بایگانی September, 2004

Tuesday, September 28th, 2004

تنها نمايي از ساختمان کتابخانه مرکزي دانشگاه تورنتو معروف به روبارتز که مي‌شود اين ساختمان را زيبا ديد، دست‌پخت سام جوانروح در فتوبلاگ خوبش.

Sunday, September 26th, 2004

نيويورک تايمز کتاب تازه جويس کارول اوتس به نام «آبشار» را مرور کرده است.

Thursday, September 23rd, 2004

دارم از طبقه همکف فروشگاه بي رد مي‌شوم.پسرک نمي‌دانم از کجا ناگهان جلويم سبز مي‌شود:
«دوست داريد محصول جديد مارا امتحان کنيد؟» تا بيايم من‌من کنم افشره‌اي را کف دستم مي‌چکاند .بوي نعنا فضا را پر مي‌کند.«لطفا شقيقه‌هايتان را با اين پماد ماساژ بدهيد».بمباران اطلاعات شروع مي‌شود.اين افشره از عصاره نعنا تهيه شده و براي آرامش عضلات سرو گردن مفيد است. چشمم به لوله پماد ديگري که کنار دستش گذاشته مي‌افتد. رنگ اناري‌اش توجه‌ام را جلب مي‌کند. نگاهم را دنبال مي‌کند و آن يکي را پيش مي‌کشد:« اين يکي از پوست انار تهيه شده. مواظب باشيد! دستتان رنگ مي‌گيرد .»
نگاهش مي‌کنم. رنگش پوستش مثل مهتاب است و کک‌مک تمام صورتش را پوشانده‌است. چنان با شوروشوق درباره رنگ پوست انار اخطار مي‌دهد انگار فقط خودش است که چنين اطلاعات ذی‌قيمتي دارد. نگاهش مي‌کنم و در دلم بهش مي‌گويم:« تو تا به حال ديگ عرق‌کشي نعنا و گلاب ديده‌اي؟ تابه حال شده زير آفتاب تنبل پاييز وسط سفره بشيني و انار بشکافي؟ شده تابه‌حال براي فرار از دست سختگيريهاي ناظم مدرسه معجوني از پوست گردو و حنا و پوست انار بسازي و روي گونه‌هايت بمالي که تا هفته‌ها سرخاب طبيعي داشته باشي؟ ». فخري نيست. لابد آن هم يک چيزهايي رابه خود ديده که من نديده‌ام. مثل سرخوردن روي يخ درياچه. يا اسکيت کردن بر سنگفرش خيابان يا هزارو يک اثر هنري زيبا بر موي سرو ….
اما از اينکه دارد پز پوست انار و عصاره نعنا را به من مي‌دهد لجم مي‌گيرد.
و از خيلي چيزهاي ديگر هم لجم مي‌‌گيرد. از اينکه در تبليغات تلويزيوني مردهندي جلوي قاليچه نفش ترکمن بايستد و جوري رو به دوربين حرف بزند انگار قاليچه نقش ترکمن ارث آبا و اجدادش است لجم مي‌گيرد.
يادم است پارسالها يک مسئول متخصصي در خبرها گفت که بذرو دانه گونه‌هاي گياهي منحصربه فرد ايران براي تحقيق‌و توليد انبوه به خارج قاچاق مي‌شود بي‌آنکه حقوقي بابتش به ايران پرداخت شود.
و من از همه اين قصه‌ها لجم مي‌گيرد و هي فکر مي‌کنم اگر کپي‌رايت در ايران رعايت مي‌شد خيلي اوضاع فرق مي‌کرد.نه کسي مي‌توانست از ما بدزد، نه ما از کسي.و آن وقت فکرش را بکن که چی می‌شد؟!
خیلی خوب می شد! اولش پوستمان کنده می شد تا میراثمان را از دنیا پس بگیریم. بعدش دوباره یک سری پوستمان کنده می شد تا قوه خلاقه‌امان را به کار بندازیم و حرف خودمان را بزنیم و در ضمن امانت دار باشیم.بعد آخرش که دنیا با احترام با ما حرف می زد و ما هم با دنیا با احترام حرف می‌زدیم . آخ خوب می‌شد آنوقت! آخ خوب می‌شد!
اما خوب شايد هم همه اينها خيال است. شايد هم درستش اين باشد که ميراث ازآن کسي‌است که ازش پاسداری کند و به کارش بگیرد و زنده‌اش کند نه آن کسی که بی‌خیالی طی کند.

Tuesday, September 21st, 2004

امروز را به خاطر بسپار!

Friday, September 17th, 2004

يک همچين وقتهايي تصويرهست.صدانيست.زندگي اطراف اسلوموشن مي‌شود و آن يکي زندگي آن‌سر دنيا فاست فوروارد.از محيط اطرافت چيزي نمي‌گيري. شش‌دنگ حواست آنور دنيا است. باباي سينا راگرفته‌اند و چند اهل قلم ديگر. مديرخانه سينما به خاطر بدحجابي بازداشت مي‌شود.دو جوان به جرم قتل‌و تجاوز به کودکان دستيگر مي‌شوند. بايد چکار کنيم؟ تازه شبکه ارتباطي اصفهان‌دوستان هم هنوز مانده.مشق‌هايت هم که هنوز تمام نکردي. کوه روزنامه و مجله و کتاب بغل دستت هم دارد بهت دهن‌کجي مي‌کند.حال لايف‌استايل(فارسي‌اش چي ميشه؟) و قرتي‌بازي راهم بي‌خيال مي‌شويم. يکي نيست بگويد بابا به خدا مردم اينجا فقط يک زندگي مي‌کنند. نه اينکه نصف روز آنور دنيا زندگي کنند و نصف روز يک ور ديگر.خوب بسه غر نزن! مهاجر يعني همين.

شبکه ارتباطي اصفهان دوستان را به زودي راه‌اندازي خواهيم کرد.فعلا در حد يک وبسايت که اطلاعات مربوط به کساني که مي‌خواهند براي اصفهان کاري بکنند در آنجا ثبت بشود و نيز پيشنهادهايشان و خبرهاي فرهنگي مربوط به اصفهان. فعلا فقط يک فکر خام است. اميدوارم از اين طريق بتوانيم کساني را که نسبت به مسايل فرهنگي شهرهاي تاريخي ايران علاقه‌مند هستند به يکديگر متصل کنيم.حتي نمي‌دانم اين وبسايت چه موقع راه‌اندازي خواهد‌شد. فعلا حرفش را مي‌زنيم تا دهنمان گرم شود.
و اينها راهم داشته باشيد.
رنچ‌پدر بودن و پيشنهاد حسين درخشان.

Monday, September 13th, 2004

اين عکس را از فتوبلاگ حسين درخشان ببينيد.

Sunday, September 5th, 2004

آهاي اصفهاني‌‌ها و اصفهان‌دوستان سراسر جهان!
نمي‌خواهيد براي شهر محبوب مجروحتان کاري بکنيد،پيش از آنکه دير شود و پشيماني به بارآرد؟
نظري،فکري،پيشنهادي نداريد؟

Wednesday, September 1st, 2004

عجب داستانيست! اين پست قبلي را فرستادم بعد رفتم يک سري به خانه نارنج بزنم. ديدم نارنج اين را نوشته.عجب داستانيست!ببينم همه سي‌و يکي دوساله‌ها اين روزها ياد سيزده‌سالگي‌اشان مي‌افتند؟
از اين سيزده سالگي بايدبيشتر نوشت. سيزده سالگي يک دنيا حرف دارد!