بایگانی April, 2004

Wednesday, April 28th, 2004

مي داني چيه؟ ديگر تقريبا يادم نمي‌آيد زندگي قبل از گوگل چطوري بود!

Wednesday, April 28th, 2004

داستان نيلوفر که يک دختر افغاني-ايراني است ساکن سرزمين گل و بلبل و گويا بايد تا آخر سال ايران را ترک کند.
شاهکارترين بخش اين يادداشت ماجراي او و واژه «نيشگون» است . اگر نيلوفر از ايران برود و در افعانستان نتواند همچنان با اين ظرافت داستان واژه‌ها را باز بگويد چه خسارت بزرگي مي‌بينيم همه ما!

Wednesday, April 28th, 2004

يک قانون:
وقتي پول خرده‌هايت ته جيبت سنگيني مي‌کند دق‌دلي‌اش را سر جعبه ساز نوازنده دوره‌گرد درنيار!اصلا اگر سکه درشتر از نيکل بيست پنچ سنتي نداري بيخيال انعام شو! خيلي بي ريخته که از پشت سر کوله‌پشتي لويي ويتانت را روي دوش دستي ببينند که دارد باران پول خرد ،خيلي خيلي خرد مي ريزد توي دامن جعبه ساز نوازنده‌اي که پيداست واسه خودش آدم محترمي‌ست.
سکه هم که مي‌اندازي بايد کلاس داشته‌باشد: لوني، توني، زرد. زردو نقره‌اي .درشت. سنگين. با‌کلاس.

Friday, April 23rd, 2004

مدرنيته را در بشقاب به كسی تعارف نمي‌كنند

Friday, April 23rd, 2004

تا من همت کنم و پيوندهايم را سامان دهم مي ترسم که وبلاگ خوب اميد شمس از دست بعضي‌ها که ممکن است احتمالا از اينجا با صفحه او آشنا شوند برود. لذا بدين وسيله وبلاگ جديد او را معرفي مي‌کنم. ازدستش ندهيد. اميد شمس تحفه‌اي است که شخصا با اندک بارقه هوش وشعور و غريزه‌ام به آينده‌اش خيلي اميدوارم و به همان دليل نگرانش!

Friday, April 23rd, 2004

«سنت پيغمبر را اجرا کرده‌ام!»

Wednesday, April 21st, 2004

زياده عرضي نيست. ديشب تورنتو ،اتاوا را برد . اينجا هشت آذر شد.
اين فرنگي ها هم در مد چيدمان منزل به شدت نوستالژيک دهه شصت و هفتاد شده اند. اسباب منزل جواني‌هاي مامان و باباي هيپي اشان را ترو تميز کرده‌اند و مي فروشند. تا که حرف مي‌زني مي گويند :sixties, seventies . در عوض در رخت و لباس ياد ايام خوش پاريس دهه بيست افتاده اند. دامن چارلستون مي پوشند و سرشان را دستمال حرير پولك دوزي مي بندند و از چپ و راستشان چين و يالان آويزان است. ما داريم برگ مالياتي پر مي‌كنيم. خداي نكرده به عنوان درس و مشق رمان و مقاله هم مي خوانيم. ما هم انگار سليقه امان باروك شده است. به در و ديوار نگاه مي‌كنيم دنبال خرت و پرت و خورده ريزهاي پركارو نقش اسليمي و درهم برهم مي‌گرديم. كتاب مي‌خوانيم هم دنبال تزييناتش مي‌گرديم. به نظرمان همه قصه ‌ها تكراري مي‌آيند و گير داده ‌ايم ببينيم چه كسي چه زلم زيمبوي تازه‌اي به داستانش افزوده. تازگي ‌ها هم متوجه يك بويي در فضاي اينجا شده‌ايم كه بيشتر از توي تلويزيون در مي‌آيد .نمي دانيم حقيقت دارد يا باز هم ازآن بازي‌هاي رسانه‌اي استكبار جهاني است. يك جوري در همه قصه‌ها و داستان‌ها بهترين دوستان مرد براي زنان همانا همجنس گرايان هستند. خلاصه هنوز نفهميده ايم كاسه زير نيم كاسه اين مد جديد چيست كه همه جا بهترين دوستان زنان همه همجنس گرا از آب درمي‌آيند. يك جورهايي فمينيسم و هموسكشواليسم شانه به شانه شده ‌اند .خوب البته اشكالي هم ندارد ولي از اينكه بهترين دوستان زنان هميشه و هميشه و هميشه همجنس گرا از آب در مي آيند به نظرم بوي تبليغات اشباع كننده مي‌آيد. غلط نكنم مد آمريكاي شمالي است! آهاي !‌ طرفهاي شما چطور؟

Tuesday, April 20th, 2004

به قول زنده ياد ميرعلايي که داريوش آشوري را حکيم آشوري مي خواند: حکيم به وبلاگ نويسان پيوست.

Tuesday, April 20th, 2004

بخش هايي از گنجينه تمدن مصر موزه بريتانيا را آورده‌اند در موزه سلطنتي انتاريو براي تماشا. ممکن است هرگز گذارتان به بريتيش ميوزم لندن نيفتد اما شايد درتورنتو گوشه‌يي ازآن گنجينه را بتوان بازيافت. هرچند که شيوه نمايش اشيا و مجمسه ها بسيار بد و آزاردهنده است. نورپردازي خوب نيست و راهروهاي تنگ و تاريک نه تنها نتوانسته‌اند حس اهرام را القا کنند که ابهت مجسمه‌هاي غول پيکر فراعنه را هم ازبين برده‌اند. معذالک محض خاطر آن تبسم محو نشسته بر لبان شهبانوان مصري هم که شده پيشنهاد مي‌کنم برويد و اين مجموعه را ببينيد. به خصوص اگر بچه داريد حتما بچه‌ها را همراه ببريد که خيلي حال مي‌کنند. چشم‌هاي آدم حال مي‌آيد چند تا تنديس و سرديس خوش ترکيب و نقاب ‌هاي خوش تراش مرگ و هنر ناب مي‌بيند. هرچند که نمونه بسيار کوچکي از گنجينه مصر باستان در موزه بريتانيا باشد.

Tuesday, April 13th, 2004

حواست هست؟ که همين چند روز پيش اين دفتر برقي يک ساله شد؟ و حواست هست که يک سال و اندي است در آن دفتر کاغذي هيچ ننوشته‌اي؟! بي انصاف ! آخر آن دفتر کاغذي يار شانزده‌ساله بود!

Monday, April 12th, 2004

زنان ايران چند روزي است درباره باکرگي و آزادي تجربه جنسي نزد زنان بحث مي‌کند. يادم افتاد به دو مقاله‌اي که دوستمان ويکتوريا که دانشجوي دکتراي مطالعات زنان است فرستاده بود . يکي درباره مبلغان مذهبي طرفدار بوش و محافظه کاران نو در آمريکا بود که راه افتاده‌اند در مدارس آمريکا و باکرگي تا زمان ازدواج را ميان دانش آموزان دختر و پسر تبليغ مي کنند و از طرف ديگر مقاله‌اي در يک نشريه آکادميک که نتيجه يک تحقيق ده ساله جامعه شناختي در يکي از دانشگاه‌هاي آمريکا بر روي دوازده هزار جوان آمريکايي نشان مي‌دهد که ميزان ابتلا به بيماريهاي آميزشي نزد کساني که تا زمان ازدواج بکارتشان را حفظ کرده‌اند با آنها که روابط آزاد جنسي داشته‌اند برابر است که کمتر نيست.
حتما لينک اين دو مطلب را پيدا مي‌کنم و اينجامي‌گذارم.

Monday, April 12th, 2004

خجالت‌آور است که آدم يک سال در تورنتو باشد و تازه پريروز به ديدار کنزيکتون مارکت نايل شود؟
نمي‌دانم به هر حال من تازه پريروز رفتم به ديدنش. اگر مثل من از سوراخ سنبه و مغازه‌هاي تاريک و پياده‌روهاي شلوغ و کوچه تنگ خوشتان مي‌آيد سري بزنيد. اينش مهم نيست. کشف بزرگ اين بود که بالخره در يک عطاري (يک عطاري به تمام معني )در کنزيکتون مارکت معادل انگليسي زردچوبه را پيدا کردم. اي خدا يک سال بود کچل شده بودم دنبال اين کلمه از هرکس مي‌پرسيدم برايش پيش نيامده بود که اين کلمه را بلد باشد. توي بقالي‌هاي ايراني هم هيچ نام و نشاني به انگليسي نبود. تا اينکه بلاخره پريروز کشفش کردم:turmeric و به هندي مي شود :هلدي به زبر حرف ه.
آنقدر از يافتن اين كلمه خوشحالم كه حد ندارد. هيچ فرهنگ لغتي حتي آريان پور نداشتش. در وبسايت كتابخانه ملي دنبال يك فرهنگ لغت گياهشناسي انگليسي فارسي و برعكس گشتم چيزي نشان نداد. ولي من مطمئن هستم كه چند سال پيش يك چنين فرهنگي را در غرفه انتشارات فرهنگ معاصردر نمايشگاه كتاب تهران ديدم.
كسي مي تواند اطلاعات بيشتري در اين مورد به من بدهد؟ جايي روي وب مي شناسيد كه فرهنگ گياهشناسي انگليسي يا فرانسه و حتما مصور موجود باشد؟

Thursday, April 8th, 2004

مچ خودم را گرفتم:دارم دامن پوشيدن ياد مي‌گيرم و فشار روي بعضي کلمات را از گفتارم حذف کرده‌ام. در زبان انگليسي کاربرد ندارد.
در عوض عادتي را که سالها بود داشتم با سماجت مهارش مي‌کردم آزاد گذاشته‌ام و وقت حرف زدن چشم و ابرو و شانه را به کار گرفته‌ام. همه اينها بي آنکه بداني اتفاق افتاده است. اين چيست؟ همان که مي‌گويند تاثير محيط؟ مد روز؟ بي پروايي از فکر مردم که اينجا حتي اثري هم از جنازه‌اش نيست؟
در ايران يک خاله دارم که جديدترين سرگرمي‌اش اين بود که به همه توصيه کند با اندام صورتشان حرف نزنند و پيشاني را خط نيندازند و پيش کدام دکتر کلاژن تزريق کنند که صورتشان جوان بماند. خاله اگر اينجا بود و مي‌ديد که اين همه دختر جوان در اين ديار پشت دخل ايستاده‌اند و از کله صبح تا بوق سگ لبخند و چشم و ابرو تحويل مي‌دهند احتمالا خيلي غصه مي‌خورد.

(يادداشت خوبي نيست. ضعيف است. ولي بايدگفته ميشد .حسي هست. گفتنش حريف مي‌خواهد.)

Wednesday, April 7th, 2004

اين هم از جايزه ادبيات داستاني امسال پوليتزر براي يک نويسنده سياه پوست و داستاني درباره برده‌داري.

Monday, April 5th, 2004

براي شناسايي فصلها عجيب به شکل و شمايل آفتاب و زاويه تابش خورشيد وابسته‌ام. در اين مدت که اينجا بوده‌ام بيش از پيش دريافته‌ام که آفتاب چه حضور مسلطي در شکل‌گيري خاطره‌،ذائقه و برداشتم از محيط داشته‌ است . اگر کسي به مناطق حاره‌اي سفر کرده باشد مي تواند بفهمد که حضور مسلط درخت در مثلا رمان‌هاي مارکز از کجا مي‌آيد . از بس که در اين جور مناطق سبزي درخت‌هاي غول‌پيکر بر همه لحظه هاي زندگي سايه مي‌افکند بي آنکه ديده شود. حالا براي من بزرگ شده کوير همه چيز با زاويه تابش ‌آفتاب معني پيدا مي‌کند و من اين را نمي‌دانستم. سايه اينجا تقدسي ندارد. سايه در تورنتو يعني پناهگاه باد سرد.
شايد در عوض براي يک کانادايي گذر فصل و حضور طبيعت را بشود با برف معنا کرد. ديشب تلويزيون جايي در کالگري ،آن وسط وسط‌هاي کانادا را نشان مي ‌داد که به گرم‌شدن هوا و آب‌شدن يخ‌ها ، خانه‌ها در معرض خطر سيل قرار دارند. تخته‌هاي بزرگ يخ (به اندازه يک کانتينر) توي حياط پشتي خانه‌ها و کناره‌ي رودخانه‌ها جا مانده‌اند. براي يک کانادايي آمدن بهار اينطور معنا مي‌شود: وقتي تخته‌سنگ بزرگي از يخ‌وبرف از بقيه جدا مي‌افتد و توي حياط خانه‌ات جا مي‌ماند. وقتي که قايق ماهيگيري‌ات را بعد از پنچ ماه از زيربرف‌هاي تازه آب شده ديدار مي‌کني.
براي من بهار امروز صبح زود رويت شد. خانه من روبه شرق است.صبح زود خورشيد با زاويه تابشي متفاوت تا کنج اتاق آمد و الان که دم ظهر است جايي نزديک به فرق آسمان دور از افق انگارکه لخت‌وپتي پريده باشد وسط آسمان در حال خودنمايي است.
بعد از چهار پنچ ماه اولين روز است که گمان مي‌کنم اگر نيم ساعتي زيرآفتاب بايستي اتفاقي از نوع گرم شدن استخوان‌ها ممکن است رخ بدهد!
معهذا درختها هنوز خوابند و هوا هنوز صفر درجه و با باد منهاي ده درجه است اما خورشيد خانم امروز وه که چه دلبرانه سير آفاق مي‌کند!

Friday, April 2nd, 2004

من سيم‌کشم. سيم مي‌کشم: کتيبه‌اي از دلتنگستان.