Friday, May 21st, 2004
من اینجام. در خانه فرح آباد اصفهان. زمین و زمان را هم تا اطلاع ثانوی گم کردهام.
من اینجام. در خانه فرح آباد اصفهان. زمین و زمان را هم تا اطلاع ثانوی گم کردهام.
روايت اميد معماريان از ديدار صد دقيقهاي جوانان با رييس جمهور. خواندني است!
چون نتوانستم لينک اين خبر را در ايرنا پيدا کنم تنها نقل به مضمون ميکنم: امسال گويا اتفاق فرخندهاي در زمينه عرصه کتاب فرانسه در نمايشگاه کتاب تهران افتاده است. سه ناشر ايراني با بخش فرهنگي سفارت فرانسه طرف شدهاند و کتاب فرانسوي عرضه ميکنند . گويا گروهي هم تشکيل شده که به مترجمان ادبيات فرانسه حق کپيرايت ميدهد.(معني اين جمله دقيقا چيست هنوز خودم هم نميدانم.) از نامهايي که درگير اين ماجرا هستند به نظر ميرسد که اتفاق فرخندهاي بالخره رخ ميدهد( سپانلو، مهشيد نونهالي، مريم موسوي و…). مبارک است .خبر خوبي بود.
مامان نرگسم از آن آدمهايي بود که قريحه سرشار آشپزي دارند. زني از جنس طعم و مزه و بو. آشتي با سبزي و نمک و فلفل و زردچوبه. سالهاي کودکي و جوانياش را از زندگي جفا بسيار ديده بود. اما گمانم عشقش به آفرينش خوراک خوب و حضور هميشگياش براي زيربال ديگران را گرفتن در وقت بحرانها در همه اين سالها نگهاش داشته بود.
خيال داشتم اين سفر که ميروم ايران يکي از اختصاصيترين خوراکهايش راکه ويژه دستپخت خودش بود ياد بگيرم:شامي لپه. نميدانم با اين مخلوط لپه و گوشت و مخلفات چه ميکرد که چنان پوک و لطيف و لذيذ از آب در ميآمد. آخرين بار که گفتم اين طرفها تلخون و مرزه يافت نميشود يک بستهاش را برايم فرستاد هنوز برچسب بسته با دست خط خودش توي شيشه تلخونخشکها هست. کوفته شويد باقالا که بدون تلخون نميشود.
گاهي وقتها فکر ميکردم اگر او دخترجواني بود به دوره ما حتما از فعالان حفظ محيط زيست ميشد. برنامهها و دستورهاي بهداشتي راديو و تلويزيون را با دقت دنبال ميکرد. تک تک ويتامينها را ميشناخت که هر کدام در کدام ميوه و سبزي است بچه که بوديم به زور شيرموز ميچپاند در حلقمان. نوبت ماهور که شد با ليوان آب هويج دنبالش ميافتاد تا نوهجان بدون ويتامين آ نماند.
وقتي کارخانه بازيافت زرين شهر اصفهان فعال شد نظارت دقيق ميکرد که ما تفکيک زبالهها را رعايت کنيم. تا قبل از اينکه بيماريسخت حالوحوصله را ازش بگيرد هنوز روي غذاها آزمايش ميکرد و سعي ميکرد ازغذاهاي قديمي ترکيبات تازه بسازد. وقتي مريض شد و اشتهايش را از دست داد به خودم گفتم تمام شد اين زن هرگز بياشتها نميشد. يکسال بعد وقتي از بستر بيماري برخاست و از بيمارستان به خانه آمد در اولين شب حضورش درخانه از من پلو با تخممرغ نيمرو خواست. از حيرت و شادي داشتم بال در ميآوردم دردلم گفتم نجات يافت .
گريزي نيست. بايد شاميلپه و کوفته شويدباقالا و آش جو و آش انار را ياد بگيرم . مامان نرگسم را نميتوانم جز با اين تعبير به ياد بياورم: اشتهاي شورانگيز زندگي!
کسی میرود و کسی میآید.
مادربزرگم رفت. من خاله شدهام.
مامان نرگسم آرام گرفت. خواهریام لوبیایی در زهدان دارد.
من گیجم. هیچ کدامش را بههنگام به من نگفتند. امروز کسی آمد و روی پیامگیر یاهو یک جمله نوشت :؛تسلیت میگویم. از چهار بعد ازظهر که این جمله رسید تا دوازده شب که در ایران صبح شود و بتوانم به کسی زنگ بزنم جان کندم.
کاش پیش مادرم بودم.به همین سادگی مرا کنار گذاشتند. ملاحظه فاصله را کردند. از قبیله دور افتادهام و دیگر حتی نمیدانم زود جنبیدن و رفتنم آیا به کاری خواهد آمد؟
فاصله. فاصله. فاصله.
زندگی منتظر نمیماند تا تو روایت خودت را از او بسازی. زندگی همیشه روایتی نابهنگام در چنته دارد.
اول:من خانم شيرين عبادي را به چند دليل شخصي و چند دليل عمومي دوست دارم.
دوم:ديروز رفتيم براي مراسم اهداي دکتراي افتخاري به خانم عبادي در دانشگاه تورنتو. بيشتر حضار ايراني بودند و البته تعداد قابل توجهي کانادايي. همه چيز خوب پيش رفت تا آنجا که نوبت نطق خانم عبادي رسيد. سه چهار بند که از قرائت نطق ايشان گذشت يواش يواش قيافههاي دوستان را ديدم که دارد تو هم مي رود. خودم اول از همه. خدايا! اين ديگر چجور نطقي است؟ نه سر دارد نه ته. قصه مي بافد.زمين و آسمان را به هم دوخته . جملات ناقص و الکن هستند. ربط منطقي به يکديگر ندارند. يواش يواش تاريخ اسطوره شناسي و تقابل فرهنگ ها تبديل شد به شعارو بايد نبايد . «لازم به تذکراست » «در اينجا بايد بيافزايم که» «چنين نباشد که چنان شود» «بايد»! «نبايد»! و دست آخر ديگر تبديل شد به آش شل قلمکار:«دانشجويان عزيزم! فرزندان من شما بايد چنين کنيد. شما بايد چنان کنيد.!»
خدا را شکر که خانم عبادي دانشجوي دانشگاه تورنتو نيست وگرنه همين استاداني که با احترام شنل دکترارا روي دوشش انداختند بابت اين انشاي بد و بدون انسجام و بي سرو ته يک اف گنده بهش ميدادند.
اين به کنار،حضار محترم ايراني چنان بي جنبگي از خودشان بروز دادند که يواش يواش تبديل به آزار شده بود. خانم عبادي جمله به جمله از متن خودش را مي خواند و بانويي در کنارش جمله به جمله ترجمه ميکرد. حضار محترم ايراني هم بيآنکه رعايت حضار انگليسي زبان را بکنند پشتبند هر تک جمله خانم عبادي کف ميزدند. بيچاره قاري متن انگليسي مستاصل شده بود. ناگفته پيداست که کف زدن براي تک تک صحبتهاي خانم عبادي هيچ دليل منطقي جز ذوقزدگي بيجا نداشت. بدي کار اين بود که بعد از قرائت ترجمه انگليسي حضارانگليسي زبان هم لابد بايد همان واکنش را نشان ميدادند که خوب البته اين طور نبود.جالب اينجاست که همان جماعت کفزن پايشان را که از سالن بيرون گذاشتند شروع کردند به انتقادکردن که اين ديگر چه سخنراني بدي بود.هاجواج مانده بودم که آخر بي انصاف اگر به نظرت اينقدر بد بود براي چي واسه خط به خطش اينقدر کف زدي؟ آخر اين رفتار دوگانه يعني چي؟
کاش کسي خانم عبادي را در نوشتن نطقهايش کمک ميکرد يا دست کم تفاوت نطق کردن را براي يک محيط دانشگاهي با محيط غير دانشگاهي به او يادآور ميشد.
تکمله: ماجراي هميشگي حضور مخالفان و زنجير و چادر و فحش و شعار بيرون سالن هم برجاي خودش باقي بود که تنها مي شود گفت از فرط مضحکي ،رقت بار بود.
ما تمرين نداريم. تمرين حضور. تمرين عرض اندام در کمال قدرت ،شکوه و احساس آسايش.
آخرين شماره پاريس ريويو ويژه شعر منتشر شد. يک خروار شعر دارد باضافه چند تا مصاحبه و يک رو جلد محشر که به وضوح نوستالژي دهه شصت و هفتادي اين روزهاي فرنگيها را لو مي دهد. اين روجلدهاي پاريس ريويو منو کشته .بهترين طراحي جلدي است که درميان فصلنامههاي ادبي ديدهام.
ببخشيد که درباره محتواش نظر نميدهم. از شعر چيز زيادي نميدانم.
نميشه که سوسن همينجوري بگذاره بره.
«نميشه
نميشه
به خدا اين دلم راضي نميشه!»
براي نسل پدرهاي ما که حال و هواي روشنفکري دهه چهل ايران را داشتند سوسن نمادي از هنرمردمي و ضدابتذال بود.رفتنش حيف بود. ضرب گرفتن دو انگشت اشاره وميانهاش را بر ميکروفون وقتي مي خواند يادت بماند!
«به آنان که با قلم
تمامي درد را
به چشم جهانيان پديدار ميکنند…»
امروز روز جهاني آزادي مطبوعات است.
يک مقاله خيلي خوب درباره کابوس کار براي مهاجران تازهوارد در کانادا.( آن روي سکه که شايد بسيار ديدهايد ولي هرگز ابراز نکردهايد!)