بایگانی August, 2004

Tuesday, August 31st, 2004

ويدئو کليپ سلف‌کنترل را يادتان مي‌آيد؟ اين بود و يکي ديگر: ويدئو کليپ هلو ليونل ريچي. کيفيت بد. صداي شبح‌وار. توي عالم چهارده‌سالگي عاشق آن لحظه بوديم که مردنقاب پوش که از پنجره نازل شده‌بود پيراهن لورا برانيگان را پاره مي‌کند. به نظرمان آخرجسارت وعصيان بود. از برانيگان سلف‌کنترل را مي‌شناختيم و يک ترانه ديگر به نام ساتيسفکشن . همه سعي مي‌کردند شکل لورا برانيگان باشند.هيکل اسبي. شلوارچرم سياه. کمربند بزرگ و موهاي فارافاسل .اوايل کسي اسم اين مدل را نمي‌دانست. مي‌گفتند مدموي سلف‌کنترل. زمان جنگ بود. ايران با دنيا قهر بود. ويدئو‌هاي بد کيفيت تنهاپل رابطه بود.عجب روزهاي حقيرو تنگ وکسالت‌باري بود که درازاي اندک لحظه‌هاي سرمستي‌اش به اندازه‌ يک دورسلف‌کنترل‌ خواندن لورابرانيگان بود.
برانيگان پنچ‌شنبه هفته پيش مرد.بهانه‌اي شدن براي به يادآوردن روزهاي عرق‌آلود سيزده‌سالگي.

Saturday, August 28th, 2004

و اين هم روايت تازه‌اي از موج روايتهاي زنانه از انقلاب ۵۷ براي فرنگي‌ها از رويا حکاکيان فيلمساز مقيم آمريکا.نام اين کتاب هست: «سفراز سرزمين نه». به فهرست کتابهاي ديگري که درهمين زمينه از طرف کتابفروشي به خريداران توصيه شده هم يک نگاهي بيندازيد.

Saturday, August 28th, 2004

کتابفروشي زنجيره‌اي بارنزاندنوبل آمريکا يک دانشگاه اينترنتي دارد که از هفتم سپتامبر دوره جديد کلاسهايش را آغاز مي‌کند. موضوع بعضي از واحدهاي درسي‌اش بامزه‌اند.حتي موضوع بعضي از واحدها کتابخواني همپاي يک نويسنده است.مجاني هم هست. يک نگاهي بهش بيندازيد.

Friday, August 27th, 2004

تابحال شده از يک آدم خوش سليقه در نثر فارسي نامه‌اي دريافت کنيد؟ مثلا از يک استاد ادبيات فارسي که متخصص شاهنامه است و يا يک مترجم معتبر که نثر خوش‌آهنگي دارد و آدم‌هايي از اين قبيل؟
آنوقت شده که بخواهيد جواب نامه‌اشان را بدهيد و سرگيجه بگيريد که مبادا دستور جمله غلط باشد و کلمات و جملات به ميزان کافي خوشتراش و خوش‌آهنگ نباشند؟ مي‌دانيد چه چالش بزرگي‌است نامه نوشتن به اينجور آدم‌ها؟
من هميشه اين وسواس راوقتي با دوستان و استادان فرانسوي زبان نامه‌نگاري مي‌کنم دارم ولي هرگز تصورش را هم نمي‌کردم که درباره نوشتن به زبان مادري‌ام هم دچار اين سرگيجه بشوم. هميشه خودم را مالک و صاحب مطلق اين زبان مي‌دانسته‌ام و مطمئن بوده‌ام که با پيوندي که با سرچشمه‌هاي زلال اين زبان دارم هرگز درنخواهم ماند.
ولي حالا اين درماندگي آمده‌است. وقتي از يک استاد شاهنامه‌پژوه يک نامه مي‌رسد ناگهان درمي‌يابم که خيلي وقت است يک نثر پاکيزه فارسي نخوانده‌ام. خيلي وقت است در جمع فارسي زباني که به طنازي از امکانات شفاهي اين زبان استفاده مي‌کند حضور نداشته‌ام. خيلي وقت است که به دايره لغات فارسي‌ام چيزي افزوده نشده‌است.
البته يک مقداري از اين وسواس و درماندگي ناشي از زيربناي سست آموزشي است . دستورهيچ زباني را آنجور که بايد در ذهن نهادينه شود نياموخته‌ام شايد به جز انگليسي آن هم به خاطر معلم نازنيني که در طول دو سه سال هسته‌اش را جايي در آن اعماق ذهنم کاشت. تازه وقتي هم که آمدم اينجا فهميدم اي بابا! آن انگليسي که ما آموختيم گويا زيادي آکسفوردي است و درميان اين بيسوادي عمومي آمريکاي شمالي و سرعت زياد تولد و تغيير واژه‌ها کاربردي ندارد.
القصه، فرقي نمي‌کند.اين حسرت را بايد کاريش کرد . يک زماني پدرم چقدر سعي داشت مارا به خواندن گلستان و بوستان و شاهنامه وادارد. خواسته‌اش منطقي بود ولي دربرابر جذابيت رمانهاي فرنگي چارلزديکنز و تولستوي و بالزاک و مارک تواين از طرفي و مايکل جکسون و مادونا از طرف ديگر بيرنگ بود.
از پنج شش سال پيش مي‌دانستم که بايد با گذشته خود ارتباط برقرار کرد. که حتي اگر مي‌خواهي ساختارشکن باشي بايد اول ساختار را بشناسي. که‌اگر مي خواهي به دستورزبان بتازي و طرحي‌نو دراندازي اول بايد مرزهاو توانايي‌هايش را بشناسي ـمگر غير از اين است که بعضي همسن و سالهايمان به دستورزبان به چشم دشمن خوني‌اشان نگاه مي‌کنند؟ـ اما هميشه با خوشخيالي برخاسته از تنبلي فکر مي‌کردم من به اين چشمه پيوسته‌ام و هرزمان که بخواهم مي‌توانم ازش برداشت کنم.دورو برم هميشه پراز کتاب‌هاي تازه بود.زبان تلويزيون چالش برانگيز بود.زبان سبزي‌فروش سرکوچه هميشه درکار خلق بود.
اکنون راه همه اين چشمه‌ها برروي من بسته‌است.زبان من جز وقتي که بخواهد معادلي براي کلمات فرنگي پيدا کند درگير خلق و بسط نمي شود.تازه دراين درگيري هميشه هم پيروز نيست.مي‌داني جايي کلمه‌اي هست ولي نمي‌داني کجا.
اين است که وقتي فاميل‌هاي فرنگ نشينتان مي‌آيند ايران و کيلوکيلو مثنوي و حافظ مي‌برند زياد تعجب نکنيد.کتابخوان نشده‌اند. يادشان افتاده است که به اندازه کافي از سرچشمه آب برنداشته‌اند.

Friday, August 27th, 2004

گفتگوي کتاب هفته با سرپرستان و ويراستاران دايره‌المعارف دموکراسي. اين دايرهّ‌المعارف به سرمايه وزارت امورخارجه ايران ترجمه و چاپ شده‌ و نام‌هاي معتبري در مجموعه دست‌اندرکاران اين اثر گردآمده است.اين‌جور ترجمه‌هاي بنيادي و ريشه‌اي دست‌کم چهل‌سال پيش بايد انجام مي‌شد.به هرحال پاينده باشند و دستشان درد نکند با اين کار کارستان که کرده‌اند! آدم حسودي‌اش مي‌شود!
(احتمالا نشاني اين لينک موقت است و تا فردا عوض مي‌شود.اگر اينجور باشد نقص بزرگي است براي پرتيراژترين مجله اطلاع رساني کتاب مملکت گل و بلبل)

Thursday, August 26th, 2004

يک وقتهايي، وقتي که خيلي شاديم وقت مناسبي است که خودمان را از نگاه ديگران هم ببينيم.آن وقت خيلي چيزها دستگيرمان مي‌شود. مثلا خبرپيروزي رضازاده(قلنبه‌جون!) را در فاکس نيوزکه شبکه خبري منتسب به نومحافظه‌کاران آمريکاست بخوانيد! گيرم که ايراد تکنيکي طرف درست باشد. آخر آدميزاد هم اينقدر بخيل که خبر را با چنين تيتري و چنين ليدي شروع کند؟!

Monday, August 23rd, 2004




احتمالا آخرين ولگردي تابستاني را هم با يک تجربه تازه پشت سرگذاشتيم: کنو سواري.
اولش برسر هدايت قايق مقداري با آقاي همسر کل‌کل کرديم(طبيعتا وقتي هردو نفر ادعاي رياست دارند اين کل‌کل قدري طولاني خواهد بود)آخر قرار شد چون من جلو نشستم فقط پاروي سرعت بزنم و آقاي همسر در انتهاي قايق سکان‌داري کند. تجربه دلپذيري است که احتمالا در ايران فقط نصيب ساکنان مرداب انزلي و خورهاي خليج‌فارس مي‌شود.همشهري‌هاي هم من هم اگر اهلش باشند مي‌توانند چنين قايق سبک و خوشقواره‌اي را روي سقف ماشين استيشن ببندند و تا درياچه ‌چادگان پشت سد زاينده‌رود ببرند.
درياچه‌هاي شمال انتاريو از همه غوغاهاي جهان دور است واز اندوه رفتن عزيزان و حذف طرح عدالت جنسيتي در مجلس هفتم و بسته شدن وبسايت‌ها و فيلترينگ و اعدام دختر شانزده ساله شمالي و… چيزي نمي‌داند.آدم مي‌تواند اندوهش را با آب آرام درياچه و کاج‌هاي سوزني سر ازصخره برون آورده قسمت کند .به صداي آرام آب گوش کند و هي در درونش بگويد جاي فلاني خالي ،جاي بهماني خالي اگر بابا را بياريم اينجا حسابي پارو مي‌زند بعد شب از درد کتف خوابش نمي‌برد،اگر مامان باشد کله صبح مي‌رود راه مي‌رود سر راهش احتمالا يک چيز عجيب مثلا يک نانوايي يا يک پيرزن که کره‌دوغي مي‌فروشد کشف مي‌کند و شب که به کنار چادر برمي‌گردي و بلد نيستي چطوري جوجه کباب‌ها را مغز‌پخت کني ياد عموي تازه درگذشته مي‌افتي که اگر بود به نحو احسن اينکاررا انجام ‌مي داد و ته دلت از اينکه هنوز کساني هستند که اين فوت و فن را بلدند قرص مي‌شود و به خودت قول مي‌دهي که سفر بعدي حتما اين کاررا ازشان ياد مي‌گيري.
بعد شب که مي‌روي تو چادر بخوابي يادت مي‌افتد که نه! مامان را نمي‌شود آورد توي چادر بخوابد.سقف چادرکوتاه است .زيرمان هم تشک بادي است .توي کيسه خواب هم نمي‌توانيم تکان زيادي بخوريم و مامان از همه اينها فراري است.
و ميان اين همه تجربه تازه‌ي چادرزني و کيسه‌خواب و پماد ضدپشه و کنوسواري و پاروزني و قايق‌راني يک چيز است که آنقدر آشناست و آنقدر آشناست و آنقدر آشناست که مجالت مي‌دهد لحظه‌اي از اندوه‌ فاصله‌ها رها شوي:نشستن کنار آتش وخيره‌شدن به شعله سوزان و گوش سپردن به سکوت شب که گاه با جيرجير جيرجيرکي يا وزوز پشه‌اي ياگفتارشهرزادقصه‌گويي خش برمي‌دارد.
اين صحنه را از وقتي بچه بوده‌اي مي‌شناسي، از شبهاي بادگير چادگان تا سرماي نوروز لردگان و رودخانه‌خرسان و کوههاي بختياري و هرگوشه ديگري از آن خاک که سفر کردي و نخست آتشي برافروختي و هرگز ندانستي افسون اين کنده‌ي به شعله نشسته در سکوت شب ازکجاست.

Friday, August 20th, 2004

مبارک است انشالله!

Friday, August 13th, 2004

مي‌دانم که اين وبلاگ چيز بي‌نمکي شده چون خودم هم بد شده‌ام.ولي يک هفته ديگر بيشتر اجازه نمي‌دهم اينجور بماند. دوسه هفته ديگر بايد برگردم سر کلاس درس آنوقت ولگردي و خيابان‌گردي تمام مي‌شود.مثل يک انسان متمدن مي‌نشينيم برسر نوشتن.اميدوارم دلخوري گل‌مريم که حاشيه گذاشته بود برطرف شود.
اين هفته گاردن‌استيت را ديدم که بد نبود ولي خوب هم نبود دست کمش اين بود که آدم بفهمد جوانهاي همه جاي دنيا مثل هم هستند،حتي مهماني‌ها و پارتي‌هاشان،حتي دعوا مرافعه با پدرو مادرهايشان و…و …. اين فيلم را در ايران هم مي‌شد ساخت.
حسابي‌ترين کاري که اين اواخر کرده‌ايم ديدار مونه در گالري هنر انتاريو بوده.تورنتو شهري است که از نظر هنرهاي تجسمي خيلي فقير است. هرچقدر ملت اينجا موسيقي جاز و راک خوب را مي شناسند از معماري و مجسمه سازي و نقاشي خوب ردپاي چندان زيادي نمي‌بيني. آدم تازه قدر تهران را مي‌داند. گالري هنر انتاريو مجموعه‌اي از کارهاي خرده ريز هنري مور دارد که در برابر همان يکدانه کار موزه‌هنرهاي معاصر تهران تقريبا هيچ است. ساختمانش هم ديگر گفتن ندارد که هيچ چيز به خصوصي نيست. آدم يک جور احساسات ناسيوناليستي‌اش گل مي‌کند وقتي مي‌بيند که ساختمان موزه هنرهاي معاصر خودمان چندين سرو گردن از چيزهايي که اين دورو برها مي‌بيني بالاتر است.
همه اينها را گفتم که بداني وقتي اين ميان چهارپنچ تا از بهترين کارهاي مونه مهمان اين شهر مي‌شود چه غنيمتي است.به خصوص وقتي بتواني باکارت دانشجويي يک تخفيفي در بليط بگيري و در مقايسه با موزه‌هاي گران پاريس مبلغ کمتري براي ديدار بزرگان بپردازي.پاييز هم قرار است مودلياني بيايد. اگر در تورنتو هستيد از دستشان ندهيد. بعد از مونه آدم به مه صبحگاهي يک جور ديگر نگاه مي کند و نيز به سرخي خورشيد غروب.

Wednesday, August 11th, 2004

راستي کسي متوجه شد که من نقل قول پست قبلي را اشتباه نوشته‌ام؟ درستش اين است:« اينها دلمه‌اند پيچيده‌اي يا بقچه؟!»
در ضمن مدتها قبل هم بايد از شبنم که حاشيه گذاشته بود و املاي درست کلمه «مصدع» را متذکر شده بود تشکرمي‌کردم. داشتن يک ويراستار هميشه چيزخوبي است.

Wednesday, August 11th, 2004

عکس‌هايي از خيابانهاي تورنتو در سالهاي اوايل قرن بيستم از آرشيو روزنامه تورنتواستار که براي فروش روي وبسايت اين روزنامه قرار گرفته‌است.

Saturday, August 7th, 2004

خدا بيامرزد مامان نرگسم را! يکبار به يک نفر که دلمه‌هاي برگ‌مو درشت و نه‌چندان خوشقواره‌اي پيچيده‌‌ بود گفت:« خدا زياد کند! اينها بقچه‌اند پيچيده‌اي يا دلمه؟!»
مامان نرگسم دلمه‌هاي يوناني‌هاي خيابان دنفورٍث را نديده‌بود وگرنه آن بنده‌خدا را چنين نمي‌نواخت!

Wednesday, August 4th, 2004

زبانم بند آمده بود. ديگر روضه‌اي بلد نيستم که بخوانم. عمو سراج رفت. رفتني بيشتر شبيه خودکشي. رانندگي نيمه شب با سرعت بالا با يکي از آن پژوهاي نقلي مد روز.
دارم مي‌نويسم بلکه باور کنم که رفته‌ است. جز صداي درهم شکسته بابا نشانه‌ ديگري از رفتنش ندارم. چشمانم را بستم و تصويري را که مامان از ختم روايت مي‌کرد در ذهن بازسازي کردم. اينجا که هستم نشاني از مرگ نيست. آنجا مي‌دانم که در خانه بيشه‌حبيب چارتاق باز است آدمها مي‌آيند و مي‌روند. صندلي‌ها را دورتادور چيده‌اند. ميزها را با روبان و شمع سياه و گلايل سفيد آراسته‌اند. دم به دقيقه تلفن مي‌کنند . از آمريکا،از کانادا،از فرانسه،از آلمان و از نمي‌دانم کجاي ديگر جهان.هنوز تا سکوت چند روزي مانده.انگار آمده‌اند آش پشت پا بپزند. بعد سکوت است و آپارتمان خالي و مادر داغدار و خواهر و برادرهايي که ناگهان جايي در کنار، حفره بزرگي مي‌بينند.
مرگ نزديکان دوجور بر آدم تاثير مي‌گذارد. يک جورش وقتي است که زندگي آن آدم را مرور مي‌کني. زندگي عمو سراج شايد از ديد همه سراسر تراژدي بود. همزمان با دنيا آمدن من يک کليه‌اش را در سرماي سنندج که محل خدمت سربازي اش بود از دست داد. بعد از آن با تک کليه‌اي که به شدت سنگساز بود زندگي کرد.بارها زير تيغ جراحي رفت. بار آخر ۹۳ تا سنگ از کليه‌اش در آوردند. بيماري تندخويش کرده بود يا شايد تندخويي را دامن مي‌زد. مهربان بود ولي مهرباني‌اش را به شيوه‌هاي خشني نشان مي‌داد. به بهانه بيماري هرگز ازدواج نکرد.بزرگترين سرگرمي‌اش دعوت کردن آدمها به آپارتمان کوچکش براي صرف جوجه‌کباب دست پخت خودش بود.آّه! حالا که نيست کي ديگر حوصله دارد تا درچه دنبال نان سنگک اعلا برود؟!حالا ديگر دوستان با چه کسي برسر زن گرفتن‌ونگرفتن چک‌وچانه مي‌زنند و شوخي مي‌کنند؟
اما يک جور ديگرش حفره‌ايست که در زندگي اطرافيان به‌وجود مي‌آيد. در اين سه ماه گذشته دو تا از قديمي‌ترين آدمهاي زندگي‌‌ام رفته‌اند.آدمهايي که به قول اين فرنگي‌ها باهاشان هيستوري داري.مثلا فارسي‌اش مي‌شود: تاريخي را با آنها از سر گذرانده‌اي.وقتي چنين رفتنهايي با چنين ضرباهنگ سريعي رخ مي‌دهد به نظرت مي‌آيد که زندگي‌ات به سرعت دارد از تاريخ تهي مي‌شود و به دم و لحظه مي‌پيوندد. فرصت‌ها ناگهان آب مي‌روند و مثل سايه‌هاي دم غروب کوتاه مي‌شوند.وارد فصلي از زندگي مي‌شوي که به اين نتيجه مي‌رسي که بايد به جاي تاريخ رفته تاريخ جديد توليد کرد.بعضي‌ها بچه‌دار مي‌شوند. بعضي کتاب مي‌نويسند يا فيلم مي‌سازند يا نقاشي مي‌کشند يا موسيقي مي‌سازند. بعضي نرم‌افزار تازه‌اي مي‌سازند و بعضي ديگر مي‌روند دنبال اينکه براي آن نرم‌افزار بازار تازه‌اي پيدا کنند.همه اينها براي لجبازي با حقيقتيست که گاه با ضرباهنگ تندي خودش را گوشزد مي‌کند. انگار که با زبان درازي بهش بگويي:«حالا که تو هستي من هم اينجوري هستم.من تند تند زندگي مي‌کنم چون تو تند تند داري مي‌آيي و از آن دور که مي‌آيي هي يک نيشتري به پهلوي آدم مي‌زني! يه يه يه يه !»
اماخودت هم مي‌داني که عليرغم دهن کجي، فرارسيدن آن حقيقت را باور داري و در درونت نيروها در تضادند:آن که همچنان دهن کجي مي‌کند و آن که سرفرود مي‌آورد و حتي نمي‌پرسد جرا؟