بایگانی June, 2004

Wednesday, June 30th, 2004

مي‌خواهي بگويي کم مي‌نويسم.ها؟
مي‌گويند همه آنها که بار اول مي‌روند ايران( بگويم چي؟وطن ؟ خانه؟) و برمي‌گردند اينطور مي‌شوند. نه نوستالژيک شدم. نه دلتنگ. فقط گيج بودم هفته اول را .يک جوري است. زمان متوقف مي‌شود. مکان‌ها با هم قاطي مي‌شوند.صبح که بيدار مي‌شوي نمي‌داني کجايي. اگرکار نکني اين وضعيت تشديدهم مي‌شود. در تمام هفته گذشته شبها يک تصوير مشخص با سماجت به ذهنم هجوم آورده بود. نور لامپهاي مهتابي که در عروسي‌هاي فاميل‌هاي سنتي مادربزرگ اصفهاني‌ام به ديوارحياطهاي چادرزده نصب کرده‌اند و بازتابش روي چادرهاي مشکي و چادرهاي از جنس وال سوييسي زنها مي‌افتاد و من که کودک پنج شش ساله‌اي بودم و با دلهره ميان همهمه زنان نگران گم کردن مادرم بودم.اين تصوير هرازگاهي مي‌آيد و مي‌رود. در مقاطع مختلف زماني و در تمام طول سالهايي که پشت سرگذاشته‌ام. عروسي جايي در کوچه پسکوچه‌هاي پشت بازار اصفهان است. بعدها وقتي از اين تصوير براي مادربزرگ اصفهاني گفتم، گفت پشت بازار نبوده،محله‌نو بوده.
ميان اين همه فکر که درباره آينده و تکليفم با ياد مادربزرگ تازه‌درگذشته و مامان سوگوار و برنامه‌هاي زندگي‌ مشترکم و هزارتا سوداي ديگردارم نمي‌دانم اين تصوير با اين سماجت از کجاظاهرمي‌شود. روانکاوان حتما توجيهي برايش دارند که نمي‌خوام بهش گوش بدهم. غرابت تصويرم را خدشه‌دار مي‌کند.
و بعد؟
اين هفته داشتم کانادا را تماشا مي‌کردم که داشت راي مي‌داد. روز يکشنبه مردم در رژه افتخار همجنسگرايان براي محافظه‌کاران کانادايي هو کشيدند و دوشنبه اول به ليبرالها و بعد محافظه‌کارها و کمي هم به نو‌دموکراتها راي دادند.
اين روزها فقط ژرژپرک مي‌خوانم. همان يک فقره که از او به فارسي ترجمه شده عجب چيرخوبي است. ايشالله بقيه‌اش راهم بانوي جواني که مي‌دانم اين روزها گرفتارش است يا کس ديگري ترجمه کند خيرش به خواننده فارسي زبان هم برسد.(هرچند که از آن بدقلق‌هاي ترجمه‌ناپذير است اين جناب پرک).
و ديگر همين. واهشت؟!

Wednesday, June 30th, 2004

اندر ماجراي دابل-دابل کانادايي‌ها و ۴۹۹۹ واژه ديگر که به نسخه جديد فرهنگ واژگان آکسفورد کانادا افزوده شده‌است: واژه‌هايي که کانادايي‌ها به کار مي‌برند و براي آنها معناي مشخصي دارداز جمله همين دابل-دابل که به معناي قهوه‌اي است که دوپيمانه شير يا کرم و دوپيمانه شکرداشته باشد. گويا جاهاي ديگر چنين اصطلاحي بي‌معناست.

Friday, June 25th, 2004

تا به حال فرم دي‌اس ۱۵۷ مربوط به ويزاي توريستي ايالات متحده آمريکا را پرکرده‌ايد؟
سوالاتش درست لنگه سوالات فرم گزينش اخلاقي کنکور دانشگا‌ههاي ايران است که به خصوص براي کنکور فوق‌ليسانس دانشگاه آزاد دو نسخه‌اش راهم پر مي‌کرديم. نمي‌دانم آن را از اين رونوشت کرده‌اند يا اين را از روي آن!

Thursday, June 24th, 2004

بعضي چيزها هست که دلتان مي خواهد لذت ديدن يا شنيدن يا نوشيدن يا خوردن يا پوشيدن يا بساويدنشان(بساويدن از مصدر بساوايي درست است؟)
را با ديگران در ميان بگذاريد. يکي هم اين تبليغ تلويزيوني جديد محصولات رولون است که دلم مي‌خواهد محسن آزرم آن را ببيند و درباره‌اش بنويسد-وقتي اين پسر درباره اينجور چيزهاي کوچک مي نويسد آدم مي‌تواند صداي يک جويبار را بشنودـ
ايران که بودم نديدم که هيچ کدام از تلويزيون‌هاي اروپايي پخش اين تبليغ تلويزيوني را شروع کرده باشند. اين تبليغ داستان کوتاه چهارزن با چهار رنگ پوست و رنگ موي متفاوت است که يک عکاس سمج لحظه‌هاي تنهايي آنهارا با اسباب بزکشان شکار مي‌کند. اين قصه هرگز يکپارچه روايت نشد. در طول دو سه‌ ماهي که از شروع پخشش مي‌گذرد هربار قصه يک زن در چند ثانيه روايت مي‌شود،روايت که نه ، نشان داده مي‌شود. و تازه همين اواخر است که داستان چهار زن کنارهم چيده مي‌شود و کل داستان شکل مي‌گيرد. شعار جديد رولون هم همين است:«هرزني ( بگير هر آدمي) داستاني دارد. مهم اين نيست که چطور گفته شود. مهم اين است که چطور زيسته شود».
آدم حرصش مي‌گيرد. تبليغات‌چي هاي رولون هم اين اصل اصيل داستان کوتاه آمريکايي را بهتر از خيلي از سينه‌چاکان داستان کوتاه ما بلدند و به کار مي‌گيرند.

Sunday, June 20th, 2004

وقتی آقای همسر دو هفته زودتر برمی‌گردد به خانه کانادایی نتیجه اش این می‌شود که بعضی حرفهای مشترک را زودتر بازگو می‌کند .

Wednesday, June 16th, 2004

درست در آخرين روز اقامت در اصفهان و اين خانه عزيز_آه از اين خانه عزيز!_ رايانه خان داداش راست و ريس شد . گفتني ها بسيار است . باشد وقتي رسوب كرد و از آه و ناله تهي شد . همين قدر بدان كه دستها را بالا بردم و تسليم شدم: مي پذيرم كه مهاجرم و مي‌پذيرم كه مهاجر يعني جان‌شقه‌شده !
وه كه كندن چه سخت است و ناگزير!
همه آنها كه پيام گذاشتند و انتظار تماس داشتند و جوابي نگرفتند ببخشند. گم شده‌ام!