براي يک برنامه نقلي درباره کتاب. آنقدر چيزها اين مدت ياد گرفته‌ام که يک برنامه خوب درباره کتاب بسازم که مردم علاقه‌مند بشوند و تماشا کنند!

Monday, February 23rd, 2004

ديروز با مامان حرف زدم.پرسيدم خانه‌تکاني را شروع کرديد گفت باد ميآيد حسابي .گردو خاک داريم. يادم افتاد که اسفند در اصفهان فصل بادهاست. بادهايي که به قول بابام درختها را آبستن مي‌کند. بهار اصفهان از بهار تقويم عقب است. عيد که مي آيد تک و توک شکوفه درخت به توي حياط خانه‌ها هست. نيمه فروردين حاشيه زاينده رود پر از شکوفه به و هلو و بادام مي شود برو تا پل‌کله و سامان و باغبادران و نيمه اردبيهشت شهر غرق آبشار طلا و گل طلاست. عيد هميشه با دو چيز به خانه ما مي‌آيد: قطار گلدان‌هاي گل شب بو و پيشترک چند شاخه نوشکفته بيدمشک.
ديروز اينجا بيدمشک ديدم.بايد خانه تکاني کنم.روکش کاناپه رادر بياورم و بشورم. رختهاي کهنه را دوربريزم و دولاب را سامان بدهم.پرده‌ها هنوز تميزند. کارتن‌هاي کتاب و کاغذ بايد جا بجا شوند و به دردنخورها جدا شوند. ظرفهاي لب‌ پريده و شيشه خالي‌هاي زيادي بايد بروند توي قوطي بازيافت. يخچال را هم بايد در يک اقدام انقلابي صفاداد. ته مانده سبزي خشک‌هاي پارسال را هم بايد از توي قفسه ها در آورد و پخت.
پارسال با خودم هواي عيد راآوردم . امسال خودم بايد هواي عيد بسازم. راستي کسي تجربه خاصي در مورد سبزه سبزکردن در تورنتو دارد؟ پارسال که ديدم سبزه‌هاي همه کچل بود. ما هم يک تلاشي بکنيم ببينيم چه شود!
بوي عيدي
بوي توپ
بوي کاغذرنگي
بوي اسکناس تا نخورده‌ي لاي کتاب
….
بوي شب بو و بيدمشک هم يادت نره!

Saturday, February 21st, 2004

بعد از نوشتن و گذاشتن پست قبلي دوباره خواندمش. متوجه شدم که مي‌خواسته‌ام چيز ديگري بنويسم و اين از آب درآمده. مي‌خواستم بنويسم فصل بلندي از نمايش تمام شد و کام تماشاگران هنوز تلخ است. چرا اما اين را به جايش نوشتم؟ که سرا پا رويا و خيال است؟ انگار ذهن زده به کوچه علي چپ که شروع فصل بعد نمايش را به تاخير بيندازد. مثل وقتي که از پايان يک نمايش يا داستان يا فيلم خوشت نمي‌آيد و وقتي کتاب را مي‌بندي يا از تماشاخانه بيرون مي‌آيي در ذهنت پايان ديگري برآن مي‌بندي. داستان ديگري که آنچه گذشته را نفي کند يا تسکين دهد يا اميد بدهد. به سراغ قهرمان‌هاي هميشگي‌ات مي‌روي. يا شايد هم به سراغ اسباب‌بازي هاي هميشگي، آنها که ته گنجه فراموش شده بودند و خاک گرفته بودند. به ضرب گنجينه‌هاي فراموش شده مي‌خواهي پايان داستان را عوض کني يا به تاخير بيندازي. از رفتن به فصل بعد مي‌ترسي. فصل بعد سهراب‌کشان است. رستم هيچ رقم حاضر نيست به فرزند رو نشان دهد و تو مي داني که سهراب جگر شکافته خواهد شد و تو مي داني که نوشدارو دير خواهد رسيد. دير.
رفتارت را با آموخته هايت تطبيق مي دهي. نه اصلا شبيه يک رفتار مدرن آنگونه که خوانده‌اي نيست. احساس شکست مي‌کني و به روياها و افسانه‌هايت پناه برده اي که هميشه تراژيک بوده‌اند. کتابها مي‌گويند انسان مدرن مسووليت رفتارش را به عهده مي‌گيرد و علم روانشناسي امروز مي‌گويد اين يک واکنش رواني به احساس شکست و تلخکامي است وقتي که رويا مي‌بافی و تو این سرگذشت را نیک می شناسی. می‌دانی که انسان ایرانی وقتی شکست می‌خورد می‌رود به لاک. با خودش و دنیا قهر می کند. فکرمی کند که عامه مردم احمق و قدر ناشناسند و فقط نوک دماغشان را می‌بینند و قدر نخبگانشان را نمی‌دانند. بعدش این انسان ایرانی دو تا راه را معمولا می‌شناسد: یا خودش را در ناامیدی و الکل و بنگ غرق می کند یا راه می‌افتد و می‌رود یک گوشه دنیا کز می‌کند و تا ابد از جهان طلبکار است.
اما شاید این بار اینطور نباشد. شاید انسان ایرانی یاد گرفته که وقتی یک پرده از نمایش به تلخی فرود آمد دیگر ژستهای تراژیک خماری و مخموری و مغمومی به کارش نمی‌آید.راستش دیگر این همه قصه به غم نشسته چنگی به دل نمی زند. من از راز‌پوشي رستم خسته‌ام. ترجیح می‌دهم یک آینه به دست بگیرم. یک تیغ جراحی و یک مداد نوک تیز.
نمی دانم. به گمانم ادای قهرمانان مغموم و مظلوم اسطوره‌ها را در آوردن راه درست رفتار با آنها نیست. تسلیم شدن به سرنوشت‌های تراژیک رفتار زمانه ما نیست.
دیشب با دوستی در تهران گپ زدم. از شب‌نشینی آمده بود که جماعت از فرط ناامیدی زیاده نوشیده بودند و اشکی فشانده بودند. چقدراین صحنه برای همه امان آشناست! موسیقی دلگداز و کله گرم و اشک داغ و… و فردا صبح همان روز و همان روزگار. نه! دیگر نمی پسندد! نه اینکه نپسندد ولی به این درجه از بلوغ فکری رسیده‌ایم که بفهمیم بابا! کار نمی کند!
می دانم فصل بعد سهراب کشان است. می دانم نوشدارو دیر خواهد رسید. اما آنقدر عقلم رسیده که بفهمم گریزی نیست. می دانم زشت شده ام. آینه ای به دستم بده. باید با خودم و دیگران و جهان سخن بگویم. وگرنه مرده ام!

Friday, February 20th, 2004

يک بازي کامپيوتري آمده به بازار اسمش هست «پرنس آو پرشيا» . يا همان شاهزاده ايراني.
اما من قيافه اين شاهزاده ايراني را دوست ندارم. اي خدا! چرا ما يک تشکلي، يک قدرتي، يک دولتي ، يک چيزي نداريم که از هويتمان دفاع کند.
فکر مي کنيد اگر ما هم يک روزگاري کارخانه هاي عظيم توليد بازي و نقاشي متحرک و کارتون و از اين چيزها مي داشتيم شاهزاده ايراني را شبيه چه کسي تصوير مي‌کرديم؟ محمدرضا گلزار يا حسام نواب صفوي؟ شما هيچ وقت از اين خواب و خيالها مي بينيد ؟ که مثلا خواب ببنيد که داستان رستم و سهراب و گردآفريدو تهمينه و رخش و زال و رودابه بدل به يک انيميشن جاندار و زيباشده و همه دنيا تماشايش مي‌کند؟ شماهم گاهي وقتها ‌چشم‌هاي محزون اسفنديار رابه خواب مي بينيد؟
گاهي وقتها آرزوهاي آدم خيلي کوچکند. مثلا يکي اينکه کاش يک وبلاگ دسته جمعي بودکه در آن فقط از خيال بافي هايمان مي‌گفتيم. يک چيزي در همين مايه‌ها که چشم هاي اسفنديار به نظر شما سياه است ياخاکستري؟ رستم تپل و قلنبه باشد بامزه‌تره يا قد بلند و چهارشانه؟ براي شاه کم‌مايه و دست‌و پاچلفتي مثل کي کاووس چه جور صدايي مناسب است؟
روزگاررا چه ديدي؟ شايد يک روز خوابهامان را به بيداري ديديم!

Friday, February 20th, 2004

دارم با خودم چانه مي زنم که وبلاگ فرانسوي‌ام را راه بيندازم. براي همين کم‌پيدام.

راستي اين نوشيدني محبوب آمريکاي شمالي هم بد چيزي نيست ها:آب سيب گرم با کمي چوب دارچين.
اصولا ترکيب مزه سيب پخته با عطردارچين مزه اصيلي است.

درضمن حالا که حرف بو و مزه و عطر شد پيشنهاد ميکنم جديدترين عطرهاي زنانه و مردانه ژيونشي را يک امتحاني بکنيد. هر دو کار جديدش چه مردانه و چه زنانه شاهکارند. اصولا ژيونشي در حوزه عطر خيلي کارش درست است. برعکس لباسهايش که برق و بورقي است.(آخيش ! چقدر بورژوازي بازي فارغ از همه چيزو همه جا مي چسبد!)

Thursday, February 19th, 2004

تازه ترين گزارش بازار کتاب ايران از سيد خوابگرد.

Wednesday, February 18th, 2004

شرق توقيف شد.
به همين سادگي.

Wednesday, February 18th, 2004

و اين هم وبسايت انجمني که کارش اعتراض به سانسور کتاب در کانادا است.

Wednesday, February 18th, 2004

پيشنهاد مي‌کنم هر جاي دنيا هستيد اين نقاشي متحرک بامزه فرانسوي-کانادايي-بلژيکي (همسايه ها ياري کنيد تا فرانکفون ها فيلم بسازند!) را حتما ببينيد. تريپلت بلويل يا سه تايي‌هاي بلويل نام فيلم سينمايي کارتوني زيبايي است که امسال به حق يک خروارجايزه درو کرده است. آن مادربزرگ ريزنقش فرانسوي با آن عينکش منو کشته و همين طور هجو اتومبيل سيتروئن فرانسوي(همان ژيان خودمان )وقتي قرار است اداي ليموزين هاي آمريکايي را دربياورد. موزيک فيلم هم که ديگر نگو.
اگرهم در سينما ورسيتي تورنتو به ديدن اين فيلم رفتيد و زودتر از شروع فيلم رسيديد از آبنماي سرسراي سينما غافل نشويد .لنگه ماهي‌هاي خوشگل جزيره کيش خودمان را مي توانيد تماشا کنيد.

Tuesday, February 17th, 2004

و امروز صدو يکمين سالگرد تولد صادق هدايت است.
زنده‌باد همه ارواح ناراضي جهان!

Tuesday, February 17th, 2004

اول اين عکس را ببينيد و بعد خاطره مرارا بخوانيد.
چهار سال پيش درست يک همچين روزهايي تحريريه روزنامه‌هاي دوم خردادي شبيه هر چيزي بود به جز يک تحريريه معقول و متين. البته اين وضعيت در تحريريه ما شديدتر بود چون اصولا روزنامه درو دربندان خاصي نداشت و برخلاف «صبح امروز» که ورود به آن شبيه ورود به وزرات اطلاعات بود «عصرآزادگان» مثل چهارراه ملل بود که هر کس از هر جاي جهان در آن رفت و آمد مي‌کرد. بعدا هم البته يکي از مواردي که جرم صاحبان روزنامه را نسبت به روزنامه‌هاي ديگر سنگين کرد همين مسئله بود. به هر حال يادم است که يک عصر جمعه که معمولا دفتر روزنامه خلوت است و بيشترين اشتباهات ويرايش خبر و عکس هم عصرهاي جمعه اتفاق مي افتد يک عکس در صفحه اول روزنامه کار شد که فرداظهرش اوضاع تحريريه را توفاني را کرد. آقاي شيرازي دبيرفني روزنامه که شايد زماني کسي همت کند و براساس شخصيتش داستاني بنويسد شطينت کرده بود و عکس دو دختر بدحجاب با آرايش غليظ را که در خيابان براي کانديداهاي اصلاح طلب مجلس تبليغ مي‌کردند در صفحه اول چاپ کرده بود.
آقاي قوچاني را کاردش مي زدي خونش درنمي‌آمد. صورت سفيدش سرخ شده بود و معترض بود که چرا شمس اجازه مي‌دهد روزنامه به اين سادگي گاف بدهد و آسيب‌ پذير شود. بقيه بچه‌هاي تحريريه هم معترض بودند. قضيه آش نخورده و دهن سوخته بود.آن عکس مي‌خواست چي بگويد؟ که اصللاح طلبان به دنبال رواج چهره‌هاي بزک کرده دخترکان نوجوان است؟که همه اصلاح طلبان اين شکلي‌اند؟
حالا بعد از چهار سال وقتي مي بينم که تبليغات چي يک نماينده راست همان شکل و شمايل را دارد …

Monday, February 16th, 2004

وقتي حاشيه برمتن اثر مي‌گذارد
سه روز بود خيز گرفته بودم درباره تئاتر ناب انگليسي که پريشب ديدم بنويسم. از سرصبح آزمايش آژيرآتش مي‌کنند در ساختمان. امانم را بريده.مي‌زنم بيرون . شب که غائله خوابيد برمي گردم.

Tuesday, February 10th, 2004

يک چيزي مي خواستم بگويم درباره سانسور به سبک آمريکاي شمالي ديدم که کوچ قبلا گفته است.زياده حرفي نيست.

Monday, February 9th, 2004

يک دوشنبه ديگر است. روز اول هفته. براي فرانسوي ها روز دوم هفته.براي ايران روز سوم. بايد سر ساعت نه وسي دقيقه بشينم و«پاکن‌ها»ي رب گريه را بخوانم.قبلا ترجمه فارسي‌اش را خوانده‌ام. راستي از خوانندگان اين وبلاگ اگر کسي آقاي روبين را مي‌بيند سلام منو برساند.حالا بايد بشينم و تا شب تمامش کنم. به خواب هم نمي ديدم که براي درس خواندن مجبور باشم هر هفته يک رمان بخوانم. فقط اشکالش اين است که اين دفعه ديگر نمي‌شود بولدوزر انداخت و متن راخورد بايد مکث کرد ،حاشيه زد، هراز گاهي يکي دو مرجع نظري را مرور کرد و يکي دو تا از آن مباحث را يک جوري به پروپاي متن پيچيد.قرار است اين ترم انواع تکنيک‌هاي خودبازنمايي را مرور کنيم. بازنمايي متن درمتن، بينامتن، نويسنده در متن، راوي درمتن، کمين در متن، متنهاي آينه‌وار،داستان خودسرشت و …و…
اگر ميخواهي آن بيست درصد نمره فعاليت سرکلاس را بگيري بهتر است ازميان فهرست کتابشناسي که هرجلسه استاد به دستت مي دهد دست کم يکي دو تايش را مرور کرده باشي. با اين احتساب تا ترم بيايد تمام شود دست کم پنچ شش عنوان رمان و داستان و ده دوازده عنوان کتاب و مقاله نظري خوانده‌اي. بد هم نيست.
قبلا دوبار تجربه يکپارچه خواني داشتم. يکي درباره مارکز که همه کارهايش را يکجا خواندم و ديگري دوراس. مجموعه اين کارها مجال داد که کل فضاي فکري و داستاني اين آدم ها دستم بيايد اما به قول اينجايي ها «نو کامنت». هيچ جزوه يا مقاله نظري نبود که اين تجربه يکپارچه خواني و نگاه آدم را به اين نويسنده تکميل کند. اين فرنگي ها يک سنت حسنه اي دارند و آن انتشار جزوه‌هاي کوچکي تحت عنون پروفايل براي هر اثر ادبي است. يک جزوه کوچک پنجاه صفحه اي در فطع پالتويي که ترو تميز و جمع‌وجور اثر رابراي خواننده يک خورده جدي کالبدشکافي مي کند(نقد نه فقط کالبدشکافي).کاش ناشر مجموعه نسل قلم يا يک ناشر ديگر در ايران همت کند و يک چنين مجموعه‌اي را منتشر کند. واقعا کمک بزرگي به کساني است که مستعدند بدل به خواننده جدي ادبيات شوند و اين جزوه‌هاي کوچک بهشان کمک مي‌کند که دست ‌کم بفهمند چرا از خواندن يک داستان لذت مي‌برند و آن ديگري را دوست ندارند.

آه اينانا! به خواب هم نمي ديدي که مجبورت کنند محبوب‌‌‌ترين کتابهاي زندگي ات رااينجوري خطخطي کني،حاشيه بزني،دل روده‌اش را بکشي بيرون و مثله‌اش کني تا بفهمي نويسنده چه سم مهلکي به کاربرده براي فريبايي اين متن. احساس مي‌کنم جراح پزشک قانوني ام که بايد دل و روده مقتول زيبا را بشکافم که بفهمم قاتل چه بلايي سرش آورده است. اگر بخواهم قاتل هاي بعدي همان ترفند تکراري را به کار نگيرند مجبورم اين کار رابکنم. اما آن يکي اينانامي‌گويد دلت مي‌آيد با اين مقتول زيبا چنين کني؟ وايسا کنار و از ميان دود و مه در سکوت به زيبايي اين مخلوق-مقتول زيبا خيره شو!
اينانا از گذراندن اين دوره آموزشي جراحي متن لذت‌ مي‌برد ضمن اينکه هنوز نمي‌داند چرا بايد براي لذت بردن از متن اين روش را در پيش بگيرد؟ نمي شود مثل گذشته به شهودش يا غريزه‌اش يا سليقه‌اش تکيه کند؟ نه ! گويا نمي شود.بايد آن خالق-قاتل را کمک کرد مخلوق-مقتول زيباتر و فريباتري فراهم کند وگرنه حوصله تو که مي خواهي در سکوت تماشا کني هم سر مي‌رود.

Friday, February 6th, 2004

باز هم خدا پدر و مادر اين کبکي ها را بيامرزد که منابع زبان فرانسه روي اينترنت را غني مي‌کنند وگرنه خود فرانسوي ها که فقط دنبال قروفر و اطوار سايتند و آنقدر بهش ور ميروند که يا صفحه سنگين مي ‌شود يا آنقدر ادا و اصول دارد که سه ساعت طول مي‌کشد تا آدم ازش سردربياورد.
في المجلس اين صفحه را از راديو سي بي سي داشته باشيد که خوب چيزي است.پر از لينک هاي به درد بخور و همين طور وبسايت دفتر کبکي زبان فرانسه که دست کم سايتش مثل بچه آدم کار مي‌کند.
هر چند که از همه اينها که بگذريم هرچه مي‌کنم نمي توانم با آن لهجه‌اشان کنار بيايم. چه معني مي‌دهد آدم اصوات تندو تيز زبان فرانسه را توي دهنش سوار چرخ فلک کند و ازبراقي بيندازد؟!

Thursday, February 5th, 2004

وقتي يک موسيقيدان آلماني با برنامه «گلهاي رنگارنگ » اينجوري حال مي‌کند و اسمش را مي گذارد «عشق پارسي». اين موسيقي را وسط برنامه اين هفته چارلي ژيلت در بي بي سي پيدا کردم.

Wednesday, February 4th, 2004

به نظرم اين جنجالي که بر سر پستان برهنه جانت جکسون در اين سرزمين برپاشده تفاوتي با اعتراض يالثارات به پاتيناژ دختران در آنسوي آب ندارد.
هر دو به نسبت فضاي حاکم بر محيط خودشان بر گناه‌آلود بودن هر آنچه به تن زنانه ربط دارد اصرار مي ورزند. راستش به نظرم هر دو از يک طرز تفکرسرچشمه مي‌گيرند.

Wednesday, February 4th, 2004

قاصدک جان! هم ولايتي!

پروژه حلواي هويج با موفقيت ۵۰٪ به انجام رسيد. بايد به مامان نرگس هم گزارش دهم. در يکي از آن غروب هاي اشک انگيز بساطش راجور کردم. بد نشد .فقط شکرش کم بود.هويج به اندازه کافي نپخته بود و قيافه‌ي حلوا يکدست نشد. راستش اندازه هايش را از کتاب مستطاب گرفتم ولي به سبک فک و فاميلهاي شيرازي ام پختم. در دستور کتاب مستطاب هويج پخته نمي شود بلکه فقط تفت داده مي شود ولي دخترخاله شيرازي ام که حلواي هويج را خيلي خوشمزه درست مي‌کند هويج را مي‌پزد.بعد له مي‌کند درحالي که کتاب مستطاب هويج را رنديده مي‌پسندد.
القصه گمانم دفعه آينده بهتر شود.آقاي همسر حلواي هويج شيرازي را با قهوه‌ي تيم هورتون ميل مي‌فرمايند.( کشتيم خودمان را با اين همه مولتي کالچراليزم!!)
در کتاب مستطاب ذيل حلواي زردک دستورش را پيدا مي‌کنيد. آنچه در اين کتاب تحت نام حلواي هويج آمده چيز ديگري است. کاش کتاب رزاخانم را هم داشتم انگار باز هم دود از کنده بلند مي‌شود.هرچند که استادان فن مستقر در آشپزخانه مامانم گويا از همه بهتر رهنمود مي‌دهند.
زياده عرضي نيست
قربانت
اينانا

Wednesday, February 4th, 2004

کافه قنادي ژان والژان يک چهارراه بالاتر از ايستگاه اگلينتون در خيابان يانگ. تا همين چند وقت پيش هربار از جلوش رد مي شدي صداي موسيقي جاز مي‌آمد.گمانم مديريتش عوض شده. حال مي شود موسيقي تصنيف هاي قديمي ايراني را در کافه ژان‌والژآن شنيد و زولبيا باميه نوش جان کردو يک فنجان ترکي قهوه (دقيقا فنجان قهوه خوري نه ماگ!) نوشيد.اما از همه بهتر دراين کافه قنادي حضور مسلط قرص هاي نان در گوشه و کنار مغازه است. مستي بوي خوش نان و قهوه. کاش نان پنير چايي شيرين هم داشتند!
راستش آن خوب بود. اين هم خوب است. آدم تو اين شهر سرگيجه مي گيرد از بس که فضاها چهره عوض مي‌کنند به سرعت.

Sunday, February 1st, 2004

ما در تماشاخانه‌ايم.کسي يادداشت برمي‌دارد؟ .