بایگانی March, 2004
Monday, March 29th, 2004
فروشگاههاي زنجيرهاي بزرگ موقعيت چندفرهنگي تورنتو را براي جلب مشتري نشانه گرفتهاند. ( به بهانه نمايشگاه محصولات هندي در فروشگاه سيرز تورنتو)
نويسنده اين خبر به اين موضوع اشاره ميکند که فروشگاههاي بزرگ با به رسميت شناختن اعياد مهاجران سرزمين هاي مختلف از قبيل سال نو چيني و هندي و عيدفطر اين گروه از مشتريان را جلب ميکنند.
زندگی دوگانه اینانا | No حواشی »
Monday, March 29th, 2004
اولين داستاني که از جويس کارول اوتس خواندم درباره دختر نوجواني بود که از خانهاش دزديده و سپس کشته مي شود. اين داستان که فرزانه طاهري ترجمهاش کرده بود اولين بار در شماره دوم فصلنامه زندهرود منتشر شد . داستان بسيار تاثير گذاري بود . اوتس در مصاحبهاي گفته بود بسياري از داستانهايم بازسازي وقايع و حوادثي است که در روزنامه ها ميخوانم.
پيکر سيسيليا ژآنگ بعد از پنچ ماه پريروز پشت کليسايي در ميسي ساگا پيدا شد. يک نفر که براي پيادهروي در اولين روزهاي بهار به جنگل رفته بوده جنازه را پيدا کردهاست. عکس بزرگ دخترک که خانوادهاش مي خواستند فردا براي اميدواري دهمين سالگرد تولدش را جشن بگيرند امروز بر صفحه اول روزنامههاي کانادا بود. رسانهها تمام اين پنچ ماه داستان سيليسيا را دنبال کردند. فکرش را بکن که يک روز صبح بيدار شوي و کودکي که نه سال باهاش زندگي کردي ناگهان نيست و ناپديد شود.
از اين حوادث در همه جاي جهان بسيار است ولي براي من اولين بار بود که رسانهها با سماجت حادثه بچه دزدي و بچهکشي را اين چنين به درون خانهام هل ميدادند . روزنامهها اين داستان را به درون همه خانهها بردند. تلويزيونها آخرين جشن تولد سيليسيا را به همه کاناداييها نشان دادند. راديوها ضجههاي مادر سيسيليا را به گوش همه رساندند. کاري کردند که بعضي شبها فراموش نکني جايي همين نزديکي مادري در تاريکي به فضاي خالي جامانده از کودکش چنگ ميزند. اگر کمي حساستر باشي و دستي به قلم اين وحشت را براي هميشه در داستاني اسير ميکني و ماندگار مثل وحشتي که از خواندن داستان اوتس دچار ميشوي. اوتس در روزنامه خوانده بود که پيکر دختر نوجوان پانزدهسالهاي را پيدا کردهاند .شواهد نشان ميداد که دختر با ميل خودش از خانه خارج شده و همراه قاتل رفته. داستان اوتس بازگويي وحشت دخترکي است که در دست تجاوزگر و قاتلش اسير است و چارهاي جز اطاعت ندارد.
پنچ ماه پيش پليس گفت که سيسيليا ربايندهاش را احتمالا ميشناخته. سردبير روزنامه چينيهاي تورنتو به تلويزيون محلي گفت اين جور بچه دزدي به قصد انتقام جويي و کينه توزي در چين رواج دارد. روزنامهها تا آخر رمق اين خوراک خبري را خواهند کشيد.چنان خواهند کرد که انگار اين بلا برخودت نازل شده. کسي داستانش را خواهد نوشت. وحشت قتل کودک ماندگار خواهد شد.
زندگی دوگانه اینانا | No حواشی »
Wednesday, March 24th, 2004
يکي از سرگرميهاي محبوب من در اين سرزمين که فعلا مهمانش شدهام ديدزدن سبد خريد مردم در بقالي و فروشگاهست. کار لذتبخشي است. اول يک نگاه به طرف مياندازم . زردپوست است يا سفيد يا سياه. خاورميانهاي يا آمريکاي لاتيني. روس يا ايرلندي. بعد مي روم سراغ سبدش. معمولا اين کار براي وقتگذراني در صف صندوق سرگرمي مناسبي است. تقريبا به هيچ نتيجه قطعي نمي توان رسيد. جز اينکه زردپوستها يا همان به عبارت کلي چينيها بيشتر سبد خريدشان را سبزيهاي تازه و انواع نودل و نشاسته تشکيل ميدهد. اگر طرف قيافه سبزه داشته باشد و سيب و پرتقالهاي سبدش بيشتر از سه چهاردانه باشد معمولا ايراني است. دو گروه هستند که بيشتر غذاهاي آماده طبخ و مخصوص مايکرويو( به قول آقاي دريابندري فرموجپز) مي خرند: مادرها که معمولا بچههاي ده دوازده ساله به همراه دارند و جوانهاي مجرد سفيد. البته در مورد جوانهاي مجرد سفيد تقريبا نمي شود نتيجهگيري خاصي کرد. بسياري از اين جوانهاي ظاهرا مجرد سفيد در واقع باباي يک يا دو تا کودک نوزاد يا چند ماههاند و اين را مي شود از بستههاي پوشک بچه و فراواني ميوه و گوشت تازه در سبد خريدشان حدس زد. پيرزنها و پيرمردهاي کانادايي اکثرا مشتري غداهاي گرم هستند که همان روز پخته شده و در فروشگاههاي بزرگ مثل لابلاز عرضه ميشود. اما دست آخرش تقريبا به اين نتيجه نسبتا قطعي رسيدهام که هيچ مليتي به اندازه ايرانيها و چيني ها مخلص انواع سبزي تازه نيست و البته هنوز هيچ گروه مشخص ديگري را نديدهاند که به اندازه ايرانيها ميوه بخرند.
فضولي کردن در سبد خريد مردم يک خاصيت ديگر هم دارد:آدم چاشنيها و مزهها و خوراکيهاي تازه کشف ميکند. به مصداق مرغ همسايه غاز است تا وقتي مواد غذايي تو رفهاي فروشگاه نشستهاند شوقي برنميانگيزند همچين که توي سبدخريد مردم ديده ميشوند ناگهان آدم را سيخ ميزنند که سرازکارشان دربياورد.
البته اين فضولي را در يک جاي ديگر هم دوست دارم که خوشايندآقاي همسر نيست و آن در اتاق بازيافت ساختمان است. براي همين معمولا آقاي همسر خودش اين کار را به عهده ميگيرد چون ميداند که اگر من بروم ممکن است در حال معاينه مخازن بازيافت دستگير شوم. مخازن بازيافت شامل انواع قوطيهاي آلومينيومي کنسرو، بطريهاي خالي آب معدني، شيشههاي انواع نوشيدني و قوطي خالي مواد شوينده و غيره ميشود. به نظر شما جالب نيست که آدم با معاينه کلي همچين مخزن بزرگي بفهمد اکثر مردم کدام شوينده و کدام سفيد کننده و کدام کنسرو لوبيا را بيشتر مصرف ميکنند؟ البته احتمالا اين روش تحقيق چندان درستي نيست ولي في نفسه چون از جنس فضولي است لذت بخش است.
زندگی دوگانه اینانا | No حواشی »
Saturday, March 20th, 2004
نوروزتان مبارک! دلهايتان شاد.
برايتان آرزوي شادکامي ميکنم و زندگي و زندگي و زندگي.
اميدوارم در سال جديد از بس زندگي ميکنيد تب کنيد.پوستتان بسوزد.پوست بيندازيد. چشمبيمار شويد. از تب زندگي به هذيان بيفتيد. دلتان بشکند بعد دوباره عاشق بشود شاد بشود.گريه کند از زور شادي و باز از نو و باز ازنو و باز از نو.
زندگی دوگانه اینانا | No حواشی »
Friday, March 19th, 2004
در آستانه سال نو اين نشاني را به عنوان عيدي از اين وبلاگ بپذيريد: گالري فرش هاي قديمي ايراني روي اينترنت.
آلبومهاي فرش در ايران گران قيمت و کميابند و کمتر کسي هم حوصله ميکند تا بازار برود و فرشهاي خوشگل را تماشا کند. دست کم روي وب بريد به اين نمايشگاه زيباي فرش هاي ايراني و مست شويد.(خدا باباي آن انگليسي که اينها را گذاشته روي وب هم ببرد روضه.)
زندگی دوگانه اینانا | No حواشی »
Thursday, March 18th, 2004
قابل توجه سينهچاکان استينگ در تورنتو:
حضرتشان همين شنبه بيست مارس در اينديگوچاپترز نبش بيي و بلور تشريف مي آوردند و زندگينامه اشان را براي علاقهمندان امضا ميکنند . در ضمن مي توانيد در قرعه کشي هم شرکت کنيد بلکه بليط کنسرت ايشان را که قراره تابستان در تورنتو برگزار شود برنده شويد.
زندگی دوگانه اینانا | No حواشی »
Wednesday, March 17th, 2004
ايرانيهاي تورنتو ميدانند که چهارشنبه سوري هميشه در پارک لزلي( که البته اسمش ساني بروک است ولي ايرانيها بهش ميگويند پارک لزلي) برگزار ميشود. سازمان يافتهترين و بلندترين و مفصلترين بساط آتش ديشب مال هواداران مجاهدين بود. اندازه يک کاميون چوب و تخته الوار آورده بودند و بلندگو و ميکروفون و موزيک اندي و معين و غيره. ديگ آش رشته را هم بار گذاشته بودند و …
خلق خدا هم زير برف سنگين و سرماي منهاي ۱۵ درجه به آتش بازي و پايکوبي.
آمبولانسهاي پليس را شمردم. هشت تا بود .به اضافه دو تا ماشين آتش نشاني و خدا مي داند چند تا ماشين پليس و چقدر پليس پياده واسب سوار و دوچرخه سوار و موتورچمني سوار( از اين موتورها که مخصوص حرکت روي برف و چمن و گلوشل است).
همين. آتش بازي تو سرما و زير برف خيلي مي چسبه!
زندگی دوگانه اینانا | No حواشی »
Tuesday, March 16th, 2004
يک گزارش جامع از آنچه واقعا در بم ميگذرد.
زندگی دوگانه اینانا | No حواشی »
Tuesday, March 16th, 2004
از خودم خندهام گرفتهاست. هميشه فکر ميکردم که شوق و شور خانوادگي ما براي نوروز به خاطر مادرم است که به برگزاري آيين نوروز غيرت دارد. ديروز که با هم حرف ميزديم پرسيد لباس نو براي لحظه سال تحويل داريد؟ شايان گفت آن جوراب سه دلاريها که تازه خريدي را ميپوشم.
از خودم خندهام گرفته که من که تا به حال هيچ ضرب الاجلي جز پنچ بعد از ظهر تحريريه و آخرين زمان ارسال خبر و مطلب رادر عمرم جدي نگرفته بودم حالا دارم به سرعت کاغذپاره هاي يک سال را سامان مي دهم و کارهاي ته مانده را تمام ميکنم. سبزهام را جلوي وب کم گرفتم که مادربزرگم آن ور دنيا ببيند و مثل بچهها براي چهارشنبه سوري ذوق دارم. عجيبه! من دارم چکار ميکنم؟ نقش مامانم را بازي ميکنم؟ يا به چيزي براي اثبات بودن چنگ انداختهام؟ يا صاف و ساده دنبال بهانههاي ساده خوشبختي ميگردم؟
زندگی دوگانه اینانا | No حواشی »
Monday, March 15th, 2004
هفته پيش با دوستي در تهران حرف ميزدم و اين دوست بسيار مشتاق بود از امکانات و شرايط و وضعيت دانشگاهها و اصولا دانشجو بودن در اين سر دنيا سردربياورد.گويا برايش جالب بود. من از امکانات تحقيق براي دانشجويان دوره فوق ليسانس در ايران خبر ندارم ممکن است بسياري از اينها مشابه باشد و چيز جالبي نباشد به هر حال.
دانشجويان فوق ليسانس مي توانند کتابها و ساير موجودي کتابخانه را به صورت دراز مدت يعني سه ماه برابر با طول ترم امانت بگيرند هر دانشجو مي تواند همزمان تا پنجاه عنوان کتاب يا هر موجودي ديگر از کتابخانه را به امانت بگيرد . سيستم امانت دهي بين کتابخانه اي که در بين دانشگاههاي شرق کانادا و بعضي از کتابخانههاي دانشگاههاي آمريکا برقرار است واقعا کار مي کند و خود من تا به حال از طريق اين سيستم دو عنوان کتاب از دانشگاههاي مونرال و اتاوا امانت گرفتهام. در ضمن دانشجويان فوق ليسانس دانشگاههاي انتاريو مي توانند در کتابخانه دانشگاه تورنتو هم مجاني عضو شوند فقط از منابع الکترونيک آن نمي توانند استفاده کنند. اصولا هر دانشجويي فقط مي تواند از منابع الکترونيک موجود در کتابخانه دانشگاه خودش به صورت آزاد استفاده کند و در ساير موارد بايد هزينه مختصري به ازا هر مقالهاي که دريافت ميکند بپردازد. اين منابع الکترونيک شامل مقالات و يا بعضا کتابهايي ميشوند که به صورت الکترونيک روي وبسايت کتابخانه آن دانشگاه قرار گرفتهاند و بايد گفت ميزان و گستردگي اشان در مورد بعضي از دانشگاهها واقعا رشک انگيز است.(البته اگر اهل تحقيق باشي وگرنه که هيچ.)همچنين استفاده از منابع الکترونيک شامل کساني که باپرداخت پول(۱۰۰تا ۱۵۰ دلار در سال)و تحت عنوان محقق آزاد عضو کتابخانه دانشگاه شدهاند نميشود.
استادها معمولا ظرف مدت زمان کوتاهي به اي-ميل ها و تلفن هاي دانشجويان پاسخ مي دهند.اصولا به اعتراف رييس گروه استادان ما که خودش بانويي فرانسوي است استادان در آمريکاي شمالي به طرز آشکاري در دسترس دانشجويان هستند که گويا از اين نظر تفاوت محسوسي با استادان و دانشگاههاي اروپايي دارد.البته طبيعي است که اين قاعده استثنا هم داشته باشد.صحت و سقمش گردن خود گوينده ولي براي خودمن اين تجربه که استاد اصرار عجيبي دارد کار دانشجو را هرچه که باشد حتما راه بيندازد اولش کمي عجيب بود.
من مدتهاست که از محيطهاي دانشجويي ايران فاصله گرفته ام. من پيش از دوم خرداد ودر دوران سياه سلطه دکتر رزمجو بر دانشگاه اصفهان دانشجو بودم. دانشکده ما که من اسمش را برج بابل گذاشته بودم ـ چون توي راهروهايش مي شد همزمان سه چهار زباني که در دانشکده تدريس مي شد به اضافه زبان هاي بومي مناطق مختلف ايران را شنيد باضافه که کنار ساختمانش يکي از معدود برج کبوترهاي بازمانده از قديم واقع شده بودـ درست بيخ گوش دبيرخانه بود و کتابخانه کوچک دانشکده زبان عشقي برنمي انگيخت ـ هر چند که من يکي از محبوب ترين لحظات زندگي ام را در همان کتابخانه خفقان گرفته گذراندم: لحظهاي که دانشجوي ترم شش بودم و کتاب پنجم از مجموعه در جستجوي زمان از دست رفته را دست گرفتم و سه صفحه اولش را يک نفس خواندم و فهميدم!ـ
استادهاي خوبي داشتيم به خصوص خواهران نازنين ميرعلايي و دکتر فتاح و دکتر بيضايي .اما مشکل اين بود که گروه زبان فرانسه لوکس محسوب مي شد به خصوص که استادانش رااکثرا زنان تشکيل مي دادند به اين جهت بيشتر تحت فشار بود.تحت فشار که تا مي شود درسهاي مربوط به ادبيات فرانسه هر چه بي رمق تر و بيروح تر تدريس شود و از حد تکليف فراتر نرود. شنيدهام که ديگر دانشگاه اصفهان آن فضا را ندارد و گويا گروه زبان فرانسه هم حال و رمقي گرفته است.
يک بار هم بايد از حال و هواي اين دانشکده فرانسه زبان بگويم.
زندگی دوگانه اینانا | No حواشی »
Monday, March 15th, 2004
بيستم مارس روز جهاني فرانکفوني است. از سيزدهم تا بيستم مارس هر سال در جهان هفته فرانکفوني در مراکزمختلف شهرهاي جهان برگزار مي شود. هدف از اين روز بزرگداشت فرهنگ و زبان ملتهايي است که به زبان فرانسه حرف ميزنند، مينويسند، آثارهنري خلق ميکنند و نيزتشويق کساني که به نوعي در گسترش و پاسداشت فرهنگ فرانکفون نقش دارند.
اين روز در ايران دقيقا با عيدنوروز همزمان ميشود و باعث ميشود که دانشگاه ها و گروه هاي زبان فرانسه که مهمترين مراکز فرانکفوني در ايران هستند به دليل تعطيلي هاي نوروزي از قافله جهاني اين بزرگداشت جا بمانند. نمي دانم شايد هم زودتر يا ديرتر برنامهاي برگزار ميکنند متاسفانه فعاليت ايراني هاي فرانکفون روي وب خيلي کم است. يکي اش خود من که در راه اندازي وبلاگ فرانسويام تنبلي ميکنم.فکر ميکنم سرگذشت فرانکفوني در ايران موضوع جالب و با اهميتي است چرا که يک جورهايي با سرگذشت روشنفکري در ايران گره خورده است.
به هرحال اگر در تورنتو هستيد بيستم مارس که همان روز اول عيد خودمان باشد فرانکفون هاي تورنتو هم کلي برنامه دارند که اگر خواستيد مي توانيد نوروزتان را باهاشان قسمت کنيد .در گلندون و آليانس و چندين و چند جاي ديگر.
اين هم وبسايت آژانس بينالمللي فرانکفوني و اين هم وزارت مسئول فرانکفوني کانادا.
زندگی دوگانه اینانا | No حواشی »
Friday, March 12th, 2004
به توصيه حسين درخشان دارم سريال سکس اند سيتي را به روش دوپينگ مي بينم. نيمه هاي فصل سوم هستم. وقتي تمام شد فکر کنم که دربارهاش حرفي براي گفتن داشته باشم. نميدانم آيا تلويزيونهاي ماهوارهاي که در ايران دريافت ميشوند اين سريال را پخش ميکنند يا نه. دست کم اميدوارم دي وي دياش در ايران دست به دست شود. بدآموزيهاي خيلي بهدردبخوري براي زنان دارد. خصوصا زنان بالاي بيستودو سال. شخصيتها هيچکدام کامل نيستند، اشتباه زياد ميکنند و خيلي معمولي زن هستند. ديدگاههاي نويسنده فيلمنامه بيش از آنکه محافظه کارانه باشد واقعگرايانه است. دست کم دريافت من اين است. زنان سادهاي که با وسواسها و کلنجارهاي هرروزه زنانه سر ميکنند. اين زنها فمينيست نيستند . روشنفکر هم نيستند ولي مستقلند و مجرد و در جستجوي جفت خويش که گويا در مانهاتان قحط است.
بايد تا آخرش را ببينم. بعدش شايد چند يادداشتي درباره اينجور تصوير سازي از زنان نوشتم. فيالمجلس دست خانم کنديس بشنل درد نکند با اين شخصيت پردازيهاي تميز و شستهرفته. بوشنل به نظرم يک نسخه متفاوت از اصل اصيلي همچون زوياپيرزاد است.
زندگی دوگانه اینانا | No حواشی »
Friday, March 12th, 2004
آن روي ديگر تورنتو که در عکسهاي براق و مجلههاي زرقي برقي خبري از آن نيست در وبسايتي که زيرزمينها و کنج و گوشههاي تورنتو را در جستجوي مکانهاي فراموش شده ،پاتوقها و علي کثافت ها و خفنجات غيررسمي فهرست ميکند.
زندگی دوگانه اینانا | No حواشی »
Thursday, March 11th, 2004
«روياييها»ي برتولوچي را ديدم. به کسي توصيه نميکنم براي ديدن اين فيلم در سالن ويآيپي سينما ورسيتي تورنتو خودش را زحمت بدهد. فيلم خوبي نيست.طبق معمول برتولوچي صحنههاي بيپرواي سکسياش (البته در مقياس سينماي آمريکا) باعث شده که فيلم با درجه آر نمايش داده شود. بقيه اش ديگر هيچي. کمي نوستالژي براي شورشهاي خياباني بهار ۶۸ پاريس با چاشني سکس و نفي خشونت و البته کوچه پسکوچههاي دوست داشتني و زيباي پاريس باضافه يک آپارتمان تنگ و تاريک تيپيک پاريسي در مثلا محله پاريس شش يا پنچ يا پانزده. آنقدر حرصم گرفته بود از آخرش که اينقدر بيمزه تمام مي شود که همه چسفيلها را تا ته خوردم.با اين همه دلار نازنين که براي اين فيلم داديم مي توانستيم برويم کويين ويدئو و هفت هشت تا فيلم حسابي بگيريم براي خوراک يک هفتهامان بس بود. تجربه شد که دفعه ديگر مرور فيلم نخوانده پانشي بري تا داون تاون وقت نازنينتو که عمري هدر دادي باز هم هدر بدهي.
هرچند که اگر نميرفتي ممکن بودهيچ وقت ديگر تو عمرت پا ندهد سالن ويآيپي را ببيني با صندليهاي گلو گشاد و ميزهاي پيشدستي کنارش و کيفيت صداو تصوير برتر.چه ميشود کرد؟ تجربه است ديگر.
زندگی دوگانه اینانا | یک حاشیه »
Thursday, March 11th, 2004
زندگی دوگانه اینانا | No حواشی »
Monday, March 8th, 2004
علي الاصول بايد براي خاطر روز زن چيزي گفت .نه؟
گفتني بسيار است. اما اينانا به من نگاه ميکند و من به اينانا. کداممان بگوييم؟ چه چيز را کدام بگوييم بهتر است؟ «به مصلحت» است؟ اگر من بگويم حديث نفسش خوانند و اگر اينانا بگويد داستانش دانند. من و اينانا هنوز به هم نگاه ميکنيم. نه من مي دانم چطور بگويم و نه اينانا جسارت دارد چيزي بازگويد. غروب شد. روز زن تمام شد. نه من چيزي گفتم. نه اينانا. هيچ کدام هيچ نکرديم . اما مطمئنم در همين ساعات که ما ساکت مانديم مادرم به يکي دو سرگذشت آشنا گوش سپرده و يکي دو دفاعيه جانانه ديکته کرده است.
شايد روز زن براي اين است که من و اينانا به ياد بياوريم که هنوز دوگانهايم و بايد تکليفمان را معلوم کنيم بلکه چيزي از ذهن و زبان يکي از ما صادر شود.
زندگی دوگانه اینانا | No حواشی »
Saturday, March 6th, 2004
يک گزارش طنزآميز از جانماز آب کشيدن آمريکاييها درباب برهنگي و ساير و قضايا.( نقل از لينکدوني حسين درخشان.)
زندگی دوگانه اینانا | No حواشی »
Friday, March 5th, 2004
چند فقره لينک جات:
يک يا چند دوست عزيز بالخره دست از دلشان برداشته اند و بخشي از ادبيات دهه هاي اخير انگليسي زبان را که به هردليل (اين دلايل به اندازه يک تز دکترا جاي حرف و حديث دارد) تا به حال به فارسي ترجمه نشده بوده است در اين وبلاگ ميگذارند: تراوشات ذهن کثيف.
و اين هم همايش اعتراض به خشونت عليه زنان.
زندگی دوگانه اینانا | No حواشی »
Friday, March 5th, 2004
دو شب گذشته تلويزيون ملي کانادا مستندي پخش کرد از سرگذشت يک خانواده کانادايي مصري- فلسطيني تبار که با خانواده بن لادن در دوران اقامت در افغانستان روابط و معاشرت نزديک داشته است . پدر اين خانواده از حاميان و دوستان نزديک بن لادن بوده که در حمله آمريکايي ها به جلال آباد کشته مي شود . يکي از پسرها فراري است هم از دست طالبان و هم از دست آمريکايي ها و با صورت سياه شده مقابل دوربين تلويزيون سي بي سي حرف مي زند. پسر ديگر در گوانتانامو زنداني است.مادر و دختر خانواده در اسلام آباد زندگي مي کنند و پسرکوچک خانواده به شدت در حمله آمريکايي ها زخمي شده. گزارش به گرد شخصيت عبدالرحمن ،يکي ديگر از پسرهاي خانواده مي گردد که سه چهارماه پيش از زندان گوانتانامو آزاد شد. ولي معلوم نبود به چه دليل سر از کابل در آورده است و از آنجا خودش رابه کانادا رساند. در اين گزارش مستند عبدالرحمن که پسر شورشي خانواده بوده و به روش زندگي در اردوگاههاي طالبان تن نمي داده فاش ميکند که در طول دوسالي که از دستگيريش گذشته فقط سه ماه در گوانتانامو بوده و در بقيه اين مدت در افعانستان و پاکستان و بوسني و الجزاير و خدامي داند کجاي ديگر دنيا در حال همکاري با سيا و شناسايي دوستان پدرش و القاعده اي ها بوده است.
فيلم چاشني هاي لازم براي اينکه شهروند عادي پاستوريزه کانادايي را انگشت به دهان کند داراست. از فيلم هاي مربوط به آموزش نظامي کودکان هشت نه ساله در اردوگاه هاي طالبان تا عکس هايي عجيب از وضعيت نگهداري زندانيان در گوانتانامو تا رفتار مهربانانه سيا با عبدالرحمن تا صحبت هاي مادر و خواهر او در پاکستان که مومنانه درباره شهادت و به بهشت رفتن پدرخانواده حرف مي زنند و معتقدند که در بهشت به او خواهند پيوست و …
گزارش به همه سوالها جواب نمي دهد . از جمله اينکه چرا سه چهار ماه پيش که عبداالرحمن نوزده ساله بالخره به کاناداو نزد مادربزرگش برگشت به رسانه ها دروغ گفت وچرا امروز دارد به زعم خودش راستش را ميگويد؟ آيا فقط به اين دليل که عليرغم تاکيد سيا به راز پوشي ديگر نمي تواند آن را در سينه نگاه دارد( نقل به مضمون از گفته هاي خودش).آيا اين فاش گويي با هماهنگي نيروهاي امنيتي کانادايي صورت گرفته است؟ آيا اين فاش گويي خطري از جانب القاعده يا سيا متوجه او نمي کند؟ و…
فيلم از اين جذاب تر؟ خدا بيامرزد مرحوم گراهام گرين را . اگر زنده بود چقدر دستمايه داشت براي جاسوسي نويسي.
اگر در کانادا هستيد مي توانيد آخر اين هفته در دو نوبت اين مستند رادوباره ببنيد.
زندگی دوگانه اینانا | No حواشی »
Thursday, March 4th, 2004
آنها که با کابل به اينترنت وصل مي شوند معمولا مدت زماني طولاني چراغشان در ياهو روشن است و احتمالا اين تجربه را داشتهاند که در طول روز رهگذران بسياري در بزنند و پيام بفرستند و بخواهند سلام عليک کنند. چيزي که در ميان اين رهگذران عبوري مشتاق گپ و گفتگو جالب است نامهاي مستعاري است که براي خودشان برگزيدهاند. واقعا به لحاظ اجتماعي پديده جالبي است. براي اينکه به کسي برنخورد مثال نمي آورم. فقط در يک بردداشت کلي مي توانم بگويم که نامهاي مستعاري که اين روزها جوانهاي ايراني براي خودشان برميگزينند دو دسته است. يا خودشيفته است و صفت قهرماني دارد يا به شدت بار تمسخر و استهزا دارد.
گاهي وقتها آدم را حيران ميکند از تخيلي که صاحب نام براي اختراع اين نام به کار بسته. پشت اين همه نام مستعار عجيب و غريب درياي انرژي نمايان است. انرژي استهزا، انرژي پوچ انگاري، انرژي خنديدن و انرژي خود را باور کردن. بعضي هاشان بسيار طولاني، بعضي خفن، بعضي بسيار رمانتيک و احساساتي و بعضي ديگر بسيار خجالتي است. نمي دانم آيا ملتهاي ديگر هم در ساختن اين همه نام مستعارکه فقط مي توانم با صفت پرانرژي توصيفش کنم در ياهو همين قدر استعداد دارند؟
زندگی دوگانه اینانا | No حواشی »
Wednesday, March 3rd, 2004
“we are too late for the gods and
too early for Being.
Being`s poem, just begun, is man.”
Martin Heidegger
زندگی دوگانه اینانا | No حواشی »
Wednesday, March 3rd, 2004
شماره جديد مجله قاصدک که دانشجويان ايراني دانشگاههاي تورنتو روي وب منتشرمي کنند متنوع و سرزنده از آب درآمده از آن ميان تجربه سيامک را درباره بيکاري بخوانيد.
زندگی دوگانه اینانا | No حواشی »
Wednesday, March 3rd, 2004
نمي دانم اين صحنه را تلويزيون در ايران نشان داده يا نه. مردم خشمگين از انفجار در کربلا يک ايراني را آن وسط گير کشيدند و جلوي دوربين تلويزيون تا خورد کتک زدند. ناحله عايد گزارشگر عرب تلويزيون سي بي سي که در محل حضور داشته است متوجه ايراني بودن فردي که آن ميان کتک مي خورد شده است. او در گزارشش اضافه کرد که مردم عزادار و خشمگين از اين همه خشونت به هر دوربين و خبرنگاري که مي ديدند حمله ميکردند.
زندگی دوگانه اینانا | No حواشی »
Tuesday, March 2nd, 2004
يک اصطلاح مستهجن داريم درباره عروسي در فلانجا. حالا قضيه کاناداييهاست. هجوم بربروار جايزه اسکار بهترين فيلم خارجي را برد و کانادايي ها از آن مدل عروسي ها دارند.البته فقط آن نيست. از لشگر جايزه گرفته هاي ارباب حلقهها چند فقرهايشان هم کانادايياند. تمام تلويزيونهاي کانادا آن قسمت از صبحت هاي بيلي کريستال را که به طنز به کانادايي بودن اسکار امسال اشاره کرده بود و اينکه بسياري از نامزدها کانادايي اند چندين بار پخش کردند. عين خودمان که چقدر براي خانم آغداشلو ذوق کرديم اينها هم براي اسکارگرفتن آرکاند کارگردان هجوم بربروار ذوق زدهاند. مدل ذوق زدگيشان هم خيل ساده و بي پرده پوشي است. يکجور بچگانهاي خوشحالند. البته زياد هم بچگانه نيست. مسايل اقتصادي فروش فيلم هم مطرح است که اهل فن بايد درباره اش نظر بدهند. بخش جالبش براي من ذوق زدگي کانادايي ها است که تفاوتي با ذوق زدگي ما که مثلا جهان سومي هستيم و خيلي دلمان مي خواهد دنيا بشناسدمان ندارد.پس احتمالا يا ذوق زدگي براي جايزه گرفتن جهان اول و سوم ندارد يا اينکه اين کاناداييها از اين نظر خيلي جهان سومي هستند.کدامش؟
اما از اينها که بگذريم دلم مي خواست اين فيلم هجوم بربروار را پدرم ببيند. کاش يک امکاني بود که مي شد درايران اين فيلم را دوبله شده در خانه ديد. اصلا فيلم به خصوصي نيست .يک داستان کوچک و معمولي از آدمهايي است که مدتها بود شبيه اشان روي پرده سينما نيامده بود. روشنفکران و تحصيل کردگاني که از تحولات جهان پس از فروپاشي ديوار برلين جا ماندند و سرعت تغيير و تحول مناسبات دنياي جديد برايشان سرگيجه آور است . در نتيجه هرکدام در گوشه اي زندگي آرام خود را در پيش گرفته اند و آخرين روزهاي زندگي يک دوست بهانه اي است براي مرور سالهايي که هنوز روشنفکرانه زيستن يک ارزش خدشه ناپذير بود. روزهاي سارتر و چه گوارا و…
شايد به همين دليل است که اين فيلم به نظرم کاملا معمولي اينقدر به دل بسياري نشسته. فراخواني دوباره آنها که شايد مدتها بود ديگر به سينما نميرفتند چون آدمهاي روي پرده برايشان غريبه بودند و حالا با اين فيلم دوباره دوستاني بر پرده پيدا کرده اند. کساني درست شبيه خودشان.
زندگی دوگانه اینانا | No حواشی »
Monday, March 1st, 2004
غروب امروز که تمام شود درست يک سال است که من اينجام. يک سال از سفرم ميگذرد. مي پرسيد دلتنگم؟ راستش نه. يعني نميدانم.آنچه در اين يک سال در من رسوب کرده چيزي است که هنوز کلمهاش را پيدا نکردهام. اما قطعا از جنس غم انگيزي نيست. فقط مي توانم بگويم اولين مهاجران اولين سرزمينها انسانهاي شجاعي بودهاند. از اينکه اينجا هستم پشيمان نيستم. مادرم اين جمله را زياد تکرار ميکند:« دنيا ديده بعض دنيا نديده است». اما آنچه که احساس ميکنم در من عوض شده اين است: يادم ميآيد سالها پيش وقتي بچههاي فاميل که از بچگي توي آمريکا بزرگ شده بودند ميآمدند ايران و با گرم ميگرفتند و عليرغم تفاوت فاحش زندگي هامان با ما قاطي ميشدند و ما را به تعجب وا مي داشتند به اين فکر مي افتاديم که نگاه کن : يک جوري رفتار ميکند انگار همه دنيا خانه اشه. انگار همه دنيا مال خودش است. انگار همه جاي دنيا صاحب خانه است.
امروز مي فهمم چرا آن آدمها اينطور بودند و چرا همه جا احساس صاحب خانه بودن مي کنند. آمريکاي شمالي چنين حسي به آدم ميدهد. اين سرزمين وسيع، سخي و ثروتمند است. حتي سختيهايش هم حل المسايل دارد. بستگي به خودت دارد. اگر بخواهي کليد جهان را به دستت مي دهد و اگر هم بخواهي زير يک لاک محکم بيخبري براي هميشه از همه جهان پنهانت ميکند.
حاصل اين يک سال يک تغيير بوده که براي خودم هم کاملا مشخص نيست. نارضايتي هنوزهم هست ولي راه و روش برخورد با آن تغيير کرده است. اين را به وضوح مي بينم و حس ميکنم.
زندگی دوگانه اینانا | No حواشی »