بایگانی October, 2004

Tuesday, October 26th, 2004

فکرش را بکنيد حضرت بورخس اگر زنده بود چه حالي مي کرد با گوگل!

Monday, October 25th, 2004

قاصدک جان سلام!
چند وقت پيش گفتگوي تمدن‌ها کردم. به سرم زد خورش سيب و آلبالوي خودمان را با اين سيبهاي مکينتاش درست کنم ليکن از آنجا که در اين بلاد آلبالوي تازه يافت نشود يک بسته کرن بري يخزده خريدم و جايگزين آلبالو خانم کردم. بد نشد. البته سيبهاي اين دیار زود له مي‌شوند جانيفتاده وامي‌روند. القصه که شد خورش سيب و کرن بري به جاي سيب و آلبالو .جاي شما خالي البته اگر خورش شيرين دوست داريد. قيافه‌اش شبيه شد. مزه‌اش هم؟ اي ي. همچين.
قابل قبول بود مي‌شد يک نمره ۱۶ بهش داد.

Sunday, October 24th, 2004

جايزه بوکرمن يکي از معتبرترين جوايز ادبي انگلستان است که هر سال به يک رمان‌نويس اهدا مي‌شود. در کشور ما اهميتش بيشتر به اين دليل است که معمولا يکي دوتا ناشر و مترجم بر سر ترجمه و انتشارش با يکديگر رقابت مي‌کنند البته اگر مورد غيرقابل چاپي درش نيابند. روزنامه نيويورک تايمز اين يکشنبه در بخش استايل گزارشي دارد از مهماني و مراسم شامي که چند سالي است به اين مناسبت در سوهوی لندن برگزار مي‌شود و در خلال آن مهمانان از طريق تلويزيون مراسم اهداي جايزه را تماشا مي‌کنند و بعد هم برنده و ساير نامزدهاي جايزه به آنها مي‌پيوندند. گويا همه اين ريخت و پاش از اين جهت است مراسم اهداي جايزه ادبي به اندازه انواع مراسم اهداي جايزه‌هاي سينمايي و تلويزيوني مشتري و مخاطب جمع کند. گزارش بامزه‌اي است از روي دیگرسکه بوکرمن و صنعت نشر کتاب .
برای دیدن صفحه به یک ثبت نام مجانی نیاز است.

Friday, October 22nd, 2004

آن روز صبح زود خورشيد گرفت. و بعد آقاي ميرعلايي ناپديد شد. ما اين زخم را براي هميشه در سينه داريم.

Wednesday, October 20th, 2004

گزارشي هرچند قديمي( متعلق به يک سال ونيم پيش ) اما همچنان موثق درباره فرقه‌اي مسيحي و معتقد به چندهمسري که اکنون در شهري در بريتيش کلمبياي کانادا و يکي دو ايالت آمريکا زندگي مي‌کنند. مثل اوايل قرن بيستم لباس مي‌پوشند. با خارج از جامعه خودشان تماس ندارند. دختران در سنين نوجواني به عقد همسران از پيش تعيين شده در مي‌آيند و…

Sunday, October 17th, 2004

بامجله بدون از طريق تهران اونيو آشنا شدم. مجله جالبي به نظر مي‌رسد هر چند كه هنوز خودش را رويت نكرده‌ام. مجله‌اي درباره خاورميانه‌اي بودن كه سعي مي‌كند تصويري آنچنان كه هست از زندگي مردمان خاورميانه‌اي ارائه كند. سردبير اين مجله كه گويا در امارات متحده عربي منتشر مي‌شود ولي نشاني پستي‌اش در نيويورك است ليسا فرجام ايراني آمريكايي است. چند تايي از مقالات هر شماره روي وب قابل دسترسي است. خوشايند است . اينجور پاسخ گفتن به زندگي كردن با پوست تيره و موي درشت .

Friday, October 15th, 2004

اين اخوتها خيلي نازنينند. يک به يکشان.از ميانشان آن‌که دست به وبش خوب است و وبلاگ خوبي هم دارد همي آرش است که معمار است و يکي از دلسوخته‌هاي فرهنگ و معماري اصفهان و وبلاگش آيينه دل‌نگراني‌هايش در اين باب:بخوانيد.

Friday, October 15th, 2004

مبارک باشد آقای اخوت!

Thursday, October 14th, 2004

اول:اميد معماريان هم. حال آنها که نوبت خویش را انتظار می کشند درمی یابید؟

دوم: قصد کرده‌ام اول هر برج آش بپزم. مامان نرگس اول هرماه قمري نذر داشت آش مي‌پخت. ماه‌هاي قمري يادم نمي‌مانند. رفتن مامان نرگس تازه بعد از پنچ شش ماه دارد اذيتم مي‌کند. پنچ شش ماه است که صدايش را نشنيده‌ام و فکراينکه ديگر هرگز نخواهم شنيد آزارم مي‌دهد. وقتي همان کاري را مي‌کنم که او مي‌کرده به شدت احساس مي‌کنم که زنده شده. اول هر برج اگر از حوالي خانه‌ام گذشتيد يک کاسه کوچک بياوريد( کوچک ها! ديگم کوچک است!)سهم آشتان را ببريد.اين هفته هرچند که اول برج نبود ولي براي شروع آش انار پختم.

سوم:ميان همه آنچه فارسي زبانها به بهانه مرگ دريدا نوشتند اين دو فقره پسندم شد از سيبستان واز هنوز .به وبلاگ‌هاي مريدان ايراني‌اش سري زدم.دوستان مکدرنشوند اما هيچ يک مطلبي درخور اين همه شيفتگي‌اشان به حضرتش ننوشته بودند.بايد منتظر ته‌نشين شدن رسوبات بود. خاک جلگه حاصل‌خيز است.

چهارم:از همه دوستان اورکاتي که تولدم را پيش‌ پيشکي تبريک مي‌گويند سپاسگزارم. نامه تشکر متعاقبا ارسال خواهد شد.

آخر:این هم یکی از مشهورترین خوش آغازی های (l’incipit را به فارسی چه می گویند؟ خوش آغازی؟ برائت استهلال؟) ادبیات جهان، جمله اول « درجستجو…»:
.Longtemps, je me suis couché de bonne heure

Saturday, October 2nd, 2004

اول: با دوستي در تهران حرف زدم.دوستي که کاري جز نوشتن بلد نيست و از اين راه نان مي‌خورد. نگران بود و دلتنگ. نمي‌دانستم در قفس تنگ پنجره ياهو چي بهش بگويم. فقط گفتم آدم بچه‌دار نبايد نااميد باشد.فقط گفت:باشه. آخر جمله‌اش نقطه گذاشت. علامت تعجب نگذاشت. نمي‌دانم از ته دلش گفت يا فقط گفت که گفته باشد. دل‌نگرانش شدم. براي آنها که هنوز مانده‌اند و مي‌نويسند روزهاي خيلي سختي است. خيلي سخت. و اميد چه اختراع عجيبي است!

دوم:اندر احوال فرهنگي اين شهر يکي اينکه بعد از جشنواره فيلم تورنتو، همه جا صحبت از فيلم يک کارگردان برزيلي(يا آرژانتيني؟)درباره چه‌گواراست. روزنوشته‌هاي موتورسوار فيلمي است درباره جواني که راه مي‌افتد تا درباره چه‌گوارا بشنود. اين فيلم اين هفته درتورنتو اکران مي‌شود. بعد از تي‌شرت‌هاي پرفروش نقش چهره چه‌گوارا گويا حالا نوبت سينما است که از اسطوره عصيان قرن‌بيستم بهره‌اي ببرد.
ديگر اينکه آتوم‌آگويان همراه با شريکش حسين امرشي و يک معمار ايراني به نام سيامک حريري يک سينما‌بار در خيابان کويين وست تاسيس کرده که بعد از اين فيلم‌هاي با مخاطب خاص را درآن نمايش. اين محل گويا فقط سينما نيست بلکه يک جور پاتوق هم هست و حتي در آن فيلمهاي نصف‌نيمه که قرار است تدوين و تکميل بشود را هم نمايش مي‌دهند و درباره‌اش حرف مي‌زنند. اين شهر واقعا چنين چيزي را کم داشت. ( يک سال است مي‌خواهم درباره خيابان کويين وست يک چيزي بنويسم،موادش جور نمي‌شود!)
امسال پاييز هم يک کار تازه از آليس مونرو منتشر شده به نام«گريز»(ترجمه نام از خودم!) . آليس مونرو بعد از مارگارت اتوود مشهورترين نويسنده زنده کاناداست که کانادايي‌ها خيلي بهش مي‌نازند. ازش چند داستان به فارسي ترجمه شده است.
کتاب «بزرگسالي» ريچارد رايت هم در مجله‌هاي مرور کتاب برسرزبانهاست.
يک نويسنده ديگر هم هست به نام اندرسن که راندوم هاوس کاناداازش يک رمان هزارو اندي صفحه‌اي منتشر کرده و اسباب تعجب همه شده است(تعجب از اين جهت که اين اولين کتاب اين نويسنده است که توسط يک ناشر مشهور چاپ مي‌شود و اينکه ناشري حاضر بشود درمورد يک نويسنده امتحان پس نداده چنين سرمايه‌گذاري سنگيني بکند کمي عجيب است!). کتاب نه تنها مثل رمان‌هاي قرن هفده قطور است گويا مضمونش هم در همان حوالي زماني دور مي‌زند.
از اتفاقات ديگر اين شهر درهفته پيش افتتاح اولين شعبه فروشگاه لباس اچ‌اندام بود.اين بابا چيزي در مايه‌هاي آي‌کي آ منتهي در حوزه لباس و مد است. ارزان،متنوع،خوش ساخت(در اينجا خوش‌دوخت) و باب دندان همه. بعد از زاراي اسپانيايي حالا نوبت سوئدي‌هاست که سليقه اروپايي رابه آمريکاي شمالي بياورند. اما چيزي که اين ميان براي من جالب بود شلوغي و ازدحام دو روز اول گشايش اين فروشگاه بود. مردم (و صدالبته بيشتر از همه چشم‌بادامي‌ها) انگار تا به حال لخت بوده‌اند.چنان به غارت اين انبار بزرگ لباس مشغول بودند که انگار اکسيراعظم را يافته‌اند. رخت اروپايي ارزان قميت دوخت چين چنان ازسرملت هوش برده‌بود که ديدني.

دست آخر اينکه امروز پاييز رسما آمد. يکي دوهفته ديگر تولدم است.معمولا اين وقت سال دچاربحران زمان مي‌شوم.دلم از گذشتن زمان مي‌گيرد و اين اواخر گرفتم که آنقدر پير شده‌ام که زمان برايم سوال بزرگتري شده باشد. وقتي بيست ساله بودم هر اتفاقي که مي‌افتاد،هر آدمي که مي‌ديدم مي‌گفتم:چه جالب!اين خانومه مثل ناتاشاي جنگ و صلح مي‌ماند يا آن دختره همان بلايي سرش آمد که سرقهرمان بچه‌هاي کوچک قرن آمد.جواب همه سوالها در ادبيات بود.
پس به جستجوي زمان از دست رفته مي‌روم با پروست در آستانه فصلي ديگر. يادم است اول بار که پروست را به فرانسه خواندم دانشجوي ترم شش بودم .کتابخانه دانشکده‌امان فقط يک جلد کار را داشت :«طرف خانه سوان» سه صفحه اول را يک نفس رفتم و فهميدم. آنقدر شورانگيز و غرورآميز بود که يادم رفت در آن اتاق مطالعه تنگ و نکبتي زيرزمين دبيرخانه دانشگاهم. بعدش ديگر هرگز دستم به آقاي يادها نرسيد يا نخواستم که برسد. زمان مسئله‌ام نبود. وقتي خاطرات شاهرخ مسکوب رامي‌خواندم تازه توجه‌ام به جستجوي زمان جلب شد. مسکوب در خاطراتش از جستجوخواني‌اش مي‌گويد.غريب است و قريب!
حالا فکر مي‌کنم سي‌و سه سالگي زمان مناسبي است براي پروست خواندن فارغ از اداواصول،با سوادي مقبول،قربتن الي‌الله!