Tuesday, July 27th, 2004
جريان نقد صد ميليوني(راست و دروغش گردن راوي!)(نقل از لينکدوني آدموحوا)
جريان نقد صد ميليوني(راست و دروغش گردن راوي!)(نقل از لينکدوني آدموحوا)
تابه حال روي عرشه کشتي عروسي رفتهايد؟ خيلي خوش ميگذرد. بيخود نيست مردم تايتانيک ميشوند!
تازه توالت کشتي شيرآب هم دارد!
کاش مردهها هم گاه مثل مهاجرها از سفر برميگشتند،يک سري ميزدند. شديدا دوست دارم باور کنم راه دوري نرفتهاند. جايي همين دوروبرها هستند.حالا اگر مثلا باورکنيم که هستند خيلي از مدرنيته دور افتادهايم؟
البته خوب يک وقتهايي واقعا نيستند ديگر! خودت را بکشي هم نه صدايي ميشنوي نه چيزي هست که در آغوش بگيري.نه چشمي که در چشم شوي. نه حضوري که وقتي خانه نيستي به بودنش دلگرم شوي.وقتي برنج خيس ميکني ديگر برايشان پيمانه نميگيري. برايش سوغاتي نميخري.
با اين حال شديدا دلم ميخواهد باور کنم هستند.سعي ميکنم طبق قوانين فيزيک و شيمي و زيستشناسي اين کار را بکنم. نمي دانم. اينها هنوز هيچ کدام جواب نمي دهند.
اين است که آدمها توي عکسها و فيلمها منجمد ميشوند. بقيهاش را خودت ميسازي.از خاطره. از ذهن. به اندازه برشي از لحظه که صدايش را در ذهنت بازسازي ميکني زنده ميشود.برميگردد. هست.
براي همين است که اينقدر از فراموشي ميترسم؟
«پيش ازِغروب» را ديدم. دو سه هفته پيش هم «آفتاب ابدي ذهن پاک» را. هيچ کدامشان يک جورهايي فيلم سينمايي نيستند.يکي يک دانه قصهاند. يک زن و يک مرد و يک گذشته عاشقانه.در يکي زن و مرد آن گذشته رادر مهلت کوتاه مانده تا غروب با قدم زدن در خيابانهاي عاشقپيشهترين شهر دنيا مرور ميکنند. در ديگري در طول يک شب تحت معالجه قرار ميگيرند و سعي ميکنند يکي يکي فايلهاي مربوط به آن گذشته را ازذهن پاک کنند. در «آفتاب درخشان» جيم کري يک نقش کاملا جدي باز ميکند و کيت وينسلت با موهاي سرخ ظاهر ميشود. وقتي کيت خانم موهاشو سرخ ميکند آدم خوشش ميآيد.زن و مرد پيش از غروب هم انگار خودشانند.بازي نميکنند.يعني راستش از خودمانند. و چون ما هميشه خودمان از قصه خودمان خيلي خوشمان ميآيد از اين قصههاي مصورشده هم خوشمان آمد.
وقتي هوا خوب باشد رابطه آدم بافرهنگ مکتوب کم ميشود به اين دليل که هوا خوب است و دل دايم هوس سبزه و صحرا ميکند در نتيجه آدم کمتر مسدع اوقات بلاگر ميشود. در نيتجه تابستانها اصلا وقت مناسبي براي ادبيات بازي نيست.البته اين رويه در بلاد سرما رايج است.چون آدم هي فکر ميکند که ده ماه ديگر سال را براي چپيدن درخانه وقت داريم .اين دوماه خوش آب و هوايي غنيمت است .پس کمتر بنويسيم و بخوانيم و بيشتر گردش کنيم.
بلاد گرما که بوديم رويه برعکس بود. بعداز ظهرهاي داغ طولاني تابستان وقت غرق شدن در داستانهاي پربرف و گاه شرجي و کمابيش پرباران فرنگي بود تابلکه ردپاي دانههاي درشت عرق که از تيره پشت فرو ميغلطيد و در کمرگاه شکار پيراهن ميشد را فراموش کنيم.در عوض زمستانها وقت ولگردي در گالريها و کافهها و کتابفروشيها بود
.کسي درباره رابطه فرهنگ مکتوب با جغرافياي طبيعي جايي چيز دندانگيري خواندهاست؟ خير ببيند مرا هم خبر کند!
کانادا امسال به جمع پنج کشور اول جهان از نظر سطح زندگي بازگشت. شايد يکي از دلايلش هم اين باشد که سطح و نوع توقع کانادايي از زندگي با مثلا يک کشوري مثل مملکت ما تفاوت هايي دارد. کاناداييها اسباب و ادوات زندگي را براي آسايش و راحتي ميخواهند. زندگي لوکس و مطابق آخرين تکنولوژيها چندان مورد توجهاشان نيست. ممکن است وضع مالي خيلي خوبي هم داشته باشند ولي ماشينهاي لوکس خيلي گران قيمت در اين پرجمعيتترين شهرکانادا کم ديده ميشوند.در عوض اتومبيلهاي استيشن راحت و خانوادگي بسيارمحبوبند. آخرين مدلهاي موبايل ديرتر ازجاهاي ديگر به اينجا ميرسند و وقتي هم که ميرسند مشتاقان لشگرکشي نميکنند ولي درعوض توي انباري خانهاکثرشان وسايل کامل ماهيگيري و قايق سواري و چادرزني و اسکي و باغباني فراوان است. با لباسهاي لوکس و مارکدار ميانهاي ندارند ولي درعوض حتي فقيرترينشان يک جفت پوتين جانانه مخصوص کوهودره دارد و يک دست سرهمي و کلاه ضدآب براي روزهاي باراني در جنگل.برنامههاي شبکههاي خصوصي تلويزيوني کانادا را که نگاه ميکني متوجه ميشوي که هجمهاي وجود دارد براي اينکه کاناداييها را در زمينه زندگي لوکس و پرخرج آموزش بدهد. برنامههاي تغيير ظاهر که اکثرااز تلويزيونهاي آمريکايي اقتباس يا خريداري شدهاند به شکلهاو سبکهاي متفاوت از تمام شبکهها پخش ميشوند و تلويحا به آدمها التماس ميکنند که شما رابه خدا موهايتان را کوتاه کنيد، رنگ کنيد.آرايش کنيد و حتي به قيمت قرباني کردن راحتيتان کفشهاش پاشنه بلند بپوشيد و شما را به مقدسات قسم دست از سر تيشرتهاي گشاد و کفشهاش کتانياتان برداريد.(شايد تنها استثناي قابل قبول در ظاهر شلخته اين روزها همانا دمپاييهاي ابري لاانگشتي باشد که آدم را ياد کاکوهاي آباداني مياندازد!)از طرفي بارها و کافهها و کلابهاي پراداو اصول ظرف ده سال گذشته رشد چشمگيري در شهري مثل تورنتو داشتهاند. وقتي با صاحبانشان مصاحبه ميشود همه اذعان دارند که در راهاندازي محل کسبشان چشمشان به مشابه نيويورکي و لس انجلسي و فلوريدايي و لاسوگاسي و پاريسي محل مورد نظر بوده و خواستهاند که آن فضاهاي به اصطلاح خفن را درتورنتو احيا کنند.نميدانم کاناداييهاي قديمي تا کي و کجا ميتوانند به فرهنگ آسايش طلبي و زندگيهاي ساده روستاييوار آکنده از آرامششان وفادار بمانند و در مقابل تمايل به زندگيهاي لوکس و خرجتراشيهاي آنچناني که مختص زندگي شهرهاي بزرگ است مقاومت کنند. دلم ميخواهد بدانم آيا آن موقع هم سطح و نوع توقعشان از يک زندگي خوب که موجب ميشود در ميان کشورهاي جهان از نظر خوب زيستن چهارم بشوند همچنان در همان حد باقي خواهد ماند؟
سيد خوابگرد ديگر در وبلاگش نمينويسد. پست آخرش پر سوز و گداز بود و خبر از مشکلات مالي و حالي ميداد که امانش را بريده است. حيف است که نازنيني چون سيد با آن وبلاگ دوست داشتني ننويسد. افسوس!
اما…
حسين نوشت که وبلاگ ننوشتن آه و ناله ندارد و آدم نبايد وبلاگنويسي را جدي بگيرد. قوانلوقاجار هم نوشت که وقتي کسي در ايران وبلاگ جدي و باارزشي چون خوابگرد را تعطيل ميکند چرا نبايد خرده گرفت.
نمي دانم اگر وبلاگ آدم به قول حسين ملک طلق آدم است چرا نبايد گاهي در آن حتي ناله کرد. آيا نفس نوشتن، با ديگران در ميان گذاشتن نيست؟ هرچند که من هم موافقم که شايد بهتر بود که سيد اينقدر سوزناک نمينوشت اما از طرفي هم آنجا نيستم که بدانم روز و حال او چيست که او را به نوشتن چنين پستي واداشته است. يک چيزهايي هست که از توي سيم تلفن و صفحات روزنامه و گزارشهاي راديوهاي اينور آب به ما نميرسد. ما براي گرفتن چکهاي حقوقمان مجبور نيستيم قربان صدقه حسابدار برويم و براي گرفتن حقالتحرير با کارفرما دعوامان نميشود و براي نقدکردن رقم ناچيز همان چک حقوق نگاههاي شماتت بار کارمند بانک را تحمل نميکنيم انگار که براي اشغال وقت باارزش او بايد عذرخواهي هم بکنيم.
ما با دل خون بچهامان را به خاطر هوس زردآلو کردن دعوا نميکنيم. من نميگويم که سيد چنين وضعيتي دارد. خدا کند که نداشته باشد و اوضاعش به زودي مرتب شود. ميخواهم بگويم ما يک چيزي ميشنويم. نجويده قضاوت نکنيم.
و سوالم از حسين اين است که اگر وبلاگ نوشتن را «نبايد» جدي گرفت پس تو چرا اينقدر براي گرفتن آگهي و پولسازي از آن خودت را به اين در و آن در ميزني؟ اگر وبلاگ جدي نيست خودت مي تواني يک روز تعطيلش کني؟ ميخواهي انکارکني که هويتت چقدر وابسته به وبلاگت است؟ تو که براي حرفهاي شدن کاپوچينوييها بهشان توصيه ميکني که حقالتحرير پرداخت کنند ودنبال منابع مالي تامين هزينههاشان باشند بازهم ميخواهي بگويي وبلاگ جدي نيست؟
و آيا اصولا فکر نميکني که حتي براي تو که ابولبلاگري زود است که براي وبلاگ «بايد» و «نبايد» تعيين کني؟
تابستان است. مامانها و باباها از ايران آمدهاند.عصرها روي نيمکتهاي ميدان مللسمن يا اگر باران بيايد زيرگنبد نورت يورک سنتر همديگر را پيدا ميکنند. باباها درباره ساختمانها و ماشينها حرف ميزنند. مامانها درباره دخترها و پسرها و عروسها و دامادها و نوههاشان ميگويند.
دفعه ديگر اگرخواستيد برويد مونرال يا از مونرال بياييد تورنتو بزرگراه ۴۰۱ را فراموش کنيد. يک نقشه بخريد و جاده شماره ۲ را را انتخاب کنيد. دوتا خاصيت دارد. يکي اينکه اگر آخرهفته شلوغي باشد از شرترافيک ۴۰۱راحت ميشويد چون در چنين شرايطي حتي در ۴۰۱ هم نميشود بيشتر از ۸۰کيلومتر سرعت داشت و دوم اينکه پهلو به پهلوي رودخانه لورانس و در امتداد منطقه هزارجزيره مسير را طي خواهيد کردو شاهد مناظرزيبايي خواهيد بود که در ۴۰۱ هرگز نميتوانيد ببينيد. البته مواظب باشيد چون با کوچکترين اشتباهي ممکن وارد خاک آمريکا شويد.
يکي از باخاصيتترين چيزهاي اين مملکت همانا اين راههاي روستايي تروتميزش است.چهره واقعي اين سرزمين در پيچوخم همين جادههاي روستايي است.
کوچهخيابانهايي هست که براي هميشه در قلب آدمي جاخوش ميکنند. از هرشهري که گذرکني کوچهاي به يادگار با تو خواهد ماند.
از مونرال( ياآنجور که انگليسي زبانها ميگويند مونترال) خيابان سن لوران و کوچه دولوت را با خود خواهم برد.محله پرتقاليهاي ديروز سرشکسته که تا يکي دوساعت پيشش کرکري ميخوانند و براي همسايههاي يونانياشان در همان کوچه هو ميکشيدند. تماشاي بازي فوتبال ميان جمعيت سبزوسرخپوشهاي دلنگران و بعد غمگين. محلهاي که بعد ازپايان بازي ناگهان به طرز عجيبي ساکت است.
جهانشهرها يک همچين وقتهايي هويت خاص خودشان را به نمايش ميگذارند.وقتي دو خانه ديوار به ديوار پرچم دو کشور رقيب را از پنجره آويزان ميکنند. وقتي هر روز خياباني و محلهاي بهانهاي براي شادي دارد. يکروز مسابقه هاکي است و شهر آبي ميشود روز ديگر فوتبال است و يک محله ديگر آبي مي شود و محله ديگرسرخو سبز.
و يک فضولهايي هم اين وسط پيدا ميشوند که پس از کشف يک سفرهخانه ارزان قيمت يهودي در خيابان سنلوران که جماعت براي خوراک گوشت دودياش سرودست ميشکنند و آدم را ياد بريانيهاي چرب و چيلي و کثيف و کاشي سفيد بازار اصفهان يا چلوکبابيهاي بازار تهران مياندازدو شکمچراني در آنجا، خودشان را به زور در يک کافهي پرتقالي در کوچه دولوت جا ميکنند تا نهفقط بازي فوتبال که شورو غوغاي هواداران پرتقالي را ببينند.پرتقاليها اول بازي با تيمشان همراهي ميکنند و از سرميزهاشان بلند ميشوند و سرود ملي ميخوانند. فضولهاي مربوطه هم ميخواهند به احترام آنها بلند شوند اما صندليها به همديگر گير کردهاند و راهوروز نيست.آخر بازي يکي از فضولها دستي برشانه صاحب کافه که صورتش همرنگ پيراهن سرخش شده ميزند و با دلداري ميگويد: دفعه ديگر!
بعدش فضولها بيرون که ميآيند با کمال پررويي براي همه پيادهها و سوارههاي حامل پرچم يونان دست تکان ميدهند و بوق ميزنند و درهمان حال شهر را ترک ميکنند.
کوچهخيابانهايي هستند که براي هميشه با تو ميمانند و در تو ميزيند.خيابان سن لوران و کوچه دولوت مونرال باشد يا خيابان خاقاني و کوچه سنگتراشهاي اصفهان يا کوچه کامرشيال بنگلور ياکوچههاي پشت ميدان باستيل پاريس ياحتي کوچهاي در تهران.به قول فروغ کوچهاي که قلب من آن را دزديدهاست گيرم نه از خاطرات کودکي که از زندگي.حتي اگر درست روبروي آن سفرهخانه شلوغيهودي در خيابان زندگي يک کارگاه سنگقبرتراشي جاگرفته باشد.